رفتن به محتوای اصلی
سیاسیخبرآنلاین10 دقیقه مطالعه

پایداری دموکراسی‌ها مرهون موازنهٔ قدرت در فرآیند گذار است/ سقوط دیکتاتورها لزوما به مهار قدرت نمی انجامد

مسیر گذار از اقتدارگرایی، کیفیت و ثبات دموکراسی نوپا را رقم می‌زند. برخلاف گذارهای نخبه‌محور که اغلب با تداوم شبکهٔ قدرت پیشین به «قفل‌شدگی نهادی» می‌انجامند، گذارهای متکی بر منازعات توزیعی و بسیج مستقل اجتماعی، دو کارکرد حیاتی دارند: تضعیف رژیم استبدادی و…

پایداری دموکراسی‌ها مرهون موازنهٔ قدرت در فرآیند گذار است/ سقوط دیکتاتورها لزوما به مهار قدرت نمی انجامد

مسیر گذار از اقتدارگرایی، کیفیت و ثبات دموکراسی نوپا را رقم می‌زند. برخلاف گذارهای نخبه‌محور که اغلب با تداوم شبکهٔ قدرت پیشین به «قفل‌شدگی نهادی» می‌انجامند، گذارهای متکی بر منازعات توزیعی و بسیج مستقل اجتماعی، دو کارکرد حیاتی دارند: تضعیف رژیم استبدادی و ایجاد ظرفیت نظارتی در جامعه مدنی برای مهار قدرت اجرایی. از این رو، پایداری دموکراسی‌ها بیش از نهادهای نوپا، مرهون موازنهٔ قدرتی است که طی فرآیند گذار شکل می‌گیرد.

گروه اندیشه: داود نجفی؛ پژوهشگر موسسه پویش فکری توسعه در مقاله ای که در سایت این موسسه نوشته، مطرح می کند که «چگونه رسیدن به یک نظام دموکراتیک بر پایداری و کیفیت حکمرانی پس از گذار اثر می‌گذارد؟» این متن با عبور از تحلیل‌های ساده‌انگارانه و نقد مفهوم «هم‌پایانی» (رسیدن به مقصد واحد از مسیرهای متفاوت)، اثبات می‌کند که فرآیند دموکراتیک‌شدن یک رویداد لحظه‌ای نیست، بلکه سازندهٔ شالوده‌های اصلی موازنهٔ قدرت، نهادها و ائتلاف‌های آتی است.

نویسنده با تفکیک دو الگوی اصلی یعنی «گذارهای ناشی از منازعات توزیعی (توده‌محور)» و «گذارهای نخبه‌محور»، نشان می‌دهد که پایان اقتدارگرایی الزاماً به معنای پایان منازعه بر سر قدرت نیست؛ بلکه نحوهٔ عقب‌نشینی نخبگان حاکم، تعیین‌کنندهٔ اصلی کیفیت دموکراسی نوپاست.

در گذارهای نخبه‌محور، اصلاحات اغلب به‌گونه‌ای مدیریت می‌شود که شبکه‌های قدرت و منابع پیشین حفظ شوند و جامعه با خطر «قفل‌شدگی نهادی» و بازتولید روابط اقتدارگرایانه مواجه شود. در مقابل، گذارهای مبتنی بر بسیج اجتماعی مستقل، دو کارکرد حیاتی دارند: نخست، افزایش هزینهٔ سرکوب برای رژیم اقتدارگرا (کارکرد انتقالی)؛ و دوم، ایجاد یک ظرفیت غیررسمی، پایدار و نظارتی در جامعه مدنی برای مهار سوءاستفادهٔ دولت جدید از قدرت اجرایی (کارکرد پس از گذار). البته این اثرپذیری یک‌سویه نیست؛

زیرا بسیجِ فاقد سازمان‌دهی دقیق می‌تواند به قطبی‌شدن شدید و تضعیف قواعد بازی دموکراتیک بینجامد. با این حال، داده‌ها نشان می‌دهند دموکراسی‌های حاصل از منازعات توزیعی به دلیل شمولیت در امتیازدهی، مشارکت واقعی در انتخابات انتقالی و ساخت توازن قدرت پایدار، در بلندمدت از شکنندگی کمتری برخوردارند. در نهایت، متن به این جمع‌بندی می‌رسد که مهم‌ترین میراث گذار دموکراتیک، نه‌فقط نهادهای رسمیِ تازه‌تأسیس، بلکه حدود اقتدار دولت و میزان توانمندشدن نیروهای اجتماعی در جریان فرآیند تغییر است. این مقاله را در ادامه می خوانید:

آیا مهم است که یک کشور چگونه به دموکراسی می‌رسد؟ اگر نتیجه نهایی در هر دو حالت استقرار یک نظام دموکراتیک باشد، شاید در نگاه نخست پاسخ منفی به نظر برسد. چه تفاوتی دارد که دموکراسی در پی اعتراضات و بسیج اجتماعی گسترده شکل بگیرد یا از طریق توافق و اصلاحات تدریجی نخبگان حاکم؟ در هر دو حالت، اقتدارگرایی پایان یافته، انتخابات برگزار و رقابت سیاسی آغاز شده است. اما این برداشت، یک پرسش مهم را نادیده می‌گیرد:آیا مسیر رسیدن به دموکراسی می‌تواند بر کیفیت و ثبات دموکراسی پس از گذار اثر بگذارد؟

این پرسش ما را از مطالعه صرفِ «وقوع گذار» به مطالعه پیامدهای آن منتقل می‌کند. در بحث درباره گذارهای دموکراتیک، معمولاً توجه اصلی به عواملی معطوف است که رژیم اقتدارگرا را تضعیف یا وادار به عقب‌نشینی می‌کنند؛ از بحران اقتصادی و شکاف نخبگان گرفته تا بسیج اجتماعی و فشار بین‌المللی. اما پایان اقتدارگرایی الزاماً پایان منازعه بر سر قدرت نیست.

پس از گذار، همچنان این پرسش باقی است که چه نیروهایی از قدرت بیشتری برخوردارند، چه قواعدی بر رقابت سیاسی حاکم می‌شود و نخبگان پیشین تا چه اندازه قادرند منابع و نفوذ خود را در نظم جدید حفظ کنند.

از این منظر، تمایز میان گذارهای ناشی از منازعات توزیعی و گذارهای نخبه‌محور اهمیت تازه‌ای پیدا می‌کند. در گذارهای ناشی از منازعات توزیعی، گروه‌های اجتماعی، به‌ویژه گروه‌هایی که از نظم موجود متضرر شده‌اند، از طریق بسیج سیاسی رژیم را تحت فشار قرار می‌دهند و نخبگان حاکم را به پذیرش تغییر وادار می‌کنند. در مقابل، در گذارهای نخبه‌محور، ابتکار عمل بیشتر در اختیار نیروهای درون ساختار قدرت یا نخبگان سیاسی و اقتصادی قرار دارد. این دو مسیر ممکن است هر دو به دموکراسی منتهی شوند، اما لزوماً میراث سیاسی یکسانی بر جای نمی‌گذارند.

اینجاست که مفهوم هم‌پایانی (equifinality) اهمیت پیدا می‌کند: وجود مسیرهای متفاوت برای رسیدن به یک نتیجه واحد. در علوم اجتماعی، هم‌پایانی به این معناست که یک پیامد مشخص می‌تواند از طریق سازوکارهای متفاوت حاصل شود. اگر دموکراتیک‌شدن را نتیجه نهایی بدانیم، می‌توان تصور کرد که تفاوت میان مسیرهای رسیدن به آن پس از استقرار رژیم جدید اهمیت خود را از دست می‌دهد.

اما اگر خودِ فرآیند گذار بخشی از نهادها، ائتلاف‌ها و موازنه‌های قدرت پس از گذار را شکل دهد، دیگر نمی‌توان مسیرها را صرفاً مراحل متفاوتی برای رسیدن به یک مقصد واحد تلقی کرد. مسیر گذار می‌تواند بخشی از شرایط دموکراسی آینده را ایجاد کند. این نکته در مورد بسیج توده‌ای اهمیت ویژه‌ای دارد.

بسیج اجتماعی را معمولاً از منظر نقش آن در سرنگونی یا تضعیف رژیم اقتدارگرا بررسی می‌کنیم: اعتراضات گسترده هزینه سرکوب را افزایش می‌دهند، حمایت از رژیم را کاهش می‌دهند و نخبگان را به امتیازدهی وادار می‌کنند. اما پیامد بسیج ممکن است فراتر از لحظه گذار باشد. جامعه‌ای که توانسته است از طریق سازمان‌های مستقل، اتحادیه‌ها، احزاب و شبکه‌های اجتماعی قدرت سیاسی را به چالش بکشد، پس از گذار نیز ممکن است ظرفیت بیشتری برای نظارت بر دولت و مقاومت در برابر تمرکز مجدد قدرت داشته باشد.

به بیان دیگر، بسیج اجتماعی می‌تواند دو کارکرد متفاوت داشته باشد. نخست، کارکرد انتقالی: رژیم اقتدارگرا را تحت فشار قرار می‌دهد و آن را به پذیرش اصلاحات یا واگذاری قدرت وادار می‌کند. دوم، کارکرد پس از گذار: به‌عنوان ظرفیتی اجتماعی برای مهار دولت جدید عمل می‌کند. این تمایز مهم است، زیرا خطر اصلی پس از استقرار دموکراسی تنها بازگشت آشکار به اقتدارگرایی نیست؛ سوءاستفاده از قدرت اجرایی، محدودکردن حقوق مدنی، تضعیف نهادهای نظارتی و دستکاری انتخابات نیز می‌توانند کیفیت دموکراسی را به‌تدریج کاهش دهند.

در این شرایط، جامعه‌ای که سابقه بسیج مستقل دارد ممکن است بتواند هزینه این اقدامات را برای دولت افزایش دهد. دولت جدید، حتی اگر خود را دموکراتیک بداند، با همان مسئله‌ای مواجه است که پیش‌تر رژیم اقتدارگرا با آن مواجه بود: قدرت سیاسی بدون نظارت می‌تواند به سوءاستفاده از قدرت منجر شود. تفاوت در این است که در یک نظم دموکراتیک، بسیج اجتماعی می‌تواند بخشی از سازوکارهای غیررسمی نظارت بر قدرت را تشکیل دهد.

البته این رابطه ساده و یک‌سویه نیست. بسیج توده‌ای همیشه پیامدهای مثبت برای دموکراسی ندارد. بسیج گسترده می‌تواند شکاف‌های اجتماعی و سیاسی را تشدید کند و در شرایطی که نهادهای دموکراتیک هنوز تثبیت نشده‌اند، به قطبی‌شدن شدید بینجامد. اگر گروه‌های سیاسی به این نتیجه برسند که بسیج خیابانی یا استفاده از خشونت سیاسی راهی مؤثر برای دستیابی به اهداف است، ممکن است همین تجربه به تضعیف قواعد رقابت دموکراتیک منجر شود. بنابراین، مسئله صرفاً وجود یا نبود بسیج نیست؛ نوع سازمان‌یابی، مطالبات، شیوه کنش و رابطه بسیج با نهادهای سیاسی نیز اهمیت دارد.

این نکته ما را از یک برداشت ساده‌انگارانه درباره «جامعه مدنی» نیز دور می‌کند. نمی‌توان فرض کرد که هر نوع بسیج اجتماعی به تقویت دموکراسی منجر می‌شود. بسیج هنگامی می‌تواند نقش پایدارکننده داشته باشد که به ایجاد ظرفیت‌های سازمانی، مشارکت سیاسی و نظارت بر قدرت کمک کند، نه اینکه صرفاً به تشدید منازعه و قطبی‌شدن منجر شود. در نتیجه، اثر بسیج بر ثبات دموکراتیک به چگونگی تبدیل قدرت اجتماعی به نهادهای سیاسی نیز بستگی دارد.

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های میان دو مسیر گذار را می‌توان در کیفیت امتیازدهی نخبگان مشاهده کرد. در گذارهای ناشی از منازعات توزیعی، نخبگان اقتدارگرا تحت فشار اجتماعی قرار می‌گیرند و ناگزیر می‌شوند بخشی از مطالبات گروه‌های بسیج‌شده را بپذیرند. این امتیازات ممکن است صرفاً به برگزاری انتخابات محدود نشوند، بلکه دامنه مشارکت سیاسی، حقوق مدنی و محدودیت‌های اعمال‌شده بر قدرت اجرایی را نیز تحت تأثیر قرار دهند.

در مقابل، در گذارهای نخبه‌محور، نخبگان ممکن است خود ابتکار عمل را در دست داشته باشند و اصلاحات را تا جایی پیش ببرند که هزینه‌های تداوم اقتدارگرایی کاهش یابد، بدون آنکه کنترل خود را بر منابع اصلی قدرت از دست بدهند. در چنین شرایطی، امکان بیشتری وجود دارد که نهادهای جدید حامل بخشی از ترتیبات قدرت پیشین باشند. بنابراین، تفاوت مسیر گذار می‌تواند به تفاوت در دامنه واقعی بازتوزیع قدرت منجر شود.

از این منظر، کیفیت انتخابات انتقالی نیز اهمیت پیدا می‌کند. انتخابات نخستین پس از اقتدارگرایی صرفاً یک رویداد نهادی نیست؛ می‌تواند نقطه‌ای باشد که در آن توازن نیروهای اجتماعی و سیاسی برای نخستین بار در قالب قواعد جدید آشکار می‌شود. اگر نیروهای اجتماعی سازمان‌یافته بتوانند در این مرحله مشارکت مؤثر داشته باشند، رقابت انتخاباتی ممکن است گسترده‌تر و واقعی‌تر شود. اما اگر نخبگان پیشین منابع سازمانی، اقتصادی و رسانه‌ای خود را حفظ کرده باشند و نیروهای رقیب فاقد ظرفیت مشابه باشند، انتخابات می‌تواند در شرایطی نابرابر برگزار شود.

همین مسئله به مفهوم قفل‌شدگی نهادی بازمی‌گردد. تصمیم‌هایی که در ابتدای گذار درباره ساختار نهادها، نظام انتخاباتی، اختیارات قوه مجریه و جایگاه نخبگان پیشین اتخاذ می‌شوند، می‌توانند در ادامه مسیر به دشواری تغییر کنند. به این ترتیب، لحظه گذار فقط نقطه‌ای برای پایان یک رژیم نیست؛ می‌تواند مجموعه‌ای از قواعد را ایجاد کند که برای سال‌ها رفتار بازیگران سیاسی را شکل دهد.

اگر نخبگان در حال خروج بتوانند در این مرحله امتیازهای نهادی قابل‌توجهی برای خود حفظ کنند، ممکن است پس از گذار نیز توانایی تأثیرگذاری بر سیاست را داشته باشند. در مقابل، اگر فشار اجتماعی و سیاسی آنان را به پذیرش رقابت گسترده‌تر و محدودیت‌های قوی‌تر بر قدرت وادار کند، دامنه مانور آنان در نظم جدید کاهش خواهد یافت. بنابراین، هرچه گذار بیشتر تحت تأثیر نیروهای اجتماعی سازمان‌یافته قرار گیرد، احتمال آنکه قواعد جدید صرفاً بازتاب ترجیحات نخبگان پیشین باشد کاهش می‌یابد.

این تفاوت‌ها می‌تواند به توضیح تفاوت در ثبات دموکراسی‌ها نیز کمک کند. اگرچه ثبات دموکراتیک به عوامل متعدد داخلی و بین‌المللی وابسته است، شواهد آماری مورد بحث نشان می‌دهند که کشورهایی که از مسیر منازعات توزیعی به دموکراسی رسیده‌اند، در برخی مقایسه‌ها پایداری بیشتری از خود نشان داده‌اند؛ این تفاوت صرفاً به سال‌های نخست پس از گذار محدود نمانده و در دوره‌های طولانی‌تر نیز مشاهده شده است.

اهمیت این یافته در آن نیست که یک مسیر را به‌طور مطلق موفق‌تر از مسیر دیگر معرفی کنیم، بلکه در این است که نشان می‌دهد فرآیند گذار ممکن است بخشی از توضیح دوام یا شکنندگی نظم دموکراتیک باشد. اگر مسیر گذار نحوه توزیع قدرت، ظرفیت سازمان‌یابی اجتماعی و محدودیت‌های اعمال‌شده بر نخبگان را شکل دهد، نمی‌توان پیامدهای دموکراسی را صرفاً با بررسی نهادهای رسمی پس از گذار توضیح داد.

از این منظر، دموکراسی پس از گذار فقط مجموعه‌ای از نهادهای تازه‌تأسیس نیست؛ تا حدی میراث منازعاتی است که به پیدایش آن انجامیده‌اند. بسیج اجتماعی می‌تواند تجربه سازمان‌یابی، مشارکت و نظارت بر قدرت را به نظم جدید منتقل کند. در مقابل، گذارهایی که عمدتاً در سطح نخبگان مدیریت می‌شوند ممکن است فرصت بیشتری برای تداوم شبکه‌های قدرت پیشین باقی بگذارند. البته هیچ‌یک از این دو مسیر پیامد واحد و قطعی ندارند؛ اما تفاوت در نقطه آغاز و سازوکار گذار می‌تواند دامنه انتخاب‌ها و محدودیت‌های دموکراسی نوپا را تغییر دهد.

در نهایت، تمایز میان گذارهای ناشی از منازعات توزیعی و گذارهای نخبه‌محور ما را به بازنگری در مفهوم خودِ «گذار» وامی‌دارد. گذار را نمی‌توان صرفاً فاصله‌ای میان دو رژیم دانست؛ این فرآیند می‌تواند قواعد، ائتلاف‌ها و ظرفیت‌هایی را ایجاد کند که بر مسیر آینده نظام سیاسی اثر می‌گذارند. بنابراین، پرسش مهم فقط این نیست که چگونه اقتدارگرایی پایان می‌یابد، بلکه این است که چه نیروهایی در جریان پایان آن توانمند می‌شوند و این توانمندی چگونه به نظم دموکراتیک منتقل می‌شود.

اگر دموکراسی از مسیرهای متفاوتی پدید آید، شاید مقصد واحد باشد، اما مسیری که به آن منتهی شده است می‌تواند بخشی از آینده آن را از پیش شکل داده باشد. به همین دلیل، برای فهم ثبات دموکراسی‌ها باید نه‌تنها به نهادهای پس از گذار، بلکه به موازنه نیروها، شکل بسیج اجتماعی و نحوه توزیع قدرت در خودِ فرآیند گذار نیز توجه کرد. شاید یکی از مهم‌ترین میراث‌های گذار دموکراتیک، نه آن چیزی باشد که در پایان آن تأسیس می‌شود، بلکه آن چیزی باشد که در جریان آن درباره قدرت، مشارکت و حدود اقتدار دولت تثبیت می‌شود.

منبع: خبرآنلاین

منبع خبرخبرآنلاین
نمای زنده فرهاببه‌روزرسانی 18:40
133,674مطلب نمایه‌شده
103,112موضوع و برچسب
30منبع خبری
14حوزه موضوعی