رفتن به محتوای اصلی
اجتماعیجام جم آنلاین4 دقیقه مطالعه

ننه عصمت دستکش می‌بافت و ما فکر می‌کردیم زمستان است!

ننه عصمت، دستکش می‌بافتی و ما فکر می‌کردیم زمستان است؛ نمی‌دانستیم تو بر دار تنهایی، گرمای یک ملت را می‌بافی و با هر رج، رشته‌ای از امید را به روزگار سرد ما گره می‌زنی.

ننه عصمت دستکش می‌بافت و ما فکر می‌کردیم زمستان است!

وقتی خبر رفتنت رسید، انگار پنجره‌ای رو به کوچه‌های قدیمی یزد گشوده شد؛ بادگیرها در باد به حرکت درآمدند، عطر چای و نان تازه در کوچه‌ها پیچید و خاطره مادربزرگ‌هایی زنده شد که دست‌های ترک‌خورده‌شان، پناه روزهای سخت ما بود. هرکدام از ما در حافظه کودکی‌مان، ننه‌ای داریم؛ زنی که شاید مدرک دانشگاهی نداشت، اما درس عشق را چنان عمیق آموخته بود که گویی سال‌ها در دانشگاه زندگی، فلسفه انسان بودن خوانده است. فاطمه صغری فلکیان، همان ننه عصمت، از دیار قنات‌ها و بادگیرها برخاست؛

زنی که نامش در شناسنامه محدود بود، اما معنای زندگی‌اش از مرزهای یک خانه و حتی یک شهر فراتر رفت. وقتی جنگ آغاز شد و جوانان این سرزمین راهی جبهه‌ها شدند، او نه سلاحی برداشت و نه تریبونی خواست؛ میل بافتنی برداشت و کاموا را به دست گرفت. برای رزمندگانی بافت که در سنگرهای سرد، زیر آسمانی بی‌رحم، از وطن دفاع می‌کردند. خودش در جبهه نبود، اما دست‌هایش راهی جبهه می‌شدند. هر گره، دعایی بود؛ هر رج، نشانی از مادری و هر دستکش، پیامی خاموش که می‌گفت: آن سوی این سرمای جان‌فرسا، کسی به یاد شماست. بزرگی همیشه به اندازه کاری نیست که انجام می‌دهیم؛

گاهی به اندازه عشقی است که در آن می‌دمیم. دستکش، در ظاهر چیزی جز چند رشته کاموا نیست، اما در معنای انسانی، می‌تواند فاصله خانه و جبهه را کوتاه کند، رنج دوری را تسکین دهد و به دستی که در سرمای جنگ می‌لرزد، یادآوری کند که تنها نیست. ننه عصمت با هنری ساده، کاری بزرگ می‌کرد: محبت فردی را به سرمایه‌ای اجتماعی تبدیل می‌کرد؛ سرمایه‌ای از جنس اعتماد، همدلی، ایثار و احساس تعلق. همان نیروی نامرئی که در دشوارترین لحظه‌های تاریخ، انسان‌ها را به یکدیگر پیوند می‌دهد و جامعه را در برابر سختی‌ها پابرجا نگه می‌دارد. از این منظر، زندگی او فقط خاطره‌ای عاطفی نیست؛

درسی درباره مقاومت، مسئولیت و معنای مشارکت اجتماعی است. او نشان داد برای اثر گذاشتن بر سرنوشت یک ملت، لازم نیست همه در خط مقدم باشند؛ کافی است هرکس سهم خود را از مسئولیت بشناسد و آن را با تمام توان انجام دهد. جنگ پایان یافت، اما دست‌های ننه عصمت از کار نایستاد. روزگار تغییر کرد؛ مأموریت‌ها شکل دیگری یافتند و مدافعان حرم و مرزبانان نیز در سرما و دوری، به یاد و دعای مردم این سرزمین نیاز داشتند. ننه عصمت دوباره نخ به دست گرفت و بافت. گویی برای او، بافتن فقط یک هنر یا کار دستی نبود؛ شیوه‌ای برای زیستن بود.

با هر دستکش، به نسل‌های تازه می‌گفت وطن فقط خاک و مرز نیست؛ رشته‌ای از تعهد و همدلی است که باید از دستی به دست دیگر سپرده شود. نامش با عنوان «دستکش ننه عصمت» ماندگار شد؛ نامی که فراتر از یک نشان یا عنوان، به نمادی از خدمت بی‌ادعا تبدیل شد. در پیام تسلیت سرلشکر وحیدی، فرمانده کل سپاه، نیز به نقش ننه عصمت در گرم کردن جسم رزمندگان و دمیدن روح مقاومت در سنگرها اشاره شد؛ توصیفی که حقیقت زندگی او را بازتاب می‌دهد. او هم‌زمان با گرم کردن دست‌ها، دل‌ها را نیز به خانه، مادر و امید پیوند می‌زد. ننه عصمت در ۸۶سالگی رفت؛

زنی متولد شهریور ۱۳۱۹ که در پاییز ۱۴۰۵ چشم از جهان فروبست. رفتنش آرام بود، اما معنای زندگی‌اش در سکوت گم نشد. بعضی انسان‌ها با رفتن، فقط از میان ما می‌روند؛ بعضی دیگر، معیاری برای سنجیدن ماندگاری خودمان به جا می‌گذارند. امروز زمستان فقط نام فصلی سرد نیست. گاهی در سفره کوچک‌شده خانواده‌هاست، گاهی در تنهایی سالمندان، گاهی در دل جوانی که آینده‌اش را مبهم می‌بیند و گاهی در فاصله‌ای که میان آدم‌ها افتاده است. در چنین روزگاری، بیش از همیشه به ننه عصمت‌ها نیاز داریم؛ به کسانی که به جای تماشای سرما، برای گرم کردن دستی پیش‌قدم می‌شوند؛

به انسان‌هایی که مسئولیت را نه در شعار، بلکه در عمل معنا می‌کنند. میراث ننه عصمت، دعوت به بافتن دستکش نیست؛ دعوت به زنده نگه داشتن یک منش است. اگر توان علمی داریم، گرهی از مسئله‌ای بگشاییم؛ اگر هنر داریم، امیدی بیافرینیم؛ اگر قدرت مدیریت داریم، باری از دوش مردم برداریم و اگر هیچ‌کدام را نداریم، دست‌کم نگذاریم انسانی در سرمای تنهایی بی‌پناه بماند. ننه عصمت، تو دستکش می‌بافتی و ما فکر می‌کردیم زمستان است؛ حالا فهمیده‌ایم که تو داشتی به ما درس انسان بودن می‌دادی. تو رفتی، اما نخ مهربانی‌ات هنوز به انگشتان ما رسیده است. مبادا این رشته را رها کنیم؛

مبادا دست‌های یکدیگر را در سرمای روزگار فراموش کنیم. روحت شاد، ننه عصمت! دست‌هایت دیگر در این جهان نمی‌بافند، اما گرمای عشقشان هنوز بر دست‌های یک ملت جاری است؛ گرمایی که از کوچه‌های یزد آغاز شد و در قلب ایران ماندگار خواهد ماند.

منبع: جام جم آنلاین

منبع خبرجام جم آنلاین
نمای زنده فرهاببه‌روزرسانی 18:12
113,894مطلب نمایه‌شده
81,708موضوع و برچسب
30منبع خبری
14حوزه موضوعی