به گزارش اقتصادنیوز، رضا طهماسبی در شماره 652 هفته نامه تجارت فردا نوشت: در میانه روز دوشنبه بیستم مهرماه، آکادمی سلطنتی علوم سوئد نام رابرت هال و مایکل وودفورد را بهعنوان برندگان جایزه نوبل علم اقتصاد معرفی کرد. دو اقتصاددان حوزه کلان از دانشگاههای استنفورد و کلمبیا که به برای پژوهشهایشان در مبانی اقتصاد خرد ثباتسازی اقتصاد کلان شایسته دریافت این جایزه شناخته شده بودند.
هال 83ساله و وودفورد 71ساله چندین دهه است که روی ثباتسازی اقتصاد کلان با در نظر گرفتن رفتار خانوار و بنگاه کار میکنند و توانستهاند نقش مهمی در ایجاد یک مسیر جدید برای سیاستگذاری اثربخش بازی کنند. مسعود نیلی، اقتصاددان و استاد دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف، در گفتوگو با هفته نامه تجارت فردا با اشاره به مقالات، کتابها و ایدههای این دو اقتصاددان، کار آنها را به مثابه تحولی در علم اقتصاد کلان برمیشمارد.
او به مقاله رابرت هال در سال 1978 اشاره میکند که توانست با تلفیق نظریههای فریدمن و لوکاس به مسئله آیندهنگری خانوار در مصرف بپردازد و آن را توسعه دهد تا وودفورد نیز براساس آن به سیاستگذاری اقتصادی بهویژه روی حوزه سیاست پولی و بانک مرکزی تمرکز کند و نشان دهد چگونه سیاستگذار میتواند از تله بیاثر بودن سیاستگذاری خارج شود و خود را با رفتار آیندهنگرانه مردم همراه کند. **** * آکادمی نوبل جایزه اقتصادش را بهطور مشترک به رابرت هال و مایکل وودفورد به خاطر مطالعات و پژوهشهایشان در مورد مبانی اقتصاد خرد سیاست ثباتسازی اقتصاد کلان اعطا کرد.
دستاورد این دو چه بود که مستحق بلندآوازهترین جایزه علمی دنیا شناخته شدند؟ هر کسی که با نظریه اقتصاد کلان آشنایی داشته باشد وقتی اسم رابرت هال را میشنود، احتمالاً بلافاصله مقاله سال 1978 او با عنوان «پیامدهای تصادفی فرضیه چرخه زندگی-درآمد دائمی: نظریه و شواهد تجربی» به ذهنش خطور میکند؛ چرا که این مقاله در علم اقتصاد کلان، بسیار شناختهشده و دارای اهمیت بسیار بالایی است. درواقع این مقاله رابرت هال باعث شد که او نقش بسیار پررنگی در ایجاد یک مسیر جدید در نظریههای اقتصاد کلان ایفا کند و در ادامه همین مسیر است که میتوان متوجه نقش مهم مایکل وودفورد شد.
چرا که او بر پایه نتایجی که رابرت هال بهدست آورده بود، سلسلهپژوهشهایی انجام داد که یکی از شاخصترین آنها کتاب «بهره و قیمتها: مبانی نظریهای درباره سیاست پولی» چاپ سال 2003 است که احتمالاً یکی از دلایل انتخاب او برای اعطای جایزه نوبل هم باشد. وودفورد هم مانند هال یکی از مسلطترین اقتصاددانان حوزه کلان قلمداد میشود که بهطور ویژه در مورد سیاست پولی و نقش بانک مرکزی در اعمال سیاست پولی صاحبنظر است.
مطالعات و نظریههای این دو اقتصاددان، نقطه پیوند آنها به یکدیگر است که باعث شده هر دو بهعنوان برندگان جایزه نوبل اقتصاد 2026 معرفی شوند که در ادامه این پیوند را توضیح خواهم داد؛ اما ابتدا لازم است توضیحی در مورد برخی مفاهیم اقتصاد کلان بدهم. شاید لازم نباشد یک فرد الزاماً متخصص اقتصاد کلان باشد تا بداند که وقتی از مفاهیمی مانند تولید ناخالص داخلی یا همان درآمد کل اقتصاد، مصرف، سرمایهگذاری یا واردات و صادرات واردات صحبت میکنیم، از «بخش واقعی اقتصاد» حرف میزنیم. مفاهیمی مانند تورم، نقدینگی، پول و نرخ ارز هم در بخش اسمی اقتصاد قرار میگیرند.
در نظریه اقتصادی کلان، بخش واقعی بسیار مهم است، چون در زندگی مردم بروز و ظهور دارد. برای مثال شاخص قدرت خرید یک مسئله بخش واقعی اقتصاد است، چون رفاه مردم را تعیین میکند. در میان متغیرهای بخش واقعی اقتصاد کلان، مصرف اهمیت بالاتری دارد، چون هدف اقتصاد، رفاه مردم و درنهایت مصرف است. اینکه تغذیه، سلامت و بهداشت یا آموزش مردم در چه سطحی قرار بگیرد در متغیر مصرف دیده میشود. پس درواقع سبد کالا و خدماتی که مردم مصرف میکنند، حد غایی اقتصاد است. بنابراین مصرف و الگوسازی آن در اقتصاد کلان بسیار اهمیت دارد.
این اهمیت در مورد هر اقتصادی اعم از آمریکا، اروپا یا ایران مصداق دارد، چون حدوداً نیمی از تولید ناخالص داخلی، مربوط به مصرف است. بقیه مفاهیم مانند سرمایهگذاری، مصرف دولت و دیگر موارد هم نیم دیگر تولید ناخالص داخلی را تشکیل میدهند. پس مصرف هم اهمیت موضوعی دارد، چون غایت اقتصاد است و هم اهمیت کمّی دارد، چون حدود نصف تولید ناخالص داخلی را به خودش اختصاص میدهد. در نتیجه از جهات مختلف اینکه چگونه مصرف را الگوسازی کنیم، روی سیاستگذاری اثر میگذارد.
رابرت هال از تلفیق نظریههای فریدمن و لوکاس نتیجه گرفت که سیاست ثباتسازی اقتصاد کلان به شکلی که ما در گذشته فکر میکردیم، اثر ندارد. چون مردم کلاً در رفتار خودشان آیندهنگری دارند و میتوانند آینده را بدون خطا پیشبینی کنند؛ مگر اینکه یک شوک غیرقابل پیشبینی به اقتصاد وارد شود. در اقتصاد کلان سنتی یا قدیمی که همان نسخه اولیه اقتصاد کلان کینز است، مصرف بهصورت تابعی از درآمد با یک رابطه خطی بسیار ساده تعریف شده؛ به این صورت که میگوید مصرف امروز تابعی از درآمد امروز است.
پس اگر بخواهیم براساس این نظریه قدیمی مصرف اقتصاد ایران در سال ۱۴۰۵ را محاسبه کنیم، تولید ناخالص داخلی یا درآمد ناخالص ملی یک پیشبینیکننده خوب برای مصرف محسوب میشود. همچنین اگر تولید ناخالص داخلی کاهش پیدا کند، یعنی درآمد مردم کم شده و مصرف هم کم میشود. برعکس اگر ببینیم درآمد زیاد شده نتیجه میگیریم که مردم هم بیشتر مصرف میکنند. یعنی در این نظریه یک رابطه همزمان میان درآمد و مصرف در سطح اقتصاد کلان در نظر گرفته میشد.
باز هم بدون اینکه لازم باشد علم اقتصاد کلان بلد باشیم، از همین جملاتی که گفتم میتوانیم نتیجه بگیریم که بر این اساس، نوسانهای تولید ناخالص داخلی باید عیناً به نوسانهای مصرف منتقل شود و انتظار داریم نوسانهای این دو شبیه به هم باشد. اما اقتصاددانان بعدها متوجه مشکلی در این نظریه شدند، چرا که شواهد نشان میداد نوسانهای مصرف بسیار کمتر از نوسانهای درآمد است. یعنی تولید ناخالص داخلی فرازوفرودهای زیادی داشته، اما نوسان مصرف بسیار کم بوده است.
همین نوسانهای متفاوت مشکل موجود در نظریههای ابتدایی اقتصاد کلان را نشان داد، نظریههایی که به دهه 1930 میلادی برمیگشت. پس از آن میلتون فریدمن در سال 1957 یک نظریه متفاوت را مطرح و عنوان کرد که مصرف امروز مردم تابع درآمد امروزشان نیست، بلکه تابع درآمدی است که فرد انتظار دارد در آینده داشته باشد. یعنی اگر فرد این پیشبینی را داشته باشد که مثلاً دو یا سه سال دیگر درآمدش زیاد خواهد شد، امروز میتواند وام یا قرض بگیرد، چون میداند در آینده که درآمدش زیاد شود، توان بازپس دادن آن را خواهد داشت.
در نتیجه درآمد فرد ممکن است در دو سال آینده ثابت باشد، اما ناگهان در سال سوم جهش کند، بااینحال مصرف فرد طی این سه سال توزیع همواری داشته باشد. فریدمن با مفهوم «هموارسازی مصرف» نشان داد که چگونه نوسان مصرف کمتر از نوسان درآمد است. او فرضیه درآمد دائمی را مطرح کرد و نشان داد اگر درآمد مردم در سال ۱۴۰۵ زیاد شود، ابتدا به این مسئله فکر میکنند که این افزایش درآمد دائمی است یا موقتی؛ و بعد اثر این درآمد را روی مصرف بهصورت هموار پخش میکنند.
یعنی اگر درآمد امسال آنها زیاد شده است، همه آن را به مصرف امسال اختصاص نمیدهند و آن را بین مصرف سالهای مختلف توزیع میکنند تا مطلوبیت بیشتری کسب کنند. درواقع مطلوبیت مردم از مصرف، مطلوبیت مصرف تمام طول دوره زندگی آنهاست، نه اینکه مطلوبیت امسال از مطلوبیت سال بعد جدا باشد؛ چرا که آنها کل زندگی خود را بهینهسازی میکنند. وودفورد نشان میدهد که اگر سیاستگذار آیندهنگری مردم را لحاظ کند، میتواند سیاست ثباتسازی اقتصاد کلان را به نوعی که اثرگذار باشد، اعمال کند. به شرطی که رفتار امروز سیاستگذار همراه با تبیین رفتار آیندهاش باشد.
* درواقع این نظریه فریدمن آیندهنگری مردم را وارد تحلیل متغیرهای اقتصاد کلان کرد؟ بله، این تحول اقتصاد کلان نشان داد که آیندهنگری روی مصرف زمان حال فرد اثر میگذارد. بعد از آن در اوایل دهه 1970 رابرت لوکاس فرضیه انتظارات عقلایی را مطرح و عنوان کرد که این آیندهنگری بر مبنای شکل خاصی انجام میشود. یعنی مردم هم مانند سیاستگذار این قدرت را دارند که اتفاقهای اقتصاد را پیشبینی کنند. وارد شدن نظریه انتظارات عقلایی به اقتصاد کلان در حدی بااهمیت بود که از آن به یک «انقلاب در اقتصاد کلان» یاد میکنند.
به خاطر اینکه تا قبل از آن، آنچه در اقتصاد کینزی قدیمی گفته میشد، اینگونه بود که انگار رابطه سیاستگذار با جامعه رابطهای یکطرفه است. به این صورت که مثلاً فرض کنید سیاستگذار پشت یک دستگاهی نشسته است که وقتی دما بالا میرود، سوخت دستگاه را کم کند تا دما پایین بیاید و وقتی دما پایین میرود، سوخت دستگاه را زیاد کند تا دما بالا برود و به یک دمای معین برسد. یعنی انگار یک رابطه مکانیکی بین سیاستگذار و اقتصاد و جامعه برقرار است که در آن مردم مثل روبات در نظر گرفته شدهاند و هیچ واکنشی از سمت آنها وجود ندارد.
مثلاً اگر تورم در حال بالا رفتن است، سیاستگذار انقباضی عمل میکند و بانک مرکزی نرخ بهره را بالا میبرد و باعث میشود تورم پایین بیاید. یا برعکس اگر رکود شد، بانک مرکزی انبساطی عمل میکند و نرخ بهره را پایین میآورد تا اقتصاد در جهت رونق حرکت کند. اما اقتصاد کلان جدید میگوید مردم میدانند سیاستگذار چه سیاستی در پیش میگیرد. آنها رفتار سیاستگذار را از طریق انتظارات عقلایی پیشبینی و در رفتار خودشان اعمال میکنند. لوکاس این نظریه را وارد اقتصاد کلان کرد و به خاطرش جایزه نوبل هم گرفت.
او نشان داد که سیاستگذار و مردم درواقع شطرنجبازی میکنند و رابطه بین آنها عملاً یکطرفه نیست. بعد از آن دو اقتصاددان دیگر یعنی توماس سارجنت و نیل والاس در سالهای 1975 و 1976 دو مقاله مهم در مورد سیاستگذاری و انتظارات عقلایی نوشتند و با طرح قضیه بیاثر بودن سیاستگذاری (Policy ineffectiveness proposition) عنوان کردند که مردم آنچه سیاستگذار میخواهد انجام دهد را در رفتار خود لحاظ میکنند و در نتیجه سیاستها خنثی و بیاثر میشود.
اینجا دیگر کلاً نظریه کینزی قدیمی منتفی شد، چون مردم میدانند که سیاستگذار برای رکود و رونق چه کاری میخواهد انجام دهد، در نتیجه این سیاستها خنثی و بیاثر میشود. در زمان میلتون فریدمن هنوز نظریه انتظارات عقلایی مطرح نشده بود، پس او با یکسری فروض میگفت که مردم آینده را چگونه پیشبینی میکنند. تلفیق فرضیه درآمد دائمی با انتظارات عقلایی، مقالهای است که رابرت هال در سال ۱۹۷۸ مینویسد و یک تحول بزرگ در توضیح مصرف ایجاد میکند. هال میگوید براساس نظریه درآمد دائمی فریدمن مبنای تصمیم مصرف امروز فرد درآمد آینده اوست؛
حالا اگر فرد براساس انتظارات عقلایی درآمد دائمی خودش را حساب کند، دلیل ندارد مصرف امروز و فردا و سال آینده و سالهای بعدترش با هم متفاوت باشد. چون فرد هرچه درآمد دارد را بین سالهای مختلف توزیع میکند و چون این کار را براساس انتظارات عقلایی انجام میدهد، خطایی در آن نیست. در نتیجه مصرف فرد تقریباً یک روند ثابت دارد. در نتیجه درآمد، قدرت پیشبینی مصرف را از دست میدهد و مصرف امسال با مصرف سال بعد تنها به وسیله یک شوک غیرقابل پیشبینی ممکن است متفاوت باشد.
رابرت هال از تلفیق نظریههای فریدمن و لوکاس نتیجه گرفت که سیاست ثباتسازی اقتصاد کلان به شکلی که ما در گذشته فکر میکردیم، اثر ندارد. چون مردم کلاً در رفتار خودشان آیندهنگری دارند و میتوانند آینده را بدون خطا پیشبینی کنند؛ مگر اینکه یک شوک غیرقابل پیشبینی به اقتصاد وارد شود. پیشبینی افراد از آینده، حالا هر چه که باشد، روی رفتار امروز فرد تاثیر میگذارد. در نتیجه آن حالت سنتی سیاستگذاری که مثلاً نرخ بهره را بالا ببریم که تورم پایین بیاید، به نوعی استفاده سیاستگذار از ابزار زمان حال برای یک هدف زمان حال است و با رفتار مردم همخوانی ندارد.
اگر سیاستگذار رفتار آیندهنگرانه مردم را لحاظ نکند، نهتنها ممکن است سیاستگذاری را بیاثر، که حتی شرایط را بدتر کند. مثلاً وقتی سیاستگذار تصمیم میگیرد برای کاهش تورم نرخ بهره را بالا ببرد، یا برای ایجاد رونق نرخ بهره را پایین بیاورد، باید نرخ بهره واقعی را تغییر دهد. نرخ بهره واقعی هم یعنی نرخ بهره اسمی منهای تورم مورد انتظار، نه تورم فعلی. رونق از طریق سرمایهگذاری ایجاد میشود و برای سرمایهگذاری هم زمانی انگیزه ایجاد میشود که فرد انتظار بازده بیشتری در آینده داشته باشد.
حالا اگر بانک مرکزی نرخ بهره را برای ایجاد رونق کاهش دهد، درحالیکه مردم انتظار تورم بالاتر را داشته باشند، رفتارشان سیاست کاهش نرخ بهره را خنثی میکند و ممکن است سیاست ایجاد رونق شکست بخورد. پس آنچه سارجنت و والاس از بیاثر بودن سیاستگذاری گفتند، یک پله بالاتر رفته و حالا گفته میشود که سیاستگذار باید با لحاظ کردن آیندهنگری مردم سیاستگذاری کند. یعنی این ویژگی مردم باید در سیاستگذاری وارد شود.
بد نیست این توضیح را هم بدهم که پنج سال قبل در تجارت فردا گفتوگویی با توماس سارجنت داشتیم و از ایشان پرسیدم که آیا واقعاً اعتقاد دارد که سیاستگذاری بیاثر است و او پاسخ داد که دولت نمیتواند سیاستگذاری نکند و باید این کار را انجام دهد. اقتصاددانان کلاسیک جدید (New classical economists) میگویند، براساس نظریه انتظارات عقلایی زمانی که قیمتها کلاً منعطف باشد، سیاستگذاری بیاثر است. حالا در شرایطی که فهمیدهایم مردم در رفتار خودشان آیندهنگری میکنند، سیاستگذار هم باید این آیندهنگری را در سیاست خودش لحاظ کند، وگرنه مردم به آن فن بدل میزنند.
از اینجاست که کار مایکل وودفورد آغاز میشود. یعنی حالا که فهمیدیم مردم در رفتار امروز خودشان آینده را لحاظ میکنند، سیاستگذار هم باید رفتار مردم را در سیاست خودش لحاظ کند. وودفورد این مسئله را مطرح کرد که اگر سیاستگذاری را یک بازی شطرنج در نظر بگیریم که یک طرف سیاستگذار و یک طرف مردم نشستهاند، سیاستگذار باید بداند مردم چه فکر میکنند، وگرنه اقتصاد کلانی که میسازد، غیرواقعی است. اگر دقت کنید، در بیانیه کمیته نوبل گفته شد که دلیل انتخاب هال و وودفورد نقش آنها در استفاده از مبانی خرد اقتصاد برای ثباتسازی اقتصاد کلان است.
یعنی اینکه آنها اقتصاد کلان را از پایههای خرد آن که خانوار و بنگاه است، میسازند. خانوار مصرف و پسانداز میکند و بنگاه هم تولید و سرمایهگذاری میکند؛ و اگر سیاستگذار نداند اینها چگونه رفتار میکنند، یک اقتصاد کلان غیرواقعی درست میکند. پس مقاله رابرت هال که از تلفیق نظریه درآمد دائمی فریدمن و انتظارات عقلایی لوکاس نوشته شده بود، به یک پایه و اساس برای وودفورد تبدیل شد تا نقش موثری در توضیح سیاستگذاری ایفا کند.
او به طرز بسیار جالبی نهتنها راجع به سیاستگذاری پولی با لحاظ کردن آیندهنگری مردم کار کرده، بلکه بسیاری از اتفاقهای اقتصادی را هم پیشبینی کرده است. مثلاً در همان کتاب بهره و قیمتها، بسیاری از اتفاقهایی را که امروز رخ میدهد پیشبینی کرده بود. به هر صورت نوآوری وودفورد این بود که نقش بانک مرکزی در سیاست پولی را با لحاظ کردن رفتار آیندهنگرانه مردم بازسازی کرد. او میگوید اگر بانک مرکزی در نظر داشته باشد که امروز یک سیاست پولی اعمال کند، بدون اینکه آینده و رفتار آیندهنگرانه مردم را در نظر بگیرد، درواقع میدان را به انتظارات مردم سپرده است.
سیاستگذار باید علاوه بر سیاست امروز، سیاست آیندهاش را هم اعلام کند. اینجاست که درجه اعتبار سیاستگذار بسیار اهمیت پیدا میکند. سیاستگذاری میتواند بهطور موثر راجع به آینده صحبت کند که معتبر باشد. اگر سیاستگذار فاقد اعتبار کافی باشد، مردم صحبتهای او را برای آیندهنگری خود لحاظ نمیکنند و سیاستگذاری نهتنها بیاثر، که عامل اختلال میشود. این داستان اقتصاد کلان از کینزی قدیمی است تا کینزی جدید که در آن مایکل وودفورد میگوید سیاستگذاری باید با لحاظ کردن رفتار آیندهنگرانه اعمال شود.
درواقع اقتصاد کلان کینزی جدید از اعمال نقش فعال سیاستگذار با در نظر گرفتن رفتار آیندهنگرانه مردم میگوید. اینجاست که سیاستگذار میتواند همچنان اثرگذار باشد، به شرط اینکه آینده را در سیاست امروز خودش تبیین کند. مردم آینده را میبینند و سیاستگذار اگر این آیندهنگری را لحاظ نکند، حتماً شکست میخورد.
مثلاً اگر دولت برای ایجاد رونق مالیات را کاهش بدهد، این سیاست از نظر مردم کافی نیست، چون آنها میخواهند بدانند سیاست دولت در قبال مالیات در سالهای بعد چه خواهد بود و اگر دولت آن را اعلام نکند، آنها براساس شناختی که از دولت دارند فروضی را اعمال میکنند و رفتار خودشان را در پیش میگیرند. اقتصاد کلان جدید به سیاستگذار میگوید که اگر امروز سیاستی را اعلام میکند، چارهای ندارد جز اینکه آینده را هم بیان کند.
همین مسئله پیوند میان رابرت هال و مایکل وودفورد است که پشتوانهاش نظرات کینزی قدیمی، فرضیه درآمد دائمی فریدمن، فرضیه انتظارات عقلایی لوکاس و فرضیه بیاثر شدن سیاستگذاری سارجنت و والاس است. حالا وودفورد نشان میدهد که اگر سیاستگذار هم آیندهنگری مردم را لحاظ کند، میتواند سیاست ثباتسازی اقتصاد کلان را همچنان اعمال کند، به نوعی که اثرگذار باشد؛ اگر رفتار امروز سیاستگذار همراه با تبیین رفتار آیندهاش باشد. حرف اقتصاددانان از فریدمن تا هال این بوده که تصمیم امروز مردم تحت تاثیر این است که فردا را چگونه میبینند.
اگر پیشبینی مردم یک آینده خوب باشد یک نوع رفتار دارند و اگر پیشبینی آنها یک آینده بد باشد، یک رفتار دیگر دارند. * سیاست ثباتبخشی یا ثباتسازی اقتصاد کلان چیست؟ البته از آن بهعنوان سیاست تثبیت اقتصاد کلان هم یاد میشود. ابتدا این توضیح را بدهم که ترجمه stabilization policy به «سیاست تثبیت» صحیح نیست و باید از کلمه ثبات بهجای تثبیت استفاده کرد. کلمه تثبیت در مقابل تغییر است و زمانی که از تثبیت یک مفهوم حرف میزنیم یعنی جلوی تغییر آن را میگیریم. اما وقتی ثبات ایجاد میکنیم، یعنی نوسان را کنترل میکنیم، نه اینکه جلوی تغییر را بگیریم.
متغیرهای اقتصادی درنهایت تغییر میکنند، پس وقتی از ثباتسازی اقتصاد کلان حرف میزنیم منظور این است که نوسانها به حداقل برسد. ضمن اینکه در کشور ما کلمه تثبیت معنای خاصی دارد، مانند سیاست تثبیت قیمتها که اجازه نداد قیمت تغییر کند. ما در اقتصاد کلان از تثبیت حرف نمیزنیم و برای ثباتسازی تلاش میکنیم. حالا سیاست ثباتسازی اقتصاد کلان چیست؟ اگر نمودار تولید ناخالص داخلی یا سرانه آن را برای هر اقتصادی طی یک دوره بلندمدت ۵۰ یا ۱۰۰ساله رسم کنید، مشاهده خواهید کرد که نتیجه، یک نمودار صعودی است؛
به این معنی که در مجموع از گذشته تا به امروز وضع مردم در حال بهتر شدن است. این یک واقعیت در دنیاست که در هر اقتصادی مانند مالزی، کره جنوبی، بنگلادش یا تقریباً همه کشورهای دنیا تولید ناخالص داخلی نسبت به ۲۰ سال قبل بیشتر شده است که به آن رشد اقتصاد میگوییم. این نمودار اگرچه در کل فزاینده بوده، اما نوسان دارد و برخی سالها کم شده و برخی سالها جهش داشته است. به این نوسانها دورههای رونق و رکود میگوییم. زمانی که نوسان بالاتر از نمودار خطی میانگین است، دوره رونق بوده و زمانی که از آن پایینتر آمده دوره رکود است.
از دید یک ناظر بیرونی بهترین حالت زمانی است که نمودار با شیب نسبتاً زیاد بالا برود و نوسانها نیز تا حد ممکن کمتر باشد. یعنی دستاندازهای مسیر رشد اقتصاد کم و کمتر باشد. ترجیح همه این است که این مسیر صاف و روبهبالا باشد. به زبان ساده این صاف کردن دستاندازهای مسیر رشد اقتصاد همان ثباتسازی اقتصاد کلان است. یعنی از تغییرات تولید ناخالص داخلی نوسانهایش را بگیریم. مثلاً آمار رشد اقتصاد فصل بهار 1405 نشان میدهد که رشد اقتصاد کشور ما حدود منفی 10 درصد است. درحالیکه رشد اقتصاد سال ۱۳۹5 حدود 13 درصد مثبت ثبت شده است.
به زبان ساده فکر کنید قرار است حمام کنید. آب دوش ناگهان داغ داغ میشود، بعد یکدفعه سرد سرد میشود. شما ترجیح میدهید که دمای آب روی یک دمای متوسط تنظیم شود تا بتوانید راحت حمام کنید. این همان ثباتسازی و گرفتن نوسان است. در زمان رونق به منابع فشار وارد میشود چون بیشتر از ظرفیت، تقاضا ایجاد شده است که در اقتصادهای متعارف به معنای ایجاد تورم است. زمانی که رشد کاهش مییابد هم رکود ایجاد میشود. ثباتسازی تلاش میکند تا حد امکان این نوسان دورههای رونق و رکود را کمتر کند.
به این صورت که سیاستگذار در دوران رکود سیاستهای انبساطی در پیش میگیرد تا تقاضا را تحریک کند و اگر رونقی ایجاد شد که به تورم انجامید، سیاستگذار سعی میکند به نوعی دمای کوره را پایینتر بیاورد که تورم را کنترل کند. این سیاست ثباتسازی است که کاری به رشد ندارد.
رابرت هال که از ابتدای بحث در مورد دستاوردهای علمی او صحبت میکنیم، علاوه بر مقاله سال 1978 که به یک مقاله مرجع در اقتصاد کلان تبدیل شده است، مقاله مشترکی با یک اقتصاددان دیگر به نام چارلز جونز در سال 1999 در مورد روند بلندمدت رشد اقتصاد نوشتند که روی زیرساخت اجتماعی رشد اقتصاد تمرکز دارد و مقاله بسیار جالبی است. این مقاله میگوید تفاوت رشد اقتصاد کشورهای مختلف را صرفاً با سرمایهگذاری نمیتوان توضیح داد و یکی از تفاوتهای مهم بین جوامع مفهومی به نام زیرساخت اجتماعی است که وضعیت اعتماد در جامعه، حقوق مالکیت و بهطور کل کیفیت نهادها را توضیح میدهد.
جامعه ما با توجه به اینکه در شرایط تورمی بسیار بالایی قرار دارد و انتظار کاهش فشار تورم را هم ندارد، تصمیم میگیرد. نتیجه این چشمانداز بروز سیاست دم را غنیمت شمردن است که هم برای مردم و هم برای سیاستگذار مصداق دارد. * براساس توضیحاتی که ارائه کردید، رابرت هال نظریه درآمد دائمی فریدمن را با انتظارات عقلایی لوکاس تلفیق کرد و مایکل وودفورد هم بر پایه این یافتهها نشان داد که چگونه سیاستگذاری معنا پیدا میکند. چون پیش از آن با تکیه بر انتظارات عقلایی لوکاس به این نتیجه رسیده بودیم که مردم دست سیاستگذار را میخوانند و سیاستگذاری بیاثر میشود.
اما وودفورد به دولت نشان میدهد که سیاستگذاری چگونه میتواند اثرگذار باشد، درست است؟ اینکه مردم دست سیاستگذار را میخوانند، حرف بسیار درستی است، اما در توضیح شما یک نکته مغفول ماند. در این روند که از فریدمن شروع شد و با لوکاس ادامه پیدا کرد و به رابرت هال رسید، حرف اصلی این است که ما اقتصاد کلان را بر پایههای اقتصاد خرد بنا گذاشتهایم. بنابراین هر حرفی که در اقتصاد کلان میزنیم، باید بتوانیم مابهازای آن را به قول معروف کف خیابان ببینیم. یعنی بگوییم خانوارها و بنگاهها که دو بازیگر اصلی هستند کجای این ماجرا قرار میگیرند.
این اقتصاددانان گفتند که مردم در تصمیمهای خودشان آیندهنگری میکنند. این حرف شاید بسیار بدیهی بهنظر برسد، اما در علم اقتصاد کلان نبود و وقتی مطرح شد یک تحول بزرگ ایجاد کرد. وقتی ما راجع به مصرف صحبت میکنیم، یعنی از این حرف میزنیم که فرد چقدر از درآمدش را میخواهد مصرف کند و چقدر را پسانداز میکند تا بنگاه سرمایهگذاری کند. پسانداز فرد برای مصرف فردای اوست؛ یعنی پسانداز میکند تا فردا بهتر مصرف کند. پس تصمیم امروز خانوار تحت تاثیر این است که بداند فردا قرار است چه اتفاقی در اقتصاد بیفتد.
پس در یک بیان ساده کل حرف این اقتصاددانان از فریدمن تا هال این بوده که تصمیم امروز مردم تحت تاثیر این است که فردا را چگونه میبینند. همین جمله برای عملکرد امروز اقتصاد کلان ما بسیار مهم است. اگر پیشبینی مردم یک آینده خوب باشد یک نوع رفتار دارند و اگر پیشبینی آنها یک آینده بد باشد، یک رفتار دیگر دارند. اقتصاد کلان بر مبنای خرد یک نتیجه دارد؛ اینکه رفتار امروز مردم تابع پیشبینی آنها از آینده است. تا اینجا نتیجه گرفته شد که مردم دست سیاستگذار را میخوانند، پس سیاستگذاری بیاثر میشود.
مایکل وودفورد اینجا وارد شد و گفت، سیاستگذار هم باید مانند مردم آینده را ببیند و آیندهنگری مردم را در سیاست خودش لحاظ کند. حوزه تمرکز وودفورد روی عملکرد بانک مرکزی و سیاست پولی است، اما حرفی که میزند بسیار فراتر از این حوزه است و میگوید براساس انتظارات عقلایی، سیاستگذار باید بتواند با مردم هماوردی داشته باشد و رفتار مردم را در سیاستگذاریاش لحاظ کند. سیاستگذار باید علاوه بر سیاست امروز، سیاست آیندهاش را هم اعلام کند. اینجاست که درجه اعتبار سیاستگذار بسیار اهمیت پیدا میکند. سیاستگذاری میتواند بهطور موثر راجع به آینده صحبت کند که معتبر باشد.
اگر سیاستگذار فاقد اعتبار کافی باشد، مردم صحبتهای او را برای آیندهنگری خود لحاظ نمیکنند و سیاستگذاری نهتنها بیاثر، که عامل اختلال میشود. * یافتههای این اقتصاددانان، بهویژه رابرت هال و مایکل وودفورد برای اقتصاد کلان ما در شرایط کنونی چه درسی دارد؟ شاید اساساً در اقتصاد کلان کشورمان نتوانیم دیگر مفهومی به نام ثبات را به کار ببریم، چون نوسان متغیرهای اقتصادی دائمی و بسیار زیاد است. از طرفی خانوار و بنگاه هم احتمالاً پیشبینی بدتر شدن وضع اقتصاد در آینده را دارند.
این داستان سیاستگذاری و آیندهنگری برای اقتصاد ایران چه خروجی مشخصی میتواند داشته باشد؟ این بحث بسیار مفصل است. اما به اختصار و براساس دید خودم اگر توضیح بدهم، مدت زیادی است که دیگر سیاستگذار هم تلاشی ندارد که بگوید وضعیت خوب خواهد شد، چون مبنایی برای این حرف ندارد. در گذشته میگفتیم جامعه ما نسبت به آینده خودش فاقد چشمانداز است، اما امروز میدانیم که جامعه چشمانداز مثبتی نسبت به آینده ندارد. یعنی جامعه ما با توجه به اینکه در شرایط تورمی بسیار بالایی قرار دارد و انتظار کاهش فشار تورم را هم ندارد، تصمیم میگیرد.
واقعاً برایش مشخص نیست که مثلاً در شش ماه آینده اصلاً در چه وضعیتی قرار خواهد گرفت. نتیجه این چشمانداز بروز سیاست دم را غنیمت شمردن است؛ به زبان ساده همین کافهها و شلوغی آنها که روزانه میبینید. اگر یک جوان را در اوایل دهه 1380 در نظر بگیرید، میتوانست محاسبه کند که اگر ماهانه یک مقدار مشخص پسانداز کند، بعد از چند سال میتواند خانه یا خودرو بخرد یا تغییری در کسبوکارش ایجاد کند. امروز این پیشبینیها و تصمیمهای مبتنی بر آن کاملاً از محاسبات مردم حذف شده است. اساساً مبنایی وجود ندارد که فرد مبتنیبر آن بتواند چنین تصمیمهایی بگیرد.
در نتیجه به این فکر میکند که فقط امروز را بگذراند. از طرفی خود سیاستگذار هم همین حالت را دارد و مانند مردم، هر دو فرضشان بر گذار امروز و دمغنیمتی است. سیاستگذار هم میگوید، حالا کالابرگ امروز را اعلام کنم تا ببینم ماه بعد چه میشود. این رفتار مردم هم از آیندهنگری آنهاست و چون آینده را میبینند، اینگونه رفتار میکنند که فقط امروز را بگذرانند، چون نمیدانند حتی هفته آینده شرایط چگونه خواهد بود. این دمغنیمتی نهفقط برای مردم که حتی برای سیاستگذار هم مصداق دارد.
درواقع دیدگاه وودفورد کاملاً اعمال میشود، چون سیاستگذار هم همانند مردم آیندهنگری میکند و رفتار آنها را در سیاستهای خود لحاظ میکند؛ همان سیاست دمغنمیتی را. *به جایزه نوبل اقتصاد برگردیم. بهنظر میرسد اعطای نوبل امسال به رابرت هال و مایکل وودفورد برای شما بهعنوان کسی که سالها در حوزه کلان تدریس و مطالعه داشتهاید، خوشحالکننده بود. درست است؟ بله، کاملاً. من مقاله سال ۱۹۷۸ رابرت هال را مقالهای بسیار مهم و مرجع میدانم.
در گذشته هم با آقای مجید عینیان که رساله دکترایش در زمینه رفتار مصرفی مردم در ایران بود، براساس مطالعات رابرت هال یک مقاله بینالمللی نوشتیم که چاپ شد. زمانی که اقتصاد کلان تدریس میکردم هم به دانشجویان توصیه میکردم که این مقاله و همچنین مقاله سال 1999 او را بخوانند. همانطور که اشاره کردم، مقاله اول یک مقاله مرجع در علم اقتصاد کلان است و مقاله دوم که در مورد زیرساخت اجتماعی رشد اقتصاد است هم بسیار جذاب و خواندنی است و دانشجویان هم همیشه از خواندنش لذت میبرند.
منبع: اقتصاد نیوز



