رفتن به محتوای اصلی
سیاسیخبرآنلاین6 دقیقه مطالعه

توموسِ فاشیستی و الهیّاتِ بحران: تلاش روبیو برای تطهیرِ تاریخی ترامپ

سخنرانی مارکو روبیو در آتن را نباید صرفاً یک ستایش فرهنگی از یونان باستان، یک چالش‌سازی تمدنی میان شرق و غرب و یا همچون ترامپ، رجزخوانی علیه تمدن عظیم ایران کهن دانست؛ اهمیت سخنرانی در جایی دیگر است: در تبدیل یک مفهوم فلسفی - توموس (Thumos) - به زبانِ سیاسیِ…

توموسِ فاشیستی و الهیّاتِ بحران: تلاش روبیو برای تطهیرِ تاریخی ترامپ

سخنرانی مارکو روبیو در آتن را نباید صرفاً یک ستایش فرهنگی از یونان باستان، یک چالش‌سازی تمدنی میان شرق و غرب و یا همچون ترامپ، رجزخوانی علیه تمدن عظیم ایران کهن دانست؛ اهمیت سخنرانی در جایی دیگر است: در تبدیل یک مفهوم فلسفی – توموس (Thumos) – به زبانِ سیاسیِ قدرتِ عریانِ معاصر.

خبرآنلاین – روبیو می‌گوید توموس، «آتشِ شور، قدرت، شجاعت و غرور»، قلب تمدن‌های بزرگ است؛ و هشدار می‌دهد که غرب این کیفیت را از دست داده است. سپس از: شرمِ غرب از گذشته خود، افول ملی‌گرایی، گشوده شدن مرزها، تضعیف ارتش‌ها، واگذاری حاکمیت و قدرت گرفتن رقیبان سخن می‌گوید؛ و در نهایت غرب را در برابر یک انتخاب تاریخی قرار می‌دهد، «بازگشت به قدرت یا پذیرش افول».

این اتصال، اتفاقی نیست. روبیو توموس را از آتن به واشنگتن منتقل می‌کند. اما درست در همین انتقال، پرسش فلسفی آغاز می‌شود:

آیا توموسِ آتن، همان چیزی است که سیاستِ قدرتِ آمریکایی امروز می‌خواهد از آن بسازد؟

پاسخ افلاطون منفی است. در جمهوری، توموس نه مترادف خشونت است و نه نام دیگری برای میل به سلطه. توموس یکی از سه حیث نفس است؛ نیرویی که با شجاعت، حیثیت، خشم اخلاقی و دفاع از آنچه ارزشمند تلقی می‌شود ارتباط دارد. اینکه در نفسِ عادل، توموس باید متحد عقل (Logos) باشد، نه جایگزین آن. عقل باید حکم کند و توموس باید نیروی اجرای آن حکم باشد. حتی خشم نیز در این دستگاه می‌تواند خشم علیه بی‌عدالتی باشد. بنابراین مسئله، خودِ توموس نیست؛ مسئله، «جدا کردن توموس از لوگوس و عدالت» است.

عبور ترامپ از مرز زبان و ورود به منطقِ «آگامبن» و کنشِ «هیتلر»

سخنان و عملکردهای ترامپ در دو سال اخیر، به‌ویژه با تمرکز بر سیاست‌های مهاجرتیِ قهرآمیز، خشونت عریانِ سیستماتیک، نفرت‌پراکنیِ نژادی و میلِ مهارناپذیر به دیکتاتوری و انحلال نهادهای دموکراتیک، از مرزِ سیاستِ متعارفِ بورژوایی عبور کرده و می‌توان آن را در چارچوب مفاهیم آگامبن، به‌ویژه منطقِ «وضعیت اضطراری» و «برهنگیِ حیات» (Homo Sacer)، تحلیل کرد؛ منطقی که هیتلر آن را در رایش سوم به کمالِ ماشینِ کشتار و حذف تبدیل کرده بود.

وقتی اعمال و گفتارِ یک رهبر سیاسی به جرم‌انگاریِ سیستماتیک، Dehumanization (زدودنِ انسان‌بودگی از دیگران) و توجیه جنایت علیه بشریت تبدیل می‌شود، دیگر هیچ نظریه سیاسیِ کلاسیکی یارای هضم و مشروعیت‌بخشی به آن را ندارد. اینجا دقیقاً نقطه‌ای است که سیاست به «الهیاتِ مرگ» تبدیل می‌شود.

پس بزرگ‌ترین خطای خوانش روبیو از آتن شاید همین باشد: او توموس را می‌خواهد، اما بدون آن بخش از آتن که توموس را مهار و داوری می‌کند. غافل از اینکه آتن فقط شهر توموس نبود؛ شهر لوگوس نیز بود. آنجا که سقراط از آتنیان نمی‌پرسید چگونه بیشتر و خشونت‌آمیزتر و جنایت‌بارتر بجنگند؛ می‌پرسید برای چه زندگی می‌کنند، عدالت چیست، فضیلت چیست و قدرت بدون عدالت چه ارزشی دارد. سقراط اجازه نمی‌داد قدرت، خود را از پرسشِ عدالت معاف کند. افلاطون نیز در نهایت نشان می‌دهد که وقتی جهل و بخش غیرعقلانی بر عقل مسلط شود، نتیجه عدالت نیست، بلکه بی‌نظمیِ نفس و شهر است.

لذا وقتی گزاره‌ی هولناکِ ترامپیسم و پیوند پنهانِ آن با سایه‌ی سنگینِ فاشیسم تاریخی، یعنی هیتلر، را وارد این معادله می‌کنیم، متنِ سخنرانی روبیو در آتن چهره‌ای کاملاً متفاوت، بحرانی‌تر و در عین حال عریان‌تر به خود می‌گیرد. از این منظر، سخنرانی روبیو در آتن چنین کارکردی پیدا می‌کند که به‌مثابه یک تلاشِ ایدئولوژیک، برای مشروعیت‌بخشی تمدنی به قدرتی جنایت‌کار عمل کند که دیگر در قالب منطقِ دموکراتیک قابل توجیه نیست:

پروژه‌ی فلسفه‌بافی و تمدن‌سازی برای جنایت‌هایی که دیگر در قالب منطقِ دموکراتیک قابل توجیه نیست.

وظیفه تاریخیِ روبیو: از فاشیسم زمینی تا اسطوره‌زداییِ آتنی

ترامپ به دلیل خصلتِ تخریب‌گر، آشوبناک و عریانِ خشونتِ رفتاری و کلامی‌اش، با خطرِ به تصویر کشیده شدن به عنوان یک «دیکتاتورِ فاشیستِ مدرن» ــ در ترازِ هیتلر و موسولینی ــ در تاریخ جهانی مواجه است؛ نقطه‌ای بحرانی که در آن، نقشِ مارکو روبیو به‌عنوان یک ایدئولوگِ فرادست مشخص می‌شود.

وظیفه‌ی فلسفی و گفتمانیِ روبیو در این نقطه‌ بحرانی چیست؟ اگر این سخنرانی را از منظر کارکرد گفتمانی آن بخوانیم، می‌توان گفت که روبیو درصدد است تا این «توموسِ فاشیستی» (Thumos) را که ریشه در ترانس اومانیسم (Trans-humanism)، خشمِ بدویِ نژادپرستانه، اراده‌ی معطوف به کشتار و حذف و خودکامگیِ ترامپی دارد، از گِل‌ولای سیاستِ فاشیستیِ قرن بیستم بیرون بکشد و آن را در استوانه‌های مرمرینِ «آتن باستان» و آکروپولیس غسل تعمید دهد!

روبیو تلاش می‌کند تا توموسِ خشنِ ترامپی را از یک آسیب‌شناسیِ فاشیستی به یک «فضیلتِ کلاسیک تمدنی» ترجمه کند.

ارجاع دادن به خشایارشا و جنگ‌های ایران و یونان در این پازل، از منظر این خوانش، یک ترفند رتوریک است: اگر خشایارشا «دیگریِ دشمن» باشد، پس هر میزانی از خشونت، دیوارکشی، سرکوب و قساوت که ترامپ برای «حفظ تمدن غرب» اعمال می‌کند، نه یک جنایت فاشیستی، بلکه ادامه‌ی ضروریِ همان حماسه باستانیِ دفاع از غرب است. در این خوانش، تاریخ از یک واقعیت پیچیده به یک روایت اسطوره‌ایِ ساده‌شده تبدیل می‌شود:

روبیو تاریخ را به روایتی اسطوره‌ای فرو می‌کاهد تا از ترامپِ فاشیست، یک «قهرمان تراژیکِ مدافعِ تمدن» بسازد.

توموس بدون لوگوس در ترازوی تاریخ: فاشیسمِ مجهز به تکنولوژی

اینجاست که پیوند میان فلسفه و واقعیتِ عریانِ ترامپ تکمیل می‌شود. چراکه هیتلر در قرن بیستم خشونتِ خود را پشت ایدئولوژیِ نژادِ برتر و ماشینِ صنعتیِ اردوگاه‌ها پنهان کرد؛ ترامپِ معاصر نیز ــ که گفتمانش بازتولیدِ همان توموسِ عریانیِ فاشیستی است ــ توسط کارگزارانی چون روبیو به پوششی از «میراث فلسفی غرب» مجهز می‌شود.

اما حقیقتِ این ماجرا چیست؟

وقتی جنایت و کشتار از حدِ توجیه عقلانی می‌گذرد، فلسفه به خدمتِ استمرارِ جنایات و استقرارِ «دروغِ بزرگ» درمی‌آید.

با این وجود، روبیو نمی‌تواند جنایات، رفتار و سخنان فاشیستیِ ترامپ را با منطقِ سقراطیِ «پرسش از عدالت» توجیه کند؛ چون سقراط در برابر چنین خشونت و خودکامگی‌ای می‌ایستاد و جام زهر را به جان می‌خرید. به همین دلیل است که روبیو ناچار است سقراط را حذف کند و تنها به «شمشیر آتن» و «غرور آکروپولیس» چنگ بزند. او لوگوس (عقل، پرسشگری، اخلاق و منطق انسانی) را ذبح می‌کند تا فقط توموس (خشم، کینه‌توزی، میل به تسخیر و حذف دیگری) باقی بماند.

فرجام سخن: جعلِ نامِ تمدن برای پوشاندنِ فاشیسم

این خطابه، در تداوم فلسفه‌سازی‌های پیشین، یک «دستکاریِ الهیاتی ـ سیاسی» و پروژه‌ای ایدئولوژیک برای مشروعیت‌بخشی به فاشیسمِ نوظهورِ آمریکا در آستانه‌ی فروپاشی اخلاقی آن است. روبیو با احیای واژه‌ی «توموس» و بازسازیِ ارادتمندانه‌ی تاریخ باستان، نه به دنبال کشف حقیقتِ آتن، بلکه به دنبال ساختن نقابی مرمرین برای پنهان کردنِ «عریان‌ترین صورتِ قدرت وحشی، خشمِ بدوی و خشونتِ بی‌مهارِ ترامپیسم» است.

او تاریخ را سلاح می‌کند، آکروپولیس را به سنگر تبدیل می‌سازد و فلسفه را در پایگاه‌های نظامی و اراده‌ی سلطه ذبح می‌کند تا نشان دهد زمانی که یک قدرت بزرگْ توانِ توجیه عقلانی (لوگوس) رفتارهای خود را از دست می‌دهد، چاره‌ای جز پناه بردن به اسطوره‌سازی، خشمِ کور و تقدیسِ خشونتِ عریان ندارد. افزون بر این، تلاش روبیو برای تبیینِ فلسفی ـ آتنیِ توموسِ ترامپی، در نهایت پرده از یک حقیقتِ هولناک برمی‌دارد؛ اینکه:

آمریکای ترامپیِ معاصر در مواجهه با بحرانِ زوالِ درون‌ماندگارِ خود، برای گریز از پذیرشِ سقوطِ اخلاقی‌اش به ورطه‌ی فاشیسمِ عریان، ناچار است به «اسطوره‌ی خشونتِ باستانی» پناه بیاورد.

اما هیچ پوششِ مرمرینی از آتنِ باستان، و هیچ ترفندِ رتوریکی از سوی روبیو نمی‌تواند روی حقیقتِ این فاجعه سرپوش بگذارد؛ زیرا:

تمدنی که برای اثباتِ بقای خود، ناچار شود جنایات و توموسِ فاشیستیِ رهبرانِ امروزش را در: لگدمال کردنِ لوگوس، استغاثه به درگاهِ دراندازندگانِ آکروپولیس، تحریفِ روایتِ نبردهای خشایارشا پس از حمله‌ی یونانیان به ساردیس و خودمسیح‌پنداری تطهیر کند، پیش از آنکه به دستِ کنش‌گرانِ خارجی ویران شود، در دروغِ بنیادینِ درونِ خود فرو ریخته است.

منبع: خبرآنلاین

منبع خبرخبرآنلاین
نمای زنده فرهاببه‌روزرسانی 00:37
103,984مطلب نمایه‌شده
70,048موضوع و برچسب
30منبع خبری
14حوزه موضوعی