نعمتالله فاضلی در نشست علمی «جنگ، موجه یا ناموجه» با نقد ارزیابی جامعه صرفاً بر اساس آمارها و تصمیمات رسمی، مفهوم «تقلای ایران» را برای فهم تحولات جمعی معرفی کرد. او با استناد به نظریه کلیفورد گیرتز، تقلا را حرکتی چندلایه در کنشهای روزمره، گفت وگوها و خردهفضاهای تعلق دانست که جامعه را از فروپاشی بازمیدارد. به باور فاضلی، این پویاییهای خرد مانع تقلیل زندگی به زندهماندن صرف شده و امکان ساخت آینده را در میان دشواریها زنده نگه میدارند.
گروه اندیشه: دکتر نعمتالله فاضلی در نشست علمی «جنگ، موجه یا ناموجه» که به همت خانه اندیشمندان علوم انسانی با همکاری موسسه فرهنگی دکسا در کتابخانه ملی ایران برگزار شد، با ارائه مقاله ای با تمرکز بر وضعیت کنونی جامعه ایران در میان بیم و امید، چارچوب مفهومی تازهای تحت عنوان «تقلای ایران» را برای فهم تحولات جمعی پیشنهاد میکند. فاضلی استدلال میکند که برای درک واقعیتهای جامعه نمیتوان صرفاً به آمارهای کلان، شاخصهای رسمی یا تصمیمهای سیاسی اکتفا کرد؛
بلکه باید به سراغ لایههای پنهانتر زندگی روزمره، کنشهای کوچک میلیونها ایرانی و کارگاههای تولید تاریخ در بستر روزمرگی رفت. در این چارچوب، تقلا به معنای حرکتی چندلایه و جمعی است که در موقعیتهای دشوار و بحرانی پدیدار میشود و جامعه را از فروپاشیِ صرف بازمیدارد. با تکیه بر نظریه فرهنگی کلیفورد گیرتز، متن نشان میدهد که چگونه امور بهظاهر معمولی نظیر گفت وگوهای روزمره، حفظ روابط، خلق خردهفضاهای تعلق و پناه بردن به کلمهها و آرزوها، به انسانها امکان میدهد تا رنجهای موجود را تحمل کرده و امکان ساخت آینده را زنده نگه دارند.
نویسنده با بهرهگیری از مفهوم «اپیفنی» یا لحظه مکاشفه و همچنین طرح نقدهای وارده به نگاه صرفاً فرهنگی در برابر ضرورت کنش سیاسی مستقیم، میان زحمت، کار و عمل تمایز قائل میشود. در نهایت، فاضلی تقلای ایران را تلاشی ناتمام برای جلوگیری از تقلیل یافتن زندگی به «زندهماندن صرف» میداند و تأکید میکند که ایران تنها در آنچه بر سرش آمده خلاصه نمیشود، بلکه در آن چیزی است که مردمش میان این دشواریها برای حفظ معنا و تداوم زندگی خلق میکنند. این گزارش که توسط روابط عمومی خانه اندیشمندان علوم انسانی تهیه و در کانال آن منتشر شده از نظرتان می گذرد:
اکنون جامعهای هستیم که در میان بیم و امید، اضطراب و انتظار، تنگنا و امکان، روزهای دشوار خود را سپری میکنیم و در عین حال، به شیوههایی که همیشه بهآسانی دیده یا فهمیده نمیشوند، به زندگی ادامه میدهیم. پرسش برای من انسان شناس که سروکارم با فرهنگ و زندگی روزمره است چگونه میتوانیم ایران امروز را بخوانیم؛ چگونه میتوانیم از میان گفتارهای روزمره، رفتارهای کوچک، مناسبات انسانی، خاطرههای تاریخی، امیدهای فروخورده و تلاشهای پراکنده مردم، نشانههایی از حیات جمعی ایرانیان را تشخیص دهیم؟ پیشنهاد من فهم ایران امروز از دریچه مفهومی است که آن را پیشنهاد می دهم و براساس آن تحلیل و تفسیرم از ایران امروز را می گویم. آن مفهوم عبارت است از: تقلای ایران.
در کتاب زندگی روزمره ایرانی؛ روایتی خودمردمنگارانه کوشیدهام نشان دهم که تقلای ایران را باید در کنشهای کوچک میلیونها ایرانی دید؛ در همان کارهای بهظاهر معمولی که زندگی روزانه را میسازند و به همین دلیل، اغلب از نظر ما پنهان میمانند. تقلا را فقط در لحظههای بزرگ تاریخ، در انقلابها و جنگها، در تظاهرات و تصمیمهای سیاسی، یا در رخدادهایی که نامشان به حافظه عمومی راه پیدا میکند، نمیتوان جستوجو کرد.
گاهی باید آن را در زبان روزمره مردم شنید، در چای روزمرهای که نوشیده میشود، در احوالپرسیهای کوتاه، در گفتوگوهای خانوادگی، در شوخیهایی که در دل نگرانیها ساخته میشوند و در تدبیرهای کوچک کسانی که میکوشند زندگی را از میان دشواریها عبور دهند.
بهویژه در آنچه در کتاب «آینده روزمره» نامیدهام، نشان دادهام که ما چگونه هر روز، و چهبسا هر لحظه، فردا را در زبان و دل خود پرورش میدهیم؛ چگونه در میان واقعیتهای ناامیدکننده، امکان یک زندگی بهتر را تصور میکنیم، برای آن نام میسازیم، دربارهاش حرف میزنیم و با همین حرفزدن، فاصله میان اکنون دشوار و آینده مطلوب را اندکی قابلتحملتر میکنیم. آینده فقط آن چیزی نیست که هنوز نیامده است؛ آینده گاهی همان چیزی است که اکنون، در گفتار و تخیل و آرزوی ما، آرامآرام در حال ساختهشدن است.
از این منظر، زندگی روزمره نه حاشیه تاریخ، بلکه یکی از کارگاههای پنهان ساختن تاریخ است؛ و تقلای ایران را باید پیش از هر جا، در همین کارگاههای کوچک و پراکنده زندگی جستوجو کرد.
وقتی از تقلای ایران سخن میگویم، مقصودم این نیست که ایران موجودی رازآمیز با ارادهای مستقل از مردمش است یا تاریخ این سرزمین را باید به نیرویی مبهم و ناشناخته نسبت داد. من از استعارهای تحلیلی استفاده میکنم تا پدیدهای جمعی را نامگذاری کنم؛ پدیدهای که در کنشهای انسانهای واقعی، در رابطههای میان آنان، در زبان و حافظه و عادتها و ابتکارهایشان ظهور میکند. هر ملتی، از جمله ایران، تاریخ و جغرافیا و زبان و جمعیت و اقتصاد و فرهنگ دارد.
ما بهسادگی میگوییم تاریخ ایران، جغرافیای ایران، زبان ایران یا فرهنگ ایران؛ این ترکیبها برایمان طبیعی و آشنا هستند، زیرا میدانیم که هر یک از آنها به مجموعهای از تجربهها، ویژگیها، مناسبات و صورتهای زندگی اشاره میکند. چرا نتوانیم به همین سیاق از «تقلای ایران» سخن بگوییم؟ همانطور که تاریخ ایران فقط مجموعهای از رویدادهای جداگانه نیست، بلکه پیوند و کشاکش میان رویدادها، تجربهها و معناهاست، تقلای ایران نیز فقط جمع ساده تلاشهای فردی نیست.
مقصود، آن حرکت جمعی و چندلایهای است که در موقعیتهای دشوار پدیدار میشود؛ هنگامی که شیوههای معمول زندگی دیگر پاسخگوی نیازها نیستند، وقتی راههای پیشین بسته یا کماثر میشوند، وقتی جامعه با خطرهایی روبهرو میشود که ادامه حیات، حفظ پیوندها یا تصور آینده را دشوار میکنند، و انسانها به هر سو مینگرند تا راهی برای گشودن گرهها پیدا کنند. در چنین لحظههایی، جامعه صرفاً تحمل نمیکند؛ دستوپا میزند، میاندیشد، گفتوگو میکند، راههای تازه میآزماید، به گذشته رجوع میکند، از دیگری میآموزد، با یکدیگر اختلاف پیدا میکند و گاهی از دل همین اختلافها، امکان تازهای برای فهمیدن و عملکردن میسازد.
البته هنوز نمیدانیم الگوها و روشها و بنیانهای تقلای ایران دقیقاً چیست. نمیدانیم این تقلا در کدام شرایط به همبستگی میانجامد و در کدام شرایط به پراکندگی؛ چه زمانی از منابع تاریخی و فرهنگی نیروی تازه میگیرد و چه زمانی زیر بار عادتها و ترسهای بهجامانده از گذشته گرفتار میشود؛ چگونه میان مراقبت از زندگی موجود و میل به دگرگونکردن آن تعادل برقرار میکند؛ و چه سازوکارهایی به برخی صداها امکان میدهد شنیده شوند و برخی دیگر را به حاشیه میراند. هنوز نظریهای جامع نداریم که بتواند همه این فرایندها را توضیح دهد، و شاید اساساً نتوان چنین نظریهای را از پیش و بیرون از تجربههای متنوع مردم ساخت.
بااینحال، ندانستنِ سازوکار کامل یک پدیده به معنای ندیدن آن نیست. ما تقلای ایران را میبینیم و حس میکنیم؛ در نگرانیهای مشترک، در تدبیرهای پراکنده، در تلاش برای حفظ زندگی، در بازگشت به کلمهها و روایتها، در گفتوگوهایی که از فرط نیاز به فهمیدن شکل میگیرند، و در اصرار بر اینکه فردا، هرچند نامعلوم، هنوز باید ممکن باشد. شاید نخستین وظیفه ما این باشد که پیش از آنکه برای این تقلا نظریهای نهایی بسازیم، آن را بهدرستی ببینیم؛ آن را از زیر آوار قضاوتهای شتابزده بیرون بیاوریم و بهجای آنکه جامعه را فقط با آنچه از دست داده است تعریف کنیم، بپرسیم در دل آنچه از دست میرود، چه چیزهایی هنوز در حال ساختهشدناند.
خواندن نشانههای تقلا؛ از زندگی روزمره تا لحظههای مکاشفه
برای فهمیدن تقلای ایران، به گمان من، باید از این تصور فاصله بگیریم که جامعه را میتوان فقط با آمارهای اقتصادی، شاخصهای سیاسی، گزارشهای رسمی یا تحلیل تصمیمهای حکومت شناخت. این دادهها ضروریاند، اما همه واقعیت جامعه نیستند؛ همانطور که نقشه جغرافیایی، هرقدر دقیق، جای خود سرزمین را نمیگیرد. جامعه افزون بر آنچه اندازهگیری میشود، از معناهایی ساخته شده است که مردم به زندگی خود میدهند، از تفسیرهایی که از وضعیتشان دارند، از امیدهایی که میپرورانند و از شیوههایی که با کمک آنها جهان پیرامونشان را قابلفهم و قابلتحمل میکنند.
اینجا اهمیت کلیفورد گیرتز برای من آشکار میشود. گیرتز به ما میآموزد که فرهنگ را نباید صرفاً مجموعهای از باورها و عادتها یا میراثی بهجامانده از گذشته بدانیم؛ فرهنگ شبکهای از معناهاست که انسانها در آن زندگی میکنند و به کمک آن، جهان را تفسیر میکنند. وظیفه انسانشناس در این چشمانداز، فقط ثبت رفتارها نیست، بلکه فهم معنای رفتارها در متن زندگی مردمی است که آنها را انجام میدهند.
اگر کسی در روزگاری دشوار چای مینوشد، کتاب میخواند، به دیدار دوستی میرود، برای فرزندش از فردا حرف میزند یا در یک جمع کوچک به گفتوگو ادامه میدهد، مشاهدهگر شتابزده ممکن است این رفتارها را عادتهایی بیاهمیت یا فعالیتهایی بیارتباط با بحران بداند؛ اما مردمنگار میپرسد این رفتارها در زندگی این افراد چه معنایی دارند، چه چیزی را حفظ میکنند، به چه نیازی پاسخ میدهند و چگونه امکان ادامه زندگی را فراهم میآورند. تقلای ایران را باید بهمثابه متنی فرهنگی خواند که در آن، رفتارهای کوچک و بزرگ، گفتارها و سکوتها، عادتهای دیرپا و ابتکارهای تازه، هر یک نشانههاییاند که بدون فهم زمینهشان معنای کامل خود را آشکار نمیکنند.
در اینجا میخواهم بر نکتهای تأکید کنم که شاید در نگاه نخست بدیهی به نظر برسد، اما در تحلیل جامعه ایران اهمیت اساسی دارد: معناها فقط در ذهن افراد زندگی نمیکنند؛ آنها در رابطهها، مناسک، اشیا، مکانها، خاطرهها و زبان روزمره حضور دارند. یک فنجان چای، برای مثال، فقط نوشیدنی گرم و وسیلهای برای رفع خستگی نیست؛ در بسیاری از خانهها و جمعهای ایرانی، چای دعوتی به مکثکردن، کنار هم نشستن، احوالپرسی و ادامهدادن گفتوگوست.
چای گاهی بهانهای است برای آنکه کسی حرفش را بزند، دیگری شنیده شود و فاصلهای که میان آدمها افتاده است، اندکی کاهش پیدا کند. همین رفتار معمولی، وقتی در متن بحران قرار میگیرد، میتواند معنایی دیگر نیز پیدا کند: حفظ ریتم زندگی در هنگامی که بسیاری از ریتمهای آشنا مختل شدهاند. البته نباید از یک فنجان چای نظریهای بزرگ و قطعی ساخت؛ مسئله این است که در مردمنگاری، امور کوچک را از پیش بیاهمیت فرض نمیکنیم. میکوشیم ببینیم چگونه یک کنش کوچک در شبکهای از روابط و معناها قرار میگیرد و به چه شیوهای در حفظ زندگی جمعی سهم دارد.
زبان روزمره نیز چنین است. مردم با عبارتهایی که بارها بر زبان میآورند، با شوخیها و کنایهها، با شکایتها و آرزوهایشان، نهفقط وضعیت را توصیف میکنند، بلکه موضع خود را در برابر آن میسازند. وقتی کسی در اوج دشواری میگوید «بالاخره درست میشود»، این جمله ممکن است از سر عادت یا برای تسکین لحظهای باشد؛ اما ممکن است صورت فشردهای از مقاومتی روزمره نیز باشد که نمیخواهد امکان آینده را یکسره تسلیم واقعیت امروز کند. کار مردمنگار نه تقدیس این جملههاست و نه بیاعتبارکردنشان؛ کار او این است که درنگ کند و بپرسد این کلمات در کدام موقعیت، با چه تجربهای و برای چه کسی معنا پیدا میکنند.
در کتاب زندگی روزمره ایرانی، هنگامی که از «آینده روزمره» سخن میگویم، مقصودم دقیقاً همین است: آینده فقط در برنامههای رسمی، پیشبینیهای کارشناسی یا طرحهای کلان توسعه ساخته نمیشود؛ آینده در زبان و خیال و رفتار روزانه نیز تولید میشود.
آدمها حتی وقتی نمیتوانند مسیر کلی زندگی یا سرنوشت کشور را تغییر دهند، درباره آنچه ممکن است رخ دهد فکر میکنند، فرزندانشان را به مدرسه میفرستند، مهارتی میآموزند، کتابی میخرند، رابطهای را حفظ میکنند، خانهای را تعمیر میکنند یا برای سفری که هنوز زمانش معلوم نیست برنامه میریزند. هر یک از این کارها ممکن است کوچک، شخصی و حتی از نظر اقتصادی ناچیز باشد، اما در مجموع، نشان میدهد که زندگی انسانی با اکنونِ موجود به پایان نمیرسد.
انسان فقط در واقعیت ساکن نیست؛ او همزمان در امکانهای واقعیت نیز زندگی میکند. از این منظر، امید نه صرفاً احساس خوشایندی در درون فرد، بلکه نوعی رابطه با زمان است: امتناع از آنکه اکنون، تمام افق ممکن را اشغال کند. البته آیندهخواهی همیشه به نتیجه مطلوب نمیرسد و امید میتواند با خودفریبی نیز آمیخته شود؛ اما جامعهای که امکان تصور آینده را بهکلی از دست بدهد، یکی از منابع مهم حرکت و تغییر را از دست داده است. به همین دلیل است که در وضعیت کنونی ایران، در کنار بررسی رنجها و انسدادها، باید به این پرسش نیز پاسخ دهیم که مردم چگونه امکان فردا را زنده نگه میدارند و این امکان در چه شکلهایی از زندگی روزمره، در چه کلمهها و چه رابطههایی، حضور دارد.
برای تحلیل این پرسش می خواهم از مفهوم «اپیفنی» یا «لحظه مکاشفه» کمک بگیرم. اپیفنی مفهومی است که در سنت روششناسی کیفی و در آثار نورمن دنزین، بهویژه در مردمنگاری تفسیری او، جایگاهی مهم دارد. اپیفنی لحظهای است که در آن، تجربهای به ظاهر معمولی یا حادثهای ناگهانی، معنای تازهای پیدا میکند و فرد یا جمع، خود و جهانش را از منظری متفاوت میبیند. بیماری، فقدان، شکست، مهاجرت، جنگ یا یک برخورد انسانی ممکن است زندگی شخص را به پیش و پس از خود تقسیم کند؛ نه لزوماً به این دلیل که همه شرایط بیرونی تغییر کردهاند، بلکه از آن رو که معنای آن شرایط دگرگون شده است.
در تاریخ جمعی نیز میتوان از لحظههای مکاشفه سخن گفت؛ لحظههایی که یک جامعه ناگهان یا بهتدریج درباره خود، قدرت، آزادی، عدالت، تعلق یا آیندهاش به فهمی تازه میرسد. انقلاب ۱۳۵۷، جنگ ایران و عراق و رخدادهای مهم دیگر، برای گروههای مختلف مردم تجربههایی با معناهای متفاوت بودهاند و هر یک میتوانستهاند در زندگی افراد و خانوادهها، نقطهای برای بازنگری در جهان و ارزشهایشان باشند. درباره وضعیت امروز نیز میتوان پرسید آیا جامعه ایران در حال عبور از لحظهای از این دست است؛ آیا تجربه انباشته بحرانها، جنگ، فشار اقتصادی و دگرگونیهای اجتماعی، در حال تغییر دادن فهم مردم از خود و آیندهشان است؟
من پاسخ این پرسش را امری از پیش معلوم نمیدانم. اپیفنی را نمیتوان به جامعه نسبت داد و سپس آن را حقیقتی اثباتشده اعلام کرد؛ باید نشانههایش را در روایتها، گفتوگوها و دگرگونیهای واقعی زندگی جستوجو کرد. بااینحال، همین پرسش به ما اجازه میدهد که بحران را فقط لحظه فروپاشی ندانیم؛ بحران ممکن است لحظهای برای آشکارشدن چیزهایی نیز باشد که در روزگار عادی پنهان ماندهاند. این لحظه ها هر روز در زندگی ما و در گفتگوها و تجربه های زیسته مان رخ می دهند و حاضر می شوند. این تجربه من مردم نگار و انسان شناس از ایران امروز است.
از این رو، تقلای ایران برای من در همین رفتوآمد میان تجربه و مفهوم، میان زندگی و تفسیر، شکل میگیرد: مفهومی که باید به زندگی بازگردد، در برابر تجربههای تازه آزموده شود و هر بار که واقعیت با آن ناسازگار است، اصلاح شود.
در لابلای ذهنیت انسان و جامعه ایرانی این ایده وجود دارد که بالاخره اوضاع هر قدر بحرانی و روبه نیستی و فروپاشی باشد همیشه راهی برای ادامه و بقا و ماندن وجود دارد. به قول صائب تبریزی: «هیچ قفلی نیست در بازار امکان بیکلید / بستگیها را گشایش از در دلها طلب». این بیت تصویری از تقلای ایرانی هم هست. این بیت را نمیخواهم به وعدهای سادهانگارانه تبدیل کنم که گویا برای هر بحران پیچیدهای، کلیدی آماده در اختیار داریم و کافی است آن را پیدا کنیم تا همه درها گشوده شوند.
تاریخ نشان داده است که بعضی انسدادها سخت و دیرپا هستند، بعضی بحرانها قربانی میگیرند و بعضی گرهها با گفتوگو بهتنهایی باز نمیشوند. قدرت، منافع متعارض، ساختارهای نابرابر و تصمیمهای سیاسی واقعیاند و نمیتوان آنها را با استعاره و شعر از میان برداشت. بااینحال، اهمیت بیت صائب در یادآوری یک امکان بنیادی است: گشایش فقط در تغییر شرایط بیرونی خلاصه نمیشود؛ گاهی از جایی آغاز میشود که انسانها بتوانند یکدیگر را بشنوند، از دایره داوریهای قطعی بیرون بیایند و امکان تازهای برای رابطه بسازند.
«در دلها» در اینجا برای من صرفاً استعارهای عاطفی نیست؛ اشارهای است به امکان دموکراتیکِ بهرسمیتشناختن دیگری، به شنیدن صداهایی که حذف شدهاند، به پذیرفتن تکثر تجربهها و به ساختن فضایی که در آن، اختلاف نظر الزاماً به دشمنی تبدیل نشود. دموکراسی، پیش از آنکه فقط مجموعهای از قواعد و نهادهای سیاسی باشد، به ظرفیت اجتماعی ما برای زندگی با دیگران نیز نیاز دارد. این ظرفیت خودبهخود پدید نمیآید؛ در گفتوگو، در تمرین شنیدن، در مواجهه با ایدههای مخالف و در تجربه مکرر رابطههایی شکل میگیرد که در آن هیچکس مالک انحصاری حقیقت نیست.
اگر تقلای ایران را کوشش برای تبدیل بستگی به گشایش بدانیم، یکی از پرسشهای اصلی ما این خواهد بود که چگونه میتوان در جامعهای گرفتار تنش و بیاعتمادی، چنین امکانهایی را حفظ و گسترش داد.
در همینجا مفهوم «خردهفضاهای تعلق» برایم اهمیت پیدا میکند. در یکی از گروه های کتابخوانی با عنوان «گروه کتابکاوی» من عضو هستم و این گروه سه سال دوام آورده است و مصداق دم دست از همین فضاهای کوچک است؛ جمعی که افراد در آن برای خواندن، اندیشیدن و گفتوگو گرد هم میآیند و در خلال همین کار مشترک، نوعی احساس تعلق میسازند. تعلق در این معنا، فقط دوستداشتن یک مکان یا عضویت در یک گروه نیست؛ تجربهای است که در آن انسان درمییابد حضورش برای دیگری اهمیت دارد، سخنش میتواند شنیده شود و رابطهای وجود دارد که او را به بیرون از تنهایی فردی پیوند میدهد.
به یاد دارم که در جلسه، از رمان روزها در کتابفروشی موریساکی، نوشته ساتوشی یاگیساوا، سخن رفت؛ داستان زنی که پس از شکست عاطفی، در کتابفروشی داییاش زندگی میکند و در معاشرت با کتابها و آدمهای اهل کتاب، بهتدریج راهی برای بازسازی زندگی خود مییابد. اهمیت چنین روایتی در این نیست که کتابفروشی را درمانی جادویی برای همه زخمها معرفی کنیم، بلکه در این است که نشان میدهد مکانها چگونه میتوانند از یک فضای مادی به محیطی برای بازسازی معنا و رابطه تبدیل شوند. کتابفروشی، کتابخانه، کلاس درس، جمع دوستان، انجمن علمی یا گروهی که بهطور منظم برای گفتوگو گرد هم میآیند، در شرایطی میتوانند پناهگاههایی برای اندیشیدن و دوباره بههمپیوستن باشند.
آنها جهان را یکباره دگرگون نمیکنند، اما ممکن است اجازه ندهند که جهان موجود، تمام امکانهای رابطه و فهم را از ما بگیرد. خردهفضاهای تعلق، اگرچه کوچکاند، از آن رو اهمیت دارند که در آنها اعتماد و همکاری تمرین میشود؛ آدمها میآموزند چگونه اختلاف داشته باشند و همچنان رابطه را حفظ کنند، چگونه چیزی را با یکدیگر بخوانند و چگونه از دل یک تجربه مشترک، پرسشهایی بسازند که هیچیک بهتنهایی به آنها نمیرسیدند.
می دانم نمی شود تقلای ایران را در این زمان کوتاه در همه جنبه ها و جلوه هایش توضیح داد. و می دانم صدایی جدی و بهحق نیز وجود دارد که نباید در میان شور سخنگفتن از فرهنگ و معنا این صدا گم شود. صدایی که می گوید ایران در موقعیتی خطرناک قرار دارد و تصمیمهای سیاسی میتوانند پیامدهایی ویرانگر برای زندگی مردم و زیرساختهای کشور داشته باشند. در چنین وضعی، نمیتوان به فعالیتهای فرهنگی و جمعهای کوچک بسنده کرد و از ضرورت کنش مستقیم سیاسی، پاسخگوکردن صاحبان قدرت و واداشتن تصمیمگیرندگان به انتخابهای عاقلانه غافل ماند.
جامعه برای زیستن به نان و امنیت نیاز دارد؛ برای نجات از خطرهای فوری، گاهی تصمیمهایی لازم است که تأخیر در آنها هزینههای جبرانناپذیر دارد. این نقد را باید جدی گرفت، زیرا اگر سخن از تقلای ایران به این معنا باشد که هر کس در گوشهای کار فرهنگی خود را انجام دهد و مسئولیت قدرت و سیاست را به فراموشی بسپارد، این مفهوم به پناهگاهی برای گریز از مسئولیت تبدیل خواهد شد. اما پاسخ من این است که میان سیاست رسمی و کنش سیاسی جامعه، میان تغییر تصمیمهای صاحبان قدرت و ساختن ظرفیتهای فرهنگی شهروندان، رابطهای پیچیده وجود دارد.
این دو را نباید جایگزین یکدیگر کرد. کنشگران سیاسی وظایف و مسئولیتهایی دارند که از عهده یک جمع کتابکاوی یا هر گروه دیگر برنمیآید؛ در مقابل، شهروندان فرهنگی نیز نباید تصور کنند که چون در موقعیت تصمیمگیری رسمی نیستند، هیچ سهمی در سرنوشت عمومی ندارند. خواندن، نوشتن، ترجمه، آموزش، گفتوگو و ایجاد فضاهای تعلق، اگر در پیوند با زندگی عمومی و مسئلههای مشترک قرار گیرند، فعالیتهایی صرفاً خصوصی نیستند. آنها به شکلگیری زبان مشترک، قدرت داوری، توان شنیدن دیگری و امکان کنش جمعی کمک میکنند؛ ظرفیتهایی که هر جامعهای برای دموکراتیکشدن و عبور از بحران به آنها نیاز دارد.
در این معنا، تقلای ایران را میتوان با تمایزی که هانا آرنت میان زحمت، کار و عمل میگذارد نیز روشنتر کرد. زحمت به فعالیتهایی مربوط است که برای تداوم حیات زیستی ضرورت دارند؛ کار به ساختن جهان مصنوع و چیزهایی اشاره میکند که انسان تولید میکند؛ و عمل در قلمرو حضور در میان دیگران، سخنگفتن و آغازکردن چیزی تازه در فضای عمومی معنا مییابد. این تمایز به ما یادآوری میکند که انسان فقط موجودی نیست که باید زنده بماند یا محصولی تولید کند؛ انسان همچنین موجودی است که با دیگران سخن میگوید، خود را آشکار میکند و در جهان مشترک دست به آغاز میزند.
اگر جامعه به سطح زندهماندن صرف فروکاسته شود، بخشی مهم از زندگی انسانی از دست میرود؛ اما اگر از ضرورتهای مادی و سیاسی غفلت کنیم و فقط از معنا و گفتوگو سخن بگوییم، باز هم به فهمی ناقص میرسیم. تقلای ایران در هر سه سطح جریان دارد: مردم برای معاش و حفظ حیات تلاش میکنند، برای ساختن و نگهداشتن جهان زندگیشان کار میکنند، و در موقعیتهایی نیز با سخن و کنش جمعی میکوشند در تعیین سرنوشت عمومی سهم داشته باشند. مسئله این است که چگونه این ساحتها میتوانند یکدیگر را تقویت کنند. چگونه مراقبت از زندگی روزانه با مطالبه امنیت و عدالت پیوند میخورد؟
چگونه تجربههای فرهنگی به داوری سیاسی کمک میکنند؟ چگونه فضاهای کوچک گفتوگو میتوانند در برابر انحصار صدا و معنا، امکان ظهور صداهای تازه را فراهم آورند؟ این پرسشها برای من از آن جهت مهماند که سیاست را از فرهنگ جدا نمیکنند و فرهنگ را نیز به جانشینی خیالپردازانه برای سیاست تبدیل نمیسازند.
در نهایت، میخواهم به مفهومی بازگردم که در طول این گفتوگو بارها خود را نشان داد: معنا. مفاهیم برای من فقط واژههایی نیستند که در ذهن نگه میداریم یا در نوشتهها به کار میبریم؛ آنها گنجینههای پنهان تجربههای انسانی و در عین حال، سوخت زندگی و فناوریهای اجتماعیاند. یک مفهوم میتواند تجربههای پراکنده را به هم پیوند دهد، مسئلهای را که پیشتر دیده نمیشد آشکار کند و به ما امکان دهد درباره چیزی مشترک گفتوگو کنیم. «تقلای ایران» نیز در آغاز فقط پیشنهادی برای نامگذاری تجربهای پراکنده است؛ مفهومی که ارزش آن نه به زیبایی لفظیاش، بلکه به قدرت توضیحی و انتقادی آن بستگی دارد.
اگر این مفهوم به ما کمک کند کنشهای کوچک مردم را جدیتر ببینیم، میان رنج و عاملیت تمایز بگذاریم، از سادهسازی جامعه بپرهیزیم و رابطه میان زندگی روزمره و سیاست را بهتر بفهمیم، میتواند به ابزار مفیدی برای اندیشیدن تبدیل شود. اما اگر آن را به ستایش بیچونوچرای مردم، انکار اختلافها، یا ادعای اینکه جامعه همواره راه خود را به سوی نجات پیدا میکند، بدل کنیم، دیگر مفهومی زنده نخواهد بود.
باید آن را در برابر واقعیت قرار دهیم، با تجربههای متناقض بسنجیم و اجازه دهیم خود زندگی، معنای آن را اصلاح کند. من از آینده ایران خبر ندارم و نمیتوانم زمان یا شکل دگرگونیهای پیش رو را پیشبینی کنم. آنچه میبینم، جامعهای است که زیر بار فشارهای سنگین زندگی میکند و در عین حال، در گوشهوکنار آن، تلاش برای حفظ رابطهها، فهمیدن وضعیت، یافتن کلمههای تازه و تصور فردا ادامه دارد. این مشاهده نه تضمینی برای پیروزی است و نه دلیلی برای نادیدهگرفتن خطر؛ فقط دعوتی است به دیدن تمام واقعیت، از جمله آن بخشهایی که در روایتهای صرفاً مبتنی بر شکست و انسداد ناپدید میشوند.
شاید تقلای ایران همین باشد: کوشش ناتمام مردم برای آنکه زندگی، با همه دشواریهایش، به زندهماندن صرف تقلیل پیدا نکند؛ برای آنکه رابطهها از میان نروند، معناها خاموش نشوند، گفتوگو جای خود را یکسره به فریاد و سکوت ندهد و آینده، با وجود همه تنگناها، همچنان در زبان و خیال و عمل انسانها امکان حضور داشته باشد. این تقلا نه همیشه باشکوه است، نه همیشه آگاهانه، نه همیشه هماهنگ و نه همیشه کامیاب؛ گاه فرسوده و پراکنده است، گاه گرفتار تناقض و خطا، و گاه چنان آرام و روزمره که هیچکس آن را بهعنوان کنشی تاریخی نمیشناسد.
بااینحال، زندگی جمعی فقط در لحظههای بزرگ و پرهیاهو ساخته نمیشود؛ در کارهای کوچک، در مراقبتهای کمادعا، در کتابی که خوانده میشود، در گفتوگویی که ادامه پیدا میکند، در جمعی که پس از سه سال هنوز برای اندیشیدن دور هم مینشینند و در جملهای که امکان فردا را زنده نگه میدارد نیز ساخته میشود. وظیفه ما، بهویژه ما که کارمان خواندن، نوشتن و فهمیدن جامعه است، نه این است که بهجای مردم سخن بگوییم یا از پیش برای تقلاهایشان معنایی قطعی تعیین کنیم؛ وظیفه ما این است که نشانهها را دقیقتر بخوانیم، صداهای متنوع را بشنویم، از رنجها و انسدادها غافل نمانیم و در عین حال، آن امکانهای کوچک و بزرگی را ببینیم که زندگی برای گشودن راههای تازه میآفریند.
ایران فقط آن چیزی نیست که بر سرش آمده است؛ ایران همچنین آن چیزی است که مردمش، در میان آنچه بر سرشان آمده، هنوز میکوشند انجام دهند. این است معنایی که من، در این روزهای دشوار، در مفهوم «تقلای ایران» میجویم.
منبع: خبرآنلاین



