جوان آنلاین: شهید عرفان جوانمردی متولد سال ۱۳۷۸ بود. ۱۱ اسفند سال گذشته که به شهادت رسید، تقریباً ۲۶ سال داشت. یک جوان ورزشکار و کشتیگیر که خودش میگفت روح و جسمش را برای سربازی امامزمان (عج) آماده کرده است و عاقبت نیز در رکاب ولی فقیه زمان به شهادت رسید. عرفان ششم آذرسال ۱۴۰۴ با همسرش هانیه مستدام عقد کرده بود و دقیقاً سه ماه و سه روز از زندگی مشترکش با همسرش میگذشت که به شهادت رسید. یک زندگی کوتاه به گفته همسرش عمیق که گویی به اندازه سالها عرض داشت و در همین مدت کم این دو لحظه به لحظه را با هم زندگی کردند و خاطرات زیبایی ساختند.
آشنایی شما با شهید جوانمردی و روند خواستگاریتان چطور گذشت؟من و همسرم پیش از ازدواج آشنایی قبلی نداشتیم. معرفی ما به واسطه شوهر خواهرم که همشهری شهید بود، رقم خورد. آقا عرفان اصالتاً اهل استان البرز و جاده چالوس بودند. بعد از معرفی اولیه، کل پروسه خواستگاری ما حدود یکسال طول کشید. بار اول که ایشان به خواستگاری آمدند، من رد کردم. در آن زمان حدوداً ۲۰ ساله بودم و به دلیل کمتجربگی از ازدواج میترسیدم و احساس میکردم آمادگی یک زندگی مشترک را ندارم. مدتی بعد خانوادهشان دوباره پیگیر شدند و برای بار دوم آمدند.
این بار من پذیرفتم، اما به دلیل برخی بحثهایی که بین خانوادهها پیش آمد، در نهایت به نتیجه نرسیدیم. بعدها متوجه شدم که شهید خیلی به سختی راضی میشدند که به خواستگاری جای دیگری بروند؛ هر بار که خانواده پیشنهاد میدادند، میگفتند: «من فقط میخواهم با ایشان (من) صحبت کنم.» در واقع همان بار اول که به خواستگاری آمدند به بنده علاقهمند شده بودند. به هرحال تقدیر و قسمت ما اینطور بود که برای بار سوم به خواستگاری آمدند، اینبار جور شد و ما پای سفره عقد نشستیم.
در جلسات خواستگاری چه ملاکها و شروطی مطرح شد؟خانوادههای ما هر دو مذهبی بودند و این موضوع برایمان اولویت داشت. مباحثی مثل حجاب، رعایت حدود شرعی، نماز، روزه و خصوصاً بحث ولایتفقیه برای شهید جوانمردی خیلی مهم بود. البته برای خود من هم شخصاً خیلی مهم بود که همسرم مقلد رهبری باشند. در همان دوران خواستگاری، آنچه بیش از همه نمود داشت، احترام از سوی ایشان بود؛ احترامی که بعد از ورود به زندگی مشترک هم کاملاً مشهود بود. ایشان بسیار باادب بودند و با همه با احترام برخورد میکردند؛ اصلاً اهل شوخیهای سبک که باعث دلخوری یا ناراحتی طرف مقابل شود، نبودند.
در عین حال، آدم بسیار جدیای هم نبودند و همه از اخلاق و ادب ایشان تعریف میکردند. با شغل نظامی شهید مشکلی نداشتید؟ چه زمانی عقد کردید؟نه اصلاً، چون پدر خود من هم بازنشسته سپاه هستند و من از کودکی با فضای زندگی نظامی کاملاً آشنا بودم و مشکلی از این بابت نداشتم. بار سوم که آقا عرفان به خواستگاریام آمدند، مهر ۱۴۰۴ بود و ما ششم آذر همان سال عقد کردیم.
یک نکته خاصی را اینجا عرض کنم، کسی که اولین بار آقا عرفان را به دامادمان معرفی کرده بود، همسر شهید مهدی فرهاد کیایی بودند که موضوع را به خواهرم گفتند و از همین طریق دامادمان که همشهری شهید بود، این موضوع را با خانواده ما مطرح کردند. شهید فرهاد کیایی از دوستان آقا عرفان بودند. در واقع ایشان معرف اول خانوادهها شدند، چون روند خواستگاری ما طولانی شد، آقا مهدی در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسیدند. بعد از شهادت ایشان، ماجرای خواستگاری سوم آقا عرفان پیش آمد و من به خود شهید فرهاد کیایی خیلی متوسل شدم تا هرآنچه به صلاح است، انجام گیرد.
خدا هم خواست، کارها درست شد و آذرماه عقد کردیم. به این ترتیب یک شهید واسطه ازدواج ما شد و این موضوع خیلی برای من و عرفان با ارزش بود. بعد از عقد قرار گذاشته بودیم که مراسم ازدواجمان در فروردین یا اردیبهشت امسال باشد که عرفان اسفند سال گذشته به شهادت رسید و قسمت نبود که زندگی ما به آن مرحله برسد. ما بازه زمانی کمی با هم بودیم، ولی عمق این رابطه و زندگی بسیار زیاد بود.
همیشه یاد نصیحت پدر آقا عرفان میافتم که میگفتند: «طول زندگی مهم نیست، عرض زندگی مهم است.» ما در آن مدت به قدری صمیمی بودیم که انگار ۱۰ سال با هم زندگی کرده بودیم و از لحظاتمان طوری استفاده کردیم که امروز پشیمان نباشیم. بعد از عقد، شناختی که از شخصیت شهید پیدا کردید چطور بود؟ ایشان از نظر اخلاقی چه ویژگیهایی داشتند؟ایشان واقعاً آدم مهربان و بااحساسی بودند. این روحیه عاطفی فقط مختص من نبود؛ حتی وقتی با باجناقهایش روبهرو میشد، با همین صمیمیت با آنها برخورد میکرد. خصوصاً بیشتر محبتش را در تماسهای تلفنی ابراز میکرد. نه فقط به من که برای همه.
گاهی به شوخی میگفتم چرا اینقدر این تکیهکلام «دوستت دارم» را تکرار میکنی. میگفت شاید طرف مقابل به شنیدن این جمله نیاز داشته باشد. برایشان بسیار مهم بود که حال اطرافیان خوب باشد و مشکلی نداشته باشند. اگر در رفتوآمدها با کسی دچار سوءتفاهم میشدیم، ایشان با ادب و متانت عجیبی صحبت میکردند که مشکل بهراحتی حل میشد. شهید وقتی کار خیری برای کسی انجام میداد، در مقابل از او میخواست صلوات یا قرائت سورهای را به آقا امام رضا (ع) هدیه کند.
در میان ائمه اطهار و معصومین، شهید به کدام یک از این بزرگواران بیشتر عشق و ارادت داشتند؟عرفان خادم امامرضا (ع) بود و ارادت خاصی به امام غریب داشتند. در کنار امامرضا (ع)، ارادت ویژهای هم به حضرتابوالفضل (ع) داشتند. چون خودش هم ورزشکار و کشتیگیر بود، روحیه پهلوانی داشت و به حضرتعباس (ع) و خصوصاً امیرالمؤمنین علی (ع) بسیار عشق و ارادت داشت، اما نقطه عطف اعتقاداتشان، امامزمان (عج) بود، طوری که در زندگی روزمره هرگز از یاد ایشان غافل نمیشد.
مثلاً وقتی از کنار گلزار شهدای کرج رد میشدیم که گنبد طلاییاش از دور مشخص است، دستش را روی سینهاش میگذاشت و سه سلام میداد: یکی از طرف خودشان، یکی از طرف امامرضا (ع) و یکی از طرف امامزمان (عج). اشاره کردید که شهید ورزشکار بودند، این مهارتها چقدر در زندگیشان نقش داشت؟ایشان کشتیگیر بودند و به بسیاری از ورزشها مثل ورزشهای رزمی، چتربازی، موتورسواری و غواصی تسلط داشتند. حتی دورههای بهیاری و پرستاری را هم کامل گذرانده بودند. هدفشان از یادگیری همه این مهارتها، آمادهسازی خودشان برای سربازی اماممان (عج) بود.
همیشه میگفتند: «هدفم این است که اگر روزی آقا آمدند، من آماده خدمت باشم.» با مطالبی که مطرح شد، به نظر میآید شهید جوانمردی یک پاسدار جوان با روحیه شهادتطلبی بود؟واقعاً در آرزوی شهادت بود. منتها، چون من وابستگی شدیدی به ایشان داشتم، گاهی که صحبت شهادت را میکرد، کمی ناراحت میشدم، اما آرام و طوری که ناراحت نشوم، میگفت: «من خیلی به شما علاقه دارم و دوست دارم کنارت باشم، اما هدف اصلیام سربازی امام زمان (عج) و شهادت است.» یکی از اقوام خوابی دیده بود که شهید در آن، طلوع خورشید را از بالا میدید؛ تعبیر آن خواب هم به نوعی با شهادت ایشان گره خورد.
آخرین دیدارتان چه زمانی بود و خبر شهادت را چطور شنیدید؟جمعهشب بود که در یک میهمانی خانوادگی (تولد خواهرشان) بودیم. نمیدانم چرا موقع خداحافظی، دست ایشان را گرفتم و در دلم گفتم: «اگر این آخرین باری باشد که دستش را میگیرم، چه؟» تمام تلاشم را کردم که حس گرمای دستش را در ذهنم ثبت کنم. با اینکه قرار بود فردا دوباره ببینیمشان، اما بلافاصله بعد از اینکه به خانه رسیدم، زنگ زدند و گفتند خیلی نگرانم که در نبود من حالت خوب باشد و احساس رضایت از زندگی داشته باشید. من به شوخی گفتم اگر نگرانی پیشم بمان و دیگر نرو.
شهید خندید و گفت، انشاءالله به زودی همیشه کنارت خواهم بود. بعد از این تماس و آن دیداری که قبلش داشتیم، فرصت دیدار مجدد پیش نیامد. ایشان دو روز بعد از شروع جنگ تحمیلی رمضان، روز ۱۱ اسفندماه به شهادت رسیدند. صبح ۹ اسفند که رهبر شهید شدند، عصر ایشان به محل کارش رفت و پسفردای آن روز هم به شهادت رسید. روز قبل از شهادت، شب خودش با من تماس گرفت و هم از حالشان خبر داد و هم جویای حال ما شدند. من اصرار کردم که مرخصی بگیر و به ما هم سر بزن.
دلمان برایت تنگ شده است و گفت: «فرداظهر میآیم، اما نمیتوانم زیاد بمانم، فقط یادت باشد از همیشه بیشتر دوستت دارم.» همان تماس، آخرین گفتوگوی ما شد و دیگر همدیگر را ندیدیم. چطور از شهادتش باخبر شدید؟روز یازدهم اسفند سال گذشته، چون ماه رمضان بود، بعد از نماز صبح خوابیدم. در عالم خواب و بیداری، صدای انفجارهایی را شنیدم. همان لحظه که انفجارها شروع شد، از خواب پریدم؛ حسی داشتم که انگار روح از بدنم جدا شد.
(این را هم بگویم که محل زندگی ما به محل کار آقا عرفان نزدیک بود و انگار من واقعاً صدای همان انفجاری را شنیده بودم که منجر به شهادت همسرم شد) با این حال، چون شهید گفته بود، ظهر میآید، سعی کردم خودم را آرام کنم و دوباره خوابیدم. حوالی ساعت ۸ یا ۹ صبح بود که مادرم مرا بیدار کرد. در اخبار شنیده بود که منطقه «گرمدره» مورد حمله قرار گرفته و بسیار نگران بود. من سعی کردم مادرم را آرام کنم و گفتم منتظر بمانیم تا خود عرفان تماس بگیرد. حدود ۴۰ دقیقه بعد، پدر عرفان تماس گرفت. بسیار منقلب و دگرگون بودند و از ما خواستند که سریع به خانهشان برویم.
آن لحظه با خودم فکر کردم، شاید مجروح شده است، اما دلم آشوب بود. وقتی رسیدیم، خبر شهادت ایشان را به ما دادند. دقیقاً ظهر همان روزی که شهید وعده داده بود پیش ما میآید، ما برای دیدار آخر به معراج شهدا رفتیم و او به قولش عمل کرد. یک نکته خاصی در شهادت عرفان وجود دارد. قبلاً عرض کردم که ایشان عاشق حضرت امیرالمؤمنین (ع) بودند. شاید هر یک از ویژگیهای اخلاقی و مرام کشتیگیری و شجاعتشان را بشود از این امام الگو گرفت، چراکه شهید جوانمردی در همه زمینهها تلاش میکرد به امیرالمؤمنین (ع) اقتدا کند. شهادت ایشان در ۱۱ اسفند مصادف با ۱۲ رمضان بود.
ایشان هم درست مثل مولایشان از ناحیه سر به شهادت رسیدند و فرق سرشان شکافته شد. پیکر شهید کجا به خاک سپرده شد؟پیکر همسرم در زادگاهش، روستای «درده» که در مسیر جاده چالوس است به خاک سپرده شد. خود شهید آن مناطق را خیلی دوست داشت و الان هم پیکرش همانجا آرامش گرفته و انشاءالله که شفیع ما در آن جهان باشد. شهید متولد چه سالی بودند؟ و شما چند سال دارید؟ایشان متولد سال ۱۳۷۸ بود. البته خیلیها میگویند که چهرهشان پختهتر از سنشان دیده میشد. من هم پنج سال از آقا عرفان کوچکتر بودم و الان دانشجو هستم.
شما از جوانهای دهه هشتادی به شمار میروید، قبل از شهادت آقا عرفان چه تصوری از شهادت داشتید و الان این تصور چقدر تغییر کرده است؟من از زمان نوجوانی با مفهوم شهید، شهادت و همینطور با کتابهای مربوط به شهدا آشنا بودم. از طرف دیگر پدرم از رزمندگان دوران دفاع مقدس هشت ساله بود و بعدها هم به عنوان مدافع حرم به این جبهه اعزام شده بود. از آنجا که پدرم نظامی بود، ما همیشه با آن اضطراب ناشی از مأموریتها و احتمال شهادت پدرم همراه بودیم، اما تجربه واقعی شهادت، چیزی است که وقتی با آن روبهرو میشوی، کاملاً متفاوت است. چون از نزدیک با این واقعیت روبهرو میشوی.
من یک نکتهای را عرض کنم. آدم وقتی عزیزی را از دست میدهد، یک نوع احساسی در وجودش شکل میگیرد. مثلاً وقتی فرزند یا والدین را از دست بدهی، باز یک تکیهگاهی داری و آن همسرت است، اما وقتی همسرت را از دست بدهی، تکیهگاه اصلی زندگی از بین میرود و آدم واقعاً احساس تنهایی میکند. من خیلی وقتها کتاب خاطرات شهدا یا همسران شهدا را میخواندم و با آنها احساس همدلی میکردم، اما وقتی عرفان به شهادت رسید، این درک چند برابر شد. چون بدون واسطه و از نزدیک با این احساس عجیب روبهرو شدم.
اینکه آقا عرفان با شهادت از دنیا رفتند در تسلی خاطر شما مؤثر است؟واقعاً تأثیرگذار است. در واقع من بسیار خوشحالم داغی که ما دیدیم، داغ شهادت است. جنس شهادت با مرگهای عادی بسیار متفاوت است. شاید تا زمانی که کسی شهادت را تجربه نکند، متوجه نمیشود که «زنده بودن شهدا» چه معنایی دارد. من به شخصه، احساس میکنم هنوز هم با شهید زندگی میکنم. این تفاوت (مرگ عادی با شهادت) الان خیلی برایم پررنگ است. هم خود سعادت شهادت و عاقبتبخیری آقا عرفان و هم حسکردن وجود ایشان در کنار خودم، همگی تسلی خاطری است که میتوانم این داغ را تحمل کنم.
اگر ایشان به مرگ طبیعی از پیشم میرفت، این داغ واقعاً سختتر میشد. الان که با شما صحبت میکنم، تقریباً هفت ماه از شهادت همسرم میگذرد، اما احساس میکنم که او در جریان تمام اتفاقات زندگیام است. گاهی در لحظات سخت، یا در میان رؤیاها، نشانههایی از حضور ایشان دریافت میکنم؛ گاهی در کوچکترین مسائل، وجودش را حس میکنم. وقتی در بنبست هستم و به خدا و خود شهید متوسل میشوم، گویی مشکلی که برایم پیش آمده، حل میشود. انگار که ایشان حضور دارد و پیگیر امور من است. این حضور آن درد و دلتنگی را به آرامش تبدیل میکند. سخن پایانی.
شهید عرفان جوانمردی تقریباً ۲۶ سال در این دنیا زندگی کرد و از میان همه این سالها، ما سه ماه با هم عقد بودیم. در ظاهر زمان کمی است، اما همانطور که عرض کردم، عمق و عرض بسیاری زیادی دارد. انگار که سالها در کنار هم بودیم. در این مدت با کسی آشنا شدم که دوست داشت سرباز امامزمان (عج) شود و خودش را برای این سربازی آماده کرده بود. چه از لحاظ جسمی و چه از لحاظ روحی. عاقبت این سربازی را در رکاب ولایت پیمود و با شهادت عاقبتبخیر شد. شهید جوانمردی خیلی به رهبر شهید علاقه داشت و بعد از شهادت ایشان خیلی ناراحت شده بود.
خیلی هم نتوانست دوری آقا را تاب بیاورد و خودش یک روز بعد از اعلام شهادت مقام معظم رهبری به شهادت رسید. من هیچوقت برای شهادت عرفان دعا نکرده بودم، ولی وقتی شهادت آقا اعلام شد، عصرش به تجمع رفتم و با دیدن عکس آقای شهید، در دلم واقعاً خجالت کشیدم و پیش خودم گفتم از آقا خجالت نکشیدی که برای سربازش (عرفان) دعا نکردی؟ تو و عرفان هستید و آقا به شهادت رسیده باشد. با این احساس شرم نمیدانم چه شد یک آن به زبانم آمد که خدایا اگر قسمت ما شهادت است در سرنوشت ما قرار بدهد. انگار خود خدا منتظر همین رضایت بود و فردا صبح آقا عرفان شهید شد.
جوانی که هیچوقت نماز شبش ترک و قضا نشد و حتی وقتی در سفر مشهد بودیم، داخل ماشین نماز شبش را خواند و به گفته همرزمش، شب شهادتش با نور ضعیف بیسیم، مشغول قرآن خواندن و نماز شب بود.
منبع: جوان آنلاین



