به گزارش گروه سیره امامین انقلاب خبرگزاری رسا، «آقا، یه لحظه وایستید! اون چفیه رو فعلاً بدید به من!» بازدید آیتالله خامنهای از لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) به پایان رسیده بود. نماز صبح خوانده شده و برنامههای بازدید انجام شده بود. آیتالله خامنهای در حال بازگشت به سمت ماشینشان بودند که جمعیت دور ایشان حلقه زد. هرکس میخواست در آن فرصت کوتاه، سلامی کند یا لحظهای از نزدیک ببیندشان. درست در همین شلوغی، جوانی از انتهای صف فریاد زد: «آقا یه لحظه وایستید» همه نگران به سمت جوان برگشتند. آقا فرمودند: چی شده؟ جوان گفت: اون چفیه رو فعلاً بدین به من.» آقا لبخندی زد.
چفیهاش را در آورد و دستبهدست داد تا به جوان رسید که بعداً متوجه شدیم فرزند شهید است. آن موقع هنوز مد نبود که کسی از آقا چفیه بگیرد و برای همه این کار خیلی هیجانانگیز بود.
این خاطره آنقدر برای سردار اسدالله ناصح شیرین بود که بعد از گذشت ۲۸ سال هنوز زمانی که میخواهد تعریف کند، لبخند به لبش میآید و صدای خندهاش بلند میشود. ۲۶ مهرماه سال ۱۳۷۷ بود که حضرت آیتالله خامنهای، رهبر شهیدمان از لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) بازدید کردند. در آن بازدید یکی از کسانی که حضرت آقا از ایشان بهعنوان الگو نام بردند، سردار اسدالله ناصح، فرمانده وقت لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) بود.
«من سخنران نبودم» ۲۸ سال گذشته ولی ناصح ثانیه به ثانیه آن روز را یادش است و میگوید: برنامه این بود که حضرت آقا قبل از نماز صبح تشریف بیاورند. نماز صبح را خواندیم و بعد هم برنامههای بازدید و صبحانه بود. یک مانور رهایی گروگان هم داشتیم که نیروهای ما اجرا کردند و فرماندهان هم حضور داشتند. من جزء به جزءمانور را خدمت آقا توضیح دادم. سؤال میکنم: شما سخنران مراسم بودید. ناصح با فروتنی صحبتم را قطع میکند و میگوید: من سخنران نبودم. خدمتشان خیرمقدم گفتم و یک مقاله برای ایشان خواندم.
درباره اینکه لشکر همیشه آماده است و کمی هم از سابقه جانفشانیهایی که لشکر در طول جنگ داشت را بیان کردم. مقاله حماسی بود و من با هیجان برای حضرت آقا خواندم. بعد هم یک سری برنامه صبحگاه داشتیم که در مقابل حضرت آقا اجرا کردیم.
«اولین ابلاغیهای که آمد، درباره فضای سبز بود!» ناصح از دقت مثالزدنی حضرت آقا میگوید: یکی از نکاتی که برای ما خیلی جالب بود این بود حضرت آقا جاهای مختلفی که میرفتند بر اساس شرایط آنجا دستوراتی میدادند. مثلاً در ارتباط با وضعیت آن مجموعه یا کمکی که باید به آن مجموعه میشد. ولی نکتهای که برای ما جالب بود این بود که اولین ابلاغیهای که از دفتر حضرت آقا برای لشکر ما آمد این بود که در حفظ فضای سبزی که آنجا دارد حتماً کوشش کنید و نگذارید فضای سبز آنجا خراب شود. برای ما خیلی جالب بود که آنقدر حضرت آقا ریزبین هستند.
ناصح این خاطره را با تعجبی که هنوز در کلامش شنیده میشود، نقل میکند؛ اینکه در یک مرکز نظامی، باآنهمه برنامه و موضوعات عملیاتی، فضای سبز هم از نگاه بازدیدکننده دور نمانده بود.
«شما با خادمالحسینی شیراز چه نسبتی دارید؟» خاطره بعدی سردار ناصح به نمایشگاهی برمیگردد که در آن، فعالیت هیئتها و مجموعههای فرهنگی یگانها و گردانهای لشکر معرفی شده بود. سردار ناصح میگوید: حضرت آقا برای بازدید آمده بودند. یکی از فرماندهان ما، آقای خادمالحسینی دررابطهبا نمایشگاه به ایشان توضیح میداد. یکدفعه آقا از ایشان پرسیدند شما با حجتالاسلام خادمالحسینی شیراز چه نسبتی دارید؟ فرمانده لحظهای مکث میکند و پاسخ داد ایشان پدر من هستند. من که فرمانده لشکر بودم و خیلی از بچهها اصلاً نمیدانستیم خادم الحسینی شیرازی است.
به همین خاطر برایمان خیلی عجیب بود که حضرت آقا چطور در میان آن همه برنامه و دیدار، چنین جزئیاتی را بهخاطر داشتند و دربارهاش سؤال میکردند.
خودم چفیه را انداختم گردن آقاسردار ناصح میگوید: اتفاق زیبای دیگری که در ذهن من ماندگار شد این بود که هر جا که حضرت آقا تشریف میبرد، ایشان گردن بقیه چفیه میانداختند ولی آن روز تنها جایی بود که من از آقا اجازه گرفتم و چفیه را گردن ایشان انداختم. وقتی از سردار ناصح درباره حسوحالش در آن لحظه میپرسم، پاسخ پیچیدهای ندارد فقط با لبخند میگوید: من از روی صمیمیت و با عشق این کار را کردم. سؤال میکنم: در مراسم صبحگاه حضرت آقا اسم شما را در کنار سردار علی فضلی مطرح کردند. آن لحظه چه حسی داشتید؟
سردار ناصح از روی تواضع از جواب طفره میرود و میگوید: لطف حضرت آقا بود. طبیعی است که خیلی خوشحال شدم. حضرت آقا معمولاً در مورد کسی خیلی صحبت نمیکردند. ایشان مواردی فرمودند که انشاءالله من همیشه سعی میکنم شامل صحبتهایی که حضرت آقا در مورد من فرمودند باشم و سعی میکنم حرفشان را زمین نیندازم و خلاف فرمایشاتشان عمل نکنم.
«نفاق»؛ هشداری از آقا که ۲۸ سال ماندوقتی از سردار ناصح میپرسم کدام بخش از سخنان آن روز بیشتر در ذهنش مانده است. صراحتاً جواب میدهد: نفاق. ایشان درباره نفاق صحبت کردند و با اشاره به آیات قرآن، درباره ویژگیهای آدمهای منافق هشدار دادند. تأکیدشان این بود که باید خیلی مراقب باشیم و کاری نکنیم که رفتارمان بوی نفاق بدهد. این بخش از سخنان، محدود به شرایط همان روز یا فضای لشکر نبود. توصیهای بود که میشود در دورههای مختلف و در موقعیتهای گوناگون به آن رجوع کرد.
از آن صبح پاییزی، ۲۸ سال گذشته است؛ از دیداری که در خاطره سردار ناصح با یک چفیه و لبخند گرهخورده، اما با یک هشدار به پایان میرسد. حضرت آقا از نفاق گفتند؛ هشداری که گذر زمان از اهمیتش کم نمیکند، چون خطر از جایی آغاز میشود که ظاهر آدمها، جای حقیقت رفتارشان مینشیند و شاید امروز، بعد از گذشت این همهسال، بازخوانی آن دیدار بیش از هر چیز یادآور همین نکته باشد: سخنان آن روز حضرت آقا را بهخاطر بسپاریم، اما مهمتر از آن، مراقب باشیم در عمل از معنای آن فاصله نگیریم.
منبع: رسانیوز



