رفتن به محتوای اصلی
اجتماعیجوان آنلاین7 دقیقه مطالعه

پسرم به دوست آسمانی‌اش «علیرضا» پیوست

آرزو داشتم محمد راه علمی پدرش را ادامه دهد، اما پسرم در ۱۶-۱۷ سالگی با تفکر و صراحت گفت می‌خواهد معلم دبستان شود. می‌گفت: «اگر بخواهیم برای آینده انقلاب کاری بکنیم، تربیت باید از سنین کودکی شروع شود؛ اثر معلمان دبستان روی من خیلی بیشتر از معلمان مقاطع بالاتر…

پسرم به دوست آسمانی‌اش «علیرضا» پیوست

جوان آنلاین: بامداد روز سوم‌فروردین ماه امسال یک نقطه عطف در زندگی خانواده دکتر سعید شمقدری بود. در این روز دشمن امریکایی- صهیونیستی با بمباران منزل مسکونی این نخبه علمی حوزه پدافند هوایی کشورمان، وی و دو فرزندش محمد و ریحانه را به شهادت رساند. فاطمه حسن‌زاده، همسر شهید و مادر محمد و ریحانه بازمانده این واقعه تلخ است. دختر بزرگش زهرا نیز که متأهل است، روز حادثه در خانه خودش بود و به این ترتیب از این خانواده پنج‌نفره، سه‌نفر به شهادت رسیدند.

در گفت‌و‌گویی که با همسر شهید داشتیم، به مرور خاطرات زندگی مشترک‌شان با شهید شمقدری و همچنین فعالیت‌های علمی و جهادی شهید شمقدری پرداختیم. در این شماره به معرفی و خاطرات دو فرزند شهید خانواده محمد و ریحانه شمقدری می‌پردازیم. از فرزند شهیدتان بگویید. محمد آقا چه ویژگی‌هایی داشت؟محمد متولد سال ۱۳۸۶ بود و امسال در پایه دوازدهم درس می‌خواند. بسیار باهوش، نخبه و فوق‌العاده ولایتمدار بود. از سنین ۱۴ و ۱۵ سالگی با جدیت بیانات رهبری را دنبال می‌کرد و برای بالا بردن اطلاعات سیاسی و فکری‌اش، آثار شهید مطهری مانند «آزادی معنوی» را مطالعه می‌کرد.

همچنین کتاب‌های تربیتی علی صفایی حائری و عباسی ولدی را می‌خواند. پسرم از هفت‌سالگی به «بیت القرآن» رفت؛ آنجا هم محل تفریحش بود و هم آموزش. بعداً به مسجد و بسیج هم ملحق شد. در ۱۵سالگی به دلیل شایستگی‌هایی که داشت، به‌عنوان مربی در بیت‌القرآن انتخاب شد و حدود سه تا چهارسال مربی بود. ارتباط بسیار عمیقی با بچه‌ها داشت، به‌طوری که هنوز هم مادران شاگردانش می‌گویند فرزندان‌شان برای محمد گریه می‌کنند. دغدغه شما یا خود محمد آقا برای آینده‌اش چه بود؟من آرزو داشتم راه علمی پدرش را ادامه دهد، اما پسرم در ۱۶-۱۷ سالگی با تفکر و صراحت گفت می‌خواهد معلم دبستان شود.

وقتی علت را پرسیدم، گفت: «اگر بخواهیم برای آینده انقلاب کاری کنیم، تربیت باید از سنین کودکی شروع شود؛ اثر معلمان دبستان روی من خیلی بیشتر از معلمان مقاطع بالاتر بود.» بسیار اهل مطالعه بود، کتابخانه‌ای با بیش از ۲۰۰جلد کتاب داشت و آثار تربیتی از جمله کتاب‌های آقای عباسی ولدی را می‌خواند و به دیگران هم معرفی می‌کرد. محمد هم مثل پدرش هم ولایتمدار بود، هم منظم، اهل علم و در انجام امور مذهبی مثل پدرش بر نماز اول وقت بسیار تقید داشت.

شهادت یک مرگ انتخابی است، پسرتان در زمان شهادت سن کمی داشت، با این وجود آرزویی برای شهادت داشت؟پسرم از سن کم با شهدا مأنوس بود و شوق شهادت را در خودش تقویت کرده بود. در دست‌نوشته‌ها و دل‌نوشته‌هایش با شهدایی مانند «شهید برونسی» و شهیدی به نام «علیرضا» سخن می‌گفت. فامیلی این شهید را نیاورده بود. صرفاً نوشته بود علیرضا و با او خیلی حرف‌زده و مشورت کرده‌بود. در واقع دوست آسمانی پسرم بود. محمد آقا در کنار عشقی که به شهدا داشت، ارادت عجیبی هم به حضرت زهرا (س) داشت. توسل به خانم فاطمه زهرا و در کل ائمه مصعومین، در زندگی این جوان ۱۸ ساله بسیار مشهود بود.

حتی در دوران دبستان، وقتی در کتاب درسی خواسته بودند تصویر خود را در آینده بکشند، چون آن زمان بحث مدافعان حرم خیلی مطرح بود، پسرم تصویری از یک سنگ مزار کشیده و روی آن نوشته بود: «شهید مدافع حرم محمد شمقدری». عاقبت پسرم در سن ۱۸ سالگی سعادت شهادت را نصیب خودش کرد و همراه پدر و خواهرش آسمانی شد. در صحبت‌های‌تان گفتید که شهید شمقدری و پسرتان محمد هر دو به حضرت آقا علاقه زیادی داشتند، واکنش هر دو شهید نسبت به خبر شهادت آقا چه بود؟این خبر برای هردوی‌شان و در واقع برای همه ما بسیار سنگین بود.

من هرگز گریه با صدای بلند همسرم را ندیده بودم، اما وقتی خبر شهادت آقا را از تلویزیون شنیدند، بسیار متأثر شدند و گریستند. بامداد ۱۰ اسفند بود که خبر شهادت آقا اعلام شد. آن لحظه شهید شقمدری رفته بود وضو بگیرد. وقتی آمد و از خبر مطلع شد، محکم با دست به ران پایش کوبید و بلند بلند گریه کرد. محمد هم برای دقایقی مبهوت به صفحه تلویزیون خیره مانده بود و تا چند دقیقه هرچه صدایش می‌کردیم، حتی پلک نمی‌زد. همسرم چند بار به صورتش زد تا به خودش بیاید. بعد که به خودش آمد تا ساعت‌ها گریه می‌کرد.

بعد از آن بی‌تاب بود که گفت باید حتماً در تجمع میدان انقلاب شرکت کند و، چون قسمت نشد که به آنجا برود، همراه خواهرش به معراج شهدا رفت. مادرشوهر دخترم و همچنین خاله همسرم دخترم بعداً گفتند محمد آن روز در معراج شهدا زیارت عاشورا و یاسین می‌خواند و گویی همان جا عهد و پیمانش را با شهدا بست؛ در مسجد هم ساعت‌ها سر به سجده گذاشته بود و اشک می‌ریخت. درباره دخترتان، ریحانه خانم بفرمایید؛ شرایط جسمانی ایشان چگونه بود؟ریحانه از نوزادی‌اش دچار فلج مغزی شده بود. دخترم در ۱۸روزگی دچار تشنج شد و حدود دو ماه در کما بود.

برخلاف نظر اولیه پزشکان به خواست خدا برگشت تا چند سال دیگر میهمان خانه ما باشد. اما به دلیل فلج مغزی (CP) نیازمند مراقبت‌های بسیار ویژه بود. هیچ حرکت ارادی نداشت و همواره در وضعیت خوابیده قرار داشت. من ۱۱سال به‌طور مداوم او را در آغوش داشتم؛ تلویزیون دیدن، غذاخوردن، دارو دادن و خواندن قرآن و زیارت جامعه کبیره و حدیث کسا همگی در آغوش من انجام می‌شد. ریحانه با وجود عدم‌توانایی حرکتی و کلامی، محیط را کاملاً درک می‌کرد. با صدا‌ها و نگاهش واکنش نشان می‌داد.

موقع اذان اگر صدای تلویزیون بلند می‌شد واکنش نشان می‌داد، یا وقتی زیارت جامعه کبیره و حدیث کسا از تلویزیون پخش می‌شد، با نوا‌ها همراهی می‌کرد و مرا متوجه می‌ساخت. معتقدم خداوند با حضور ریحانه، روح و ظرفیت ما را برای مواجهه با این روز‌های دشوار پرورش داده بود. با توجه به شغل شهید شمقدری، احتمال شهادت‌شان می‌رفت. نظر خودشان در این خصوص چه بود؟ایشان اصلاً استرس و اضطرابی نداشت و این احساسات را نیز به خانواده منتقل نمی‌کرد. البته من از سال‌ها پیش که متوجه نوع شغلشان شدم، همیشه نگران بودم. این نگرانی فقط مختص ایام جنگ نبود؛

در مأموریت‌ها و رفت‌وآمدهایشان هم همواره وجود داشت. هرچه بیشتر متوجه اهمیت کارشان می‌شدم، طبیعتاً این نگرانی بیشتر می‌شد. در ایام «جنگ ۱۲روزه» ما تازه ساعت ۵صبح به مشهد رسیده بودیم که ساعت ۶متوجه شدیم به تهران و نزدیکی منزل ما در منطقه قیطریه حمله شده است. با وجود خطرات، ایشان اصرار داشت فوراً به تهران برگردیم؛ ایشان نظامی نبود، اما به‌خاطر اخلاص فرماندهان، ارتباط قلبی بسیار قوی با آنها داشت. وقتی برگشتیم تهران و صدای جنگنده‌ها می‌آمد، من خیلی مضطرب بودم.

یک بار که با ایشان تماس گرفتم و نگرانی‌ام را گفتم، با آرامش گفت: «خیالت راحت باشد، این دفعه کاری به ما ندارند؛ اگر جنگ دیگری رخ دهد، نوبت ماست.» ایشان پیش‌بینی می‌کرد دشمن با مشاهده توان موشکی کشور، در مرحله بعد سراغ این بخش خواهد آمد. پیش آمده بود که از اشتیاق خود برای شهادت بگوید؟آقا سعید شهادت را بهترین نوع رفتن می‌دانستند، اما همواره به دنبال کاروخدمت بودند. آخرین باری که پروژه‌ای را تحویل داد، به شوخی به ایشان گفته بودند سامانه بعدی به نام «شهید شمقدری» نامگذاری شود؛

ایشان خندیده و گفته بود: «نه، من هنوز کار دارم.» من خودم به ایشان گفته بودم که اگر شما نباشید، کسی است که جایگزین شما باشد، در جواب گفت: «ما وظیفه‌مان را با اخلاص انجام می‌دهیم، اما جایگزین ما را خدا تعیین می‌کند.»در جریان موشکباران، خودتان دچار آسیب یا موج‌گرفتگی شدید؟‌نمی‌خواهم در مورد آن حادثه صحبت کنم. خدا را شکر تا الان مشکل حادی برای من ایجاد نشده است، مگر آنکه بعد‌ها عوارض موج انفجار خود را نشان دهد.

چگونه توانستید با از دست دادن همسر و فرزندان‌تان این‌چنین صبورانه برخورد کنید؟خداوند در عین حال که اتفاقات را رقم می‌زند، انسان‌ها را هم پرورش می‌دهد. شاید سختی‌های ۱۱سال مراقبت از ریحانه، همه ما را برای چنین روزی ساخته بود. بچه‌های من به خاطر این شرایط، بسیار پخته‌تر از سن‌شان بودند و قدردان، مهربان و باایمان بار آمدند. آرامش و صبری که اکنون وجود دارد، لطف پروردگار و نتیجه همان نگاه توحیدی و تربیتی است که در خانواده جریان داشت. این صبر فقط مختص من نیست. الان دخترم زهرا هم چنین شرایطی دارد.

من خودم، چون پدرم را از دست دادم، درک می‌کنم که از دست‌دادن پدر چقدر سخت است. زهرا هم علاوه بر پدرش، برادر و خواهرش را از دست داده و شرایط سختی را سپری می‌کند. اما خدا به آدم صبر می‌دهد و ما این صبوری را از خدا داریم. سخن پایانی. ماهرشب خانوادگی، دخترم، دامادم و نوه‌ام پای عهدمان با امام شهیدان و حضرت آقا مجتبی‌خامنه‌ای در تجمعات شرکت می‌کنیم و محکم‌تر از قبل با یقین به پیروزی ایران در صحنه هستیم. ان‌شاءالله پرچم کشورمان برافراشته‌تر و ظهور امام زمان (عج) را کنار هم، در ایران مقتدرتر ببینیم.

منبع: جوان آنلاین

منبع خبرجوان آنلاین
نمای زنده فرهاببه‌روزرسانی 00:53
117,467مطلب نمایه‌شده
85,713موضوع و برچسب
30منبع خبری
14حوزه موضوعی