رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- غرب، از سپیدهدم شکلگیری مفاهیم بنیادینش در یونان باستان تا عصر روشنگری و سرانجام در کشاکشهای ژئوپلیتیک جهان مدرن، پیوسته نیازمند یک «خودِ دیگر» (Alter Ego) یا همزادی متضاد بوده است تا از طریق نفی و طرد آن، بر ارزشها و انسجام درونی خود مهر تأیید بزند. در این میان، ایران (یا همان «پارس» در ادبیات کلاسیک غربی) نقشی بیبدیل و دیرپا در ایفای این نقش تاریخی داشته است؛ سرزمینی که گاه در هیئت رقیبی متمدن و باشکوه، گاه در قامت بهشتی اگزوتیک و خیالانگیز، و در دوران معاصر بهمثابه اهریمنی مهارناپذیر، آینهی تمامنمای آرزوها، اضطرابها و تضادهای درونی غرب بوده است. زایش یک تقابل: آتن و اسپارت در برابر امپراتوری پارس
بیشتر بخوانید: هنر اختراع تاریخ شرق به سبک مارکو روبیو | ایران؛ مرکز ثقل تعبیر رویای بیداری توموس غربی داریوش بزرگ؛ پادشاه مقتدر هخامنشی نادرشاه افشار؛ حکمرانی با مشت آهنین از اسطوره تا واقعیت کوروش کبیر | معمار ایده امپراتوری داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی که شاهد فروپاشی یکی از بزرگترین تمدنهای تاریخ شد!
به گزارش رویداد۲۴، ریشههای این دوگانهسازی را باید در دوران باستان و در لابهلای متون کلاسیک یونانی جستوجو کرد. زمانی که هرودوت، تاریخنگار یونانی، تقابل میان دولتشهرهای یونان و امپراتوری هخامنشی را روایت میکرد، در واقع در حال پیریزی یک دوآلیسم تاریخی بود که تا هزاران سال بعد بر تفکر غربی سایه افکند. در نمایشنامهی «پارسیان» اثر آیسخولوس (اشیل)، ما با نخستین بازنمایی ادبیِ این «دیگریِ بزرگ» روبهرو میشویم. پارس در این متون صرفاً یک دشمن نظامی نیست، بلکه نماد «استبداد شرقی» (Oriental Despotism)، شکوهِ افراطی و فقدان آزادیِ فردی است؛
مفاهیمی که دقیقاً در نقطهی مقابل ایدهآلهای یونانی یعنی «دموکراسی»، «عقلانیت» و «آزادی» قرار میگرفتند. یونان باستان با ترسیم چهرهای خیرهکننده، اما مستبدانه از امپراتوری پارس، به شهروندان خود یادآوری میکرد که چرا ارزشهای هلنیستی سزاوار پاسداشتاند. این نخستین باری بود که ایران بهعنوان «خودِ دیگرِ» غرب به کار گرفته شد: غول قدرتمندی که باید مهار میشد تا هویت غربی بتواند در برابر آن قد علم کند.
این تقابل باستانی، بعدها در آثار متفکران رومی و سپس در طول جنگهای صلیبی بازتولید شد، اما ماهیت آن در عصر روشنگری و رمانتیسیسم اروپایی دچار دگردیسی شگرفی گردید. عصر روشنگری و رمانتیسیسم: پارس بهمثابه فانتزی و نقد درونی با ورود اروپا به عصر روشنگری و پس از آن دوران رمانتیسیسم، کارکرد ایران بهعنوان «خودِ دیگر» تغییر یافت. اکنون غربِ مسلح به علم و خرد، نیازمند آینهای بود تا در آن، محدودیتهای عقلانیتِ خشک و ملالآور خود را ببیند یا از آن بهعنوان ابزاری برای نقد نهادهای داخلیاش بهره ببرد.
شارل دو مونتسکیو در اثر مشهور خود، نامههای ایرانی (۱۷۲۱ میلادی)، از همین ترفند استفاده کرد. او با خلق دو مسافر خیالیِ پارسی به نامهای «اوزبک» و «ریکا» که به پاریس سفر کردهاند، جامعهی فرانسه را از نگاه انتقادیِ یک «دیگریِ شرقی» به تصویر کشید. پارس در اینجا صرفاً یک ابزار ادبی برای دور زدن سانسور کلیسا و دربار فرانسه بود، اما همزمان هویتی خیالی از جامعهای مرموز و سرشار از تضادها را در ذهن خوانندهی غربی تثبیت میکرد. به گزارش رویداد۲۴، در عصر رمانتیسیسم، این تصویر به سوی اگزوتیسم ناب گرایش یافت.
یوهان ولفگانگ فون گوته در دیوان غربی-شرقی، با الهام از حافظ شیرازی، پارس را بهعنوان پناهگاهی معنوی در برابر سرمای ماشینیسم و مادهگرایی اروپایی معرفی کرد. در این دوران، غرب پارس را سرزمینی زنانه، لطیف، آکنده از بوی گلاب و شراب، و غرق در عرفان و شعر تصویر کرد. نقاشانی، چون اوژن دلاکروا با الهام از مینیاتورهای ایرانی، فضاهایی رازآلود از حرمسراها و بازارهای شرقی خلق کردند. همانطور که ادوارد سعید در کتاب جریانساز خود، شرقشناسی (۱۹۷۸)، بهدرستی استدلال میکند، این بازنماییها ارتباط چندانی با واقعیتهای تاریخی و اجتماعی شرق نداشتند.
غرب این تصویر از پارس را ساخت تا «میل» (Desire) و «خیال» (Fantasy) سرکوبشدهی خود را در آن فرافکنی کند. پارسِ رمانتیک، همزادِ رؤیاپرداز غربِ صنعتی بود؛ سرزمینی که میشد آن را ستایش کرد، اما همزمان بهدلیل فقدان ساختارهای مدرنِ حکمرانی، مستحق استعمار و سلطه و قیمومیت دانست. دگردیسیِ ژئوپلیتیک: از «پارسِ رمانتیک» تا «ایرانِ عصیانگر»
منبع: رویداد 24



