به گزارش گروه رسانهای شرق،
آیا تا به حال شده است ناگهان متوجه شوید زندهاید، وجود دارید و حس غریبی به شما دست بدهد؟ آیا شده یکباره، خودِ «زندگیکردن» و «وجودداشتن» برایتان عجیب شود؟ این حس چند بار به من دست داده است. اولین بار، روز ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ بود. در مزارع اطراف شهر سراب، همراه گروهی نقشهبردار کار میکردم و شاخص نقشهبرداری در دستم بود. ما چند نوجوان بودیم که به عنوان همکار نقشهبردارها کار میکردیم. از سر بازیگوشی، خرگوشها را دنبال میکردیم. آن روز خرگوشی از زیر بوتهای بیرون پرید. وقتی دوستم به آن رسید و خواست بگیردش، خرگوش همانجا از پا افتاد و مرد.
صحنه برایم عجیب بود؛ نهچندان غمانگیز، بیشتر عجیب. ناگهان، وسط دشتی سرسبز و پرمحصول، زیر آسمانی آبی و در فاصله چندمتری موجودی زنده، چیزی از جنس عدم را لمس کرده بودم. ناگهان حس کردم در سفری هستم؛ دور از جایی که پیشتر در آن بودم. همهچیز زیبا و شگفتانگیز به نظرم میرسید: بوتهها، کِرتها، آب روانی که از بین کرتهای بوتههای سیبزمینی میگذشت، صدای پرندهها، صدای آب، آسمان و…. چند سال بعد، این جمله را از ابنعربی خواندم و با خودم گفتم: چه حس مشترکی. انگار جمله را با جان و دل میفهمیدم.
البته برخلاف تفسیر فلسفی ابنعربی، برداشت من از این سخن بسیار روزمرهتر بود:
«مِنْ أَصْعَبِ أَحْوَالِ الْإِنْسَانِ فِرَاقُ الْأَوْطَانِ، فَمَنْ کَانَ وَطَنُهُ الْعَدَمَ فِی الْقِدَمِ کَانَتْ غُرْبَتُهُ الْوُجُودَ»
«از سختترین احوال انسان، جدایی از وطنهاست؛ پس هرکس وطنش در ازل، عدم بوده باشد، وجودْ غربت او خواهد بود» (محییالدین ابنعربی، الفتوحات المکیه، ج ۴، ص ۳۷۰). جهان هستی برای ما بهمثابه سفری است. ما غریبیم و مسافر؛ چراکه پیش از این، در این جهان نبودهایم و پس از آن نیز هرگز به همین جهان، با همین تجربه و همین لحظهها بازنخواهیم گشت. شاید از همین رو، شگفتزدهماندن، کنجکاویکردن و زندگیکردن همچون یک توریست، منطقیترین سبک زندگی برای آدمی باشد؛ توریستی در جهانی که هرگز پیش از این در آن نبوده و هرگز نیز به آن بازنخواهد گشت.
منبع: شبکه شرق


