اول مهر برای بیشتر بچهها با زنگ مدرسه آغاز میشود، اما در میناب، مادرانی هستند که امسال با جای خالی فرزندانی به استقبال این روز میروند.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: اول مهر، روز عجیبی است. شهریور که تمام میشود، خانهها یکباره شکل دیگری پیدا میکنند؛ مادرها صبح زودتر بیدار میشوند، لباسهای مدرسه از کمد بیرون میآیند، دفترها و کتابها روی میزها کنار هم چیده میشوند و کیفهایی که چند ماه گوشهای افتاده بودند، دوباره پر میشوند. بچهها هنوز خوابآلودند و شاید حوصله رفتن نداشته باشند، اما خانه از همان صبح بوی مدرسه میگیرد. مادرها بند کفش بچهها را میبندند، یقه لباسشان را مرتب میکنند و تا دم در بدرقهشان میروند. بعضیها هم در آخرین لحظه چیزی در دست فرزندشان میگذارند؛ یک لقمه، یک بطری آب یا همان سفارش همیشگی: «مواظب خودت باش.»
اول مهر با همین چیزهای کوچک معنا پیدا میکند؛ با صداهایی که آنقدر معمولیاند که کسی فکر نمیکند ممکن است روزی دیگر نباشند.
اما امسال، وقتی زنگ مدرسهها در سراسر کشور به صدا درمیآید، در میناب خانههایی هست که این صبح معمولی را ندارند. مادرانی هستند که دیگر قرار نیست فرزندشان را برای رفتن به مدرسه بیدار کنند. قرار نیست کیفش را بردارد، لباسش را بپوشد و از خانه بیرون برود. قرار نیست چند ساعت بعد برگردد و در را باز کند و با صدای بلند مادرش را صدا بزند. برای این مادرها، اول مهر نه آغاز یک سال تحصیلی تازه، که یادآوری دوباره یک نبودن است؛ نبودنی که هیچ تقویمی نمیتواند از آن کم کند.
نهم اسفند ۱۴۰۴، مدرسه شجره طیبه میناب به صحنه حادثهای تبدیل شد که زندگی خانوادههای زیادی را برای همیشه تغییر داد. کودکانی که باید بعد از تعطیلات دوباره به مدرسه برمیگشتند، دیگر فرصت نکردند سال تحصیلی تازه را ببینند. از آن روز تا امروز، زمان گذشته است؛ اما زمان برای همه به یک شکل نمیگذرد. برای یک مادر، ممکن است چند ماه گذشته باشد، اما یک صدا، یک تصویر یا حتی دیدن کودکی با همان قد و قامت کافی است تا تمام آن لحظه دوباره زنده شود.
حالا اول مهر آمده است؛ همان روزی که قرار بود این بچهها هم مثل میلیونها دانشآموز دیگر، کیفشان را بردارند و راهی مدرسه شوند. شاید مادرانشان از چند هفته قبل به فکر لباس و دفتر و وسایل مدرسه بودند. شاید هنوز هم گوشهای از خانه، چیزی از همان روزها باقی مانده باشد؛ یک دفتر، یک لباس، یک مداد، یک کیف یا وسیلهای که قرار بود همراه کودک به مدرسه برود و حالا بیاستفاده مانده است. گاهی غم دقیقاً در همین چیزهای کوچک خودش را نشان میدهد؛ در چیزی که دیگر هیچکس نمیتواند از آن استفاده کند، اما مادر هم نمیتواند دورش بیندازد.
مادر، فقدان فرزندش را فقط یک بار تجربه نمیکند. هر روز، در میان زندگی معمولی، دوباره با نبودنش روبهرو میشود. یک روز با دیدن عکس، یک روز با شنیدن صدایی شبیه صدای او، یک روز با دیدن همکلاسیهایش و یک روز، مثل امروز، با رسیدن اول مهر. برای همین است که بعضی داغها با گذشت زمان کمرنگ نمیشوند؛ فقط شکلشان عوض میشود. اول مهر امسال شاید یکی از همان روزهایی باشد که جای خالی بچههای میناب را دوباره پررنگ میکند.
اما اگر قرار باشد از میناب فقط با زبان داغ و فقدان حرف بزنیم، بخش دیگری از این قصه را ندیدهایم. قصه مادرانی که با همین داغ، زندگی را ادامه دادهاند. مقاومت همیشه آن چیزی نیست که در میدانهای نبرد دیده میشود. گاهی مقاومت، صبحی است که مادری با چشمهای خسته از خواب بیدار میشود و با وجود تمام سنگینی خانه، زندگی را پیش میبرد. گاهی مقاومت، همین است که اجازه ندهی فرزندت با پایان زندگیاش از حافظه جهان هم حذف شود. مادر میتواند نام او را زنده نگه دارد، دربارهاش حرف بزند، عکسش را نگاه کند و اجازه ندهد کودک او به یک عدد در میان آمار حادثه تبدیل شود.
شاید حماسه واقعی همینجا اتفاق میافتد؛ نه در جملههای بزرگ، که در زندگی روزمره مادری که باید با جای خالی فرزندش ادامه بدهد. ما عادت کردهایم قهرمان را کسی ببینیم که در لحظهای بزرگ کاری بزرگ انجام داده است، اما بعضی قهرمانیها هیچ تماشاگر و دوربینی ندارند. در سکوت خانه اتفاق میافتند؛ جایی که مادری باید با خاطرات فرزندش زندگی کند و با این حال، صبح را آغاز کند. این ایستادگی کم از هیچ میدان نبردی ندارد.
امسال وقتی بچهها در حیاط مدرسهها صف میکشند، وقتی معلم نام دانشآموزان را از روی دفتر میخواند و وقتی صدای خندهشان در راهروها میپیچد، جای خالی چند کودک مینابی را هم باید به یاد آورد. آنها فقط کودکانی نبودند که در یک حادثه از دست رفتند؛ آنها آیندههایی بودند که هنوز فرصت زندگی کردن پیدا نکرده بودند. قرار بود بزرگ شوند، درس بخوانند، شغل انتخاب کنند، عاشق شوند، خانواده تشکیل دهند و بخشی از آینده این سرزمین باشند. هر کدامشان برای یک خانه، یک جهان بودند و نبودنشان برای یک مادر، فقط نبودن یک نفر نیست؛ فرو ریختن بخشی از آیندهای است که برای فرزندش تصور کرده بود.
اول مهر امسال، در میناب، مدرسهها دوباره باز میشوند. بچهها دوباره میآیند، کلاسها دوباره شکل میگیرند و صدای زندگی دوباره در مدرسه میپیچد. این بازگشت، مهم است؛ چون ادامه زندگی به معنای فراموش کردن نیست. اتفاقاً شاید یکی از مهمترین شکلهای مقاومت همین باشد که زندگی ادامه پیدا کند، اما نام آنهایی که دیگر نیستند، در این ادامه گم نشود.
برای مادران میناب، اول مهر احتمالاً روزی نیست که بتوان دربارهاش فقط از «شروع دوباره» حرف زد. بعضی شروعها، با یک جای خالی همراهاند. با نیمکتی که صاحبش دیگر پشت آن نمینشیند، با کلاسی که یک نام را کم دارد و با مادری که صبح اول مهر، به جای آنکه کودک خود را تا در مدرسه بدرقه کند، باید با خاطره او از یک سال تحصیلی دیگر عبور کند.
شاید امسال، وقتی زنگ اول مهر به صدا درآمد، بد نباشد چند لحظه بیشتر به صدایش گوش کنیم. به این فکر کنیم که پشت این زنگ و پشت هر کیف مدرسه، یک زندگی ایستاده است؛ کودکی با آرزوهایی ساده، با رویاهایی که شاید هنوز حتی خودش هم نمیدانست چیست. و به کودکانی فکر کنیم که باید امروز میان همین صداها میبودند و نیستند.
میناب، اول مهر امسال فقط شاهد باز شدن مدرسهها نیست؛ شاهد بازگشت دوباره خاطره کودکانی است که دیگر به مدرسه برنمیگردند. مادرانشان اما هنوز ایستادهاند؛ با داغی که از آنها گرفته نمیشود و با نامهایی که نمیگذارند فراموش شوند.
اول مهر برای خیلیها شروع مدرسه است؛ برای مادران میناب، امسال روزی است که دوباره باید جای خالی فرزندشان را به چشم ببینند. و شاید وظیفه ما همین باشد که نگذاریم این جای خالی، به مرور از یادها هم خالی شود.
بعضی بچهها امسال به مدرسه نمیروند؛ اما داستانشان هنوز تمام نشده است. تا وقتی مادری نام فرزندش را به یاد دارد و تا وقتی شهری جای خالی او را فراموش نمیکند، آنها همچنان بخشی از قصه این سرزمیناند.
منبع: خبرگزرای مهر


