رفتن به محتوای اصلی
فرهنگی هنریفرهاب سامانه تحلیل اخبار13 دقیقه مطالعه

جلسات خانگی دینی در زنان احساس مسئولیت می‌آفرید

پیش از انقلاب، در بدنه جامعه نوعی ترس وجود داشت! حتی در میان فامیل، دوستان و آشنایان، کسانی بودند که خبر‌ها را منتقل می‌کردند و می‌گفتند: فلانی چه فعالیت‌هایی دارد! خودِ پدرم را هم، به همین شکل دستگیر کردند و درباره فعالیت‌هایش گزارش داده بودند. در خانه ما…

جلسات خانگی دینی در زنان احساس مسئولیت می‌آفرید

جوان آنلاین: بانو بتول‌محرر در سال ۱۳۲۶، در خانواده‌ای مذهبی و سیاسی و در منطقه دروازه دولاب تهران به دنیا آمد. او در سالیان پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، فعالیت‌های آموزشی و فرهنگی خود را با برگزاری کلاس‌های خیاطی، گلدوزی و آموزش معارف دینی به بانوان آغاز کرد؛ فعالیت‌هایی که در سال‌های جنگ تحمیلی به پشتیبانی از جبهه‌ها پیوند خورد و پس از جنگ، در قالب حوزه حضرت فاطمه (س) ادامه یافت. این کانون در سال‌های بعد، به محفلی برای آموزش و تربیت دینی شمار زیادی از بانوان و منشأ خدمات و فعالیت‌های خیرخواهانه تبدیل شد.

محرر در این گفت‌وشنود، از تجربه فعالیت‌های فرهنگی و دینی، پشتیبانی از جبهه‌ها و نقش آموزش دینی زنان در تحولات اجتماعی و انقلابی روایت می‌کند. به عنوان نخستین سؤال از خانواده و فضای مذهبی و سیاسی دوران کودکی‌تان بگویید؟من در یک خانواده مذهبی و سیاسی، در تهران به دنیا آمدم. خانواده پدری‌ام، اصالتاً اهل خوانسار بودند. پدرم همیشه از خوانسار و عالمان آن دیار، با احترام و علاقه یاد می‌کرد و می‌گفت: «خوانسار دارالعلم است و عالمان زیادی دارد.» این نگاه و علاقه به علم و روحانیت، بخش مهمی از فضای فکری خانواده ما را شکل داده بود.

پدر‌بزرگ پدری‌ام، در میدان بهارستان تهران یک کتابفروشی داشت. پدرم، عباسعلی محرر خوانساری نیز در ادامه همین فضا و فعالیت‌های فرهنگی، چاپخانه‌ای با عنوان «انتشارات مطبوعاتی ایران» تأسیس کرد. او از همان دوران جوانی، علاوه بر آنکه فردی بسیار مذهبی بود، نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه نیز دغدغه داشت. پدر با این دیدگاه که سیاست از دین جداست، موافق نبود. اعتقاد داشت یک فرد مسلمان، نمی‌تواند نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه بی‌تفاوت باشد و دین را صرفاً به حوزه فردی و عبادی محدود کند.

این نگاه، در فضای خانوادگی ما نیز بازتاب داشت و باعث می‌شد، مسائل جامعه و تحولات سیاسی روز، بخشی از گفت‌و‌گو‌های خانواده باشد. پدرم از طرفداران آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی بود و در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت نیز با ایشان همراهی داشت. فعالیت‌های سیاسی در خانواده ما، فقط به پدرم محدود نمی‌شد. عمویم نیز همین روحیه را داشت و به دلیل فعالیت‌های سیاسی، چندین بار دستگیر و زندانی شد. فعالیت‌های سیاسی پدرتان پس از آغاز نهضت امام‌خمینی، چگونه ادامه پیدا کرد؟پس از آغاز نهضت امام‌خمینی، فعالیت‌های سیاسی پدرم جدی‌تر شد.

چون چاپخانه داشت، از این امکان برای چاپ و تکثیر اعلامیه‌های امام‌خمینی استفاده می‌کرد. چاپخانه بزرگ ما، در محدوده کوچه قورخانه حوالی میدان امام خمینی فعلی قرار داشت و یک دفتر نیز در خیابان باب همایون داشتیم. مأموران ساواک، مرتب به چاپخانه سر می‌زدند تا شاید مدرکی پیدا کنند. پدرم برای اینکه مأموران نتوانند چیزی به دست بیاورند، به محض اینکه آنها را از پشت شیشه می‌دید، زنگ مخصوصی را به صدا درمی‌آورد. کارگران می‌فهمیدند که باید حروفچینی‌ها را به‌سرعت به هم بریزند! به این ترتیب، وقتی مأموران وارد می‌شدند، معمولاً چیزی پیدا نمی‌کردند.

از ارتباط پدرتان با امام خمینی در آن مقطع، چه‌خاطره‌ای دارید؟یکی از خاطرات ماندگار من، مربوط است به آزادی امام‌خمینی از حصر و بازگشت ایشان به قم. پدر و عمویم، برای دیدار با امام رفتند. پدرم شماره تلفن چاپخانه را روی تکه کاغذ کوچکی نوشت و وقتی برای دست‌بوسی امام خمینی رفت، آن کاغذ را مخفیانه در دست ایشان گذاشت تا اگر برای چاپ اعلامیه نیاز بود، بتوانند با چاپخانه تماس بگیرند. مدتی بعد، پدرم را دستگیر کردند. مأموران شبانه به خانه ما یورش آوردند و همه‌چیز را به هم ریختند! ما چند فرزند کوچک بودیم و فضای خانه ناگهان پر از اضطراب شد.

برادرم که در کلاس دوازدهم درس می‌خواند، تعدادی از کتاب‌های سیاسی از جمله عناوینی از آثار آیت‌الله طالقانی را در باغچه خانه دفن کرد تا مأموران آنها را پیدا نکنند. تنها یک عکس از امام خمینی در خانه مانده بود، که مأموران همان را با خود بردند. در ابتدا نمی‌دانستیم، پدرم را کجا برده‌اند. بعد‌ها فهمیدیم که او را به زندان قزل‌قلعه منتقل کرده‌اند. پدرم بعد‌ها برایمان تعریف می‌کرد که در سلول انفرادی، بیشتر از خودش نگران خانواده بوده است. حتی به یکی از سرباز‌ها پول داد تا در چاپخانه به عمویم پیغام دهد که در قزل‌قلعه زندانی است.

وقتی بالاخره از محل نگهداری او مطلع شدیم و برای ملاقات به قزل‌قلعه رفتیم. پدرم حدود پنج ماه و چند روز در قزل‌قلعه بود و بعد او را به زندان قصر منتقل کردند. او سرانجام، پس از حدود شش ماه آزاد شد. نخستین آشنایی شما با جلسات مذهبی و فعالیت‌های دینی، از کدام دوره آغاز شد؟در محله‌مان، خانم‌هایی را که قرآن بلد بودند، می‌شناختم و به‌تدریج در جلسات آنان شرکت کردم. گاهی به مادرم می‌گفتم: «مامان، این خانم‌ها را دعوت کنیم بیایند به خانه و برای ما صحبت کنند». همسایه‌ها را هم دعوت می‌کردیم و جلسات مذهبی در خانه برگزار می‌شد.

مدتی نزد خانمی به نام اکرم‌سادات، عربی می‌خواندم. به سخنرانی‌ها و جلسات مذهبی نیز علاقه داشتم. فعالیت‌های من در آن دوره بیشتر مذهبی بود؛ قرآن می‌خواندم، به تفسیر گوش می‌دادم و در جلسات دینی شرکت می‌کردم. بعضی از این جلسات، به‌تدریج رنگ اجتماعی و سیاسی نیز پیدا می‌کردند. جلسات دینی بانوان در آن دوره، چطور برگزار می‌شد؟ و چه تفاوتی با حوزه‌های علمیه امروز داشت؟پیش از انقلاب اسلامی، جلسات دینی بانوان در محله ما، به شکل رسمی و منظم حوزه‌های علمیه امروز نبود.

ما چند نفر از خانم‌ها بودیم که با هم رفت‌وآمد می‌کردیم و از این و آن می‌پرسیدیم: در کجا درس برگزار می‌شود و چه کسی می‌تواند به ما درس بدهد؟ گاهی سه، چهار نفر جمع می‌شدیم و در جلسات شرکت می‌کردیم. نه ترم مشخصی وجود داشت، نه امتحان و نه برنامه درسی منظم. هر وقت استادی پیدا می‌کردیم، نزد او می‌رفتیم و درس می‌خواندیم. از حدود ۱۶‌سالگی، این مسیر را جدی‌تر ادامه دادم. در آن جلسات، عربی، قرآن، تفسیر و مباحث دینی آموزش داده می‌شد. بعد‌ها با خانم فاطمه شیرازی‌کیا آشنا شدم و از ایشان درس گرفتم. آشنایی من با ایشان نیز از طریق خانم دباغ بود.

به خانم دباغ گفته بودم: دنبال خانمی هستم که بتواند برای ما سخنرانی کند یا درس بدهد. ایشان خانم شیرازی‌کیا را معرفی کردند. ایشان به منزل ما می‌آمدند و ما چند نفر از خانم‌ها، دور هم جمع می‌شدیم و درس می‌خواندیم. کتاب «شرح ابن عقیل» را نیز با ایشان خواندم. این جلسات فقط کلاس درس نبود، بلکه به‌تدریج به محفلی برای رشد فکری و دینی زنان تبدیل شده بود. ما در کنار یادگیری عربی، قرآن و مباحث دینی، با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کردیم و همین ارتباطات، زمینه آشنایی بیشتر زنان با مسائل اجتماعی را فراهم می‌کرد.

بعد‌ها پس از ازدواج، در جلسات خانم توران انصاری در حسینیه مشایخی نیز شرکت می‌کردم. چون ازدواج کرده بودم، نمی‌توانستم مرتب در همه کلاس‌ها حضور داشته باشم؛ اما هر وقت امکان داشت، در جلسات عمومی شرکت می‌کردم. در آنجا عربی و قرآن آموزش داده می‌شد و سخنرانی‌ها و مباحث تفسیری نیز برگزار می‌شد. جلسات بسیار شلوغ بود و زنان جوان و مسن، در آنها شرکت می‌کردند. جلسات خانم زهرا روستا در خیابان ایران نیز از دیگر جلساتی بود که با آن آشنایی داشتم. در این جلسات، درباره عقاید، تفسیر و مسائل روز دینی صحبت می‌شد.

آیا فعالیت‌های مذهبی زنان، فقط به کلاس‌ها و جلسات رسمی محدود می‌شد؟خیر. در کنار این جلسات، در خانه‌ها نیز مجالس روضه، دعای ندبه، دعای کمیل و دعای سمات برگزار می‌شد. خانه‌های مذهبی در آن دوره، فقط محل زندگی نبودند؛ گاهی به محل تجمع و ارتباط زنان مذهبی نیز تبدیل می‌شدند. به نظرم یکی از نکات مهم آن دوره، همین ارتباطات ساده و مردمی بود. زنان از طریق همین جلسات خانگی، کلاس‌های قرآن و عربی، سخنرانی‌ها و رفت‌وآمد‌های مذهبی، به‌تدریج با معارف دینی آشنا می‌شدند و زمینه برای شکل‌گیری آگاهی‌های اجتماعی و سیاسی نیز فراهم می‌شد.

بسیاری از خانواده‌هایی که بعد‌ها فرزندان‌شان به طور جدی وارد مبارزات شدند از همین محیط‌های مذهبی و تربیتی تأثیر گرفته بودند. این آگاهی، ذره‌ذره در جامعه رشد کرد. زنانی که خودشان در جلسات دینی شرکت می‌کردند، این مفاهیم را به همسر و فرزندان‌شان منتقل می‌کردند و به این ترتیب یک نسل تربیت می‌شد. اگر بخواهم حاصل آن سال‌ها را خلاصه کنم، می‌گویم: نهضت اسلامی برای زنان فقط در خیابان‌ها اتفاق نیفتاد؛ بخشی از آن سال‌ها پیش از پیروزی انقلاب، در خانه‌ها، کلاس‌های عربی، جلسات قرآن، مجالس مذهبی و محافل زنانه شکل گرفته بود.

این جلسات، زنان را از یکدیگر باخبر می‌کرد، به آنها امکان یادگیری می‌داد، اعتماد و ارتباط اجتماعی ایجاد می‌کرد و مهم‌تر از همه، به آنان کمک می‌کرد تا دین را بشناسند و بر اساس همان شناخت، نسبت به سرنوشت جامعه خود احساس مسئولیت کنند. فعالیت‌های دینی، به‌تدریج زمینه حضور اجتماعی زنان را نیز فراهم کرد. من خودم با فرزندم در بغل، در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردم.

در آن زمان، حضور زنان در راهپیمایی‌ها، با امروز قابل مقایسه نبود و بسیاری از مردم به دلیل فضای امنیتی و برخورد‌های حکومت از حضور آشکار می‌ترسیدند، اما همین فعالیت‌های کوچک و تدریجی، زمینه‌ای شد که زنان و خانواده‌ها آرام‌آرام وارد عرصه مبارزه شوند. فضای جامعه در سالیان پیش از پیروزی انقلاب اسلامی چگونه بود؟ و زنان در این میان چه شرایطی داشتند؟پیش از انقلاب، در بدنه جامعه نوعی ترس وجود داشت! حتی در میان فامیل، دوستان و آشنایان، کسانی بودند که خبر‌ها را منتقل می‌کردند و می‌گفتند: فلانی چه فعالیت‌هایی دارد!

خود پدرم را هم، به همین شکل دستگیر کردند و درباره فعالیت‌هایش گزارش داده بودند. در خانه ما هم، مرتب اعلامیه می‌آمد. پدرم تقریباً هر شب، از این طرف و آن طرف اعلامیه می‌آورد. آنها را می‌خواندیم، اما خیلی مراقب بودیم تا کسی متوجه نشود. مادرم گاهی به پدرم می‌گفت: «این حرف‌ها را جلوی بچه‌ها نزن اینها ممکن است در مدرسه چیزی بگویند و بعد بیایند ما را بگیرند!.» با وجود این فضای ترس، جلسات زنانه ادامه داشت. خانم‌ها برای یادگیری عربی، قرآن، تفسیر، اخلاق و عقاید، دور هم جمع می‌شدند. همین جلسات، به‌تدریج باعث رشد فکری و آگاهی اجتماعی آنها شد.

از نقش جلسات دینی زنان، در شکل‌گیری آگاهی سیاسی و فعالیت‌های انقلابی آنان بگویید؟به نظر من نقش این جلسات، بسیار مهم بود. خانم‌ها در ابتدا، شاید تنها برای یادگیری قرآن و مسائل دینی می‌آمدند؛ اما وقتی با قرآن، تاریخ اسلام و سیره ائمه (ع) آشنا می‌شدند، نسبت به مسائل جامعه هم حساسیت بیشتری نشان می‌دادند. به نظر من یکی از مهم‌ترین کارکرد‌های این جلسات، ایجاد آگاهی و بصیرت در میان زنان بود. البته این آگاهی، در ابتدا سیاسی نبود. ما عربی، قرآن، عقاید، احکام و اخلاق می‌آموختیم. اما همین آشنایی با دین، به‌تدریج قدرت تشخیص و تحلیل مسائل جامعه را در ما ایجاد می‌کرد.

در آن زمان، امکانات آموزشی و ارتباطی امروز وجود نداشت. نه اینترنتی بود، نه شبکه‌های اجتماعی و نه دسترسی گسترده به کتاب و منابع مختلف. حتی بسیاری از مردم، جرئت نمی‌کردند تا درباره مسائل سیاسی صحبت کنند! این جلسات فقط کلاس درس نبود؛ محلی برای ارتباط، گفت‌و‌گو و آگاهی بود. زنان در کنار هم قرار می‌گرفتند، درباره مسائل مختلف صحبت و به‌تدریج احساس مسئولیت اجتماعی پیدا می‌کردند. در جلسات زنان، گاهی اعلامیه‌های امام خمینی نیز به‌صورت مخفیانه میان افراد مورد اعتماد توزیع می‌شد، چون امکان پخش عمومی اعلامیه وجود نداشت.

افراد را می‌شناختیم و می‌دانستیم چه کسی با جریان انقلاب همراه است و چه کسی مورد اعتماد است؛ اعلامیه را به همان افراد می‌دادیم و آنها نیز به افراد مطمئن دیگری منتقل می‌کردند. فعالیت‌های شما از جلسات مذهبی، چگونه به پشتیبانی از جبهه‌های جنگ رسید؟خانه ما بسیار بزرگ بود؛ حدود ۵۰۰ متر زیربنا داشت و زمین هم در حدود ۲ هزار متر بود. اتاق پذیرایی بزرگی داشتیم و یک اتاق هم در اختیار من بود. با آغاز جنگ تحمیلی، احساس کردیم، باید کاری انجام بدهیم.

به پدرم گفتم: «بابا، ما که اینجا فضای زیادی داریم، چرا از آن برای کمک به جبهه استفاده نکنیم؟» در آن زمان، دکتر قدوسی، نماینده امام خمینی (ره) در دانشگاه علم و صنعت بودند و در مسجد محل هم نماز می‌خواندند. ایشان یک شب به پدرم گفتند: «شما که این فضای بزرگ را دارید، یک اتاق را برای کار‌های پشت جبهه اختصاص بدهید؛ خانم‌ها می‌توانند در آنجا باندپیچی کنند، ملحفه آماده کنند و کار‌های پشتیبانی انجام دهند». ما هم که از خدا می‌خواستیم کاری برای جبهه انجام بدهیم، خیلی استقبال کردیم. پدرم وقتی پیشنهاد را شنید، خیلی خوشحال شد.

همان شب، اتاق پذیرایی و اتاق خودم را خالی کردیم و گفتیم: از همین‌جا کار را شروع کنیم. به این ترتیب، خانه‌ای که محل جلسات مذهبی و فعالیت‌های دینی بود، در دوران جنگ به یکی از فضا‌های فعالیت و پشتیبانی از جبهه تبدیل شد. برای من، این مسیر کاملاً پیوسته بود؛ از جلسات قرآن و آموزش‌های دینی در خانه شروع شد، به آگاهی و فعالیت‌های انقلابی رسید و بعد از پیروزی انقلاب، در قالب فعالیت‌های اجتماعی و پشتیبانی از جبهه و جنگ ادامه پیدا کرد. فعالیت‌های آموزشی شما چگونه آغاز شد؟

و چطور به شکل‌گیری یک مجموعه آموزشی دینی رسید؟من خودم خیاط بودم و آموزشگاه خیاطی داشتم، اما پس از ازدواج، آن را کنار گذاشتم. بعد‌ها در همین منطقه، کلاس‌های خیاطی و گلدوزی راه انداختیم و در کنار آن، کلاس‌های عربی، اخلاق، عقاید و تفسیر قرآن نیز برگزار کردیم. برای کلاس‌های خیاطی و گلدوزی مبلغ کمی دریافت می‌کردیم؛ هدف اصلی‌مان درآمدزایی نبود، بلکه می‌خواستیم محیطی مناسب برای آموزش و ارتباط خانم‌ها فراهم کنیم. به‌تدریج مردم نیز کمک‌های فراوانی به ما کمک کردند. بعضی‌ها پول و طلا می‌آوردند و ما این کمک‌ها را برای پشتیبانی از جبهه می‌فرستادیم.

با کمک‌های مردمی، چند دستگاه آمبولانس، چند خودرو، وسایل اتاق عمل و مواد غذایی خریدیم و مبالغ زیادی نیز برای جبهه ارسال کردیم. پس از پایان جنگ تحمیلی، عده‌ای از اطرافیان به پدرم گفتند: بهتر است این فعالیت‌ها را جمع کنیم. من نزد پدرم رفتم و گفتم: «بابا، حیف است؛ تازه این کلاس‌ها پا گرفته، چرا جمعش کنیم؟» خانه ما پنج اتاق بزرگ داشت و می‌توانستیم از آنها برای ادامه فعالیت‌ها استفاده کنیم. پدرم که بسیار مذهبی بود، ۱۵۱ متر از زمین منزل را وقف کرد و فعالیت‌ها ادامه یافت. برای انجام وقف و دریافت مجوزها، حدود یک سال و نیم پیگیری کردم.

در آن زمان، بسیاری از سازوکار‌های مدیریتی و مراکز مرتبط با این امور، به شکل امروزی وجود نداشت و حتی خود مردم دقیقاً نمی‌دانستند که برای ایجاد چنین مرکزی، باید به کجا مراجعه کنند. پدرم در زمان حیاتش، قسمتی از زمین را بین فرزندانش تقسیم کرده بود. پس از فوت پدرم در سال ۱۳۷۹ ش، از مادرم درخواست کردم که بقیه زمین را نیز به ساخت حوزه علمیه اختصاص دهد و خواهر و برادرهایم نیز با این پیشنهاد موافقت کردند و حدود ۴۵۰ متر باقی‌مانده را وقف مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه کردیم. در مجموع زمینِ وقفی، به حدود ۶۰۰ متر رسید.

پس از فوت مادرم در سال ۱۳۹۷ ش، ساختمان حوزه را در آنجا بنا کردیم. البته پیش از ساخت بنای حوزه، احساس کردم که به فضای بیشتری نیاز داریم. با کمک خیرین، زمینی حدود ۱۴۰ متر در کوچه مجاور حوزه خریداری کردیم و در آن یک ساختمان چهار طبقه ساختیم. ابتدا کلاس‌های سطح سه در آن برگزار می‌شد، اما پس از احداث ساختمان جدید، آن مکان به کتابخانه و مهد اختصاص یافت. در سال ۱۳۷۷، مرحوم آقای شرعی حوزه علمیه خواهران را به صورت رسمی پایه‌گذاری کردند و حوزه حضرت فاطمه (س)، جزء اولین حوزه‌هایی است که موفق به کسب مجوز از مرکز مدیریت خواهران شد.

برای این کار، بار‌ها به قم سفر کردم. به این ترتیب، مجموعه شکل رسمی‌تری گرفت و طلبه پذیرش کردیم. برای افرادی هم که سن‌شان بالاتر بود و شرایط پذیرش رسمی را نداشتند، کلاس‌های آزاد برگزار می‌کردیم. در آن دوره، استادان و شیوه آموزش چه تفاوت‌هایی با امروز داشت؟شرایط آموزشی آن زمان، با امروز خیلی متفاوت بود. مثل امروز نبود که استادان عمدتاً دکترا داشته باشند، یا سطوح سه و چهار حوزه را گذرانده باشند. استادان مختلفی با ما همکاری می‌کردند؛

از جمله خانم شیرازی‌کیا (دادبه)، خانم ملک، خانم رحمتی، خانم سیاح، خانم موسوی، خانم زندی، خانم سرمست و خانم جان‌نثاری و افراد دیگری که تعدادشان زیاد بود و همه اسامی را به خاطر ندارم. در آن زمان، معمولاً استادان تا سطح دو تحصیل می‌کردند و برای تأیید علمی به قم می‌رفتند. بعد از تأیید، می‌توانستند در اینجا تدریس کنند.

منبع: جوان آنلاین

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار