دورهی آخرالزمان شده که از مرده طلب مهریه میکنن؟ میگه مهریه قانوناً حق عروست هست. میگم این چه قانونیه که هنوز کفن میت، اونم تازهداماد، خشک نشده، اجازه میده از میت شکایت کرد؟
روی نیمکت سالن انتظار دادسرای جنایی نشسته بود و یکبند و بیوقفه نفرین میکرد، زمین و زمان را به باد ناسزا گرفته بود. با عصبانیت و ابروهای گرهکرده، طوری به نقطهی مقابلش خیره شده بود و فحاشی میکرد که انگار چندین نفر روبهرویش ایستادهاند و او با تکتکشان در حال مجادله است.
اما کسی مقابلش نبود و در خیال و خلوت خودش، ناسزاها را حوالهی کسی میکرد که آنجا نبود.
متوجه نگاه و تعجبم که شد، لحظهای مکث کرد و گفت: چیه؟ به چی نگاه میکنی؟
گفتم؛هیچی مادرجان، انگار خیلی درد به دلتون آمده و ناراحت هستید که اینجوری نفرین میکنید!
با همین چند کلمه طوری خودش را جمعوجور کرد و آمادهی معاشرت شد که گویی روزها و ساعتها منتظر حضور گوش شنوایی بوده.
سپس گفت: نه، انگار آدم باکمالاتی هستی! حکمن وکیلی، قاضی چیزی هستی، هاا؟
گفتم:بله مادر، وکیل هستم.
گفت:اگه واقعاً وکیلی، بشین تا برات از سیاه بختی پسر جوانمرگشدهم بگم.
عروس خیر ندیدهم، بچهام رو که کرد زیر خاک، صبر نکرد هفتم شوهرش برسه و دو سه روز بعد، مهریهاش رو گذاشت اجرا!
رفتم به قاضی میگم؛ دورهی آخرالزمان شده که از مرده طلب مهریه میکنن؟ میگه مهریه قانوناً حق عروست هست. میگم این چه قانونیه که هنوز کفن میت، اونم میتِ تازهداماد، خشک نشده، اجازه میده از میت عارض شد؟
حرفش که به اینجا رسید، دوباره رشتهی نفرینهایش را از سر گرفت. اینبار اما فهمیدم مخاطب واقعیاش فقط عروسش نیست. او از دردی بزرگتر از مطالبهی مهریه و یک پرونده گلایه داشت،
درد و فغانِ پیرزن تنها از مرگ فرزند بود، او با قانون، با قاضی و با سرنوشتی که پسرش را از او گرفته بود دعوا داشت.
به بهانهی خریدن آب، حرفش را قطع کردم تا مجالی فراهم شود برای بیان کلامی تا شاید اندکی از غم و غصهی پیرزن کاسته شود.
هرچه از قانون و حقوق زن پس از مرگِ شوهر بلد بودم، گفتم؛ اما گوش مادر بدهکار این حرفها نبود. مرغش یک پا داشت و به هیچ شکلی حاضر به پذیرش قانون نبود.
نمیدانم چه شد که یکدفعه این قیاس و کلام به ذهنم رسید و گفتم:
زبانم لال و دور از جان، اگر برای دختر خودت هم چنین اتفاقی میافتاد و قبل از اینکه معنی زندگی مشترک را بفهمد، بیوه میشد…
پیرزن، طوری برافروخته و عصبی نگاهم کرد که مابقی حرفم را قورت دادم.
از مصداقی که گفته بودم آنقدر ناراحت شد که دریافتم ماندن و نشستن جایز نیست. مغموم و سر به زیر از روی نیمکت بلند شدم. همین که خواستم خداحافظی کنم، دستم را گرفت و به سمت خودش کشاند و آرام و نجواگونه گفت:
من یک قرون هم به اون عجوزه نمیدم، فکر کرده!
بعد یکدفعه تمام اندوهی که در چشمانش نشسته بود محو شد و با شیطنتی خاص گفت:
من این موها رو توی آسیاب سفید نکردم! چه وکیلی هستی که نفهمیدی برای چی اومدم دادسرای جنایی؟
گفتم؛ شما ببخشید، من تازهکارم، برای چی آمدید؟
گفت: میخوام ازش عارض بشم.
گفت:میخوام بگم خودش شوهرش رو کشته تا صاحب مال و منال بچهام بشه!!
گفتم؛ همینطور الکی که نمیشه به کسی اتهام قتل زد
گفت: آنقدر هم که فکر میکنی وکیلی، وکیل نیستی گفتم؛ چطور؟
گفت: حالا که او حرمت نگه نداشته و رفته برای مهریهاش عارض شده، منم بهش اتهام قتل میزنم،لااقل چند وقتی طول میکشه که ثابت کنه کاری نکرده و این مدت توی زندان آب خنک میخوره، شایدم خدا کمک کرد و از ترسِ قصاص دست از مهریهاش کشید!
نکته: گوش پیرزن بدهکار شنیدن حرف منطقی و قانون نبود تا براش توضیح بدهم که؛
۱_ به محض انعقاد عقد نکاح، زن صاحب مهریه است و هیچ مسئله ای اعم از مرگ شوهر یا حتی مرگ زوجه این حق را زایل نمیکنه،حتی اگر ثابت شود زوجه شوهرش را کشته
۲_ برای نسبت دادن اتهام قتل به دیگری ابتدایی ترین دلیل آن است که در گزارش پزشکی قانونی به احتمال قتل یا لااقل مرگ مشکوک اشاره شده باشد
منبع: خبرآنلاین



