رفتن به محتوای اصلی
فرهنگی هنریشبکه شرق18 دقیقه مطالعه

من به سینما عشق می ورزم, به هر نوعش

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق، فیلم "ترینیتی: مادر، من و خانه" به‌تازگی و پس از اتمام فرایند تدوین، یک اکران خصوصی داشته است. مسیر علی شاه‌محمدی، تهیه‌کننده و کارگردان این فیلم، در سینما، مسیری خطی و از پیش طراحی‌شده نبوده است. او برای رسیدن به سینما و تامین…

من به سینما عشق می ورزم, به هر نوعش

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

فیلم "ترینیتی: مادر، من و خانه" به‌تازگی و پس از اتمام فرایند تدوین، یک اکران خصوصی داشته است. مسیر علی شاه‌محمدی، تهیه‌کننده و کارگردان این فیلم، در سینما، مسیری خطی و از پیش طراحی‌شده نبوده است. او برای رسیدن به سینما و تامین مالی مستقل فیلمهایش، از تحصیل مهندسی تعمیر و نگهداری هواپیما و کار به‌عنوان مهندس تعمیر موتور هواپیما شروع کرده است و همزمان با تحصیل و کار دراین رشته با ساخت فیلم‌های کوتاه داستانی و تجربه تدوین و سپس با ورود جدی‌تر به سینمای مستند و حوزه فیلمنامه، راهش را ادامه داده است.

در ادامه، تحصیل کارگردانی و فیلمسازی در چند کشور اروپایی، از مجارستان و پرتغال تا بلژیک و هلند، بخش دیگری از این مسیر را شکل داد؛ تجربه‌ای که نگاه او به سینما و شیوه مواجهه‌اش با فیلمسازی را تحت تأثیر قرار داد.

در سال‌های بعد، شاه‌محمدی به‌تدریج از موقعیت فیلمسازی که صرفاً در جست‌وجوی امکان تولید است، به فیلمسازی تبدیل شد که خود مسئولیت بخش‌های مختلف یک پروژه را نیز بر عهده می‌گیرد؛ از دراماتورژی تا تولید. تجربه ساخت مستقل در اروپا، به‌ویژه در "ترینیتی: مادر، من و خانه"، بخشی از همین فرایند است؛ فرایندی که در آن مرز میان فیلمساز، تهیه‌کننده و گاهی حتی فیلمبردار چندان روشن باقی نمی‌ماند.

در این گفت‌وگو که به بهانه اکران خصوصی این فیلم انجام شده، علی شاه‌محمدی از سال‌های آغازین ورودش به سینما، تجربه تحصیل و زندگی در سه فضای متفاوت سینمایی، دشواری‌ها و آزادی‌های تولید مستقل و تجربه کار با آدم‌هایی از فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف می‌گوید؛ از اینکه چرا پس از سال‌ها همچنان ساختن فیلم برای او مهم‌تر از بسیاری از ملاحظات پیرامون آن است و این مسیر، او را به چه نوع فیلمسازی رسانده است.

این اکران خصوصی با حضور جمعی از چهره‌های سینما و تلویزیون، فعالان اقتصادی و فرهنگی برگزار شد؛ از جمله امیرحسین شریفی، داریوش بابائیان، هوشنگ گلمکانی، سیدجلال چاوشیان، سیده فاطمه مقیمی، سارا صوفیانی، علا پیشرو، رضا گیلک و داود استادی.

-آقای شاه‌ محمدی، اگر “ترینیتی” را حاصل یک لحظه از مسیر حرفه‌ای شما ندانیم، بلکه آن را نتیجه سال‌ها تجربه و آموزش بدانیم، این مسیر چگونه شما را به ساخت چنین فیلمی رساند؟ از کجا و با چه دغدغه‌ای وارد سینما شدید؟

من در آغاز به سینمای مستند فکر هم نمی کردم. سودای من سینمای داستانی بود. دو فیلم اولم داستانی بودند که در دوران دانشجویی رشته مهندسی تعمیر و نگهداری هواپیما ساختم. در آن سالها ـ و هنوز هم ـ همه فکر می کردند در سینما و اصولا هنر پول نیست. من هم در دبیرستان دانش آموز رشته ریاضی فیزیک بودم و فیزیکم هم خوب بود. رشته مهندسی تعمیر و نگهداری هواپیما را انتخاب کردم که درآمد آن کار را صرف فیلمسازی مستقل بکنم تا زمانی که به فیلم بلند سینمایی برسم.

در همان سالهای تحصیل مهندسی در کلاسهای یکساله فیلمسازی انجمن سینمای جوانان ایران شرکت کردم و دو فیلم کوتاه داستانی ساختم. به محض اتمام تحصیل، به عنوان تکنسین تعمیر و نگهداری موتور هواپیما مشغول به کار شدم. با اولین حقوقهایم در هواپیمایی شروع به ساخت فیلم کوتاه حفره کردم. درباره یک کار مند که شب تا صبح در یک استودیوی تدوین کار می کند و صبح تا عصر در یک اداره کار می کند. به دلیل کار شبانه در استودیوی تدوین همیشه دیر به اداره می رسد و همین سبب اخطارهای جدی از محل کارش شده. یک شب بعد از کار شبانه تا صبح می بیند که درِ استودیو از بیرون قفل است.

استودیو هم در طبقه دوم است. او هم برای اینکه دیر به محل کارش نرسد از پنجره استودیو که در طبقه دوم است بیرون می پرد و دستش می شکند. در نیمه فیلمبرداری، بودجه ام تمام شد. راشها را زدم زیر بغلم و به دفاتر تولید رفتم. کسی مایل به همکاری نشد اما در یک استودیوی تدوین شغلی به عنوان تدوینگر پیدا کردم. آن استودیو فیلمهای مستند و داستانی تولید می کرد. سال بعدش به شرط دریافت فقط پول تولید، مدیر آنجا موافقت کرد که سرمایه یک فیلم مستند را در اختیارم بگذار و اولین مستندم، "روزیکه دنیا را تکان داد" درباره عزاداری مردم تهران در روز تاسوعا و عاشورا ساخته شد.

روزهای تدوین با دوست فیلمسازم رضا رنجبر لحظات فوق العاده ای داشتیم و دیدم چقدر سینمای مستند هم برایم جذاب است. بر خلاف فیلم داستانی که نیاز است همه بودجه در اختیار باشد، فیلم مستند را می توان در فازهای متفاوت فیلمبرداری کرد. این سبب شد سالهایی که نمی شد بودجه فیلم داستانی فراهم کنم از سینما دور نباشم. داستان ترینیتی هم که سالها بعد اتفاق افتاد. وقتی در اروپا بودم.

-شما تجربه تحصیل سینما در سه کشور اروپایی، مجارستان، پرتغال و بلژیک را داشته‌اید.

این سه محیط متفاوت چه تفاوتی در نگاه شما به سینما ایجاد کردند و آیا می‌توان گفت هر کدام بخشی از نگاه امروز شما به فیلمسازی را شکل داده‌اند؟

سالهای تحصیل در اروپا به خصوص تحصیل در دوره فوق لیسانس کارگردانی فیلم DOCNOMADS که تحت برنامه اراسموس برگزار می شود حقیقتا بنیانهای نظری من درباره فیلمسازی را تغییر داد. سینمای مجارستان، سینمای متفکر و عمیق و تلخ است. ادامه دهنده سنت سینمای میکلوش یانچو و اوج آن بلا تار. سینمای بلژیک ترکیبی از Slow Cinema ی اروپا و رگه هایی از سینمای آمریکاست. فارغ التحصیلان مدرسه سینمایی ریتز و دانشگاه سنت لوکاس بروکسل که من در آن درس خواندم، رگه های سینمای امریکا را هم دارند.

سینمای پرتغال شاید مشخصه خاصی شبیه سینمای نئورالیزم ایتالیا یا موج نوی فرانسه یا سینمای تلخ فلسفه گرای مجارستان را نداشته باشد اما بازهم به عنوان یک سینمای اروپایی کاملا از سینماهای دیگر قابل تمایز است. اما در هر صورت زیست در این کشورها و ساخت فیلم در هر سه کشور، نوعی سکون به فیلمهایم آورد که پیشتر فاقد آن بودم. سکون نه به معنای رخوت. به معنای عجله نداشتن برای انتقال مفاهیم که دوست دارم مشخصه فیلمهای لا اقل این دوره ام شوند.

تحصیل سینما با ساختن یک فیلم واقعی دو تجربه کاملاً متفاوت است. چه زمانی احساس کردید باید از مرحله یادگیری و تجربه‌اندوزی عبور کنید و مسئولیت کامل یک پروژه را از ایده تا فیلم نهایی بر عهده بگیرید؟

راستش رو بخواهید خیلی زود به این مرحله رسیدم. حتی اگر می توانستم بدون طی کردن دوره فیلمسازی انجمن سینمای جوان این کار را بکنم حتما انجام می دادم. اما مسئله این است که حضور در فضایی از جنس فیلمسازی و ادمهای مرتبط سبب می شود انرژیها همسو شوند و آدمهای مناسب ـ لا اقل به لحاظ فن نه لزوما فکری و حسی ـ همدیگر را پیدا کنند. تنها موردی که من زیاد معطل نمی کنم فیلمسازی است. وقتی بخواهم فیلمی را شروع کنم به اینکه این موضوعی خوب است یا نه، مخاطب دارد یا نه، می فروشد یا نه فکر نمی کنم. فیلمسازی برای من آن چیزی است که احساس می کنم برایش به دنیا آدده ام.

ترینیتی یک پروژه مستقل است که در فضای اروپایی به تولید رسیده است. تولید مستقل برای شما یک انتخاب آگاهانه بود یا نتیجه شرایط تولید؟ و استقلال در تولید چه آزادی‌هایی به شما داد و در مقابل، چه مسئولیت‌هایی بر دوش شما گذاشت؟

وقتی فیلمسازی را شروع کردم فکرش را هم نمی کردم که روزی بخواهم تهیه کننده فیلمهای خودم شوم. نوشتن و ساختن رویای من بود. اما نزدیک بیست سال پاسخ منفی شنیدن از تهیه کنندگان سینمای ایران، مرا به این نتیجه رساند که خودم باید آستین بالا بزنم. به نظرم آقای کیارستمی خیلی زود به این نتیجه رسیدند. آقای فرمان آرا و آقای فرهادی هم همینطور. وقتی خودت تهیه کننده هستی، فشار ذهنی و مالی البته زیاد است. اما لازم نیست توضیح بدهی این سکانس را چرا می خواهی؟ لازم نیست همه چیز را با تهیه کننده هماهنگ کنی.

به خصوص در سینمای مستقل که همه کار را تقریبا کارگردان انجام می دهد و همه هماهنگیها و آدمهای خوب و به لحاظ حسی و اقتصادی همراه را او می آورد اما باز هم باید با تهیه کننده هماهنگ باشد چون بالاخره او صاحب فیلم است. حضور تهیه کننده البته آرامش روانی برای فیلمساز دارد اما فشارهای خودش را هم دارد. به نظرم بهترین نوع فیلمسازی، همکاری با تهیه کننده ثروتمند و با شعوری است که به کارگردان باور کامل دارد. در این موارد نتیجه کار حتما خیلی خوب می شود. البته این آرمانی است.

حتی فریتز لانگ، جان فورد، بونوئل، ولز، فلینی و خیلی فیلمسازان تا ابد جاوید برای همه فیلمهایشان از چنین موهبتی برخوردار نبودند.

-وقتی یک فیلمساز همزمان در جایگاه نویسنده، کارگردان و تهیه‌کننده قرار می‌گیرد، سه نگاه متفاوت باید در یک پروژه با یکدیگر کنار بیایند: نگاه هنری نویسنده، نگاه اجرایی کارگردان و نگاه واقع‌بینانه تهیه‌کننده. این سه نقش در ترینیتی چگونه با یکدیگر مذاکره کردند؟

در مورد ترینیتی، من هنگام تحقیق و فیلمبرداری یک الگوی کلی داشتم. ساختار سفر قهرمانی و سفر بلا به مکانهای معنا دار زندگیش مثل روستای مادری، یتیم خانه، خانه نجات دهنده اش یانوش در شهری دیگر برای بازخوانی آنچه رخ داده و آنچه انجام داده. بلا انگلیسی نمی دانست و من هم مجاری نمی دانستم. مترجم همزمان ژوفیا ایوانکا بود. یکی از کسانی که بلا درمانش کرده و در فیلم هم حضور دارد. ژوفیا برای بار اول این موضوع را به من معرفی کرد که حقیقتا از او بابت این معرفی و همه هماهنگیها و نامه نگاریها قدر دانی می کنم. فیلمبرداری در یتیم خانه با محدودیتهایی که در اروپا برای این موارد هست اصلا کار راحتی نبود. نامه نگاریهای متعدد ژوفیا و حمایت بلا آن را ممکن کرد.

حین فیلمبرداری از او می خواستم از بلا این سوال را بکند یا از او بخواهد که چه کاری بکند.

> ‎⁨این سه محیط متفاوت چه تفاوتی در نگاه شما به سینما ایجاد کردند…

سپس بلا توضیح می داد و ژوفیا خیلی خلاصه در یکی دو دقیقه می گفت بلا در سی دقیقه چه گفته. بنابراین فیلمنامه حین تحقیق و فیلمنامه شکل گرفت. فیلمبرداری را هم که خودم انجام دادم. البته تیم فیلمبرداری و دستیار داشتم اما تجربه سالها عکاسی و سینمای مستند در این فیلم خیلی به کارم آمد. حقیقتا سعی کردم کادرها وقار یک فیلم مشاهده گر آرام را داشته باشند. اما اگر سوالتان سختی کار بود، خسته می شدم اما خیلی لذت بخش بود به خصوص که فضای کار عاری از تنش معمول در سینمای ایران بود.

فقط در روزهای پایانی فیلمبرداری بعد از سه چهار ماه کار، با وسواسهای من و عدم تجربه پیشین بلا که یک فیلم بلند با مدت زمان طولانی فیلمبرداری چطور و با برداشتها و تکرار های متعدد شکل می گیرد، بلا دیگر علاقه روزهای آغازین به من را نداشت. درکش برایم سخت بود. مثلا در سکانس تبر زدن و شکستن هیزم، بلا خیلی خیلی عصبانی بود. چون مدام کات می دادم و از او می خواستم بعضی کنشها را تکرار کند. عصبانیتی که در این سکانس در فیلم می بیند کاملا واقعی است و بیشتر از به یادآوری خاطره تلخ برادرانش، مشخصا بیشتر از من است. اما ادامه دادم چون واقعا حیف بود این فیلم نیمه تمام بماند.

-تجربه تولید در کشوری مثل مجارستان، با یک زبان، فرهنگ کاری و ساختار تولید متفاوت از ایران، چه چیزهایی درباره خودِ حرفه فیلمسازی به شما یاد داد که شاید در محیط آشنای خودتان امکان تجربه کردنش وجود نداشت؟

یک دوست هندی داشتم به اسم کوپال جوشی. بسیار دختر مستعدی در فیلمسازی است. یک دوست هندی دیگر داشتم به اسم سرینی، او هم بسیار با هوش بود. چینی ها و هندی هایی که در اروپا دیدم در فیلمسازی خیلی باهوش بودند. کوپال فیلمی از یک خانواده کشاورز پرتغالی ساخته بود. فیلم کوتاه خیلی خوبی بود. روز نمایش پایان ترم، یکی از اساتید گفت پرتغالی می دانستی؟ کوپال گفت نه. استادمان گفت این کاری است که کارگردان فیلم مستند می کند. خیلی این جمله برایم جالب و انگیزه بخش بود. هربار که کار سخت می شد یاد این جمله می افتادم. اما من حقیقتا عاشق سینما هستم.

چالشهای این چنین خیلی برایم جذاب هستند. سخت ترین و تلخ ترین بخش سینما، یافتن سرمایه است. وگرنه مابقی بخشهایش همه و همه یکی از یکی زیبا تر هستند. مثل بودن با معشوقی است که تو را می فهمد و تو هم او را می فهمی. هرگز از هم خسته نمی شوید.

وقتی در یک پروژه بین‌المللی کار می‌کنید، فقط با تفاوت‌های زبانی مواجه نیستید؛ شیوه ارتباط، نظم تولید، تعریف مسئولیت‌ها و حتی برداشت آدم‌ها از خودِ فیلمسازی می‌تواند متفاوت باشد. شما در این تجربه چگونه با این تفاوت‌ها کنار آمدید؟

راستش هیچ مسئله ای نبود. خودم خیلی آدم مقرراتی هستم و خیلی به نظم در کار معتقدم. چون سینما را دوست دارم کم کاری را درک نمی کنم. چون اگر کسی علاقه جدی به سینما نداشته باشد، سینما بدترین شغل دنیا برای کسب درآمد است. حقیقتا می شود شغل سخت و زیان آور.

آنجا هیچ مسئله ای با نظم و تولید نداشتم. علاوه بر اینکه من تهیه کننده و کارگردان بودم و خوشبختانه همه با من هماهنگ بودند. مهم تر از همه بلا و همسرش کلودیا بودند که واقعا همراه بودند. همچنین شاگردان پیشین بلا که اکنون مریدانش هستند، ژوزف و آنیکو و کریستین که در فیلم هم حضور دارند. همه نهایت همکاری را داشتند. حقیقتا روزهای لذت بخشی بود. دوست دارم دوباره تولید فیلم در اروپا را تجربه کنم. یک فیلمنامه خیلی خوب هم در بروکسل نوشتم. خیلی هم دوستش دارم و آقای پرستویی هم آن را خوانده اند و خیلی دوستش دارند.

اگر شخص علاقه مندی این مصاحبه را خواند و علاقه مند به تولید فیلم در بلژیک یا اروپا بود من همینجا آمادگی خود را اعلام میکنم. درباره یک روزنامه نگار سابق ایرانی ساکن بروکسل است.

-کار کردن و آموزش دیدن در چند فضای فرهنگی مختلف، آیا باعث شد نگاه شما به مفهوم “سینمای ملی” تغییر کند؟ امروز خودتان را بیشتر فیلمسازی متعلق به یک سینمای مشخص می‌دانید یا فیلمسازی که می‌تواند میان چند فرهنگ و فضای تولید حرکت کند؟

من به سینما عشق می ورزم. از هر نوعش. ژان رنوار در آغاز کتابش، هنر فیلم، جمله ای دارد که به نظر من حسن ختام درباره همه جدلها درباره سینماست. او می گوید: هر آنچه که بر پرده جان می گیرد سینماست. من از مضمون این جمله وام می گیرم که فیلمسازی در همه جای دنیا لذت بخش است. البته فیلمسازی در ایران هم جذاب است چون هنگام تولید فیلم، همه صداهایی که به گوش می رسند ایرانی است و این خیلی فوق العاده است. یک روز در بروکسل خیلی دلتنگ ایران بودم. در پیاده رو راه می رفتم. صدای دو ایرانی شنیدم. مسافتی طولانی پشت سرشان راه رفتم تا فارسی بشنوم.

اما تولید فیلم برای کسی که عاشق سینماست در همه جای دنیا جذاب است. راستش را بخواهید من زیاد اعتقادی به فیلمساز چند فرهنگی ندارم. یک ایرانی در هر جای دنیا فیلم بسازد معلوم است که ایرانی است.

> ‎⁨سپس بلا توضیح می داد و ژوفیا خیلی خلاصه در یکی دو دقیقه می گفت…

اما قبلا هم گفتم، تجربه تحصیل در سه کشور اروپایی حقیقتا برایم بسیار مفید و ارزشمندی بود. مطئنم آن را در ایران تجربه نمی کردم و مضاف بر اینکه واحدهای درسی سینما در آنجا در رشته کارگردانی واقعا برای تربیت فیلمساز هستند. در دوره فوق لیسانس ما هر روز از دوشنبه تا جمعه از ساعت ده صبح تا پنج عصر کلاس داشتیم. هر روز. و در هر ترم حداقل چهار فیلم باید می ساختیم. این موارد حتی به لحاظ کمی و آماری اصلا قابل قیاس با دانشگاههای هنری ما در اینجا نیستند.

-در مسیر حرفه‌ای، لحظه‌ای وجود دارد که فیلمساز باید میان آنچه از نظر هنری می‌خواهد و آنچه از نظر تولید واقعاً امکان‌پذیر است، انتخاب کند. در “ترینیتی” مهم‌ترین جایی که مجبور شدید میان رؤیای هنری و واقعیت تولید تصمیم بگیرید کجا بود؟

سوال مهم و تجربه سختی است. هر فیلمسازی در هر پروژه حداقل یکبار با این مورد مواجه می شود. این مورد برای من به لحاظ بودجه در فیلم ترینیتی رخ نداد. یکبار بلا به من گفت تجربه بسیار تلخی نزدیک یک موسسه تحقیقات فیزیک در دهه هفتاد در بوداپست داشته. بلا در روز عید پاک 1972 به همراه یکی از پسرهای یتیم خانه و دو دختر که این دو دوستشان داشته اند برای گردش بیرون رفته بودند. چند پلیس بیمار بلا و دوستانش را به اتهام جاسوسی دستگیر می کنند.

چشمهایشان را می بندند و با گلوله های مشقی یک اعدام نمایشی ترتیب می دهند و بعدش بلا و دوستانش را حسابی با مشت و لگد و باتوم کتک می زنند. حادثه تلخی که آثار روانی و جسمی آن هنور بلا در دهه هفتم زندگی رنج می دهد. بلا دوست نداشت که آنجا برویم و این واقعه را مقابل دوربین تعریف کند. من اصرار کردم و با اکراه پذیرفت. بلا حقیقتا در این سکانس اذیت شد. بابتش هم حقیقتا متاسف هستم.

مدتی بعد چند بار از بلا خواستم در مکانهای مختلف بوداپست راه برود و من تصاویری از امروز او در مکانهایی که پیشتر حضور داشته برداشت کنم. بلا مخالفت کرد که اگر موافقت می کرد همین تصاویر با حضور بلا هم به غنای معنایی و بصری فیلم ترینیتی کمک می کرد و هم سالها بعد حداقل برای سینمای مجارستان منبع مهمی تلقی می شدند. چون عمیقا معتقدم بلا گالو به اندازه رنجی که در زندگی برده و تلاشهایی که برای بهتر کردن زندگی انسانها انجام داده قدر ندیده و احتمالا و با کمال تاسف بعدها ارزشهایش اشکار خواهد شد و آن موقع این تصاویر ارزشی بی قیمت خواهند داشت.

این سکانسها را که نشد فیلمبرداری کنیم یکی از حسرتهای من شدند. البته تا همینجا هم تا جایی که خاطره من یاری می کند فیلم بلندی توسط یک ایرانی از یک شخصیت مهم مجاری در مجارستان ساخته نشده که از این بابت خوشحالم که رابطه ای سینمایی میان سینمای ایران و مجارستان شکل خواهد داد.

-به نظر شما تجربه تهیه‌کنندگی چه چیزی به نگاه یک کارگردان اضافه می‌کند؟ آیا بعد از اینکه خودتان مسئولیت تولید را نیز تجربه کرده‌اید، وقتی به یک پروژه سینمایی نگاه می‌کنید، چیزهایی را می‌بینید که پیش از آن فقط از جایگاه کارگردان می‌دیدید؟

تولید خیلی اهمیت دارد. اینکه مجبور نیستی برای تهیه کننده یا سرمایه گذار توضیح بدهی چه چیزی را به چه دلیل می خواهی. البته به همین مقدار هم کارت سخت می شود اگر مجبور به تامین سرمایه باشی. نکته دیگر اینکه به تدریج یاد می گیری چگونه داستانهایت را با تعداد کمتر عوامل پشت و مقابل دوربین، امکانات کمتر و صحنه های خلوت تر شکل بدهی. اما جذاب ترین بخشش همان است که گفتم. خودت چیزی را که دوست داری بدون توضیح برای کسی خلق می کنی.

-در اکران خصوصی اخیر “ترینیتی”، فیلم را در برابر جمعی از تهیه‌کنندگان، کارگردانان و اعضای هیئت‌مدیره اتاق بازرگانی ایران و گرجستان قرار دادید. برای شما مهم‌ترین چیزی که از مواجهه با این مخاطبان حرفه‌ای دنبال می‌کردید چه بود؟

چیزی که برایم خیلی جالب بود دوستانی که ارتباط زیادی با سینما نداشتند بهتر فیلم را دیده بودند و بیشتر دوست داشتند. انتظار نداشتم دوستانی که در بخش تجارت فعال هستند یک داکیو درام 95 دقیقه ای تلخ با تعداد بسیار زیاد زیر نویس فارسی را تا انتها با اشتیاق تماشا کنند. با هرکدام از دوستانم در اطاقبازرگانی ایران و گرجستان که صحبت کردم و درباره زمان فیلم از آنها نظر خواستم، 95 دقیقه را برای چنین موضوعی زیاد نمی دانستند. خیلی تجربه جالبی برایم بود و به همین میزان امید بخش و انگیزاننده که فیلم به لطف خداوند مخاطبین زیادی از میان مردم خواهد داشت.

-وقتی یک فیلم مستقل بعد از سال‌ها کار به مرحله‌ای می‌رسد که دیگر در اختیار کامل فیلمساز نیست و وارد جهان مخاطب می‌شود، معیار شما برای اینکه بگویید “این فیلم مسیر خودش را پیدا کرده” چیست؟ واکنش مخاطب، گفت‌وگوهایی که بعد از نمایش شکل می‌گیرد، امکان همکاری‌های تازه یا چیز دیگری؟

راستش به نظرم یکی از بخشهای جذاب ماجراست. من فیلم را دوست دارم. نه چون خودم آن را ساخته ام.

> ‎⁨اما قبلا هم گفتم، تجربه تحصیل در سه کشور اروپایی حقیقتا برایم…

به این خاطر که واقعا به آن معتقدم و برای خوشامد کسی آنرا نساخته ام. و اینکه هموطنان من هم بدانند زندگی در جای دیگر لزوما بر وفق مراد نیست. اما بعضی سکانسهایش را بیشتر دوست دارم. اینکه آدمهای متفاوت هرکدام بخشی از فیلمت را بیشتر از بخشهای دیگر دوست دارند خیلی جذاب است. اینکه محصولی که با نگاه و سرمایه خودت ساخته شده و حالا در معرض قضاوت است برای من ارزشمند است.

-اگر “ترینیتی” را پایان یک مسیر ندانیم، بلکه نقطه‌ای در مسیر حرفه‌ای شما بدانیم، این فیلم چه چیزی را در شما به‌عنوان یک فیلمساز تغییر داده است و از اینجا به بعد دوست دارید چه نوع پروژه‌هایی را در فضای ایران و در همکاری با سینماگران و تهیه‌کنندگان خارج از ایران دنبال کنید؟

به من در روایت یک ماجرای مستند به شکل داستان و روایت هم تجربه زیاد و هم جسارت بیش از قبل داده. وقتی می بینیم فیلمی با زبانی که از آن چیزی نمی دانم ساخته شده و بر اساس آنچه دوستانم گفته اند کیفیتش حد اقل بالای متوسط است، وقتی به سینمای مورد علاقه ام که فیلم داستانی است نگاه می کنم آن را در دسترس تر می بینیم. خیلی منتظرم و امیدوارم سفر جهانی فیلم زود تر شروع شود و بازخوردهای فیلم را به خصوص در مجارستان و سپس کشورهای اروپای شرقی که کمونیزم را تجربه کردند و هنوز از عوارض آن رنج می برند ببینم.

همچنین فیلم دیگری در مجارستان تولید کرده ام با اسم فعلی گابریلا در شهر کازینس بارسیکا. بعد از فراغت از ترینیتی و فیلمی که روی آن کار می کنم تدوین آن را شروع می کنم. اما اینکه چه پروژه هایی را مایل به شروع هستم؟ حقیقتا باید دید که روزگار چه فیلمی سر راهم قرار می دهد.

-شما در چند محیط فرهنگی و آموزشی متفاوت سینما را تجربه کرده‌اید. اگر قرار باشد فقط یک چیز از سینمای اروپا را با خودتان به تجربه حرفه‌ای‌تان در ایران آورده باشید، آن چیست؛ و اگر قرار باشد یک چیز از تجربه سینمایی ایران را با خودتان به یک پروژه اروپایی ببرید، آن چه خواهد بود؟

سوال ساده اما با پاسخ سخت. فکر می کنم در خطوط گفته های قبلیم یا بین خطوط به بخش اول سوالتان پاسخ دادم. دقت و حوصله بیشتر در تماشای زندگی چیزی است که حقیقتا سینمای اروپا به من هدیه داد و از این بابت از آن قدردانم! اصلا سینمای هالیوودی با ریتم تند با چند دوربین و کاتهای سریع و زیاد را دوست ندارم.

آقای کیارستمی جمله زیبایی دارند. گفته اند غایت هرچیز شعر است. وقتی فیلمی خوب می شود می گویند شاعرانه است. وقتی کسی زیبا حرف می زند می گویند چه زیبا شعر می گوید. جایی هم می گویند سینمای که به آن علاقه دارم همانند شعر فارسی است با پیچ و شکنهای آن. امیدوار بتوانم پیچ و شکن شعر فارسی را اندازه توان و شعورم به فیلمی که بعد تر خواهم ساخت ببرم. البته حرف بزرگی است اما همه اتفاقات خوب بزرگ روزی کلمه و آرزو بوده اند.

منبع: شبکه شرق

منبع خبرشبکه شرق
نمای زنده فرهاببه‌روزرسانی 19:50
101,146مطلب نمایه‌شده
66,648موضوع و برچسب
30منبع خبری
14حوزه موضوعی