رفتن به محتوای اصلی
فرهنگی هنریفرهاب سامانه تحلیل اخبار7 دقیقه مطالعه

ویولن‌زن ایرانی عاشق لنین بود | از کلاس صبا تا حزب توده | روایت یک چهره چپ از شیفتگی به لنین تا جدایی از حزب توده

به گزارش اقتصادنیوز به نقل از سازندگی، بابک امیرخسروی، از چهره‌های سرشناس چپ ایران و بنیان‌گذار «حزب دموکراتیک مردم ایران»، ۱۲ مهر در پاریس درگذشت. او که سوم شهریور ۱۳۰۶ در تبریز متولد شده بود، هنگام مرگ ۹۹ سال داشت. بابک امیرخسروی با تجربیات و فعالیت‌هایش در…

ویولن‌زن ایرانی عاشق لنین بود | از کلاس صبا تا حزب توده | روایت یک چهره چپ از شیفتگی به لنین تا جدایی از حزب توده

به گزارش اقتصادنیوز به نقل از سازندگی، بابک امیرخسروی، از چهره‌های سرشناس چپ ایران و بنیان‌گذار «حزب دموکراتیک مردم ایران»، ۱۲ مهر در پاریس درگذشت. او که سوم شهریور ۱۳۰۶ در تبریز متولد شده بود، هنگام مرگ ۹۹ سال داشت. بابک امیرخسروی با تجربیات و فعالیت‌هایش در دهه‌های مختلف، به‌عنوان یک کادر مهم و پرتلاش در حزب توده ایران شناخته می‌شد. امیرخسروی دارای تحصیلات مهندسی راه و ساختمان از دانشگاه تهران و دکتری اقتصاد سیاسی از دانشگاه هومبولت برلین در آلمان بود.

سه عشق ناکام نوجوانی بابک امیرخسروی در کتاب اتوبیوگرافی خود با عنوان «زنگی‌نامه سیاسی بابک امیرخسروی» که نشر پارسه آن را در سال ۱۴۰۳ منتشر کرد، درباره سه عشق دوران نوجوانی‌اش می‌نویسد: «در پانزده سالگی بود که سه عشق و شیدایی، یکی پس از دیگری، شاید [هم ] هم‌زمان در قلب من رخنه کردند. اولین عشقم به یک دختر در همان سن‌وسال زبانه کشید. در همین ایام برحسب تصادف لنین را کشف کردم و در آن شور ایام شباب، شیفته شخصیت او شدم؛ بی‌آن‌که کوچک‌ترین آگاهی از کمونیسم و تاریخ روسیه و شوروی و این‌گونه مسائل داشته باشم. سومی هم عشق ژرف و آگاهانه‌ام به ویولن و موسیقی بود.

در همین ایام پانزده سالگی بود که ویولن به‌دست گرفتم و معشوقم را در آغوش گرفتم و با چانه و گونه‌ام لمس و نوازش‌اش کردم». امیرخسروی که گوش دادن تک‌نوازی ویولن استاد ابوالحسن صبا در رادیو او را شیفته این ساز کرده بود، به‌واسطه زن‌دایی‌اش شاگرد حسین یاحقی می‌شود، اما به گفته خودش «آوای ویولن صبا بود که روح و جان مرا تسخیر کرده بود. به یاحقی کششی نداشتم. ساز زدنش به دلم نمی‌نشست. بی‌حال و بی‌رمق بود، اما صبا حال‌وهوا و لطف دیگری داشت. سپیدرو و شاداب و قیافه‌اش دوست‌داشتنی بود. خلاصه شش ماهی از کار با حسین یاحقی نگذشته بود که پایم به کلاس صبا باز شد.

به مقصود و محبوبم رسیدم و دیگر کلاس او را تا سال سوم دانشکده فنی ترک نکردم… [چهارشنبه‌ها]، پس از پایان مدرسه مستقیماً به منزل صبا می‌رفتم. معمولاً اولین نفر یا در میان اولین‌ها بودم. صبر می‌کردم تا این‌که سایر شاگردان کارشان با استاد تمام شود و من آخرین نفر باشم. نوعی توافق ناگفته میان من و استاد برقرار شده بود. اتاق انتظار و اتاق درس صبا، با دری همواره نیمه‌باز از هم جدا بود. من صندلی‌ام را کنار در می‌گذاشتم. چشم و گوشم به صبا بود و مفتون نواهایی بودم که گهگاه به هنگام همراهی شاگردانش از ویولن او برمی‌خاست. گاه نیز برای تفهیم شاگردش، تک‌نوازی می‌کرد».

امیرخسروی با این‌که شیفته موسیقی بود و تمایل داشت در این حوزه تحصیل کند، اما با اصرار پدرش سرانجام وارد دانشکده فنی می‌شود و خود در این‌باره می‌نویسد: «اکنون که به گذشته می‌نگرم و در اطراف آن‌چه بر من گذشته است، درنگ می‌کنم، می‌بینم به‌رغم انتخابم برای تحصیل در رشته مهندسی و بازدارندگی‌های دیگر، بارها شعله عشقم به موسیقی هم‌چون آتش زیرخاکستر در دلم زبانه می‌کشیده و وسوسه‌ام می‌کرده و هم‌چون یک جدال درونی، آرامم نمی‌گذاشته است».

سرخوردگی از موسیقی بابک امیرخسروی در ادامه درباره ورودش به حزب توده و سرخوردگی‌اش از موسیقی می‌نویسد: «هنگامی که در مهرماه ۱۳۲۴ در ۱۸ سالگی به حزب توده ایران پیوستم، هنوز سخت عاشق و شیدای ویولن و موسیقی بودم. چنین نبود که در پیوستن به حزب توده در جست‌وجوی بال دیگری برای پرواز باشم، یا هنگامی که به‌سوی حزب رفتم، آگاهانه به‌دنبال آن باشم که جای موسیقی را با تحزب و سیاست پر کنم. تردیدی ندارم که عضویت من در حزب و فعالیت حزبی-سیاسی‌ام، علت اصلی دوری من از عالم موسیقی نبوده است.

در واقع… من از روی آگاهی و داوطلبانه به حزب روی نیاوردم، ولی میوه رسیده‌ای بودم که رفقای توده‌ای آن را چیدند. سرخوردگی‌ام از موسیقی به‌جایی رسید که اواخر سال دوم دانشکده یک‌باره از رفتن به کلاس درس صبا خودداری کردم. حتی برای خداحافظی پیش استاد نرفتم. شرم داشتم، از نکوهش او پرهیز داشتم».

او در ادامه درباره دلیل سرخوردگی و کناره‌گیری‌اش از موسیقی می‌نویسد: «از این‌که شهروند کشوری بودم که ۹۰درصد مردم آن بی‌سواد بودند و عده زیادی از کودکان و نوجوانان آن، در میان گِل‌ولای می‌لولیدند و من [از این‌که در این وانفسای فقر و محرومیت اکثریت مردم، به خانواده نسبتاً مرفهی تعلق داشتم که می‌توانست مخارج فرزندان خود را تا تحصیلات دانشگاهی فراهم کند، احساس شرم داشتم. میان وجدان توده‌ای و تعلقم به حزب محرومان و لگدمال شدن جامعه، با وضع نسبتاً مرفه خود و عنوان مهندسی، تناقضی می‌دیدم که وجدانم را آرام نمی‌گذاشت.

واکنش من در قبال این حالت روحی، دست زدن به اقداماتی مضحک نظیر همین پنهان نگاه داشتن عنوان مهندسی و یا ویولن زدنم بود!» در واقع می‌توان گفت عشق به لنین و خودملامت‌گری‌هایی که ریشه در افکار و روحیات چپ‌گرایانه داشت باعث شد عشق به ویولن در جان بابک امیرخسروی سرد شود. سرخوردگی از لنین امیرخسروی در زندگی‌نامه سیاسی‌اش درباره اثرات منفی شیفتگی‌اش به لنین می‌نویسد: «شیفتگی ابتدایی من به لنین، سال‌های دراز، ذهنم را آلود و چون پرده ضخیمی مانع دیدن واقعیت‌های اتحاد جماهیر شوروی و ریشه‌یابی استالینیسم و به‌ویژه خود لنینیسم شد.

پس از آن‌که با گذشت زمان، با پلشتی‌ها و زشتی‌های دوران استالینی و استالینیسم در اتحاد شوروی و پیامدهای آن در حزب توده ایران آشنا شدم، بر این گمان بودم همه این پلیدی‌ها از بی‌توجهی به لنین و دوری از اندیشه‌ها و نظریات او ریشه گرفته است. تا مدت‌ها جملات و تزهایی که از این یا آن نوشته لنین استخراج کرده و پسندیده بودم را هم‌چون سلاحی در مبارزه با پیامدهای استالینیسم در حزب به‌کار می‌گرفتم. سالیان دراز صادقانه و ساده‌اندیشانه بر این باور بودم و افسوس می‌خوردم که چرا لنین به آن زودی از جهان رخت بربست!

پیش خود حساب می‌کردم که لنین اگر ترور نمی‌شد، می‌توانست به‌طور طبیعی تا پایان جنگ‌جهانی دوم زندگی سیاسی فعالی داشته باشد. آن‌گاه می‌گفتم اگر چنین می‌شد بی‌گمان جلوی خطاها و جنایت‌های ضدانسانی استالینی گرفته می‌شد و سوسیالیسم روسی سیمای انسانی به‌خود می‌یافت! مدت‌ها در این توهم بودم که بالاخره روزی لنینیسم واقعی در اتحاد شوروی تجدیدحیات خواهد کرد و مشکلات و معضلات از بین خواهد رفت! روی کار آمدن خروشچف و سپس گورباچف به‌نظرم چلچله‌های بهار آزادی می‌نمود.

با چنین دید و تصوری به رویدادهای مجارستان و لهستان و به‌ویژه انقلاب کوبا و فیدل کاسترو و بهار پراگ و دویچک می‌نگریستم، ولی عاقبت پی بردم که متأسفانه همه اشکالات «سوسیالیسم واقعاً موجود» ریشه در اندیشه‌ها و آموزه‌های لنین داشته است». روایت یک مسیر پر پیچ و خم بابک امیرخسروی در کتاب زندگی‌نامه‌اش، نه‌تنها مسیر سیاسی خود را به تصویر می‌کشد، بلکه به دلایل و انگیزه‌های پشت تصمیمات و انتخاب‌هایش نیز روشنی می‌بخشد.

از جمله عدم تمایل امیرخسروی به تدوین زندگی‌نامه و خاطراتش بوده، با این‌حال، با سپری شدن سال‌ها و پس از تجربه‌های فراوان، به نوشتن زندگی‌نامه‌اش پرداخته و تجربیات خود را به اشتراک گذاشته است. ویژگی دیگری که از متن «زندگی‌نامه سیاسی بابک امیرخسروی» مشخص می‌شود، مسیر پر پیچ و خم او در فعالیت‌های سیاسی و حزبی است. امیرخسروی، با ورود به حزب توده‌ ایران و فعالیت‌های بسیاری که در آن دوران انجام داد، به‌عنوان یکی از افراد برجسته در این حزب شناخته می‌شود.

اما تصمیم به جدایی از این حزب و بنیان‌گذاری حزب دموکراتیک مردم ایران، نشان از تحولات و پیچیدگی‌هایی دارد که در مسیر فعالیت‌هایش اتفاق افتاده است. علاوه بر این، مسیر زندگی امیرخسروی پر از مخاطرات و موانع بوده است، ازجمله دستگیری‌ها و آوارگی‌ها که باعث از بین‌ رفتن بخشی از نوشته‌ها و مدارک او شده است. اما او با همه این سختی‌ها، توانسته تا تجربیات خود را به‌دست آورده و در زندگی‌نامه‌اش به اشتراک بگذارد.

در کل «زندگی‌نامه سیاسی بابک امیرخسروی» علاوه بر این‌که سرگذشت او را در فعالیت‌های سیاسی به تصویر می‌کشد، به خواننده‌ها فرصت می‌دهد تا نگاهی عمیق‌تر به فرآیندها و رویدادهای داخلی حزب و فضای سیاسی ایران در دهه‌های ۳۰ تا ۵۰ داشته باشند.

منبع: اقتصاد نیوز

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار
نمای زنده فرهاببه‌روزرسانی 05:41
95,013مطلب نمایه‌شده
58,447موضوع و برچسب
30منبع خبری
14حوزه موضوعی