رفتن به محتوای اصلی
فرهنگی هنریشبکه شرق9 دقیقه مطالعه

نامه‌ای به آتیلا پسیانی

آتیلای عزیزم! ما تئاتر را به‌گونه‌ای از نسل شما و استادان پیش از شما آموختیم که حتی تصور نمی‌کردیم روزی بتوان اصلی را از خانواده تئاتر جدا کرد: اصل حفظ حرمت این خانه و آدم‌هایش، به دست خودمان. این نامه گزارشی‌ است به تو که دیگر کنارمان نیستی، از وضعیت این…

آتیلای عزیزم! ما تئاتر را به‌گونه‌ای از نسل شما و استادان پیش از شما آموختیم که حتی تصور نمی‌کردیم روزی بتوان اصلی را از خانواده تئاتر جدا کرد: اصل حفظ حرمت این خانه و آدم‌هایش، به دست خودمان. این نامه گزارشی‌ است به تو که دیگر کنارمان نیستی، از وضعیت این روزهای خانه‌مان؛ تئاتر. درباره همه ماست؛ بازیگر، کارگردان، نویسنده، طراح، تهیه‌کننده، مدیر، مدرس و هنرجو. و حتما همراه با درد دل‌هایی‌ است که عادت همیشگی مصاحبت‌هایمان بود. می‌دانی آتیلا، زخم‌هایی که در این چند سال غیرعادی بر پیکر جامعه وارد شده، ناگزیر به تئاتر هم رسیده است.

اختلاف‌ها چنان عمیق شده و قضاوت‌ها چنان شتاب گرفته که دیگر عادی شده است با یک جمله، یک استوری یا یک پست، به صورت سال‌ها رفاقت و همکاری و حرمت اسید پاشیده شود یا چنان جای خالی همکار و مؤلف را بی‌معنا بدانیم که بی‌دغدغه به سادگی و به پشتوانه شهرت مجازی پرش کنیم، بدون احساس تعهدی به هزینه‌های آن. این فضای خالی و غیبت عمدتا کارگردانان را فرصت و نمدی بدانیم تا برای خود کلاهی دست و پا کنیم و حقیقتا باید اعتراف کرد چیزی گران‌بها میان ما، خانواده تئاتر، گم شده یا خوش‌بینانه، کمیاب شده است: فضیلت تئاتر. آتیلا جان!

ما در این خانه آموخته بودیم که فضیلت هنرمندبودن تنها استعداد نیست. شهرت نیست. فروش نیست. جایزه و تعداد دنبال‌کنندگان هم نیست. حتی خوب بازی‌کردن، خوب‌نوشتن و خوب کارگردانی کردن هم به‌تنهایی فضیلت هنرمند محسوب نمی‌شود. اینها توانایی‌اند یا دستاورد. فضیلت در تئاتر همیشه جای دیگری خودش را نشان می‌داد؛ در نسبت ما با هنر، با تماشاگر و با آدم‌هایی که با آنها این هنر را می‌سازیم؛ به‌خصوص آنجا که دیگر منفعتی در میان نیست. و گمان می‌کنم یکی از نخستین نشانه‌های این فضیلت، وفاداری بود. وفا به آنچه آموخته‌ایم. وفا به همکارانمان. وفا به تماشاگرانمان.

و دشوارتر از همه، وفا به گذشته‌ای که از آن عبور کرده‌ایم. وفاداری البته اطاعت نیست. می‌توان به گذشته نقد داشت. می‌شود از آن جدا شد. می‌شود دیگر با کسی کار نکرد. حتی می‌شود به این نتیجه رسید که همراه دیروز دیگر همسوی امروز ما نیست؛ می‌شود به او اعتراض کرد و حتی از او عبور کرد. اما عبورکردن با لگدزدن فرق دارد، آتیلا. اعتراض به رفتار یک همکار با پاک‌کردن سهم او از تاریخمان تفاوت دارد. می‌شود از کسی دلگیر بود، اما ناسپاس نبود. و ناسپاسی بدجور به جان تئاتر ما افتاده است. ناسپاسی فقط فراموشی نیست. ناسپاسی، حذف فعال گذشته و آدم‌های گذشته برای منفعت امروز است.

بی‌معنا کردن جای خالی و جریانی مهم با ارزان‌ترین و دم‌دست‌ترین روش‌ها ناسپاسی است. و منفعت فقط پول نیست، آتیلا. گاهی اعتبار است، گاهی شهرت و قدرت و موقعیت، و گاهی فقط جلب توجه و تشویق دیگران. ما در خانواده تئاتر آموخته بودیم که با هر میزان اختلاف، حرمت حرفه‌ای یکدیگر را نگه داریم. نمی‌گویم در نسل شما اختلاف وجود نداشت؛ اما آنچه از شما به ما رسیده بود، دست‌کم این بود که اختلاف، مجوز لگدمال‌کردن حرمت دیگری نیست. نمی‌دانم از کِی بی‌حرمتی این‌قدر ارزان شد.

از کِی شد که با یک پیام و یک نوشته، در چند ثانیه حیثیت حرفه‌ای همکاری را با کلماتی عجیب و بی‌پروا سیبل کنیم و قلاده کلمات رکیکمان را مثل کفتارهای گرسنه در صفحات مجازی باز بگذاریم تا به جان سابقه و حرمت حرفه‌ای کسانی بیفتند که تا دیروز کنارشان کسب منفعت و اعتبار و پول می‌کردیم؟ آتیلا، از این یکی بیشتر می‌ترسم: اینکه شجاعت ما فقط در برابر کسانی ظاهر شود که حمله به آنها برایمان بی‌هزینه است. یعنی می‌تواند خیابان غرق وحشت باشد و ما در سکوت بمانیم، اما ناگهان در فضای مجازی، برای تسویه‌حساب با یک همکار، برنده‌ترین شمشیرمان را از غلاف بیرون بکشیم.

این چه شجاعتی‌ است که همیشه میدان امن خودش را پیدا می‌کند؟! شجاعتی که فقط در میدان بی‌خطر و برای منفعت امروزمان ظاهر شود، شجاعت نیست؛ شمشیر‌کشیدن به روی آسیاب‌های بادی‌ است. و آنجا دیگر مسئله اختلاف نظر نیست. مسئله همان فضیلتی‌ است که از شما آموخته بودیم. چون وفاداری وقتی محتاجی، فضیلت بزرگی نیست. وفاداری وقتی دیگر محتاج نیستی، فضیلت است. وقتی بازیگری دیگر به کارگردانی که روزی آرزوی همکاری با او را داشته محتاج نیست. وقتی کارگردانی دیگر به نام بازیگری که روزی برای داشتنش تلاش می‌کرد محتاج نیست.

وقتی تهیه‌کننده‌ای دیگر از نام هنرمندی که روزی از اعتبارش ارتزاق کرده، سودی نمی‌برد. وقتی هنرمندی از استادش عبور کرده است و وقتی به معنای جای خالی هنرمندان و همکاران دیروز می‌توان خدشه وارد کرد اما حرمت نگه داشت و جولان نداد. آنجاست که فضیلت خودش را در اخلاق نشان می‌دهد. آتیلا جان، شما چه میراثی به ما سپردید و ما داریم با این میراث چه می‌کنیم؟ گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها را به پله‌های مصرف‌شدنی زندگی حرفه‌ای‌مان تبدیل کرده‌ایم؛ از آنها بالا می‌رویم و وقتی دیگر به کارمان نمی‌آیند، می‌شکنیمشان.

انگار فراموش کرده‌ایم با تبری که پله‌های پشت سرمان را می‌شکنیم، آرام‌آرام زیر پای خودمان را خالی می‌کنیم. این روزها حتی با آدم‌ها مثل سهام بورس رفتار می‌کنیم. تا وقتی نمودار محبوبیتشان بالاست به آنها نزدیک می‌شویم، سهم خودمان را از محبوبیتشان برمی‌داریم و وقتی نمودار پایین آمد، لگدی نثارشان می‌کنیم تا همه ببینند و بدانند ما این سهام را دیگر فروخته‌ایم و تلخ‌تر اینجاست که گاهی این فاصله را مانند پیامی مثبت به سیستم برای خوش‌رقصی و چاپلوسی روز مبادا ارسال می‌کنیم. این اسمش عبور و گذر و رشد حرفه‌ای نیست. این نوسان‌گیری از انسان است.

و برای من دشوار است باور کنم کسانی که با آدم‌های تئاتر چنین معامله می‌کنند، روزی خود تئاتر را به‌عنوان کالا معامله نکنند. اگر روزی تئاتر دیگر برایشان پول نساخت چه؟ اگر شهرت نساخت چه؟ اگر اعتبار و قدرت نساخت چه؟ اگر روزی وفادار ماندن به تئاتر، به‌جای سود، برایشان هزینه داشت چه؟ آیا همان تبر را این‌بار برای خود تئاتر بلند نمی‌کنند؟ شاید مرز همین‌جاست، آتیلا: مرز میان زیستن در تئاتر و ارتزاق از تئاتر. اما آتیلا جان، سخت است باور کنم کسانی که در برابر یکدیگر احساس مسئولیت نمی‌کنند، بتوانند در برابر تماشاگر مسئول باشند.

ما آموخته بودیم که تماشاگر، میهمان اتفاقی این خانه نیست؛ یکی از صاحبان اصلی آن است. حرمت تماشاگر را در تئاتر فقط با خوش‌رفتاری و احترام ظاهری نمی‌شود نگه داشت. احترام به تماشاگر در کیفیت اثری‌ است که پیش‌رویش می‌گذاریم؛ در جدیتی‌ است که برای ساختنش به خرج می‌دهیم و در مسئولیتی‌ است که در برابر وقت، اعتماد و شعورش احساس می‌کنیم. همان مسیر سخت و دشواری که روزگاری اهل این خانه برای به ثمر رساندنش ماه‌ها گرد مؤلف حلقه می‌زدند؛ با همه اختلاف‌ها و دشواری‌ها، اما با ایمانی عمیق به آنچه قرار بود بر صحنه خلق شود.

هرکس سهمی داشت، اما همه در خدمت یک اندیشه و یک جهان نمایشی قرار می‌گرفتند. این روزها اما گاهی به نظر می‌رسد تعداد اجراها، آمار فروش، صف بلیت و هیاهوی تبلیغات آرام‌آرام جای کیفیت و ارزش هنری را گرفته‌اند. اشتهار سطحی بعضی هنرپیشه‌های دیروز و اینفلوئنسرمآبان امروز چنان جای مؤلف، نویسنده و کارگردان را اشغال کرده که گویی پرفروش بودن، خود، تعریف کیفیت شده است.

و شاید تلخ‌تر از این جابه‌جایی، بی‌اعتنایی ما به آن چیزی باشد که با غیبت مؤلف از صحنه حذف شده است انگار کافی است جای خالی او با نامی مشهور پر شود تا دیگر کسی نپرسد چه اندیشه‌ای غایب است و چه جهانی فرصت خلق شدن نیافته است. روزی باور نمی‌کردم از دیدن سالن‌های پر خوشحال نشوم. اما آتیلا، از تو چه پنهان، سالن‌های پر چنان تکراری شده‌اند که دیگر به‌تنهایی چیزی درباره کیفیت آنچه روی صحنه می‌رود به ما نمی‌گویند. انگار تئاتر، حتی بی‌مؤلف و بی‌نویسنده و بی‌کارگردان هم، می‌تواند به کسب‌وکار خود ادامه دهد.

کالبدش روزبه‌روز فربه‌تر شود، بی‌آنکه لزوما اندیشه‌ای در آن رشد کرده باشد؛ مثل تنِ چاقِ پرخوری که نشانه‌های بیماری‌اش آرام‌آرام آشکار می‌شود. و نگرانم همان دست‌هایی که آموخته‌اند حرمت اعضای این خانه را نگه ندارند، کم‌کم حرمت ذهن و روح و اندیشه مخاطب را هم چندان مهم ندانند. آتیلا، امروز احساس می‌کنم همان‌طورکه آدم‌های تئاتر به پله‌های مصرف‌شدنی موفقیت ما تبدیل می‌شوند، تماشاگر هم گاهی فقط عددی در گزارش فروش ما شده است. با او چه می‌کنیم؟ با تماشاگری که پس از سال‌ها خون دل خوردن اهالی این خانه، سرانجام نشانی‌اش را پیدا کرده و به آن راه یافته است؛

اما گاهی به‌سختی نام نمایش‌هایی را که دیده به خاطر می‌آورد و کمتر می‌تواند دریابد چرا آن آثار اساسا بر صحنه رفته‌اند. و کسی نمی‌داند اگر آن آثار امروز بر صحنه نمی‌آمدند چه چیزی از تئاتر کم می‌شد. آتیلا جان، تئاتر این روزها چنان از مؤلف تهی شده که گویی بخشی از سازوکار تولید و شماری از چهره‌های اینفلوئنسرمآب، توهم آزادی بیان بر صحنه پیدا کرده‌اند و باور دارند همه‌چیز آزاد شده است.

باور دارند رفتار دستگاه سانسور با آنها همانطور است که با حمید سمندریان، رفیعی، آوانسیان، استاد محمد، بیضایی، جلال تهرانی، محمد یعقوبی، کوهستانی، دشتی، رضایی‌راد، شاملو، محمد طاهری، مهندس‌پور، پورآذری، نرگس‌نژاد و مؤلفان دیگری که جایشان خالی است با مرگ، با مهاجرت، با غم و سکوت و دوری خودخواسته، حال آنکه اگر به نسبت میان نظام سانسور و آنچه امروز بر سر این خانه آمده دقیق‌تر نگاه کنیم، شاید ناچار شویم همه‌چیز را از ابتدا بازاندیشی کنیم.

ترسم این است که نظام سانسور توانسته باشد مانند بسیاری از حوزه‌های دیگر، تئاترمان را نه فقط با ممنوع‌کردن و بستن، بلکه با تهی‌کردن تدریجی آن از اندیشه، استحاله کرده باشد؛ و ما سرگرم تجارت با پوسته بی‌مؤلف و خالی آن شده باشیم. چه تلخ است اگر روزی دریابیم آنچه از تئاتر باقی مانده، فقط امکان اجراکردن بوده است، نه ضرورتی برای گفتن. آتیلا، وفاداری به تئاتر بدون وفاداری به تماشاگر، به کیفیت اثر و به انتخاب معنادار آن در زمانه خودش، معنای کاملی ندارد. و اینها بدون حضور اندیشه مؤلف، که غیبتش این روزها بیش از همیشه نگرانم می‌کند، چگونه ممکن است؟

یادت هست چقدر درباره کار جمعی حرف می‌زدیم؟ درباره اینکه تئاتر بیش از هر چیز به آدم‌هایش وابسته است؛ به اعتماد میان کسانی که قرار است با هم چیزی خلق کنند، به تفکرش، به مؤلفش و به معنایش؟ تئاتر هنر جمعی‌ است. شاید بیش از هر هنر دیگری محتاج اعتماد باشد. هیچ هنر جمعی‌ای بدون اعتماد دوام نمی‌آورد و اعتماد بدون وفاداری و بدون معنا، دیر یا زود تبدیل می‌شود به قرارداد موقت منفعت‌ها. گاهی فکر می‌کنم اگر امروز بودی و این حال و روز خانه‌مان را می‌دیدی، چه می‌گفتی؟

ما از نسل شما خانه‌ای تحویل گرفتیم که قرار بود در آن اختلاف داشته باشیم، نقد کنیم، بجنگیم، شکست بخوریم، از هم جدا شویم، اما حرمت این خانه و آدم‌هایش، معنای صحنه و اندیشه مؤلفش را به بهای منفعت امروزمان نفروشیم. و حالا انگار خودمان داریم دیوارهای همان خانه را خراب می‌کنیم. من دیگر آرام‌آرام از خانه‌ای که قرار است برای نسل بعد به جا بگذاریم می‌ترسم؛ از خانه‌ای که شاید سالن‌هایش پرتر باشد، اجراهایش بیشتر، گردش مالی‌اش بزرگ‌تر و شهرت ساکنانش فراگیرتر؛

اما در آن، حرمت آدم‌ها کمیاب شده باشد، تماشاگر به عدد تقلیل یافته باشد و اندیشه مؤلف، مزاحم رونق کسب‌وکار تلقی شود.

آتیلا این روزها بیشتر از خود می‌پرسم شما چه خانه‌ای به ما سپردی و ما چه خانه‌ای به نسل بعد تحویل خواهیم داد. کاش بتوانیم هنوز چیزی از فضیلت آن خانه را حفظ کنیم. چون خانه‌ای که اعتماد از آن برود، فضیلت در آن کمیاب شود، معنا برایش مزاحمت و هزینه محسوب شود و راحت‌طلبی و نمایشِ ظاهری و ادا جای اندیشه را بگیرد، دیگر نامش خانه نیست، چه رسد به خانه تئاتر.

منبع: شبکه شرق

منبع خبرشبکه شرق
نمای زنده فرهاببه‌روزرسانی 01:15
96,701مطلب نمایه‌شده
60,784موضوع و برچسب
30منبع خبری
14حوزه موضوعی