رفتن به محتوای اصلی
فرهنگی هنریفرهاب سامانه تحلیل اخبار7 دقیقه مطالعه

روایت تلخ مسعود کیمیایی از تهران / هر شهردار به سلیقه خودش شهر را تغییر داد/ لهجه شهر را از بین بردند

«هنوز می‌روم سه‌راه مهندسی، زورخانه می‌بینم. هنوز از جلوی سینما «رامسر» رد می‌شوم. این سینما معلم من بوده است. هنوز می‌روم سرچشمه یا ادیب الممالک را می‌بینم و به گذشته‌های خودم سر می‌زنم. محله آدم، شهر آدم و جایی که در آن بزرگ شده مثل خانواده اوست.

روایت تلخ مسعود کیمیایی از تهران / هر شهردار به سلیقه خودش شهر را تغییر داد/ لهجه شهر را از بین بردند

«هنوز می‌روم سه‌راه مهندسی، زورخانه می‌بینم. هنوز از جلوی سینما «رامسر» رد می‌شوم. این سینما معلم من بوده است. هنوز می‌روم سرچشمه یا ادیب الممالک را می‌بینم و به گذشته‌های خودم سر می‌زنم. محله آدم، شهر آدم و جایی که در آن بزرگ شده مثل خانواده اوست. وقتی خانواده آدم انکار می‌شود، همه هستی او انکار شده…»

یک گزارش، این جملات، بخشی از صحبت‌های مسعود کیمیایی است که می‌گوید خودش فیلم‌هایش لهجه تهرانی دارد و مخاطبان آن آثارش را از یاد نبرده‌اند. یاد حمام نواب و کوچه‌پس کوچه‌های محله امامزاده یحیی را در «قیصر»، محله اودلاجان را در «گوزن‌ها»، سینما «دیانا» (سینما سپیده فعلی) را در سکانس پایانی رضا موتوری، «کافه ماطاووس» خیابان شاپور را در «ضیافت تهران»، فیلم «سُرب» را به «روز باران» رساند. خیالپردازی هایمان از شهری که دوست داشتیم، میبرد.

نمایش از فیلم ردپای گرگ

از سعید مروتی مهم پیگیر آثار خالق «قیصر» خواستیم از تهران در آثار این سینماگر بگوید و او داد یکی از مطالب قدیمی‌اش را با عنوان «سوگواره‌ای برای تهران». تصویر تهران در فیلم «ردپای گرگ» مسعود کیمیایی را بازنشر بدهیم.

در بخشی از این مطلب آمده است: «رضا پس از سالها راه تهران می‌شود. رضایی که آن عکس سیاه وسفید گرفته شده در «دربند» را همیشه در قلب دارد. حرکت عمودی دوربین از عکس قدیمی به تقویم با تاریخ دی ماه ۱۳۷۰ گذر زمان را به تصویر می کشد. آدمی که در ابتدای دهه پنجاه تهران را ترک کرده به زندان شوشتر افتاده و بعد از آزادی هم در همان شهر مانده است، در آغاز دهه هفتاد به زادگاهش باز می گردد. به تهرانی که انقلاب و جنگ را پشت سر گذاشته، تهرانی با انبوه مهاجران و لهجه های گوناگون که دیگر لهجه تهرونی در آن گم است.

اولین بار رضا با شهری که سالها از آن دور افتاده در ترمینال آزادی است. جایی که ازدحام و شلوغی‌اش گویی بر آشفتگی قهرمان می‌افزاید. صفحه بلند در مقابل باجه‌های تلفن ترمینال، مسافران از راه‌های دور و لهجه‌ها و حاشیه صوتی (موسیقی ترکی در زمینه صدای مسافری که با لهجه غلیظ آذری با تلفن صحبت می‌کند) و رضایی که با چهره‌های بهت زده لحظه‌های می‌کند و بعد از چمدانش را بر می‌دارد و می‌رود.

در توالی نماها چه می‌بینیم شلوغی و آشفتگی است. دودی از اتاقکی در حوالی ترمینال اتوبوس‌ها بیرون می آید. رضا هنوز فاصله‌ای از ترمینال نگرفته و در حوالی خیابان آزادی حرکت می‌کند.اتوبوس شرکت واحدی در زمینه تصویر می‌بینم با تبلیغ پاناسونیک که نشانه‌ای است از شروع دوران سازندگی حرکت پرشتاب اتوبوسی دیگر و خوردن رضا، نشان می‌دهد غرب چقدر او را با این شهروغ احساس می‌کند.

سه نفر در پیاده رو مردی را کتک می‌زنند. رضا تنها نظاره گر است. گویی هنوز گیج است. او این شهر شلوغ و آدمهایش را نمی شناسد. در نزدیکی بلوار استاد معین، باز شاهد ازدحام هستیم، تصادف کرده و پلیس هم در حاشیه قاب به چشم می خورد. تلفنی بر میزی کوچک و محقر در کنار یک تعمیرگاه می شود رضا بایستد و با مردی که از راه می‌رسد (علی اصغر طبسی) هم کلام شود: اگر آقایی کنی و بگذاری به تلفن بزنم خدا از مشتی گری کمت نکنه. بچه کجایی؟ بچه همین جا تهرون نبودم. بچه تهرون و غریب؟ چند وقته نبودی؟ به بیست سالی میشه. بزن بزن سینه سوخته هرچی دوست داری بزن… »

مسعود کیمیایی سال‌ها قبل، در هفته نامه تهران، درباره لهجه تهرانی فیلم‌هایش گفته بود:« قبل از اینکه درباره لهجه تهرانی فیلم‌هایم حرف بزنم اول باید ببینیم اصلاً تهران لهجه دارد یا نه. این شهر زمانی لهجه داشت ولی امروز یک مشکل لهجه‌اش را از دست داده. منظورم از لهجه تهرانی زبان نیست؛ لهجه خود شهر را می‌گویم؛ نوع زندگی مردم که عوض می‌شود، بافت فرهنگی و اجتماعی شهری که عوض می‌شود، به تبع آن زبان زندگی مردم هم تغییر می‌کند. در گذشته خیابانهای این شهر هر کدام لهجه خاص خودش را داشت.

اگر خیابان ری، نادری یا خیابان شمیران را تصور کنید، می‌خواستم حرف بزند چطور حرف می‌زد؟ لهجه این خیابان‌ها خیلی با هم فرق داشت. یک روزی شمیران از اعیان‌نشین‌های تهران بود. کسانی که اروپا را می‌رفتند، در شمیران خانه بودند. فضایی که در شمیران حاکم بود با جاهای دیگر فرق داشت. منظورم از لهجه، حال و هوایی است که در هر کدام از این خیابانها جریان داشت. شما هیچ وقت نمی‌دیدید گروهی در خیابان تخت جمشید دنبال مصدق بدوند ولی در بهارستان این حال و هوای سیاسی حاکم بود. در بهارستان، در ری یا امیریه خیاطی که رادیو محال بود بعدازظهر آن را خاموش کرد.

به‌ویژه روزهایی که مصدق در مجلس قرار داشت حرف بزند، از ساعت یک ظهر رادیو رادیو را روشن می‌کرد، آن را می‌گذاشت بیرون مغازه و همه می‌شدند با هم به سخنرانی مصدق گوش می‌دادند. این اتفاق هیچ وقت در خیابان شمیران یا تخت جمشید نمی‌افتاد. هر نقطه از این شهر لحن و لهجه زیستی خودش را داشت. پدیده‌های لحن شهر را عوض می‌کنند. حاشیه‌نشینی یکی از این پدیده‌ها است. حاشیه تهران روز به روز بزرگ و بزرگتر می شود. این پدیده اجتماعی همان چیزی است که شهرداری باید به آن توجه کند و به شدت تاثیرات آن باشد.

هر روز شهرستان‌ها خلوت‌تر می‌شوند و اهالیشان به حاشیه شهر تهران پناه می‌آورند. اینها که در حاشیه جمع می‌شوند، کم‌کم نیازهایشان روی هم تلنبار می‌شود. سرپناه می‌خواهند، برق می‌خواهند، آب می‌خواهند، اتوبوس می‌خواهند، کار می‌خواهند و چون هیچ‌کدام از اینها درست نمی‌شوند، درگیر کارهای خلاف می‌شوند. بیکاری و ضعیف در حاشیه شهر خراب می‌آورد، می‌آورد، می‌آورد، می‌آورد و اینها را کم‌کم به داخل شهر می‌کند و همه چیز را درهم می‌کند و از همه چیز لهجه شهر گم می‌شود و زبان زندگی مردم را دگرگون می‌کند. اگر حاشیه‌نشینی کنترل نشود، ضایعات جبران‌ناپذیری به بار می‌آورد.

گاهی می‌بینیم که یک سیاست کلان دولتی همه توانش را به کار می‌برد تا مسائل اجتماعی را حل کند، یا یک فرهنگ درست را نهادینه کند ولی نمی‌شود و اصلاً هم نمی‌دانند چرا طرح‌هایشان اجرا نمی‌شود. این که نمی‌تواند شهر را کنترل کند و برای معضلات اجتماعی برنامه‌ریزی کند به مسائلی برمی‌گردد که حاشیه‌نشینی به بار آورده است.

من لحن و لهجه شهری را با فیلم پیوند زده‌ام. سال 1340 وقتی از تهران تصویربرداری می‌کردی، تصویر هر خیابان در شب با تصویر آن روز فرق داشت. شب فقط چند تا چراغ یا چند تا نئون را می‌گرفت ولی وقتی روزش را می‌گرفت، آسمانش را می‌دیدی، زمینش را می‌دیدی، اتوبوسش را می‌دیدی، ترافیکش را می‌دیدی، تکدی‌گریاش را می‌دیدی. همین تکدی‌گری از پدیده‌های عجیب شهر تهران است که در هر دوره لحن و لهجه خاص خودش را داشته است. در تهران دهه ۴۰ و ۵۰ این تکدیگری بهانه داشت. فرضا یک گدا کوزه شکسته‌ای می‌گذاشت جلویش و می‌نشست که من آب می‌فروشم ولی کوزه‌ام شکسته است.

زنی بچه به بغل می‌نشست کنار خیابان و بافتنی می‌کرد و از رهگذران پول می‌گرفت. مردی روپوش آبی کارگری می‌پوشید، مچ دستش را فرو می‌برد در آستین یعنی من دستم را در کارخانه از دست داده‌ام. این تکدی‌گری بخشی از تهران بود و زبان خاص خودش را داشت. تکدی‌گری امروز تهران خیلی فرق کرده. متکدیان امروز کمپینگ دارند. چهار تا مرسدس می‌آیند اینها را جمع می‌کنند، سازماندهی می‌کنند و می‌فرستند سرکار. امروز شکلی از تکدیگری را می‌بینیم. چندین‌ها کنار خیابان یا وسط اتوبان‌ها گل می‌فروشند، یافت‌ها در پیاده‌روها سی‌دی قاچاق می‌فروشند. این هم یک‌جور بهانه است برای تکدیگری.

با کار تکدیگری می‌کنند. اینجاست که باید حاشیه شهر چگونه به درون آن نشته شده است. ماهیت زبان امروز تهران را با همین پدیده ها می توانم بشناسیم. در گذشته گداها دعاهای می‌کردند و اسم ائمه را به زبان می‌آورند ولی امروز گداها طلب کارند و عقب‌های بزرگ می‌گردند. آدرس خانه هر کدام را که بپرسی یا رد هر کدام را که از حاشیه شهر سر در میآوری.»

کارگردان «مرسدس» همچنین گفته بود: «شهری که من دوستش داشتم جلوی چشمم مثله شد. هر بار به دست یک شهردار افتاد و هر کدام بنا به سلیقه شخصی‌شان تغییراتی در آن انجام شد. طرف چهار تا سفر دبی و قطر و از روی درجه معماری دو، مقلدانه و بیهویت آنجا می‌خواهد در تهران ساخت‌وساز راه بیاندازد، نتیجه‌اش این ساختمان‌ها و برج‌های بی‌ربط است. ساختمانها نه ربطی به هم دارند و نه ربطی به شهر تهران.»

و وقتی از مسعود کیمیایی پرسیدند به تهرانی بودنش، افتخار می‌کند؟ پاسخ داد: به هیچ وجه. هر کسی شهرش را دوست دارد. البته تهرانی ها معروف اند به راستگویی، درستکاری و پاکیزگی. کاش فرصت بود برایتان می‌گفتم تهران چطور به وجود آمد. وقتی برای اولین بار پیش آقا محمدخان از مردم تهران تعریف کردند، تصمیم گرفت تهران را پایتخت کند.»

بخش سایت‌خوان، صرفا بازتاب‌دهنده اخبار رسانه‌های رسمی کشور است.

منبع: دنیای اقتصاد

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار
نمای زنده فرهاببه‌روزرسانی 09:04
91,923مطلب نمایه‌شده
53,518موضوع و برچسب
30منبع خبری
14حوزه موضوعی