اگر به مسجد جامع یزد نگاه کنیم، پرسشی آرام اما عمیق در ذهن شکل میگیرد: چگونه بنایی که قرنها پیش، با امکانات و ابزارهای محدود آن زمان ساخته شده، هنوز پابرجاست؛ زیبا، زنده و قابل استفاده؟ در روزگاری که نه نرمافزارهای مهندسی وجود داشت، نه محاسبات رایانهای و نه تجهیزات پیشرفته امروزی، استادکاران چگونه آثاری خلق کردند که گذر زمان نتوانسته است بهسادگی از پای درآورد؟
چرا گاهی بنایی که با امکانات محدود گذشته ساخته شده، قرنها دوام میآورد، اما ساختمانی که امروز با دانش مهندسی و مصالح پیشرفته احداث میشود، پس از چند دهه به تعمیرات اساسی، بازسازی یا حتی تخریب نیاز پیدا میکند؟ البته ماندگاری بناهای تاریخی دلایل فنی و تاریخی متعددی دارد؛ از شناخت اقلیم و تجربه استادکاران گرفته تا شیوه ساخت و نگهداری. بااینحال، در کنار همه این عوامل، پرسش دیگری نیز ارزش اندیشیدن دارد: آیا گذشتگان، افزون بر مهارت و تجربه، چیزی در کار خود میگذاشتند که ما گاهی از یاد بردهایم؟
چیزی از جنس عشق، تعهد، وجدان کاری، حرمت حرفه و شاید بیش از همه، نیت سازنده؟ مسجد جامع یزد تنها یک نمونه است؛ نمونهای برای اندیشیدن به معنای ماندگاری در عرصههای دیگر زندگی. شاید استادکار قدیمی، هنگامی که خشتی را روی خشت دیگر میگذاشت، فقط دیواری نمیساخت؛ بخشی از آبرو، اعتبار و نام خود را نیز در آن بنا میکرد. برای او، کار صرفاً راهی برای رسیدن به دستمزد نبود. رضایت صاحبکار اهمیت داشت و درست انجامدادن وظیفه، بخشی از شرافت حرفهای او به شمار میرفت. دستمزد همواره مهم بوده است؛ نان، زندگی و آسایش انسان به آن وابسته است.
اما شاید برای بسیاری از اهل حرفه در گذشته، پول تمام ماجرا نبود. رضایت مشتری، دعای خیر مردم و سربلندی در برابر وجدان، ارزشهایی بودند که در هیچ صورتحسابی ثبت نمیشدند. تصور کنیم دو استادکار با ابزار و مصالح یکسان، مهارتی مشابه و دستمزدی برابر، کاری واحد انجام دهند. یکی با دقت و علاقه کار میکند و نگران کیفیت نتیجه و رضایت صاحبکار است؛ دیگری تنها میخواهد کار تمام شود و دستمزدش را بگیرد. شاید در نگاه نخست، محصول کار هر دو یکسان به نظر برسد؛ اما آیا نتیجه در درازمدت نیز همیشه یکسان خواهد بود؟
آیا کسی که برای کیفیت، رضایت مردم و اعتبار حرفهاش اهمیت بیشتری قائل است، در جزئیات پنهان کار نیز دقت بیشتری به خرج نمیدهد؟ مرز میان این دو نگاه، گاهی به باریکی یک تار موست؛ اما همین مرز باریک میتواند فاصله میان انجام یک وظیفه و خلق اثری ماندگار باشد. تفاوتی که شاید در ظاهر دیده نشود، اما در گذر زمان خود را آشکار میکند. بعضیها کار میکنند تا پول بگیرند؛ بعضیها پول میگیرند تا کار کنند؛ اما آنان که به کار خود عشق میورزند، میخواهند چیزی فراتر از پول از خود به یادگار بگذارند. این سخن به معنای بیاهمیتبودن دستمزد یا توجیه کمپرداختی و بیعدالتی نیست.
کارگر، معلم، مهندس، پزشک و مدیر، همگی حق دارند در برابر کار خود دستمزدی منصفانه دریافت کنند. اما میان مزدگرفتن و تنها هدف دانستنِ مزد، تفاوتی اساسی وجود دارد. عشق به کار، جای حق را نمیگیرد؛ بلکه به درست اداکردن حق، معنا میبخشد. این تفاوت را میتوان در معلمی دید که دلنگران آینده دانشآموزانش است؛ در پزشکی که رنج بیمار را درک میکند؛ در مهندسی که ایمنی مردم را امانت میداند؛ در کارگری که از کیفیت کارش نمیگذرد و در کارمندی که مشکل مراجعهکننده را مشکل خود میبیند.
خدمت واقعی آنجاست که انسان، فراتر از شرح وظایف و مفاد قرارداد، برای درست انجامشدن کار دل بسوزاند. و اینجاست که باید از مدیریت سخن گفت؛ جایی که گاهی فاصله میان خدمت و نمایش، از فاصله میان یک خشت و خشت دیگر هم باریکتر میشود. مدیریت دیروز و امروز نیز، درست مانند ساختمانسازی، با پرسشی اساسی روبهروست: چه چیزی قرار است ماندگار شود؟ در گذشته، مدیری که با مردم زندگی میکرد، دردشان را میفهمید و برای حل مشکلاتشان از آسایش یا منفعت شخصی خود میگذشت، در حافظه مردم خانه میساخت؛ خانهای که با پایان مسئولیتش و خالیشدن صندلیاش فرو نمیریخت.
امروز هم مدیرانی هستند که بیهیاهو خدمت میکنند و نامشان به نیکی میماند؛ همانگونه که در کنار ساختمانهای کمدوام، بناهای مهندسیشده و ماندگار نیز ساخته میشوند. مسئله، گذشته یا امروز نیست؛ مسئله، کیفیت کار، میزان تعهد و نگاه سازنده است. بااینحال، در بخشی از مدیریت امروز، گاهی اولویتها جابهجا شدهاند: عکس بازدید، گزارش عملکرد و مراسم افتتاح، پررنگتر از نتیجه واقعی کار میشوند؛ رضایت مافوق بر رضایت مردم پیشی میگیرد و حفظ صندلی، مقدم بر ادای امانت قرار میگیرد. ممکن است مدیری همواره در قاب دوربین باشد، اما در زندگی مردم حضور مؤثری نداشته باشد.
افتتاح یک پروژه، جای کیفیت آن را نمیگیرد؛ گزارش موفقیت، جای رضایت مردم را پر نمیکند و تشریفات، هرقدر هم پرزرقوبرق باشند، جای خدمت را نمیگیرند. البته این نقد متوجه همه مدیران نیست. هنوز هم کسانی هستند که بیادعا کار میکنند، مسئولیت را امانت میدانند و نتیجه عملکردشان را نه در تعداد عکسها و گزارشها، بلکه در بهبود زندگی مردم جستوجو میکنند. اما هرجا نمایش جای نتیجه و حفظ جایگاه جای خدمت را بگیرد، باید پرسید: سهم مردم از این همه فعالیت کجاست؟ مدیریت، ملک شخصی مدیر نیست؛ امانتی است برای خدمت به مردم و جلب رضایت خدا و خلق خدا.
مدیر باید چنان عمل کند که مردم هزینه کمتری بپردازند، نه اینکه مردم هزینه بدهند تا او بیشتر دیده شود. مدیر ماندگار کسی نیست که مدت بیشتری بر صندلی بماند؛ کسی است که پس از رفتنش، مردم همچنان از آثار کار او بهره ببرند. شاید راز ماندگاری مسجد جامع یزد فقط در خشت و آجر آن نباشد؛ شاید بخشی از این راز را باید در نگاه و نیت کسانی جستوجو کرد که ساختن را مسئولیتی فراتر از کسب درآمد میدانستند. همان نیت و نگاهی که میتواند به یک کلاس درس، یک کارگاه، یک بیمارستان، یک اداره و حتی یک جایگاه مدیریتی، روحی ماندگار ببخشد.
سرانجام، روزی دستمزدها خرج میشوند، عنوانها از میان میروند، صندلیها به دیگران میرسند و دوربینها سراغ افراد دیگری میروند. آنچه باقی میماند، کیفیت کاری است که انجام دادهایم و اثری که در زندگی دیگران گذاشتهایم. کار را چنان انجام دهیم که اگر روزی خودمان نبودیم، حاصل کارمان همچنان به سود مردم باشد؛ چه خشتی که بر خشتی میگذاریم و چه تصمیمی که در جایگاه مسئولیت میگیریم. شاید معنای واقعی عشق به کار و راز ماندگاری انسان همین باشد: چیزی بسازیم و چنان خدمت کنیم که نبودنمان، ارزش آنچه از خود به جا گذاشتهایم را از میان نبرد.
منبع: جام جم آنلاین



