به گزارش گروه رسانهای شرق،
شش ساعت بعد از اینکه ما به کنار ساحل دریای خزر رسیدیم، جنگ شد. بمبها را ندیدیم، اینترنت و بعد تلفنها که قطع شد متوجه شدیم اتفاقی غیرطبیعی افتاده است؛ یا فضاییها به زمین آمدهاند یا جنگ. دومی شده بود. یکباره خیابانهای باریک و تودرتوی شهرهای شمالی، مثل نور و رویان و نوشهر و چالوس، چنان ترافیک عجیبی به خودش دید که هرگز ندیده بود؛ هشت صبح روزی که قرار بود پرنده در آسمان پر نزند، مردم نگران و سراسیمه در صف پمپبنزین و نان ایستادند بدون اینکه بدانند چه اتفاقی پیشرویشان است. وقتی اینترنت قطع میشود، اولین چیزی که از دست میرود خبر نیست؛ تصور است.
تا لحظهای پیش، شهر را از روی صفحه گوشی میخواندی: دوستت کجاست و حالش چطور است؟ مسیر را چطور بروی؟ هوا بارانی خواهد شد؟ بعد صفحه سفید میشود و تو میمانی با همان اندازهای که با چشم و گوش خودت میتوانی بفهمی. بقیه جهان یا شایعه است یا سکوت. بعد میبینی تلفن هم قطع شده است. موبایل هیچ علامت مخابراتی رویش نیست. در کوچه از مردم میشنوی که به ایران حمله شده است. جنگ دوازدهروزه برای من اینطور شروع شد. من و دخترم در شمال ایران بودیم که بمباران تهران آغاز شد. ما همانجا ماندیم؛ پانزده روز. این گزارش درباره همان پانزده روز و ماههایی است که پس از آن آمد؛
درباره کارهایی که کردیم تا کودکان در میانه جنگ بیقصه نمانند. من خودم را نویسنده میدانم و روزنامهنگار سابق. اما در این گزارش هم پدر هستم، هم نویسنده، هم روزنامهنگار و هم مدیر یک مؤسسه فرهنگی کودکان. مجموعهای فارسیزبان برای تولید و عرضه محتوای کودک با تمرکز بر تألیف. در این گزارش علاوه بر همه اینها یک شاعد عینی هم هستم. هر جایی را گزارش میکنم که بودهام. بیست سال سابقه روزنامهنگاری و طنزنویسی سیاسی دارم و ده سال است که به جهان کودکان کوچ کردهام؛
از دنیایی که در آن با خبر و کنایه و تیتر سروکار داشتم، به دنیایی که در آن با قصه و تصویر و خیالپردازی. این دو دنیا کمتر از آنچه فکر میکنید با هم فاصله دارند و بیشتر از آنچه به نظر میآید از هم دورند. در روزنامهنگاری دوربین را روی دیگران میگرفتم و مینوشتم و در جهان کودکان دوربین را در خلأ نگه میداری و چیزی را که دیده نمیشود طوری مینویسی که کودکان بتوانند تصورش کنند. سالهاست برای بزرگترها ننوشتهام و این گزارش فقط برای ثبت در برگههای کتاب تاریخ است.
کتابی که تمام ترسها و جنگها و غمها و خشمهای ما، در آن فقط یک پارهخط خواهد شد: مردمی که عاشق زندگی بودند اما هزار بار آه کشیدند. این گزارش بر پایه تجربه مستقیم من و گفتوگو با کسانی نوشته شده که در ماجرا حضور داشتند: علیرضا تغابنی، شرمین نادری، آرش برهمند، فرزین فردیس، چند پدر و مادر، همسرم و دخترم. چون من هم راویام و هم یکی از بازیگران این روایت، کوشیدهام تجربه شخصی را از اطلاعاتی که از دیگران نقل میکنم جدا نگه دارم.
روز قبل در جاده، ترافیک طبیعی روزهای تعطیل جاده شمال بود. جایی ترمز کردیم تا آبی بخوریم. فرزین، پدر سارا و سایه که شخصیتی فرهنگی و کارآفرین دارد، گفت میانبر بزنیم؟ زدیم. گفت جاده طولانیتر میشود. و شد. اما خوش گذشت. در جاده فرعی یکساعت یا بیشتر ترمز کردیم، چون گله اسبهای وحشی روی تپهها و کنار جاده مشغول چریدن بود. بچهها نیلا و سارا و سایه دویدند میان اسبها. میوههای داخل ماشین که توشه راه بود قسمت اسبها شد. چند عکس بینظیر اتفاقی گرفتیم.
توی عکسها اسبهای تنومند کنار صورت خندان و مسرور و مشعوف بچهها و ما بزرگترها، شبیه یکی از صحنههای والتدیزنی است. چند ساعت بعد از این، در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در ویلایی قدیمی در شهرکی سرسبز در شهری ساحلی با سروصدای تلویزیون از خواب بلند شدم. کنترل دست فرزین بود و از این شبکه به آن شبکه میزد. شبکههای داخلی ایران و ماهوارههای ایرانی خارج از کشور. بعد سیانان. بعد بیبیسی. بعد فاکسنیوز. اسرائیل به ایران حمله کرده بود. بمبها را ریخته بود روی سر شهر. معلوم نبود ماجرا ادامه دارد یا نه. کسی اظهارنظری نکرده بود. تهران غافلگیر شده بود.
تلفات از نظر اهمیت هدف قراردادن اشخاص سیاسی بسیار پراهمیت بود. ماهواره خبر از فروپاشی میداد، تلویزیون داخلی خبر از آغاز مقاومت. خبرگزاریهای خارجی هم مبهوت ماجرا تصور میکردند ایران دوسهروزه میافتد و اسرائیل منطقه را دست میگیرد. یا دستکم حاکمیت ایران میافتد و ایران دچار دگردیسی میشود. هنوز ساعتی نگذشته بود دعوا در شبکههای خبری شروع شد. موبایلها قطع بود و اینترنت کار نمیکرد. بچهها هنوز خواب بودند و خواب اسبهای وحشی را میدیدند. از بیرون، پانزده روز ماندن در شمال شاید شبیه یک مسافرت اجباری به نظر برسد. از درون چیز دیگری بود.
من سالهاست برای کودکان مینویسم و ویرایش میکنم و محتوا میسازم و آن روزها ناچار شدم با سؤالی روبهرو شوم که همیشه نظری جوابش داده بودم: در روزهای ترس، یک کودک واقعاً به چه نیاز دارد؟ جواب نظریام این بود: به امنیت، به ثبات، به بزرگسالی که کنارش باشد. حالا آن جواب را باید در خانهای امتحان میکردم که دخترم در آن بود و تلفنها دیگر مثل قبل کار نمیکردند. ما در آن پانزده روز با هم وقت گذراندیم. این جمله ساده است و میخواهم ساده بماند، چون بخش بزرگی از آنچه بعدها کردم از همین سادگی بیرون آمد.
در آن روزها، بودن کنار دخترم و تلاش برای حفظ ریتم معمول زندگی، بیش از هر برنامه بزرگی اهمیت داشت. قطعی اینترنت شانس بزرگی برای من بود، ساعتها در روز پای لپتاپ بودن را تبدیل کرد به یکیدو ساعت کار کردن، و باقیاش دربست در اختیار دخترم بودم. دختری هفتساله. یک پدر تماموقت شدم. دوری از تهران و عدم دسترسی به مدیاها، سبب شد یک پدر تماموقت بشوم. چیزی که از آن روزها فهمیدم این بود که کودک در جنگ بیش از هر توضیحی به حضور نیاز دارد، و بیش از هر حضوری به چیزی که بتواند با آن، وقتی میترسد باز هم ادامه بدهد. قصه دقیقاً همین کار را میکند.
قصه ترس را حذف نمیکند؛ برایش خانهای میسازد که از آن بتوان بیرون آمد. بعد روزها گذشت، کنار ساحل با نیلا راه میرفتم و آببازی میکردم. بعد به آسمان نگاه میکردم. این تصویر درست چهل سال پیش اتفاق افتاده بود. در میان جنگی هشتساله. در حملهای که عراق با حمایت آمریکا انجام داد. من پنجششساله بودم. جنگ آنقدر طولانی بود که بارها بینش به مسافرت رفتیم. شمال ایران از جنگ دور بود. من در ساحل بازی میکردم. مادر و پدرم کنار خواهر و برادرهایم بودند. آنها سر موضوعی حرف میزدند که بعدها معنیاش را فهمیدم؛ داییام شیمیایی شده بود.
خلبان هلیکوپتری بود که در جزیره مجنون شیمیایی شد و دردی را با خود حمل کرد که سی سال بعدش وسط خیابان انقلاب یکباره از پای درش آورد. من کنار دخترم بودم و به خودم کنار مادرم فکر میکردم. جنگ نخی بود که کودکی من را به کودکی فرزندم متصل میکرد. اشکم درآمده بود. آیا او هم مثل من سالها زیر سایه جنگ و سالهای طولانی بعدش تحت تأثیر جنگ زندگی خواهد کرد؟ آیا در خوابهای میانسالی و جوانیاش هواپیماها بمبها را سر مردم خالی میکنند؟ یا در کابوسهایش بمبی به خانهشان میخورد؟ آیا او هم صدای آژیر قرمز در گوشش ابدی خواهد شد؟
برای اولین بار به این فکر کردم که آیا اگر از کشورم ایران، از وسط خاورمیانه، مهاجرت کرده بودم، و موشکها به وسط کودکی بچهام نمیخوردند خوشحالتر بودم؟ آیا من برای هر نوع حاکمیتی بر سرزمین ایران آماده زیستن و تابآوری بودم اما جنگ خط قرمزی بود که میتوانست بیاختیارم کند؟ دخترم کی از من درباره جنگ خواهد پرسید؟ و اولین سؤالش چه خواهد بود؟ آیا با مرگومیر مواجه خواهد شد؟ آیا صدای بمب خواهد شنید؟ آیا با آوار و خرابی جنگ رودررو خواهد شد؟ بلند شدم و با لباسی که بر تن داشتم به دریا زدم. نشستم. موج دریای خزر وقتی به صورتم خورد شوری اشک و آب دریا قاطی شد. بلند شدم. از آب بیرون آمدم. من نمیخواستم و نمیتوانستم وا بدهم.
ظاهر شدن فاصله؛ ویپآسانای اجباری
یک چیز دیگر هم از آن روزها یادم مانده است: فاصله. همکاران و دوستان و خانواده برایم غیب شدند. در لحظه. یک انسان تنها شدم که تلفن کسی کار نمیکرد تا با او حرف بزنم. هیچ پلی بین من و هشت میلیارد آدم دیگر نبود. آیا پیش از این رابطهها وجود داشت؟ آیا تا ابد نمیشد با کسی در ارتباط باشم؟ آیا پایان جهان بود؟ یا جنگی بود بین همه جنگهای تاریخ. با مرگها و خرابیهای خودش. آیا این سانتیمانتالیسم طبیعی بود؟ یا افکاری فلسفی بود که لباس عاطفی میپوشید؟ این تنهایی، همان خلائی بود که برایش تا تبت باید میرفتی و در یک دوره ویپآسانا ثبتنام میکردی؟
قصههایی که برای افرا تعریف میشد
علیرضا تغابنی معمار است؛ اما در این گزارش بیشتر پدر است تا معمار. او میگوید: «من هر شب برای دخترم افرا قصه تعریف میکنم. قصههایی که دنبالهدار است. به عروسکهایش نقش میدهم و ماجراهایی میسازم. فکر نمیکردم این قصهها یک روز شکل کتاب به خود بگیرد». وقتی بمباران شروع شد، افرا دو سال داشت. تغابنی تعریف میکند که او در چند روز اول از پنجره دودها و نورها را میدید. اول به دخترش گفتند آتشبازی است. اما آتشبازی ادامه پیدا کرد. دیگر چیزی را پنهان نکردند، ولی به او گفتند که جایش پیش آنها امن است.
برای کودکی دوساله، شاید این جمله دقیقترین و کاملترین چیزی باشد که یک بزرگتر میتواند بگوید؛ حقیقت را نمیپوشاند و جایی هم برای ایستادن میدهد. وقتی تلفن وصل میشد -در همان روزهای اول جنگ- با او حرف زدم و پیشنهاد کردم قصههایی را که برای افرا تعریف میکند بنویسد تا فقط برای افرا نماند و بچههای دیگر هم بتوانند آنها را بخوانند. دریافت قصهها آسان نبود. اینترنت قطع بود و متنها را از طریق ایمیل، آن هم بهسختی، دریافت کردیم. هر متنی که میرسید، حکم چیزی را داشت که از میان یک دیوار رد شده باشد. علیرضا تصمیم داشت در تهران بماند و ماند.
این جمله را بدون هیچ آرایهای مینویسم چون خودش هم همینطور تصمیم گرفت. مردی که در شهرِ زیر بمباران میماند و در همان شهر برای کودکی قصه میگوید، شاید چیزی از اهمیت قصه در جنگ را بهتر از هر سمینار و مقالهای نشان میدهد: قصه یک تجمل بعد از بحران نیست؛ گاهی خودِ ماندن است. شاید بپرسید چرا در روزهای جنگ سراغ قصههای بامزه رفتیم و نه قصههایی درباره خود جنگ. جواب من این است که کودک در روزهای ترس، پیش از آنکه به توضیح نیاز داشته باشد، به مجال نفسکشیدن نیاز دارد.
نامهای کتابهایی که بعد از این قصهها ساخته شد، «تنتون» و «پتیپتویی»، خودشان گویای همیناند: کلماتی که در دهان کودک مزه میکنند، که بازیاند و شیطنت، و هیچ تهدیدی در آنها نیست. بعضی قصهها وظیفهشان این است که فقط کودک را بخندانند، و در روزهای سخت این وظیفه کوچک نیست. این قصهها در جنگ اول نوشته شد و در جنگ دوم ۱۴۰۵، وقتی دوباره آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کردند، منتشر شد. بهسختی منتشر شد.
«آیقصه» یک اپلیکیشن قصههای صوتی کودکان است که جوایز داخلی و خارجی گرفته است. این اپلیکیشن برای ما بیشتر از یک کار فرهنگی است، یک سرمایه اجتماعی نمادین است، درآمدزا هست اما سودده نیست؛ با اصرار بر تألیف که تا به حال به ۷۰۰ قصه و خلق پنجاه کاراکتر جدید رسیده است. علاوه بر این برای خانوادههایی که هر شب به آن تکیه میکنند، بخشی از ریتم خانه و کودکی فرزندانشان است. این شغل من است. قصهگویی و مواظب قصهشنفتن بچهها، در دهسال گذشته.
قبلتر صبحها پدر و مادرها ستون طنز من را در روزنامههای سیاسی میخواندند، حالا شبها با بچهها به قصههای ما یا به صدای من گوش میکنند. با قطعشدن اینترنت، دسترسی به این اپلیکیشن هم از دست رفت. چیزی که تا دیروز با یک لمس باز میشد، یکشبه صفحهای شد که بارگذاری نمیشود. کسی که سالها روی ساختن یک محصول دیجیتال کار کرده میداند این لحظه یعنی چه: محصول سر جایش است، کاربر سر جایش است و میان آنها دیواری کشیده شده که هیچکدام آن را نساختهاند. شبیه تماشای لحظه اصابت یک سیاره یا شهابسنگ به زمین است، مثل سکانس فیلم «مالیخولیا»ی آقای لارنس فون تریه.
پنج روز قطع بودیم. تلاش کردیم سرورها را به داخل کشور منتقل کنیم تا اپلیکیشن دوباره در دسترس خانوادهها قرار بگیرد. این سختترین کار دنیا بود. هیچ تصوری از قطعی اینترنت ندارید. شبیه این است که بخواهید کسی را صدا کنید اما صدا نداشته باشید یا بخواهید برایش دست تکان بدهید اما دست نداشته باشید. این کار در شرایطی انجام میشد که هیچ چیز دیگری هم عادی نبود. پس از پنج روز، اپلیکیشن دوباره بالا آمد و دسترسی به قصهها برقرار شد. تصمیم گرفتیم استفاده از آن را رایگان کنیم تا بچههای بیشتری زیر سایه جنگ قصه بشنوند.
اینترنت کمکم میآمد و میرفت و فقط سایتهای داخلی باز میشد. تماس خانوادهها با ما نشان میداد که همان پنج روز چه چالش بزرگی برای آنها در خانهها ساخته است. به قول یکی از مادرها ما شهرزداد قصهگوی هزارویک شب بودیم، اما پنج شب نبودیم تا قصه تعریف کنیم.
در همان روزها بیشتر از هر چیز یک چیز آزارم میداد، و آن نهفقط خود جنگ، که شکلِ روایتشدنش بود. خبرها را که میخواندم یا از دور میشنیدم، کنار نام ایران همیشه همان چند واژه مینشست: بمب، جنگ، شرارت، دفاع، حمله، کشتهشدن کودکان. هیچکدام از این واژهها دروغ نبود. اما کنار هم که قرار میگرفتند، تصویری میساختند که فقط یک ضلع از واقعیت بود. من در این کشور با کودکان زندگی میکنم، برای کودکان کار میکنم و هر روز با قصههایی سروکار دارم که از همین خاک بیرون آمدهاند. ایران برای من، پیش از هر چیز، مهد قصهگویی است.
سرزمینی که هزارویک شب را به جهان داد و مادربزرگهایش هنوز قصه را قبل از خواب مثل یک آیین به نوهها تحویل میدهند. تصور اینکه جهان این کشور را فقط با بمب بشناسد برایم قابل تحمل نبود. همینجا بود که تصمیم گرفتیم «نشان بینالمللی دایناماینا» را شکل بدهیم؛ تلاشی عبث در عبث در عبث. اما ما زنده بودیم و باید میجنگیدیم. ما با سیاهی باید میجنگیدیم. ما ایران بودیم و میلیونها کودک ایرانی باید کودکی کنند. باید کنار نام کشورشان کلمات زندگیبخش ببینند. این حرفها که به نظر شیدایی و دیوانگی دارد، باور آن لحظه من بود. جایزه را راه انداختیم. با سختی و به زحمت.
نشانی برای ادبیات، قصه و خلاقیت کودک و نوجوان. هدف ساده و در عین حال بلندپروازانه بود: اینکه کنار نام ایران، کودک و قصه و زندگی هم دیده شود؛ نهفقط کلمه مرگ و جنگ، در کنار نام ایران بنشیند. در همان بحبوحه یونیسف نیز به جایزه پیوست و در چارچوب این نشان، جایزهای ویژه در حوزه حقوق کودک به برندهها اهدا میکند. میدانم ساختن یک جایزه در میانه جنگ شاید برای بعضیها عجیب به نظر برسد. اما فکر میکنم دقیقاً برای همین لازم بود. جایزه یعنی توجه، یعنی چشمهایی که به سمت چیزی برمیگردند. ما نمیتوانستیم جلوی بمب را بگیریم.
میتوانستیم چشمها را به سمت دیگری هم بچرخانیم. امروز ماهها از برنامهریزی عقبیم. جنگ پشت جنگ شده. و ما تلاش میکنیم اختتامیه دور اول را در آذرماه بگیریم. اما نمیدانیم آیا باید سالن اجاره کنیم؟ یا باز جنگ میشود؟ اما انجامش خواهیم داد. ما زندهایم. خبر و قصه دو زبان متفاوتاند. خبر میگوید در واقعیت چه شد؛ قصه میگوید در حقیقت چه میتواند باشد. خبر میگوید عریانی واقعیت، قصه میگوید دلبری خیال. خبر عدد میدهد و قصه اسم. وقتی جنگ فقط به زبان خبر روایت شود، کودک به یک آمار تبدیل میشود.
اما وقتی قصه وارد ماجرا شود، کودک دوباره اسم پیدا میکند، دوست دارد و دوستداشتنی است و میخندد و خواب میبیند. میخواستیم این زبان دوم هم در گفتوگوی جهانی درباره ایران جایی داشته باشد.
کار روی کتابها، با وجود همه چیز
در کنار اینها، کار اصلیمان، یعنی ساختن کتاب، متوقف نشد. روی قصههای علیرضا کار کردیم؛ از ویرایش تا تصویرگری و طراحی، کارهایی که همگی به ارتباط مداوم نیاز دارند، درست در روزهایی که ارتباط مداوم دیگر وجود نداشت. همزمان روی داستان بلندی برای نوجوانان، به قلم شرمین نادری، کار میکردیم. وقتی از بیرون نگاه میکنی، شاید کار ویراستاری در جنگ بیاهمیتترین کار ممکن به نظر برسد. اما من در همین مدت دیدم کار منظم و دقیق برای کودکان، در روزهایی که همه چیز بینظم است، خودش نوعی مقاومت آرام است.
هر ویرایش یعنی هنوز قرار است کتابی منتشر شود و هنوز کسی قرار است آن را بخواند. برای شرمین نادری، نوشتن این داستان تجربهای تازه بود. او نویسندهای است که معمولاً بیرون از خانه و در روستاهای دور برای بچهها قصه تعریف میکند. نادری درباره این تجربه میگوید: «نوشتن قصه زیر سایه جنگ در شرایطی که من همیشه بیرون از خانه و در روستاهای دور برای بچهها قصه تعریف میکنم تجربه خیلی متفاوتی بود».
جنگ دوازدهروزه تمام شد، اما تلاطم تمام نشد. در میانه همین وضعیت، تصمیم گرفتیم چند سمینار با عنوان «زیر سایه جنگ» برگزار کنیم و از اندیشمندان دعوت کنیم ارائههای کوتاه داشته باشند. هدف، فراهمکردن فضایی برای گفتوگو درباره زندگی روزمره در سایه جنگ بود؛ تجربه کسانی که نه لزوماً در تصمیمهای سیاسی نقشی دارند و نه میتوانند بهتنهایی جلوی جنگ را بگیرند، اما پیامدهای آن را در زندگی خود و خانوادهشان تحمل میکنند. محمد درویش، فعال محیط زیست از تجربه شخصیاش برای خانوادهها گفت. از زیستن در جنگ و کمکی که طبیعت به ما میکند برای زندهماندن.
زهرا آرمند، معماری را کنار گذاشت و از ترس مادرانگیاش گفت که نمیداند با دامون چه کند و همین افشاگری به مخاطبانش جسارت حرفزدن داد. و چندین نفر دیگر از زندگی گفتند. از توان تابآوری. از مبارزه برای زندگی. برای کودکان. هزاران نفر مخاطب سمینارها شدند. حضوری و آنلاین. در کشوری با جمعیتی نزدیک به نود میلیون نفر، بسیاری از مردم نمیتوانند یا نمیخواهند خانه و شهرشان را ترک کنند. بسیاری نیز امکان اثرگذاری مستقیم بر تصمیمهایی را که به جنگ میانجامد ندارند. با این حال، پیامدهای جنگ به زندگی روزمره همین مردم میرسد.
به نظرم لازم بود برای این جمعیت بزرگ، جایی فراهم شود که بتوانند درباره تجربهشان فکر کنند و حرف بشنوند. موضوع کودکان در این میان محوری بود. تعطیلی مدارس، آموزش آنلاین و اختلال دسترسی به اینترنت، در دورههای مختلف، ریتم زندگی کودکان و خانوادهها را به هم زده بود. دوری از همکلاسیها و دشواری همزمان پیشبردن کار و مراقبت از کودک، فشار مضاعفی بر بعضی خانوادهها وارد میکرد. اختلال اینترنت، آموزش آنلاین را هم با دشواری روبهرو میکرد. ارائهها را عمداً کوتاه خواستیم.
در روزهایی که ذهنها خسته است و ارتباطها شکننده، یک سخنرانی طولانی بیش از آنکه چیزی بدهد، چیزی میگیرد. میخواستیم هر اندیشمند یک فکر روشن را در چند دقیقه مطرح کند و حاضران فرصت داشته باشند دربارهاش حرف بزنند. نتیجه، به گمان من، گفتوگوهایی بود که از سطح تحلیلهای عمومی پایینتر میآمد و به زندگی واقعی نزدیکتر میشد. سمینارها به همین دلیل برگزار شدند: برای اینکه حرفهایی که در خانهها گفته میشد، در یک فضای عمومی هم شنیده شود.
فردای سمینار دوم، جنگ دیگری آغاز شد. ما درباره زندگی زیر سایه جنگ حرف میزدیم و روز بعد، سایه به خودِ جنگ تبدیل شد. خبر کشتهشدگان آمد و نام مدرسه میناب در خبرها مطرح شد. برای کسی که کارش تولید محتوا برای کودکان است، این نام فقط یک خبر نبود؛ سنگینیای بود که به همه چیز چسبید. سختترین تجربه در زندگیام دودستگی مردم کشورم بود؛ مردمی که با هم میجنگیدند و مخالفتشان با حاکمیت و مخالفتشان با کسی را که به کشورشان حمله کرده است، نمیتوانستند تفکیک کنند. وضعیت سختی بود. اگر میگفتی کسی نباید به کشور حمله کند، میشنیدی داری از سیستم حاکم دفاع میکنی.
اگر میگفتی در میناب فاجعه انسانی شکل گرفته و جنایت جنگی است، میگفتند آدمهای بیشتری هم کشته شدهاند. تنش و سیاهی بین مردم و در خانوادهها و تاکسی و در بحثهای اینترنتی و ماهوارهها، و جمعشدن بعضی از هموطنان جلوی سفارتخانههای خارج از کشور و رقصیدشان در حمایت از جنگ و حمله به ایران، عجیبترین لحظههای تاریخ ایران است. بعد از سیمنار، جنگ شد و باز اینترنت دوباره قطع شد. و ما دوباره همان چرخه را از اول شروع کردیم: بیخبری، تلاش برای ارتباط، پرسیدن اینکه چه چیزی را هنوز میشود ادامه داد. قطع اینترنت فقط محصول را از ما نگرفت؛ شکل کارکردن را هم عوض کرد.
هر هماهنگی ساده، از پرسیدن اینکه فایل فلان کتاب کجاست تا تصمیم درباره چاپ، تبدیل شد به چند تماس و پیامک و گاهی انتظار. در چنین شرایطی تصمیمگیری کند میشود، اما یک چیز هم روشنتر میشود: میفهمی کدام کارها واقعاً ضروریاند و کدامها فقط عادت.
مجلهای که باید کاغذی میشد
وقتی اینترنت نیست، هر چیزی که فقط روی صفحه باشد شکننده است. این بار تصمیم گرفتیم مجلهای کاغذی منتشر کنیم؛ چیزی که بشود در دست گرفت و با قطع اینترنت از میان نرود. نامش را گذاشتیم «دایناماینا». انتشار مجله برای ما راهی بود تا ارتباط فرهنگی با کودکان و خانوادهها را به یک بستر دیجیتال محدود نکنیم. اما چاپخانههای تهران به دلیل بمباران تعطیل بودند. برای چاپ مجله به قم رفتیم. این جابهجایی، نتیجه مستقیم اختلال در امکان چاپ در تهران بود؛ راهی عملی برای اینکه انتشار مجله متوقف نماند. شاید بپرسید چرا کاغذ؟
در دنیایی که همهچیز دیجیتال میشود، چاپ مجله کاغذی در میانه جنگ تصمیمی عجیب به نظر میرسد. اما تجربه ما نشان داد که وابستگی کامل به اینترنت یک نقطه ضعف است. کاغذ سرور ندارد. روی کاغذ میشود نوشت، آن را دستبهدست کرد، به مدرسه یا کتابفروشی برد و با آن کار را ادامه داد، حتی وقتی هیچ شبکهای در کار نیست. این به معنای دستکشیدن از دنیای دیجیتال نیست؛ به معنای داشتن یک پشتیبان است که با دست لمس میشود.
چاپ در تهران، به هر قیمتی
با این حال، کار چاپ را رها نکردیم. دوباره برای چاپ در تهران تلاش کردیم و این بار موفق شدیم. در همین شرایط، دو کتاب از قصههای علیرضا تغابنی منتشر شد: «تنتون» و «پتیپتویی»، با عنوان مجموعه «قصههای بامزه افرا». تصویرگری این کتابها را سلمان طاهری، نسیم بهاری و سوسن آذری انجام دادند. قصههایی که یک پدر برای دخترش گفته بود، در روزهای بمباران، کتاب شدند. نمیخواهم از این اتفاق قهرمان بسازم؛ خودِ آن شرایط بینیاز از دراماتیزهکردن است. فقط میخواهم ثبتش کنم: کتابی با نامهایی تا این اندازه شیطنتآمیز، در شرایطی چنین سنگین چاپ شد.
کتاب شرمین نادری هم در همین دوره منتشر شد: «یک پری دریایی با کاپشن قرمز». نوجوانانی که این کتاب را میخوانند شاید هیچوقت ندانند که این پری دریایی در چه روزهایی از چاپخانه بیرون آمد. شاید هم لازم نباشد بدانند. کتابها گاهی بهتر است همان باشند که هستند و داستان ساختهشدنشان در جای دیگری ثبت شود؛ مثل همین گزارش.
رونمایی در خیابان دادمان
پیش از نوروز، تصمیم گرفتیم مجله کاغذی را که از چاپخانهای صدها کیلومتر دورتر از تهران چاپ شده بود، در یک کتابفروشی در خیابان دادمان تهران رونمایی کنیم. اینترنت قطع بود، پس دعوتها از راههای قدیمی انجام شد: تلفن و پیامک. یکبهیک زنگ میزدیم و زمان و مکان برنامه را میگفتیم. شاید این قدیمیترین شکل دعوت به یک نشست فرهنگی باشد: آدم به آدم. اما همه میگفتند دیوانهاید؟ تهران هر روز و هر شب بمباران است. حدود بیست تا سی نفر آمدند. آرش برهمند، خبرنگار ارشد مجله «پیوست»، در مراسم حضور داشت و گزارشی ویدیویی از رونمایی «دایناماینا» منتشر کرد.
او این رویداد را چنین توصیف کرد: «تلاش یک روزنامهنگار قدیمی برای اینکه زیر سایه جنگ بچهها نترسند. چاپ یک مجله چاپی در جهان اینترنت، فقط به این دلیل که اینترنت قطع شده، تلاش برای بقاست». در همان زمان، خیابانی بالاتر از محل برگزاری را بمباران کردند. غباری روی خیابان و ماشینها نشست؛ خاکی که از دور هم دیده میشد. بچهها ترسیدند. این را پنهان نمیکنم و نباید هم پنهان کرد: ترسیدند و ترسشان کاملاً طبیعی بود. برنامه در نهایت ادامه پیدا کرد، اما ادامهدادن آن را نباید به معنای بیخطری موقعیت یا بیاهمیتبودن ترس کودکان تعبیر کرد.
ادامهدادن در آن لحظه چه معنایی داشت؟ نه بیخیالی بود و نه شجاعت نمایشی. بیشتر شبیه یک تصمیم بود: تصمیم به اینکه جشن کتاب، با همه ترس، تمام نشود. که کودکان ببینند بزرگترها در هراس هم میتوانند کار آغازشده را به پایان برسانند. این شاید بزرگترین چیزی باشد که یک بزرگسال میتواند به کودک نشان بدهد. ما باید تلاش میکردیم جنگ کمترین تأثیر را روی بچهها بگذارد. در هر تعدادی که توانمان بود. چرا باید سالها بعد روی کاناپه روانکاو دراز بکشند و از کابوس بچگی بگویند؟ آیا میتوان این اثر جنگ را با سرگرمکردن بچهها در حین جنگ، از ذهن آنها زدود؟ یا کمتر کرد؟
همین الگو در هفتههای بعد هم ادامه پیدا کرد. تلاش کردیم رویدادهای کوچک را در کتابفروشیها برگزار کنیم؛ به هر قیمتی. هر رویداد کوچک یعنی چند کودک، چند والد و یک قصه که با صدای بلند خوانده میشود. در شرایطی که همهچیز بزرگ و تهدیدکننده به نظر میرسید، این رویدادهای کوچک جایی بودند که مقیاس زندگی دوباره به اندازه انسان برمیگشت. اصلی که در این مدت با خودم و همکارانم گذاشتم این بود: ادامهدادن بدون غر زدن. غر زدن حق همه ماست و بجا هم هست؛ هیچکس نمیگوید این شرایط سخت نبود. اما دیدم هر بار که انرژیام را صرف شکایت میکردم، چیزی از انرژی ساختن کم میشد.
پس دستکم تا جایی که میشد، ساختن را انتخاب کردیم. در همین مسیر، «شب آیقصه» را در برنامه «شبهای بخارا» برگزار کردیم؛ رویدادی فرهنگی و ادبی که در بخش خصوصی ایران جایگاه شناختهشدهای دارد. برای مجموعهای که چند ماه پیش اپلیکیشنش از دسترس خارج شده بود، حضور در یک برنامه حضوری، فرصتی دیگر برای گردهمآمدن پیرامون قصه و ادبیات بود. اگر به این ماهها از بالا نگاه کنم، یک الگو میبینم که برنامهریزیاش نکرده بودیم. هر بار که چیزی بسته شد، راهی دیگر پیدا شد: اینترنت که قطع شد، سراغ تلفن رفتیم؛ اپلیکیشن که در دسترس نبود، سراغ کاغذ؛
چاپخانه تهران که تعطیل بود، سراغ قم؛ و وقتی فضای مجازی از کار افتاد، سراغ کتابفروشی رفتیم. هیچکدام از اینها راهحل بزرگ و درخشانی نبود. همه راهحلهایی کوچک و کمی خستهکننده بودند. اما جمعشان ما را سر پا نگه داشت.
پرسشی که هنوز جوابش را ندارم
در تمام این مدت پرسشی همراهم بود که هنوز جواب کاملی برایش ندارم: آیا درست است که در روزهایی که کودکان کشته میشوند، ما درباره کتاب تصویری و رونمایی مجله و جایزه حرف بزنیم؟ وقتی نام مدرسه میناب در ذهن آدم است، حرفزدن از کتابهای بامزه شاید برای بعضیها نوعی بیحرمتی یا بیخبری به نظر برسد. این پرسش را جدی میگیرم و نمیخواهم با شعار از آن رد شوم. بخشی از جواب من این است که ما هیچوقت ادعا نکردیم کتاب جای مرگ را پر میکند، یا قصه حقیقت را پنهان میکند. بخش دیگرش این است که کودکانی که زندهاند، و میلیونها نفرند، هنوز هر شب به قصه نیاز دارند.
به آنها نمیشود گفت تا جنگ تمام نشود، کودکی تعطیل است. و بخش آخرش را صادقانه میگویم: مطمئن نیستم. شاید این پرسش از آن دسته پرسشهایی است که نباید برایش جواب راحتی پیدا کرد و باید همراه با کارکردن، مدام در ذهن زنده نگهش داشت.
من نسخه ایرانی «زندگی زیباستِ» آقای بنینی هستم
من تصور میکنم ما در سکانس پایانی فیلم «زندگی زیباستِ» آقای روبرتو بنینی هستیم. ما در صف کارخانه آدمسوزی هیتلر هستیم اما کودکی را در صندوق پست پنهان کردهایم. کودکی که به آینده پستش کردهایم. ما در تمام طول جنگ مثل آقای بنینی در فیلم، برای کودکمان دلقکبازی درمیآوریم تا جنگ را یک مضحکه یا نمایش احمقانه ببیند. او زنده میماند. این مهم است.
آتوسای نازنین ما… آتوسا…
در روز ۱۴ آوریل ۲۰۲۶، در سهشنبه روزی که با کمک فیلترشکن وارد توییتر شدم، تصویر عجیبی دیدم. خاله دختر ریزنقش و زیبایی عکسی از دختر خواهر آتوسا منتشر کرده بود و نوشته بود «آتوسای ما شبا قصههای شما رو گوش میداد. الان دیگه پیشمون نیست». آتوسا پیش از آنکه رد بهارها و پاییزها روی تن و موهایش بنشیند و بزرگ شود، با خشم آدمبزرگها از دنیا رفت. خواندن این خبر، شبیه خوردن کشتی تایتانیک به کوه بزرگ یخی بود. تو میشکنی و آرامآرام فرومیروی در اقیانوس یخ. غمی بیانتها تو را در برمیگیرد، غمی تاریک.
اگر بخواهم از این ماهها یک چیز بیرون بکشم، شاید همین باشد: وقتی اینترنت قطع میشود و دسترسیها از میان میروند، چیزهایی میمانند که با دست و صدا ساخته شدهاند. کاغذ، تلفن، دعوتهای یکبهیک، قصهای که یک پدر برای دخترش میگوید، کتابی که در قم یا تهران چاپ میشود، کتابفروشیای که درش باز است. این چیزها از شبکهها قدیمیترند و به همین دلیل از قطعشدن شبکهها جان به در میبرند. 80، 90 میلیون آدم در ایران زندگیشان را ادامه میدهند، بیآنکه بتوانند جلوی جنگ را بگیرند، و بخشی از این جمعیت کودکانیاند که فقط میخواهند قصهای بشنوند و بخوابند.
ما نمیتوانیم بمب را متوقف کنیم. میتوانیم این کار را بکنیم که وقتی کسی نام ایران را میشنود، کنارش واژههای دیگری هم بنشینند: کودک، قصه، زندگی. من هنوز آن غبار روی ماشینها را یادم هست؛ و هنوز آن بچههایی را که ترسیدند و ایستادند. و تصویر آتوسا جلوی چشمم است. ما جلوی گلوله در خیابان و موشک در آسمان را نمیتوانستیم و نتوانستیم بگیریم. اما شهرزاد ترسیده و ضعیفی بودیم و هستیم که به هر قیمتی هست باید و باید برای سرگرمکردن یک کودک نقشه بکشیم، حتی اگر از آسمان بمب ببارد.
منبع: شبکه شرق



