در بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، نیروی هوایی رژیم صهیونیستی با حمله به چندین نقطه در سراسر ایران جنگ ۱۲ روزه ای را آغاز کرد. در این حملات تأسیسات و دانشمندان هستهای، پایگاههای نظامی، مناطق مسکونی مورد هدف قرار گرفتند که به شهادت تعدادی از نظامیان، دانشمندان و مردم غیرنظامی منجر شد. اشاره: رهبر شهید انقلاب در جملاتی قابل تامل در یکی از دیدارهایشان با خانواده شهدا می فرمایند: "وقتی که شهید به شهادت میرسد، لحظهی شهادت، اوّلِ راحتِ او است امّا برای پدرمادر و همسر، اوّلِ رنجِ آنها است.
شهید وقتی از این دنیا میرود، در ملکوت اعلیٰ میهمان خود خدا است، رزق او را خود خدا عنایت میکند، اوّلِ راحتیِ او است؛ امّا پدر چطور، مادر چطور، همسر چطور؟ وقتی اینها میشنوند که عزیزشان به شهادت رسیده، رنجشان تازه آنجا شروع میشود، تمام هم نمیشود؛ گذران زندگی خیلی از چیزها را از یاد انسان میبرد؛ آنچه از یاد انسان نمیرود داغ عزیزان است، به این شکل و به این صورت. [وقتی] انسان این کتابهایی را که دربارهی شهدا نوشته شدند میخواند، آنجا میفهمد که بر پدر شهید، مادر شهید، همسر شهید چه گذشته است؛ این را کسانی که از دور دارند تماشا میکنند نمیفهمند.
این رنج، علوّ درجات را میآورد؛ این رنج پیش خدای متعال بیحسابوکتاب نیست؛ قدرت تحمّل این رنج به انسان عظمت میبخشد. " هر شهید، یک روایت است؛ اما روایت پدر و مادر او، حکایتی دیگر است. آنها نه تنها فرزندشان را هدیه دادند، بلکه بخشی از وجود خود را در راهی گذاشتند که به گفته خودشان «امانتی الهی» بود. در این گفتوگو، به سراغ خانواده شهید غریب رفتیم تا از زبان خودشان بشنویم: از کودکیهایش، از رفتنش، از خبری که آمد و از صبری که هنوز ادامه دارد. مصاحبهای که خواندنش، دل را میلرزاند و اراده را محکم میکند.
دوران تولد و کودکی شهید مصطفی از گرگان تا تهران مادر شهید:بسم الله الرحمن الرحیم. من مادر شهید مصطفی غریب هستم. زمانی که این بچهها را باردار بودم، در سونوگرافی، دوقلو نشان نداد. بچه اول همین مصطفی شهید بود که هفت فروردین ۷۴ به دنیا آمد، سپس بچه دوم مجتبی بود. مصطفی را به خانه بردیم، مجتبی را در دستگاه گذاشتیم. هشت ماه و نیم بود که به دنیا آمدند. برای نامگذاری نیز حاج آقا گفت که من اولی را مصطفی میگذارم، دومی را شما هر چه میخواهی بگذار. ما گفتیم باشد، مجتبی. آن زمان در شهرستان بودیم، گرگان بودیم. مجتبی ده روز در دستگاه بود.
مصطفی نیز تا شش روز که گذشت او را به بیمارستان بردیم، گفتند باید خونش عوض شود، زردیاش بالا بود. با داستانهای بسیاری که از کجا خون تهیه کردیم و چه شد، پس از چند روز، مجتبی را به خانه مادرم آوردیم و تا چهل روز آنجا بودیم. پس از چهل روز به جایی مستأجر رفتیم. بسیار برای من دشوار بود، با خودم میگفتم من چگونه دو بچه را بزرگ کنم؟ یک دختر نیز داشتیم، با حساسیت خاص مادران. ولی هر دوی این نوزادها آرام بودند. کمکم اینان رشد کردند و بزرگ شدند. بسیار شبیه هم بودند، تشخیص دادنشان خیلی دشوار بود.
یواشیواش بزرگ شدند و پیشدبستانیشان را نیز همان گرگان گذراندند، در همان سال بود که ما به حج عمره رفتیم. مادر شهید:وقتی از حج که بازگشتیم، به محض رسیدن مراسمی گرفتیم و پس از مدتی وسایل را جمع و جور کردیم تا به خاطر شغل همسرم به تهران بیاییم. از مدارس یک هفته گذشته بود که به تهران آمدیم. بلافاصله آنان را برای ثبت نام و حضور به مدرسه بردیم. هنوز فرم نگرفته بودند، لباسهای معمولی تنشان بود.
یکی از دوستانشان که اکنون دانشجوست و پس از اطلاع از شهادت مصطفی، با گروهی به خانه ما آمده بودند، تعریف میکردند که ما آن زمانها با خودمان گفتیم این دو بچه که از شهرستان آمدهاند، اینجا در برابر بچههای تهران چه کاری میخواهند انجام بدهند و حتماً چیزی نیستند. اما، بچههای ما یواشیواش در سر صف قرآن میخواندند، سرود میخواندند، کارهای فرهنگی انجام میدادند. من همیشه به خدا میگفتم: بچه های من در جایی باشند که این مدرسهشان خوب باشد، بسیار دوست داشتم مذهبی باشد. اینها بسیار برایم مهم بود. نماز خواندنشان یا امثالهم. پدرشان هم زمان به سن تکلیف رسیدنشان، با آنان خیلی صحبت میکرد.
البته این را هم باید بگویم که از همان ابتدا این بچهها امام حسینی بودند و زمزمه «یا حسین» را برای خودشان میخواندند، «من گدایم، گدای حسینم» با همان لحن بچگی و حاج آقا صدایشان را ضبط میکرد.
گامهایِ استوار؛ روایتی از سالهایِ بلوغ و اندیشه در دوران دبیرستان مادر شهید: سپس برای دبیرستان به پیام غدیر رفتیم. به محض رفتن، بچهها را دیدند، ما را دیدند، اینها را پذیرفتند. اما گفتند امتحانی باید بدهند. امتحانشان را دادند و به دبیرستان رفتند. دبیرستان نیز خدا را شکر، خیلی با بچهها کار میکرد، از لحاظ زیارت عاشورا، دعای توسل و گروه تواشیح داشتن. برای مادران هم مسابقات نهجالبلاغه میگذاشتند و من نیز شرکت میکردم. هر دو پسر ما علاوه بر آنها، سوره حجرات را نیز خودشان حفظ کرده بودند که نفری یک دوچرخه برنده شده بودند. درسشان هم خیلی خوب بود.
پشت سر نیم نمره مثلاً با هم فاصلهشان بود. مسئولین مدرسه از آنها بسیار راضی بودند. سپس دبیرستان که به پایان رسید و زمان کنکور رسید، من گفتم خدایا بچههای من دوقلویند، بسیار با هم دوست هستند، یکی اگر نبود، آن یکی بسیار بیقراری میکرد. اینگونه بود که دانشگاه با هم در گرمسار قبول شدند. شهید مصطفی مهندسی عمران و برادرش نیز نفت قبول شد. در دانشگاه هم بخاطر خوش اخلاقی که داشتند دوستهای بسیاری پیدا کرده بودند و به توصیه پدرشان کارهای فرهنگی در دانشگاه انجام میدادند.
قرعه کشی دو برادر برای رفتن به سربازی مادر شهید: برای سربازیشان حاج آقا گفت که شما هر دویتان باید فکری کنید. بخاطر اینکه حاج آقا جبهه داشتند اما هر دویشان نمی توانستند استفاده کنند، و یکی از آنها باید به سربازی می رفت. آمدند قرعهکشی کردند برای سربازی. آقا مصطفی اسمش درآمد برای سربازی. بین خودشان، اسامی را در قرآن گذاشتند. سپس به پدرشان گفتند ما قرعهکشی کردیم. اینگونه بود که آقا مصطفی به سربازی رفت، و مجتبی نیز جذب محل کارش شد و عملا جبهه پدرش نیز به کارش نیامد. مصطفی نیز بسیار دغدغه داشت.
همیشه میگفت مامان برای من دعا کن که من نیز شغلی متناسب با عقایدم پیدا کنم. چند جا کارهای حسابداری رفت، ولی از محیط آنها خوشش نیامد. مثلاً برای همین عمران نیز چند جا با بچهها رفت و در آخر گفت نه. مثلاً نذر کرده بود در پیادهروی اربعین پای برهنه، ۱۵۰ عمود برود برای مهیا شدن شغلی که مدنظرش بود. بعد از آن که فاصله افتاد و نشد، شروع به ادامه تحصیل داد و در دانشگاه روابط بینالملل قبول شد.
شش ماه از ادامه تحصیلش گذشته بود که دوباره برای استخدام سپاه شدن اقدام کرد و اینبار بعد از مدتی به او زنگ زدن که باید به تست پزشکی و مصاحبه بیاید و اینگونه وارد سپاه پاسداران شد.
همزادان همسرنوشت؛ از همدردیهای کودکی تا داغ هجران پدر شهید: من پدر شهید مصطفی غریب هستم. پیرامون مسائلی که حاج خانم گفتند، دو نکته من به خدمتتان عرض کنم. اینکه گفتند اینها دوقلوی همسان بودند، یادم است در زمان طفولیت، چون ما هر وقت یکیشان مریض میشد، دکتر که میرفتیم، آقای دکتری بود، خدا انشاءالله که رحمتشان کند، الان فوت کردند، به ما میگفت چرا قل دوم را نیاوردید؟ میگفتیم چرا؟ میگفت قطعاً آن نیز مریض میشود.
یعنی اینها به یکدیگر بسیار نزدیک بودند. الآن این را عرض کنم که اینها واقعاً از هر حیث بسیار به هم نزدیک بودند. و شاید شهادت آقا مصطفی بیشتر از هر چیزی دارد روی برادرش تأثیر میگذارد. ریشههای ایمان؛ نگاهی به تأثیر خانه و محیط زندگی پدر شهید: ما نمیتوانیم یک برداشتی داشته باشیم که چون صرفاً خانواده ما مذهبی بودند، اینها مذهبی بار آمدهاند، یا حساسیتهایی که در خانه ما بوده است. من یادم است آن جملهای که حاج خانم گفتند در رابطه با امام حسین(ع)، یعنی زمانی که هنوز مصطفی زبانش برنمیگشت، این در همان عالم بچگی علاقهشان به امام حسین(ع) را ابراز میکردند.
همسر شهید مصطفی نیز این موضوع را میگوید، که شب وقتی میرفتند بخوابند، نگاهشان بر این بود که قبل از خواب نیز، یک توکل یا توسلی به یکی از معصومین داشته باشید، در ذهنم میآمد که این برگرفته از آن زمان کوچکیشان بود. این جوهره مذهبی بودن شاید از خانواده گرفتند، ولی آن محیطی که حالا زندگی کردند و تمایلی که خودشان داشتند، به نظرم بسیار تأثیرگذار بود.
اینکه حاج خانم فرمودند که مثلاً آمدند درفضای تهران، دو بچه شهرستانی، و پس از مدتی مثلاً اینها خودشان را آنجا نشان دادند، تقریباً اصل کار فرهنگی همان دبستان نیز یک جوری از نظر قرائت قرآن، سرود، مسائل دیگر را آنها انجام میدادند. لذا محیط تأثیرگذار بود، خانواده نیز تأثیرگذار بود، به نظرم خودشان نیز بسیار تمایل داشتند و الحمدلله با توکل به معصومین این راه را ادامه دادند تا به جایی رسیدند که در فضای دبیرستان نیز که قرار گرفتند، مکرر من جهت پیگیری میرفتم که قریب به اتفاق تعریف میکردند در بحث فعالیتهای مذهبی که اینها داشتند.
و اینکه الحمدلله نقش بچه خودم را آنجا میدیدم که چه نقش بسیار فعالی داشتند و زبانزد بودند.کنار اینکه حالا کار فرهنگی و مسائل دغدغه انقلاب و نظام و اسلام در ذهنشان بود، بحث درس خواندنشان هم نمونه بود. من همین امروز به حاج خانم گفتم ای کاش که من میرفتم سوابق تحصیلی اینها را میگرفتم از دورههای مختلفی که امتحان میدادند. یعنی ما بعضی وقتها کارنامه اینها را میدیدیم برای نیم نمره بحث میکردیم، بابا چرا این ۲۰ نشد ۱۹ و نیم شد؟ نه که مواخذه باشد، ولی سؤال میکردیم چطور شد؟
و جالب این است که هر دویشان از نظر رتبه تقریباً با نیم نمره یا کمتر در کلاسشان آنهم، نه در معدلها و فقط در کلاس، در معدل شاید یک درصد فرضاً ایشان اول بود یا دوم بود یا سوم بود. الحمدلله و بالاخره آنجا نیز یک چنین شرایطی پیش آمد. خب خدا را شکر که خودشان نیز تمایل داشتند.یکی نیز به نظرم کنار این بحث که حالا خانه و محیطی که اینها در آن رشد و نمو کردند غالباً با افراد مذهبی برخورد داشتند، خودشان نیز تمایل بیشتری نشان میدادند در این قضایا. دوستانی که انتخاب میکردند، دوستان خوبی بودند.
که حالا من در جامعه یکی از دغدغههایم همین است که اگر آدم بتواند یک دوست خوب پیدا کند، یک همفکر خوب که از یک جهتهایی بتواند روی آدم تأثیر مثبت داشته باشد، ضرر نخواهیم کرد.
جستوجوی خدمت؛ روایتی از همت فرهنگی تا مسیر پاسداری پدر شهید: پس از اینکه بچهها از دبیرستان فارغالتحصیل شدند، الحمدلله همان سال اول کنکور دادند، و هر دویشان دانشگاه دولتی گرمسار قبول شدند.
شهید مصطفی عمران، و برادرش نیز نفت قبول شد آنجا الحمدلله همینگونه که خانم فرمودند، بنظر دانشگاه در بحثهای فرهنگی سوت و کور بود، و اینها که رفتند آنجا با دوستان خودشان و جمعی که بودند، یک حرکتی را در در دانشگاه راه انداختند که بعد خود دانشگاه هیئت داد، میرفت در سطح شهر برنامه اجرا میکرد و اینها در واقع شاکله اصلی آن بسیج و انجمن اسلامی و آن هیئت را در آنجا راهاندازی کردند. که حالا دوستانی که باز بعدش مراوده داشتیم، همین را ذکر میکردند که واقعاً آدم تأثیرگذاری بودند.
یادم است در خدمت سربازی که شهید مصطفی در وزارت دفاع رفتند مشغول بودند نیز به عنوان یک فرد قرآنی مطرح شد. علیرغم اینکه خب سرباز بودند، ولی بسیار کمکحال سربازان بودند و در جلسات قرآنی در حد کادریها چندین جایزه و اینگونه چیزها آورد، که حاکی از این بود که واقعاً آنجا نیز فعال بودند.
درباره حضور در سپاه واقعاً بدون اینکه ما یک کلمه تعریفی کرده باشیم یا تشویقی کرده باشیم، حتماً برود سپاه، خودش اصرار داشت که من میخواهم عضو سپاه بشوم. من با او صحبت کردم، گفتم بابا، در نظام جمهوری اسلامی حتماً نباید پاسدار باشی که مثلاً خدمتت حتماً مورد قبول و رضایت خدا واقع شود میتواند آدم یک مغازهدار باشد، میتوانی یک کارمند جزء باشی، میتوانی در ادارات مختلف باشی.
حالا فرضاً اصلاً یک مغازه داشتی، در این مغازه اگر توانستید جنست را فرضاً ارزان بفروشی، اخلاقت خوب باشد، با مشتری خوب برخورد کنی، اگر یک آدم ضعیف نیز آمد دستگیری کنی، این در خانه خدا خودش پاسداری است. ما الآن در جوامع ما همه نوع آدم خوب نیاز داریم، در همه مشاغل. ضرورتی ندارد حتماً در سپاه باشد.علیرغم اینکه حالا ته دلم واقعاً دلم میخواست که عضو سپاه بشود، ولی بروز ندادم.
ضمن اینکه همانگونه که خانم فرمودند، در اجتماع چون فعال بودند، در بحثهای صندوق های انتخاباتی حضور داشتند و آنجاها با دوستان خوبی مراوده پیدا کرده بودند و زمینه جذبشان در بعضی از ادارات، جاهای دیگر کشور که از نظر مالی و حتی شاید فرهنگی نیز که مثلاً زیاد فاصله نمیافتاد با سپاه، ولی از نظر مالی حداقل تفاوت زیاد داشت، ولی قبول نکرد، گفت من میروم جذب سپاه میشوم. الحمدالله بعدش نیز که جذب شد و کاری نیز که به او واگذار شد کار تأثیرگذاری بود، و بعضی از مسئولینش ابراز میکردند که بسیار راضی بودند از نوع کارش.
من نیز خدا را شاکرم که خلاصه توانست حداقل آن مدتی که خدمت کند، خدمت تأثیرگذار باشد. الآن نیز دوستانش میآیند تعریف و تمجید میکنند، نه به لحاظ که شهید شده است و انصافاً جدای از آن. از نظر اخلاق و برخورد بسیار عالی بود. الآن نیز زبانزد دوستانش هست. ریشههای پاک؛ حکایت مداحی و عاقبتبخیریاین نکته نیز که در بحث فرهنگی به خدمتتان عرض کردم، ما خب در واقع از استان گلستان آمدیم، در تهران نیز با فامیلهای در استانمان ارتباط داریم.
خب اینها از زمان مهدکودک و بعدش دبستان، و بعدش نیز دبیرستان، هر وقت میرفتند استانمان، یک جمعی ۵۰۰، ۶۰۰ نفره که در محلی بنام زینبیه، که برای مراسمات مورد استفاده قرار می گیرد، جمع می شدند، بسیار اصرار داشتند این دو برادر برای ما نوحه بخوانند و مداحی کنند.
یعنی نشان میدهد که زمینه مذهبی بودنش از پیشتر بوده، خودشان نیز آن توانمندی و فطرت پاک را دارا بودند. و این روند ادامهدار بود تا انتهای کار که به شهادت آقا مصطفی ختم شد، که دیگر برای ما به عنوان یک خانواده شهید، این عزتی است، یک افتخاری. انشاءالله که خداوند ما را قدردان بداند که بتوانیم این عزت را حفظ کنیم.
پرسش درباره دوستان مصطفی در دورههای مختلف زندگی پدر شهید: چهار پنج تا در واقع از دوستانشان، که از سابق ارتباط بینشان بود و هنوز هم بصورت خانوادگی مرتبط هستیم. اینها از زمان راهنمایی به بعد و حتی سپس یکی دو تایشان که از زمان ابتدایی با هم دوست بودند و ادامه دارد و همچنان هستند، که الحمدالله آنها نیز آدم بسیار مذهبی و خوب و تأثیرگذار در جامعه دور و بر خودشان هستند. سپس که آمدند در دبیرستان این دوستان بیشتر شد. دانشگاه نیز مجموعه دوستانی که بسیار با هم مراوده دارند در حد شش-هفت نفر هستند.
الحمدلله این ارتباط هست، هنوز نیز آنان را من میبینم مثل پسران خودم، چون واقعاً دوستداشتنیاند. همین الآن نیز ما بعضی وقتها مثلاً میبینیمشان، یک سؤال میکنیم، خوابی که دیدی چه بوده، فلان داستانی دارند در عالم خودش. یعنی از زمان تحصیلاتشان، در جامعه، جای دیگر، این مراوده بوده. الآن نیز آن مراوده را با ما و مصطفای شهید دارند.
تشنه شهادت؛ از اشتیاق به سوریه تا گواهی پدری بر کمال اخلاقی و حیا پدر شهید: زمانی که بحث جبهه در مقاومت، حالا بحث سوریه مطرح شد، شاید از نظر توانمندی و در واقع از نظر جسمی در آن حد نبودند، ولی بعدها متوجه شدیم که بسیار تلاش کردند، جاهای متعددی را کانال زده بودند که اعزام شوند به سوریه. که حالا خودشان نیز بسیار راغب بودند، ولی از آن سمت چون آموزش دیده نبودند یا تازه دانشجو بودند، نپذیرفتند. پیش از اینکه حتی فارغالتحصیل نیز بخواهند بشوند. خیلیها بعدها میگفتند حق آقا مصطفی شهادت بوده است.
یعنی نوع رفتارش، کردارش، یک شرایطی داشت که همان فرمایش شهید سلیمانی که میگوید شهید باید زندگی کنی، اینگونه بود. یعنی حالا داستانهای زندگیاش صحه بر این موضوع میگذارد. از نوع رفتار، نوع محبت، نوع احترامی که در خانه به پدر مادر میگذاشتند. من این را بدون اغراق میگویم، در مراوده پدر و فرزندی بعد از شهادتش خیلی تلاش کردم، که یک ضعفی، یک اشکالی، ایرادی ازش بگیرم. ولی انصافاً پس از ۳۰ سال زندگی با ایشان، الآن که هر چه فکر میکنم چیزی گیرم نمیآید که بگویم آقا مصطفی یک چنین ضعفی هم داشتی، که مثل گرو بگیرم، ولی اصلاً پیدا نمیکنم.
اخلاقش بسیار خوب بود، تعاملاتش، احترام گذاشتنش، نه به من، در خانواده، حتی یک بار نیز در زندگیام اصلاً ندیدم که یک وقت صدایشان بلند شود، یک وقت من بیایم مثلاً خانم گله کند بگوید اینها آنجوری کردند، اینجوری کردند، واقعاً اینها اصلاً نبوده در زندگی ما. ضمن اینکه آقا مصطفی باز نور علی نور بود، یعنی شرایطی داشت که میگویم آن نکته ضعف نیز پیدا نکردم. فقط یک جا یک ضعفی ازش پیدا کردم که بگویم، آن نیز در مراودهها و صحبتهای در خانواده.
چون در خانه ما دموکراسی حاکم بود، اینها یک وقت مثلاً حالا پیشنهادی داشتن، برادر بعدیش را جلو میانداخت، میگفت تو اول مطرح کن، مثلاً بحث کمی بالا بگیرد، بعد مشارکت میکرد. یعنی حتی در این حد حیا از خودش نشان میداد که خودش ورود نکند به یک بحثی، مثلاً یک چیزی نیاز داشتند، آن برادر کوچکتر میگفت تو فعلاً مطرح کن تا من بعد بیایم. لذا این زندگی کردنش واقعاً شهیدگونه بوده است. نشانههای عاقبتبخیری؛
از سبک زندگی تا همراهی خانواده پدر شهید: اینکه حاج خانم میگوید مصطفی حساب سال داشت یا دائمالوضو بود یا نماز اول وقت خواندنش، فعالیتش در بحث حضور در جامعه، مثلاً حالا هیئتهای مختلف رفتنش، اینکه بهشت زهرا(س) دائم برود، حتی پس از ازدواج با خانمش، که خدا را شکر خانمش یک چنین روحیه ای داشت. یعنی در واقع پس از ازدواج نیز این فرایند همینگونه طی شد. حتی نکاتی که خودش به خانمش دارد میگوید، به مادرش دارد میگوید، حالا که انشاءالله با زبان مادرش بشنوید، اینها نشان میداد که قرار است یک اتفاق خوبی برای زندگیاش بیفتد.
روضههای خانگی و علاقه مصطفی به حضرت زهرا(س) مادر شهید: در خانه ما همیشه روضه خانگی میگرفتیم، همین دو پسر میآمدند، دامادم و حاج آقا بود، سیاهی میزدیم و بچه ها خودشان روضه میخواندند. آن روزهایی که پسرها تازه نامزد شده بودند، همسرانشان هر کدام که آقایش میخواند، میگفت من امشب من باید آب جوش بیاورم، خودم باید امشب ظرفها را بشویم. هیئت هم گردشی در خانه خودم، پسرها و خانه دخترم میگرفتیم. آقا مصطفی شهید حدیث کساء را بسیار دوست داشت میخواند.
سپس آخرش نیز همیشه شعر حضرت زهرا: گر نگاهی کند به ما زهرا / دردا را دوا کند زهرا / کم مخواه از عطای بسیارش / که آنچه خواهی عطا کند زهرا. این را همیشه میخواند و آخرش نیز شهادت را میطلبید، دعا میکرد. حضورش در هیئتهای آقایان طاهری و سیب سرخی و مراسمات بهشت زهرا، مخصوصا در شبهای قدر میرفت. یک باری به من نیز گفت مامان میآیی برویم؟ گفتم نه، من میروم مسجد محل، راحتترم. آن شب قدر در مسجد بودم، سحر بود، دیدم گوشیام یک زنگ خورد، تا گرفتم دیدم پیام داده: «مادر عزیزم، عزیز پسرت را دعا و حلال کن و در حقش دعا کن که شهادت نصیبش شود.
من همانجا ته دلم میگفتم شهادت خب چیز خوبی است، خوشحال بودم، ولی با خودم گفتم نه، الان زود است، تو جوانی. فکر میکنم یک سال پیش از شهادتش بود.
گفتوگو درباره جنگ با اسرائیل و شهادت مادر شهید: مصطفی پیش از این که جنگ شود، آمده بود همان کنج خانه نشست، گفت که مامان میخواهد جنگ شود. من گفتم جنگ میخواهد شود؟ گفت بله مامان، جنگ با اسرائیل. حالا ما شهید نیز شدیم، شدیم دیگر، مگر چه اشکالی دارد؟ ما از چند سالی بود که ماه رمضانها میرفتیم مشهد، ده روز میماندیم. سال شهادت مصطفی، ما رفتیم مشهد، مصطفی زنگ زد که مامان من میخواهم با همسرم بیایم مشهد، جا دارید؟ گفتم که بیا. یک شبه آمد، سپس رفت زیارت، باز با هم رفتیم غروب زیارت، باز نصف شب بلند شد، با خانمش رفت زیارت.
فردایش نیز روز قدس بود، رفتیم راهپیمایی. سپس همانجا به خانمش میگفت: فاطمه، فاطمه، آمادهای؟ آمادهای؟ جنگ با اسرائیل نزدیک است. خانمش گفت بله، من آمادهام. و خانمش همیشه میگفت که من همیشه دوست داشتم همسر شهید بشوم، دوست داشتم مقداری از مصیبتهای حضرت زینب(س) را بچشم.
از پیراهن مشکیهای کودکی تا عهد شهادت در کربلا مادر شهید: ما زیارت کربلا که رفته بودیم، ولی اربعینها خیر. اولین اربعین این بچهها رفته بودند. آن موقع سال ۹۲ بود. خانمها زیاد نمیرفتند، بچهها با دوستانشان رفته بودند. من بسیار نگران بودم. سال بعد به پدرش گفتم تو نیز برو ببین وضعیت چطور است. پدرش نیز که رفت و بازگشت، از سال بعدش دیگر ما شروع کردیم به رفتن. آن سال با عمهاش و شوهر عمهاش بود و پسر عمهاش بود، بسیار خوب بود. اینها آنجا هم مداحی میکردند.
از همان دوره ابتدایی به بعد، یک هفته مانده به محرم، تیشرت مشکیشان را میپوشیدند، در خانه میخواندند. میگفتم بچه جان، هنوز محرم نشده. میگفتند از الآن ما باید آماده شویم. حتی آخر صفر پیراهن مشکیشان تن بود، در نمیآوردند. نیمه شعبان مصطفی گفت مامان، ما نیمه شعبان با خانمم میخواهیم برویم کربلا. گفتم شما تازه بودید. گفت کربلا میگویند نیمه شعبان اصلاً یک چیز دیگر است. اینها رفتند، خانمش وقتی آمد تعریف میکرد، ما در اتوبوس نشستیم و میرفتیم، همه به ما میگفتند شما چه زوجی خوبی هستید.
روحانی کاروان و بقیه خانم ها میگفتند که شوهر تو شهید میشود. مصطفی اینهمه کربلا رفته بود ولی هنوز سامرا قسمتش نشده بود. سپس رفت سامرا. بعد از زیارت به فاطمه(همسرش) گفته بود که من دیگر حاجتم را گرفتم. در حرم امام حسین(ع) که زیارت کرد و آمد بیرون روحانی کاروان به او گفت که آقا مصطفی، چه خواستی از امام حسین(ع)؟ گفت خواستم که زندگیام پربرکت شود، چون همیشه میگفت که من پنج تا میخواهم بچه بیاورم، اسم دخترم فاطمه زهرا، اسم پسرم چه، همیشه اینگونه میگفت. هم خواستم که زندگیام پربرکت شود، و هم شهادت خواستم از امام حسین(ع).
ازدواج مصطفای شهید مادر شهید: طرح موضوع ازدواج با خودشان بود. و البته حاج آقا همیشه میگفت که خانم اینها را زودتر سر و سامان بدهیم. به محض اینکه کارشان مشخص شد، اقدام کردیم. چون من میگفتم که باید اینها یک درآمدی، یک حقوقی داشته باشند، در خانه هرکی برویم میپرسند شغلش چیست، درآمدش چیست، حالا خانه ندارند، ماشین ندارند ولی لااقل شغلی باید داشته باشند. خود ما که هر کس میآمد برای دخترمان، اصلاً نمیگفتیم ماشین و خانه دارید. اول ایمان و صالح و سالم بودن. در هر صورت گفتند ما دیگر باید زودتر ازدواج کنیم.
ولی خب دخترم بزرگتر بود و باید اون زودتر ازدواج میکرد. برای دخترم بسیار خواستگار میآمد، ولی به دلایل مختلف قبول نمیکرد. حتی من به برادرانش گفتم با او صحبت کنید تا کی دیگر دختر سنش بالا برود، سخت است. که در خواستگاری همین دامادمان توانستند خواهرشان را راضی کنند. اتفاقا در جلسه معارفه اولیه من با شهید مصطفی رفتیم در، همین پارک شهدای گمنام مینشستیم که اینها صحبتهایشان را کنند. پدر شهید: بعد از آن رسیدیم به ازدواج پسرها. خب ما یکی دو نفر مدنظرمان که مثلاً زمینه آماده کردیم که صحبت کنند.
همان جلسه اول که رفتیم صحبت کردیم، نظر آقا مصطفی منفی بود، ولی به ما گفت کمی تحمل کنید و بگذارید آنها نه بگویند. گفتم چرا؟ گفت دختر وقتی نه بشنود شکسته میشود. مصطفی یعنی این دقت نظر داشت. اولین قراری که آقا مصطفی با خانمش میخواستند صحبت کنند را در مرقد امام(ره) وعده گذاشتیم. یادم است یک صحبتی داشتند ضمنی با همدیگر. سپس حاج خانم نیز با مادرش و موقعی که انتهای کار شد، مصطفی آمد و گفت که آقاجان، میشود ما اینها را تا مترو برسانیم؟ گفتم پدر سوخته، کار خودت را کردیها.
یعنی همانطور که در خواستگاریهای قبلی با اولین صحبتها عدم رضایتش را اعلام میکرد، در اینجا هم با اولین جلسه و صحبت مصطفی به نتیجه مثبت برای ازدواج با همسرش رسیده بود. مادر شهید: من همیشه میگفتم خدایا اینها یک زنهایی قسمتشان شود، که دخترهای با حجاب باشند. خودشان دوست داشتند اسم همسرانشان فاطمه باشد، من نیز دعا میکردم عروسم فاطمه باشد. همینگونه نیز شد. و هر دو عروسم نیز اسمشان فاطمه شد، و هر دو نیز اسم برادرانشان علیرضا. تمام مراسمات نیز که گرفتند، غیر از بحث بلهبرون که فاصله افتاد، بقیه مراسمات پشت سر هم بود. ولادت حضرت علی(ع)، عقد مجتبی بود.
تولد حضرت فاطمه(س)، مصطفی. عروسی هر دوی آنها نیز باهم در ایام ولادت پیامبر(س) بود. خانهای از نور؛ روایت پدر شهید از تکیهگاهی که مصطفی برای همسرش بود پدر شهید: این موضوعی که درباره آقا مصطفی میخواهم بگویم را همسرشان هم محکم بیان میکند، ما نیز دورادور که در زندگیاش میدانستیم چه دارد میگذرد، و آن اینکه ادعایم بر این است اگر به شهید مصطفی میگفتند که شما فقط ۲۰ ماه حق داری با همسرت زندگی کنی و هر چه میتوانی با او خوب تا کنی، با هم زندگی خوبی داشته باشید، قطعاً همین کارهایی که انجام داد را انجام میداد.
اینقدر با هم صمیمی بودند، اینقدر با هم همراه بودند. از نظر مالی واقعاً ضعیف بودند. آنقدرکه بعدها من متوجه شدم با چقدر در طول یک ماه زندگیشان میچرخید، بسیار تأسف میخورم که چرا مثلاً زودتر با خبر نشدیم، کمکی بکنیم. خب حالا یک حقوق ناچیزی بود، با توجه به مستأجر بودن و اول زندگیشان و وامهای متعددی برای اداره زندگی و بعدها یک ماشینی که با قرض و وام گرفته بودند، تقریباً با یک چیز بخور و نمیر زندگی می کردند. ولی بروید به خانمش بگویید، حالا شما مثل بنده یک گله و ایراد میتوانید پیدا کنید در زندگی از مصطفی، پیدا نمیکند.
یعنی میگویم این توفیقی که وقتی پدر مادرم اینگونه راضیاند، همسر همم راضی باشد خلاصه ختم به اینجا میشود. مطمئنم که آقا مصطفی به یک سبکی، زندگیاش را پیش برد که آن خلا نبود پدر برای همسرش را پر کرده بود. خانمش می گوید بعضی وقتها مصطفی را بابا صدا میکردم. مصطفی شب که میخواست بخوابد، همیشه به ائمه سلام میداد.
و حتی لحظه شهادتش نیز دست راستش را به قبله بالا برده بود و به نظرم همان جایی که میگویم که موقع خوابیدن به ما میگفت و یادآوری میکرد و بعدها خانمش هم این موضوع سلام هر شب به معصومین را تایید می کرد، نشان از نکات ظریفی بود که حالا در زندگیاش حاکم بود. آخرین دیدارها پیش از شهادت مادر شهید: مصطفی فردای عید غدیر شهید شد. دو روز پیش از آن به من زنگ زد و گفت: مامان، جنگ شد. دیدم اصلاً گویی بغض دارد، مامان جنگ شده. ما نیز حسابشان را میرسیم. سپس گفت که مامان نمیشود شب عید غدیر بیایید خانه ما شام؟
میدانستم همسرش امتحان دارد و در ضمن سردارها نیز شهید شده بودند و گفتم که فکر نکنم بیاییم. آن شب نیز رفته بود تا چهار صبح نیامده بود، که ما نیز نرفته بودیم. شبش به من گفت که مامان بیا از امسال عید غدیرها طعام بده، بسیار خوب است. گفتم که حالا بابا که به مسجد محل پول داده، همسرت نیز الان امتحان دارد، انشاءالله از سال بعد این کار را میکنیم. صبح عید غدیر ساعت ۱۱ بود که یک دفعه من دیدم زنگ در را زدند و آقا مصطفی با خانمش آمدند. مصطفی، مگر تو سر کار نبودی؟ گفت آمدیم عید را به شما تبریک بگوییم.
سپس آمدند نشستند، ولی مصطفی با بیقراری نمازش را خواند و سپس دیدم باز هم نشست، کمی صحبت از جنگ کرد. حال و هوایش و قیافهاش یک جوری بود، ما متوجه نمیشدیم واقعاً. سپس خداحافظی کرد، گفت من میخواهم بروم فاطمه را برسانم، میخواهم بروم سر کار. گفتم خب فاطمه امتحان دارد، میخواهد درس بخواند. چون ما مناسبتهای مثلاً اعیاد، تولد پیامبر(ص) و غیره، حاج آقا از همان اول یک پولی هدیه میداد به همه، از در که داشت میرفت، به حاج آقا گفتم، که به آنان عیدشان را دادی؟ عیدی فاطمه را داد و گفتم پس مصطفی چه؟ گفت که برو پول بیاور و عیدی را خودت بده به مصطفی.
من نیز بدو بدو رفتم از کمد پول آوردم و عیدی مصطفی را دمه در دادم. مصطفی یک بار دیگر آمد آنجا، من را بغل کرد و با من خداحافظی مفصلی رفت. خانمش باز بعد از ظهر رفت فلافل و نان گرفته بود و کمی ساندویج نذری درست کرده بود و به همسایه ها داد. بعد از آن به منزل ما آمد و گفت که مامان بیا، من نذری آوردم. گفت آیا شما میروید پیادهروی غدیر؟ گفتم آری، بیا با هم برویم. آمد با ما، آن روز رفتیم. از لحظه ورود به مترو که نشستیم، این با مصطفی تلفنی صحبت کرد.
بعد آن رو به من کرد و گفت که به او گفتم مصطفی، برو، من پشتت ایستادهام، برو بجنگ، برو اینجوری کن، برو فلان کار را بکن، من هستم و نگران من نباش.در پیاده روی روز غدیر نیز به مصطفی زنگ میزد. شب نیز بازگشتیم منزل ما و حاج آقا به او گفت که بیا شام بخوریم و گفت یک سری تبرکی از پیاده روی گرفتم که می خواهم با مصطفی بخورم. حاج آقا هم او را با ماشین به منزلشان رساند.
منبع: رسانیوز



