امیرکبیر در حافظه تاریخی ایرانیان چهرهای اصلاحگر و کموبیش قدیسگونه دارد، اما اسناد و روایتهای تاریخی چه تصویری از او به دست میدهند؟ جمشید کیانفر، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران، در گفتوگو با خبرآنلاین از اقدامات و خطاهای امیرکبیر، نقش او در تأسیس دارالفنون و روزنامه «وقایع اتفاقیه» و دلایل ماندگاری تصویر اسطورهای او میگوید.
امیرمهدی نادری: امیرکبیر در تاریخ معاصر ایران بیش از آنکه صرفاً یک صدراعظم قاجاری باشد، به یک تصویر ماندگار تبدیل شده است؛ تصویری که در دورههای مختلف سیاسی و تاریخی تغییر چندانی نکرده و همچنان از او چهرهای اصلاحگر و استثنایی ساخته است. اما وقتی این تصویر را کنار اسناد و روایتهای تاریخی میگذاریم، امیرکبیر دیگر شخصیتی بیخطا و قدیسگونه نیست؛ مدیری مقتدر، تندخو و عملگراست که در ۳۹ ماه صدارت، مجموعهای از اقدامات مهم را آغاز کرد، اما همزمان با مخالفان جدی و محدودیتهای ساختاری نیز روبهرو بود. جمشید کیانفر، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران، در این گفتوگو با خبرآنلاین میکوشد امیر را از قهرمانسازی و داوریهای سادهانگارانه جدا کند:
در آستانه سالگرد آغاز صدارت امیرکبیر هستیم؛ دورهای که شاید اگر نگاه کنیم، سه سال زمان طولانیای نباشد، اما یکی از مهمترین دورههای تاریخ قاجار و تاریخ معاصر ایران است. امروز که به امیرکبیر نگاه میکنیم، علیرغم اینکه سالها از دوره مرگ و صدارت او گذشته، همچنان شخصیتی اسطورهای و فراتاریخی است. حکومتها میآیند و میروند، آدمها عوض میشوند، دیدگاهها نسبت به بسیاری از شخصیتها تغییر پیدا میکند؛
حتی بعد از انقلاب و در دوره پهلوی، دیدگاهها نسبت به شخصیتهای قاجار تغییر کرده است، اما امیرکبیر همچنان امیرکبیر باقی میماند.در باور عمومی، همان تصویر مثبت و حتی قدیسگونه از او همچنان وجود دارد. مثلاً وقتی میخواهند از آقای هاشمی تعریف کنند، به او «امیرکبیر ایران» میگویند؛ درباره آقای ظریف و دیگران هم از همین تعبیر استفاده شده است. با وجود همه این تغییرات و تحولات سیاسی در تاریخ ایران، ریشه این نگاه مثبت به امیرکبیر چیست؟
قبل از اینکه وارد بحث بشویم، اجازه بدهید یکی دو نکته را خدمتتان عرض کنم. به طور کلی، ما سه دسته منبع درباره دوره قاجار داریم:
– دسته اول، منابعی هستند که در زمان خود دوره قاجار نوشته شدهاند. این منابع گاهی اغراقآمیز و گاهی تند هستند، اما اکثر مورخان آن دوره، نسبتاً نظر خوشی نسبت به امیر دارند؛ بهجز یک نفر که نهتنها نظر خوشی نسبت به امیر ندارد، بلکه انتقادهای تندی هم از او مطرح کرده است. نویسنده این اثر، میرزا محمدتقی سپهر، لسانالملک، است و ناصرالدینشاه دستور داده بود بخشهایی از نوشته او، به طور کلی سانسور شود – من آن را تصحیح کردم. متن سانسورشده را پیدا کردم و به اثر اضافه کردم؛ چون به هر حال مردم باید بدانند متن اصلی چه بوده است.
ناصرالدینشاه، علیرغم اینکه حکم قتل امیر را امضا کرد، علاقه خاصی به امیر داشت و به هیچوجه اجازه نمیداد در دربار یا جای دیگری از امیر بد گفته شود. همین مسئله بسیار مهم است.
– دسته دوم، منابعی هستند که در دوره پهلوی نوشته شدهاند. در دوره پهلوی اساساً نظر خوشی نسبت به قاجار وجود ندارد، بهجز پنج شخصیت که میتوان گفت آنها را از دل این دوره بیرون کشیدند و حالتی اسطورهای و قدسی به آنها دادهاند: اولی عباس میرزا است. دومی قائممقام است؛ در حالی که اگر قرار باشد قائممقام بزرگ باشد، میرزا عیسی، پدر او، شخصیت مهمتری است، نه ابوالقاسم قائممقام. ابوالقاسم تا زمانی که پدرش زنده بود، نقش چندانی نداشت و بعد از مرگ پدر جانشین او شد.
مرد بسیار تندخویی بود، نزدیکبین و عصبی بود و حتی وقتی میخواست صدراعظم شود، از محمدشاه تضمین گرفت که خونش ریخته نشود. محمدشاه چنین تضمینی به او داد، اما بعد از یک سال و اندی که صدراعظم بود، وقتی میخواست او را برکنار کند، قائممقام را خفه کردند. سومی میرزا تقیخان امیرکبیر است. انصافاً هم شخصیت بزرگی بود و شخصیتی که به صورت اسطورهای برای ما باقی مانده است. او ۳۹ ماه صدارت کرد و میشود گفت در این ۳۹ ماه، ۳۹ کار مفید انجام داد. کمتر صدراعظمی داریم که در چنین مدت کوتاهی بتواند این تعداد کار مفید و مهم انجام دهد.
چهارمین شخصیت، میرزا حسینخان سپهسالار، مشیرالدوله بود که بعدها لقب سپهسالار گرفت و او هم صدراعظم شد. او تا حدی ادامهدهنده راه امیرکبیر بود، تجددگرا بود و به نوعی زمینه ورود مدرنیته به ایران را فراهم کرد؛ بهویژه بخشی از مدرنیته اروپایی و فناوریهای جدید را وارد ایران کرد. بعد از او هم شخصیتهایی مانند میرزا علیخان امینالدوله با صدارت کوتاه و کارهای محدودی که انجام داد، در دوره پهلوی برجسته شدند. بقیه شخصیتهای دوره قاجار، از نظر روایت رسمی آن دوره، عمدتاً منفور بودند.
از آقامحمدخان قاجار، که بنیانگذار این سلسله است، تا فتحعلیشاه و سپس ناصرالدینشاه، تقریباً نظر مثبتی نسبت به قاجار نمیبینیم. درباره ناصرالدینشاه، در روایت دوره پهلوی، اساساً تصویری از یک پادشاه زنباره و شکارچی ارائه میشود؛ کسی که اهل شکار و سفر و زن بود و چیز دیگری درباره او نمیدیدیم. تا دوره مشروطه هم تقریباً نظر خوشی نسبت به قاجار وجود نداشت. حتی احمدشاه، مظفرالدینشاه و محمدعلیشاه نیز از همین نگاه منفی بینصیب نماندند.
در کتابهای آن دوره کمتر میبینید که به شخصیتهای دیگری از دوره قاجار پرداخته شده باشد یا از اقدامات آنها تعریف و تمجید شده باشد. در حالی که ما شخصیتهای بسیاری داریم. حتی حاج میرزا آقاسی، از نظر روایت پهلوی، آدمی ابله و سادهلوح معرفی شده است. مگر میشود یک آدم ابله و سادهلوح ۱۲ سال صدراعظم باشد و آب از آب تکان نخورد؟ این تصویرسازی باعث میشود شخصیت تاریخی عملاً زدوده شود. در حالی که درباره حاج میرزا آقاسی دو موضوع مهم وجود دارد: یکی عمران و آبادانی و دیگری تجهیز نظامی.
او معتقد بود شاه و فرزند آیندهاش اگر بخواهند روی کار بیایند، به اسلحه و مهمات نیاز دارند. درحقیقت، توپریزی، فشنگسازی و گلولهسازی که در دوره ناصرالدینشاه مورد استفاده قرار گرفت، در دوره صدارت حاج میرزا آقاسی تهیه شده بود و در فتنه بابیه و همچنین محاصره هرات به کار آمد. با این حال، در کتابهای درسی دوره پهلوی چیزهایی درباره او میگفتند که گاهی جنبه تمسخر داشت. مثلاً کمتر میبینید که درباره محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، روزنامهنگار، مترجم و اهل قلم، بحث جدی شده باشد. در حالی که او از مهمترین رجال فرهنگی آن دوره بود.
– دسته سوم، منابعی هستند که در روزگار ما نوشته شدهاند. نگاه به دوره قاجار در این منابع تا حدی متفاوت شده است. پژوهشگران نکات و مسائل برجستهای را در آن دوره پیدا کردهاند و درباره آنها کار کردهاند. نمونهاش کار آقای دکتر زرگرینژاد درباره آقامحمدخان قاجار است که کار بسیار ارزندهای است. خود ایشان میگویند آنچه در جوانی در کتابهای درسی درباره آقامحمدخان خوانده بودند، سبب شد این پژوهش را انجام دهند تا به نوعی از آن شخصیت تاریخی اعاده حیثیت کنند.
امیر قدیس نیست. امیر به هیچوجه بدون خطا نبوده، اما در دوره صدارتش کارهای خوب زیادی انجام داده است.
امیر بزرگ است، اما وقتی میخواهیم امیر را بزرگ جلوه بدهیم، نباید شروع کنیم به ناسزا گفتن به میرزا آقاخان نوری، ناصرالدینشاه، مهدعلیا و دیگران.
به همین دلیل، وقتی نگاه ما به طور کلی عوض میشود، مسائل دیگری هم برجسته میشوند. اسناد و پژوهشهای جدیدی درباره دوره قاجار منتشر شده که بسیار مهم و ارزشمند است. این کارها نشان میدهد که دوره قاجار فقط شکار و فلان و بهمان نبوده است. حتی شخصیت ناصرالدینشاه نیز با آن چیزی که در دوره پهلوی ترسیم و به ما منتقل شده، تفاوت دارد.
من، دستکم درباره نسل خودم، میتوانم بگویم نسلی بودیم که از طریق کتابهای درسی با تاریخ آشنا شدیم. در آن کتابها تقریباً هیچ نکته مثبتی درباره قاجار نمیدیدیم. چهار، پنج نفر را جدا میکردند و به آنها حالت قداست میدادند. این حالت قداست هم خیلی درست نیست.
امیر بزرگ است، اما وقتی میخواهیم امیر را بزرگ جلوه بدهیم، نباید شروع کنیم به ناسزا گفتن به میرزا آقاخان نوری، ناصرالدینشاه، مهدعلیا و دیگران. امیر بزرگ است و برای اینکه بزرگی او را نشان بدهیم، باید به کارنامه خودش توجه کنیم. همین کارنامه است که امیر را نسبت به دیگران ممتاز میکند.
امیر قدیس نیست. امیر به هیچوجه بدون خطا نبوده، اما در دوره صدارتش کارهای خوب زیادی انجام داده است. بنابراین برای اینکه ببینیم امیر چقدر بزرگ است، باید کارنامه او را بررسی کنیم. مقدمه را از این جهت عرض کردم که نشان بدهم در هر دوره، وقتی منابع را بررسی میکنیم، باید با تعمق و تحمل بیشتری به آنها توجه داشته باشیم.
امیر آدم تندرویی بود. در دورهای که صدارت داشت عملاً بر ایران حکومت میکرد و به همین دلیل خیلیها او را دیکتاتور میدانند.
آیا در کارنامه امیرکبیر نقطه ضعفی هم وجود داشته یا همانطور که اشاره میکنید، تصویر قدیسگونه از او باعث شده نقاط ضعف او نادیده گرفته شود؟
امیر آدم تندرویی بود. در دورهای که صدارت داشت عملاً بر ایران حکومت میکرد و به همین دلیل خیلیها او را دیکتاتور میدانند. نه، دیکتاتور نیست؛ اصلاً روش حکومت در آن روزگار این بود. دیکتاتور واژهای امروزی است؛ در آن روزگار دیکتاتور اصلاً معنا و مفهومی برای ملت و مردم ایران نداشت، نه برای پادشاه، نه برای وزرا، نه برای شخصیتهای علمی و فرهنگی، و نه در ساختار آن جامعه. کسی که میخواست حکومت کند و مملکت را اداره کند، باید قدرتی میداشت؛ ولی ما امروز قدرت را یکطرفه دیکتاتوری مینامیم. نه؛ آن روزگار چنین نبود. اما همین آدم تندخو بود؛ امیر مشورت میکرد، ولی در پایان همان کاری را که دلش میخواست انجام میداد.
شما حتی وقتی به پیش از صدارتش نگاه میکنید، به ماجرای ارزروم که در دوره محمدشاه است، امیر برای این معاهده با عثمانی رفته بود؛ میبینیم آنجا شورش میشود و جان امیر و اطرافیانش به خطر میافتد، و امیر مجبور میشود محل اقامتش را به یک دژ تبدیل کند؛ و بعد یکی از پاشاهان که از آنجا عبور میکرد با سپاه میآید و به دادش میرسد. این نشان میدهد که امیر در همه حال آدمی بیپروا بود. اما این تندروی شاید بخشی از خصلت آن روزگار بوده است؛ یعنی اینکه زیر بار حرف کسی نرود، هیچ حرف زوری را نشنود و بخواهد حرف خودش را به کرسی بنشاند.
او این را برنمیتافت، بهویژه آنجا که آدم در سرزمینی غیر از سرزمین خودش مقیم باشد. به همین دلیل است که میبینید در همان آغاز صدارت امیر، یکی از افراد مقیم تهران علیه امیر قد علم میکند و جان امیر باز به خطر میافتد؛ و کسی را که مثلاً میگوییم در قتل امیر نقش داشته، یعنی میرزاآقاخان نوری، که به هیچ وجه نقش نداشته، او میآید و اوضاع را آرام میکند.
اولین کسی که حرمت بست را شکست، امیرکبیر بود
یکی دیگر از کارهایی که امیر نباید انجام میداد، شکستن «بست» بود. ما امروز میگوییم بست خوب نبود و نباید وجود میداشت، اما باید شرایط آن زمان را هم در نظر بگیریم. آن دوره دادگستری به معنای امروزی وجود نداشت؛ بازپرسی و بازجویی و سازوکارهای قضایی امروزی وجود نداشت که اگر کسی متهم میشد، پروندهاش بررسی شود و بعد حکم صادر شود.
افرادی که متهم میشدند، به بست میرفتند. خانوادهها نیز میتوانستند در این مدت برای رضایت گرفتن اقدام کنند. اگر فردی مرتکب قتل شده بود، خانواده او میتوانست با خانواده مقتول سازش کند، خونبها بپردازد و مسئله را حل کند. یا اگر کسی بیجهت متهم شده بود، در مدت بستنشینی تحقیقات انجام میشد و ممکن بود بیگناهی او مشخص شود.
بنابراین بست در آن دوره نوعی حد و حریم داشت. این بحث حتی در انقلاب مشروطه هم همچنان به قوت خود باقی بود. علما به شهرری میرفتند و در حرم شاه عبدالعظیم بست مینشستند. حتی کسی مانند میرزا رضاکرمانی قاتل ناصرالدینشاه هم در حرم شاه عبدالعظیم بست نشسته بود. این سنت تا زمانی که ناصرالدینشاه ترور شد، همچنان قداست و حرمت داشت؛ اما با ترور ناصرالدینشاه این قداست تا حدی شکسته شد.
بنابراین بست حرمت و احترام داشت. فقط مسئله امامزاده یا مسجد نبود. بعدها وقتی حکومت ضعیف شد، میبینیم افراد به سفارت انگلیس پناه میبرند، نیروی بختیاری و نیروهای شمال وارد تهران میشوند، سردار کابینه به سفارت روس پناهنده میشود و حتی هنگام به توپ بستن مجلس، نمایندگان به سفارتخانهها پناه میبرند؛ به سفارت فرانسه، انگلیس و عثمانی. اگر بست همچنان به قوت خود باقی مانده بود و شکسته نشده بود، بسیاری از این پناه بردنها ضرورتی نداشت. افراد میتوانستند در همان مساجد بست بنشینند.
اولین کسی که حرمت بست را شکست، امیرکبیر بود. حتی مشهور است که وقتی میرزا آقاخان نوری به بست نشسته بود، امیر رفت تا او را از بست بیرون بیاورد. امام جمعه تهران از آنجا عبور میکرد و به امیر گفت: «امیر، آن زنجیر آخر را نگه دار برای خودت.» این طنز تلخی است؛ یعنی فکر نکن امروز سر کار هستی، فردا خودت ممکن است به همین بستنشینی نیاز پیدا کنی.
اینها از پیامدهای اقداماتی است که امیر انجام داد. با این حال، در دوره صدارتش کارهای بسیار خوبی هم انجام داد.
قشریون و سنتگرایان با اقدامات امیر مخالفت میکردند
یکی از کارهای خوب امیر، آبلهکوبی بود. آبله، طاعون و وبا از بیماریهایی بودند که در آن دوره همهگیر میشدند. امیر برای حفظ جان کودکان دستور داد همه را واکسینه کنند و حتی برای این کار جریمه در نظر گرفت.
در یک مورد، پدری فرزندش را برای آبلهکوبی نبرده بود. میخواستند او را جریمه کنند. پدر گفت چیزی ندارم؛ امیر گفت جریمهاش کنید، اما مبلغ جریمه با من. این نشان میدهد امیر برای اجرای این کار تا چه اندازه جدی بود.
با این حال، قشریون و سنتگرایان با اقدامات امیر مخالفت میکردند. بعدها که مشخص شد بسیاری از این مخالفتها نابجا بوده است، تصویر دیگری از امیر شکل گرفت.
ناصرالدینشاه سالی سه بار به مدرسه دارالفنون سر میزد؛ در زمان امتحانات ثلث اول، ثلث دوم و ثلث سوم، و گاهی نیز سرزده به مدرسه میرفت.
یکی دیگر از کارهای بسیار مهم امیر، تأسیس دارالفنون است. خیلیها نامها و لقبهای مختلفی برای آن به کار بردهاند، اما به نظر من «کاخ دانش» تعبیر مناسبی است.
چرا میگویم کاخ دانش؟ چون «کاخ» در فرهنگ ایرانی عالیترین بنا و مکان را تداعی میکند. شما نگاه کنید؛ وقتی دادگستری تهران افتتاح شد، مردم گفتند کاخ دادگستری، اما نمیگویند کاخ وزارت آموزش و پرورش یا کاخ وزارت خارجه یا کاخ وزارت راه. آنجا چون بنا و جایگاهش اهمیت ویژهای داشت، به آن کاخ دادگستری گفتند. بنابراین من به حق دارالفنون را «کاخ دانش» مینامم؛ عالیترین مکان در روزگار خودش.
البته امیر بنا را ساخت و معلم استخدام کرد، اما برنامهای از امیر در دست نداریم که دقیقاً بدانیم قرار بود دارالفنون چه ساختاری داشته باشد. وقتی معلمانی را که امیر استخدام کرد بررسی میکنیم، حتی بعد از عزل او، میرزا آقاخان نوری پیشنهاد میدهد که به شاه اجازه بدهند معلمان را برگردانند، اما ناصرالدینشاه مخالفت میکند.
بنا هنوز تمام نشده بود که دستور افتتاح دارالفنون صادر شد. حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ دانشآموز برای آن در نظر گرفته شدند. ناصرالدینشاه سالی سه بار به مدرسه سر میزد؛ در زمان امتحانات ثلث اول، ثلث دوم و ثلث سوم، و گاهی نیز سرزده به مدرسه میرفت.
بعد از امتحانات، به نفر اول تا سوم نشان میدادند؛ نشان طلا به نفر اول، نشان نقره به نفر دوم و نشان برنز یا نشان مربوط به نفر سوم. این مسئله نشان میدهد که تا چه اندازه دارالفنون مورد توجه قرار گرفته بود.
برای تنظیم برنامه درسی نیز از معلمان خواستند بگویند چه تخصصی دارند و چه درسی میتوانند تدریس کنند. در کتابخانه ملی، نمونههایی از این اسناد وجود دارد. یک نفر هم توپخانه درس میدهد و هم تاریخ.
در آغاز افتتاح دارالفنون، قرآن، شریعت، فارسی و نقاشی ازجمله دروس بود، اما تاریخ در فهرست دروس قرار نداشت. دارالفنون در سال ۱۲۶۷ قمری افتتاح شد و تا سال ۱۳۰۰ قمری نشانهای از تدریس تاریخ در آن نداریم. در سال ۱۳۰۰ قمری برای نخستینبار فلومر طرح درس تاریخ ایران و جهان را ارائه میکند.
حتی در فهرست معلمانی که نامشان در روزنامه «وقایع اتفاقیه» منتشر شده و دروسی که باید تدریس میکردند، نشانی از درس تاریخ وجود ندارد. بنابراین دارالفنون در آغاز بیشتر یک مرکز آموزش علوم و فنون جدید بود.
من معتقدم دارالفنون اساساً یک مدرسه نظامی بود، نه یک مدرسه معمولی. شما در هیچ مقطع دیگری، از دبستان و دبیرستان گرفته تا دیگر مدارس، نمیبینید که درس توپخانه، تیراندازی، مشق نظام و مسائل مربوط به سلاح و مهمات تدریس شود. اینها از دروس دارالفنون بود.
گاهی گفته میشود دارالفنون هنرستان بوده است. اگر بخواهیم ارزیابی کنیم، باید به مواد درسی آن توجه کنیم و براساس همین مواد بگوییم این مدرسه چه نوع مدرسهای بوده است. حتی پزشکی که در آنجا تدریس میشد، تا حد زیادی برای نظام و نظامیگری بود. جغرافیا هم تدریس میشد، اما باز کاربرد نظامی داشت.
شاید یکی از دلایلش این باشد که پس از شکست ایران در دو جنگ با روسیه، عباس میرزا چند نفر را برای آشنایی با آموزش نوین به خارج فرستاد. در دوره محمدشاه نیز چند نفر دیگر رفتند. امیر گفت به جای اینکه پنج یا ۱۰ یا ۲۰ نفر را به خارج بفرستیم، بهتر است زمینه را فراهم کنیم که ۲۰۰ یا ۳۰۰ نفر در داخل کشور تحصیل کنند.
همین افراد بعدها بخش مهمی از رجال دورههای بعد شدند. حتی رجال دوره ناصری نیز بخشی از فارغالتحصیلان دارالفنون بودند. شاگردان نخستین دارالفنون وارد عرصه کار شدند. اعتمادالسلطنه و بسیاری دیگر با این مدرسه ارتباط داشتند و معلمان مدارس بعدی نیز از فارغالتحصیلان دارالفنون بودند.
در دوره مظفری هم مدارس دیگری مانند مدرسه فلاحت و مدرسه علوم سیاسی تأسیس شد و در آنها نیز بسیاری از فارغالتحصیلان دارالفنون تدریس میکردند. چهرههایی مانند محمدعلی فروغی، علیاصغر حکمت و علیاکبر داور شاگردان دارالفنون بودند و بعدها در مصدر کار قرار گرفتند.
این رجال بعداً نقشهای مهمی ایفا کردند. بنابراین قدمی که امیر برداشت و بنای «کاخ دانش» را گذاشت، بازده بسیار مثبتی برای ایران داشت؛ چون یک نیروی متخصص و کاردان تربیت کرد.
بعدها اعتضادالسلطنه با شاه صحبت کرد و حدود ۴۵۰ نفر از فارغالتحصیلان دارالفنون را برای تحصیلات تکمیلی به فرانسه فرستاد. دارالفنون آنقدر اعتبار پیدا کرده بود که فارغالتحصیلان آن میتوانستند برای ادامه تحصیل به اروپا بروند و پس از بازگشت، در ایران مصدر کار شوند.
بنابراین اهمیت کار امیرکبیر فقط به همان دوره محدود نماند.
دانشگاه تهران نتیجه فکر محمدعلی فروغی و علیاصغر حکمت بود
نهایتاً اینکه یک قزاق بتواند یک قزاقخانه قوی درست کند، قابل تصور است، اما اینکه فکر تأسیس دانشگاه تهران از ذهن او آمده باشد، نه.
وقتی به تاریخ معاصر ایران نگاه میکنیم، رضاشاه را به عنوان بنیانگذار بروکراسی مدرن ایران میدانند؛ اما با توجه به صحبتهایی که الان کردید، میشود امیرکبیر را عملاً پدر بروکراسی مدرن ایران دانست؛ با توجه به رجال بروکراتی که بعدها از مدرسه او بیرون آمدند؟
اگر دنبال یک شخصیت بگردیم که همه چیز را به او نسبت بدهیم، این کار علمی نیست. دوره رضاشاه دانشگاه تهران تأسیس و افتتاح شد و یکی دو دانشگاه دیگر هم شکل گرفت، اما مسئله این است که رضاشاه یک قزاق بود. نهایتاً اینکه یک قزاق بتواند یک قزاقخانه قوی درست کند، قابل تصور است، اما اینکه فکر تأسیس دانشگاه تهران از ذهن او آمده باشد، نه.
دانشگاه تهران نتیجه فکر محمدعلی فروغی و علیاصغر حکمت بود. ما این بخشها را ندیدهایم و همه کارهایی را که در آن دوره انجام شد، به یک فرد نسبت دادهایم.
من مخالفتی با رضاشاه ندارم. رضاشاه یکسری کارهای خوب هم انجام داده است. یکی از کارهای خوبش این بود که با نخبگان جامعه مخالفت نظری نداشت و به آنها بها میداد.
جامعه زمانی خوب کار میکند که نخبگان آن بتوانند کار کنند. شما اگر به رهبر یا عالیترین مقام یک کشور نگاه کنید و ببینید به نخبگان جامعه اهمیت نمیدهد، کشور درجا میزند.
رضاشاه به این نخبگان اهمیت داد و از این بابت کار مثبتی انجام داد. اگر میدان به داور داده نمیشد، دادگستری تأسیس نمیشد. اگر به حکمت و فروغی و امثال آنها میدان داده نمیشد و با نظرشان مخالفت میشد، دانشگاه تهران ساخته نمیشد.
با فکر و اندیشه آن دسته از فارغالتحصیلان دارالفنون بود که مملکت دچار تحول شد. آن شخص آنقدر فهمیده بود که نباید با نخبگان جامعه دربیفتد و باید به آنها بها بدهد تا بتوانند کار کنند.
به همین دلیل، تحولات بزرگی در دوره سلطنت رضاشاه اتفاق افتاد، اما همه آنها را نباید به شخص رضاشاه نسبت داد. بسیاری از آنها حاصل کار رجال آن دوره بود.
مثلاً اگر تثبیت سلطنت رضاشاه را بررسی کنید، میبینید سومین نخستوزیر او شخصی به نام مخبرالسلطنه هدایت بود که هفت سال نخستوزیر بود. دو نخستوزیر اول مجموعاً حدود یک سال و نیم در این مقام بودند، اما هدایت هفت سال نخستوزیر ماند و در این مدت سلطنت پهلوی را تثبیت کرد. خیلیها میگویند او آدم مطیعی بود، سر به زیر و بلهقربانگو بود. نه؛ او در مقابل رضاشاه و برخی رجال دیگر ایستاد و با «حق با شماست» گفتن، کارش را پیش برد. هم سلطنت پهلوی را تثبیت کرد و هم کارهای مفید زیادی انجام داد.
مخبرالسلطنه هدایت پیش از نخستوزیری وزیر و حاکم بود؛ هم در تبریز و هم در جاهای دیگر کارنامه درخشانی داشت. وقتی چنین فردی نخستوزیر میشود، اصول کار در یک جامعه عقبمانده را میداند؛ میداند باید به مافوق احترام بگذارد و در عین حال کارش را انجام دهد.
دیگران هم همین کار را کردند. فروغی نیز وقتی خانهنشین شد، رضاشاه هنگام برکناری از سلطنت، او را از خانه بیرون آورد و فرزندش را به او سپرد تا در دوره محمدرضاشاه روند سلطنت پهلوی تثبیت شود. بنابراین اهمیت دادن به رجال بسیار مهم است.
ناصرالدینشاه هم اتفاقاً یکی از پادشاهانی بود که به رجال بها میداد، هرچند این کار محدود بود. او میخواست تحول ایجاد کند، اما سنتگرایان جلوی او را میگرفتند. در نخستین سفری که به اروپا رفت و به انزلی رسید، عدهای از سنتگرایان برای او نامه فرستادند و حتی گفتند اگر سلطنت را دوست دارید، صدراعظم را کنار بگذارید؛ چون مخالف سفر سیاسی ناصرالدینشاه به اروپا بودند.
ناصرالدینشاه میرزا حسینخان سپهسالار را کنار گذاشت و او را به عنوان حاکم خراسان فرستاد. به این ترتیب، به قول معروف با «قهوه قجری» طومارش پیچیده شد. در حالی که میرزا حسینخان سپهسالار این سفر را عمداً برنامهریزی کرده بود تا شاه با جامعه اروپایی، حکومتهای اروپایی و فناوریهای اروپایی آشنا شود و بتواند بخشی از آن را به ایران بیاورد.
اما سنتگرایان با هر اقدامی مخالفت میکردند؛ همانطور که با آبلهکوبی امیرکبیر مخالف بودند و با دارالفنونی که امیر ساخته بود مخالفت میکردند.
«وقایع اتفاقیه» در مجموع ۴۷۲ شماره منتشر شد یعنی پس از قتل امیر ۴۲۰ شماره دیگر نیز انتشار آن ادامه یافت. ناصرالدینشاه گفت این روزنامه باید ادامه پیدا کند
یکی از اقدامات خوب امیرکبیر، راهاندازی یک روزنامه پایدار بود؛ «وقایع اتفاقیه». قبل از آن نیز روزنامهای داشتیم که میرزا صالح شیرازی در زمانی که وزیر تهران و نایبحاکم تهران بود، راه انداخته بود به نام «کاغذ اخبار». اما نمیدانیم عمر آن روزنامه چقدر بوده و چه مقدار منتشر شده است. فقط خبر و اطلاعی درباره آن داریم.
امیرکبیر «وقایع اتفاقیه» را راه انداخت. جالب است که در شماره ۵۰ خبر بیماری امیر در روزنامه درج شد و در شماره ۵۲ خبر درگذشت او منتشر شد.
«وقایع اتفاقیه» در مجموع ۴۷۲ شماره منتشر شد یعنی پس از قتل امیر ۴۲۰ شماره دیگر نیز انتشار آن ادامه یافت. ناصرالدینشاه گفت این روزنامه باید ادامه پیدا کند. این نشان میدهد که امیر در همان ۳۹ ماه صدارت چنان تأثیری بر ذهن پادشاه جوان گذاشته بود که او ادامه کار روزنامه را خواستار شد.
روزنامه ادامه پیدا کرد و بعدها به روزنامه دولتی «دولت علیه ایران» تبدیل شد و سپس «روزنامه ایران» شد و تا دوره مشروطه ادامه پیدا کرد.
از دوره ناصری تا انقلاب ۵۷ دلار فقط ۱۴ برابر شد
ما تاریخ اقتصادی نداریم، اما اگر محتوای این روزنامهها را نگاه کنیم، میتوانیم براساس آنها تاریخ اقتصادی دوره قاجار را، دستکم از دوره ناصرالدینشاه، بنویسیم. چرا؟ چون در سال، دو نوبت، ریز اقلامی که بها و ارزش دارند در این روزنامهها درج میشود؛ چه در روزنامه ایران، چه در روزنامه دولت علیه ایران و چه در روزنامه وقایع اتفاقیه. یک بار چند روز مانده به شروع ماه رمضان ریز قیمت اقلامی مانند گوشت، نان، گندم، برنج، روغن، میوه و ماهی را اعلام میشد؛ و یک بار هم شب نوروز.
شما براساس آن میتوانید بگویید قیمتها چقدر بوده است. مثلاً اعتمادالسلطنه در جایی، در همان روزنامه ایران، میگوید دلار ۵ قران است؛ یعنی قیمت دلار در بازار ایران ۵ قران بود، و شما با یک تومان دو دلار میتوانستید بخرید. امروز وقتی بررسی میکنید، تا سال ۱۳۵۷ دلار ۱۴ برابر شده بود؛ یعنی از ۵ قران رسیده بود به ۷ تومان، به ۷۰ ریال (قران برابر ریال است). الان دلار چند است؟ و چرا؟ برای اینکه آن الیت (نخبگان) جامعه کارهای نیستند.
فکر و تدبیر امیر باعث شد یک نوجوان ۱۷ ساله بتواند از تبریز حرکت کند و به تهران بیاید و بر تخت سلطنت بنشیند.
امیر یک ثبات اجتماعی ایجاد کرد. نکته جالب این است که وقتی ناصرالدینشاه میخواست از تبریز حرکت کند و به تهران بیاید، هزینه راه را نداشت. امیر به اعتبار خودش از تجار آذربایجانی پول قرض کرد و ناصرالدینشاه ولیعهد را راهی تهران کرد.
در مسیر، حاکمان و دیگران هدایایی میدادند و امیر توانست با همین هدایا بدهی تجار تبریز را بپردازد. وقتی به تهران رسید، دیناری بدهکار نبود. فکر و تدبیر امیر باعث شد یک نوجوان ۱۷ ساله بتواند از تبریز حرکت کند و به تهران بیاید و بر تخت سلطنت بنشیند. خود آن جوان به تنهایی چنین امکانی نداشت.
امیر همچنین گفت به جای اینکه چهار یا پنج یا ۱۰ دانشجو را برای تحصیل به خارج بفرستیم، زمینه تحصیل را همینجا فراهم کنیم. به همین دلیل ترجمه را گسترش داد و هیأت مترجمان را تشکیل داد. این هیأت را بعدها ناصرالدینشاه به دارالترجمه ناصری تبدیل میکند.
ماجرای قاآنی شاعر نیز جالب است. وقتی قاآنی شاعر برای تهنیت نزد امیر میرود، شعری میگوید و از حاجمیرزاآقاسی انتقاد میکند و از امیر تعریف و ستایش میکند. امیر عصبانی میشود، میگوید: «این چاپلوسیها چیست؟ بگذارید کنار؛ لابد فردا من برکنار شدم، همین را برای نفر بعدی خواهی گفت.» و دستور میدهد جیرهاش را قطع کنند. بعد میگویند بابا این آدم در مضیقه است، چیزی ندارد. میگوید چه کار بلد است؟ میگویند زبان فرانسه بلد است. میگوید خیلی خب، این رساله فلاحت را بدهید ایشان ترجمه کند؛ و آن رساله کشاورزی را قاآنی ترجمه میکند و پول میگیرد.
میگوید بابت کار به مردم پول بدهید، نه بابت چاپلوسی و تملق و غیره. یک عده خوششان نمیآمد؛ بهظاهر میخواستند از قاآنی حمایت کنند، ولی درواقع داشتند زیرآب امیر را میزنند، چون میدانستند دیر یا زود… در قبال کار باید جیره و مواجب گرفت، نه با تملق و چاپلوسی. امیر یعنی چه شخصیتی!
امیر دستور تشکیل هیأت تألیف را هم میدهد که هنوز به کار ننشسته بود؛ ظاهراً قرار بود «نامه دانش» شروع شود، اما ناصرالدینشاه میآید روزنامه، هیأت مترجمان و دارالتألیف را درهم ادغام میکند و وزارتخانهای درست میکند به نام وزارت انطباعات، و افرادی را در این وزارتخانه جمع میکند، کسانی که زبان میدانند؛ ۴۰، ۵۰ نفر بیشتر نیستند، ولی کار ترجمه را آغاز میکنند. اعتمادالسلطنه در کتاب «مرآتالبلدان» میگوید که بالغ بر ۱۱۰۰ عنوان کتاب در دارالترجمه ناصری ترجمه شده است.
تا پایان دوره ناصری بیش از ۲۵۰۰ جلد کتاب ترجمه شده است، که البته بخشی از اینها از زمان عباسمیرزا شروع شده و رسائل نظامی هستند: از جمع و آییننامههای نظامی تا رساله تفنگ و فشنگ و توپ. بعضیشان هم تألیف است.
یکی از کسانی که در دوره عباسمیرزا به انگلیس میرود، تحصیل میکند و به ایران برمیگردد، میرزارضا مهندسباشی است. او سد ناصری را میسازد؛ او کسی است که طراح نقشه ساختمان دارالفنون است و «تاریخ ناپلئون» را ترجمه میکند و کتابهای دیگری هم مینویسد. همه این کارها انجام میشود، و امیر به اینها بها میدهد؛ یعنی میشناسد که میرزارضا مهندسباشی کیست و او را میآورد و میگوید طراحی و نقشه ساخت دارالفنون را بدهد.
امیر با همان فشنگ و گلوله و توپی که حاجمیرزاآقاسی ساخته بود، فتنه سالار را سرکوب میکند.
امیر سرای امیر را درست میکند؛برای اینکه به بازار رونق بدهد، بازارچهای در بازار تهران میسازد که هنوز هم به نام «سرای امیر» پابرجاست. امیر فقط این نبود؛ از نظر امنیت هم خیلی کار کرد. فتنه سالار را در خراسان خواباند. سالار پسر اللهیارخان آصفالدوله است و از خاندان قاجار هم هست؛ در زمان محمدشاه فرار میکند و به طرف ترکمنها میرود، به طرف ماوراءالنهر؛ وقتی محمدشاه میمیرد میآید خراسان را قبضه میکند و دم از سلطنت میزند. امیر با همان فشنگ و گلوله و توپی که حاجمیرزاآقاسی از نظر تاریخ ساخته بود، فتنه سالار را سرکوب میکند.
درباره بابیه هم مسئلهای شده بود… خب مقابله با اینها همه گلوله میخواست، تفنگ میخواست، فشنگ میخواست؛ آقاسی ساخته بود، حاضر و آماده؛ امیر از اینها استفاده کرد.
خیلیها میگویند که امیر ضد دین بود. نه؛ اصلاً بابیه برای امیر دین نبود؛ اگر دین بود، مثل یهودیت و مسیحیت با آنها رفتار میکرد. او آنها را فتنه میدانست، و آنها داشتند فتنه هم به پا میکردند؛ کما اینکه اولین ترور ناصرالدینشاه توسط بابیه صورت میگیرد در نیاوران. ناصرالدینشاه دو بار ترور میشود: یک بار در جوانیاش، و بار دوم در حرم حضرت عبدالعظیم که کرمانی ترور میکند؛ و همین باعث میشود که سران اینها را میگیرند و بعد اعدام میکنند. امیر این فتنه بزرگ را سرکوب کرد، چون در آن زمان فتنهای شده بود؛ قلعه طبرسی در مازندران؛
یک قلعه عجیبوغریب شده بود و به قول معروف چند ماه هم در برابر ارتش ایران مقاومت کرد، تا بعد بالاخره توانستند سرکوبش کنند و از بین رفت. خب، این کار را امیر انجام داده است؛ اما امیر آدم تندرویی بود، به کسی باج نمیداد، بیجهت به کسی بها نمیداد.
امیرکبیر ناصرالدینشاه را کتابخوان کرد
ناصرالدینشاه جزو معدود پادشاهان ایران است که کتابخوان بود. این ۱۱۰۰ عنوان کتابی که اعتمادالسلطنه میگوید، ناصرالدینشاه همه را خوانده و اظهارنظر کرده است. در آغاز نسخه یا میگوید «تماماً ملاحظه شد» و امضا میکند، یا میگوید «خوب ترجمه شده»، یا حتی یک مورد را من به چشم خودم دیدم، در یکی از نسخههای خطی کتابخانه ملی که میگوید: «محمدحسنخان، دیگر به این مردکِ چرسی بنگی ندهید ترجمه کند؛ بسیار مزخرف ترجمه کرده.» چه کسی ناصرالدینشاه را کتابخوان کرد؟ در آن ۳۹ ماه، امیرکبیر ناصرالدینشاه را کتابخوان کرد و با کتاب آشنا کرد. گفت تاریخ ناپلئون را بخوان.
از میرزارضا مهندسباشی تاریخ ناپلئون را که ترجمه کرده بود میگیرد و میدهد که ناصرالدینشاه بخواند تا با شرححال پادشاهان جاهای دیگر هم آشنا شود، و ناصرالدینشاه را کتابخوان بار میآورد. شاید ما در کارنامه تاریخیمان کتابخانهای با فرهنگ مثل کتابخانه ناصرالدینشاه نداشته باشیم؛ این خیلی مهم است.
من معتقدم تاریخ ایران مثل یک صفحه پازل است. شما بخشی از قطعات را دارید و بخشی را ندارید. باید قطعاتی را که وجود دارند کنار هم بگذارید تا تصویر کاملتر شود. آن موقع متوجه میشوید که تاریخ قاجار آن چیزی نیست که در دوره دبیرستان و دبستان به ما تدریس شده بود.
من الان از محتوای کتابهای درسی اطلاع دقیقی ندارم و نمیدانم امروز وضعیت چگونه است، اما براساس صحبتهای آقای دکتر زرگرینژاد میتوان گفت که بخشی از سیاست دوره پهلوی همچنان در کتابهای درسی اعمال میشده است.
یک زمانی بحثی درباره یکی از کتابهای تاریخ دوره دبیرستان مطرح بود؛ فکر میکنم سال سوم دبیرستان بود. در کتاب تاریخ معاصر، بحثی مطرح شده بود که چرا عکس مصدق اول آمده و عکس کاشانی بعد؛ یا چرا عکس کاشانی بالای صفحه و عکس مصدق پایین صفحه قرار گرفته است. اینها نشان میدهد سیاست چگونه وارد کتاب تاریخ میشود. آن کتاب دیگر صرفاً کتاب تاریخ نیست. با چنین کتابی،کسی تاریخ نمیآموزد؛ بلکه تصویری سیاسی از گذشته دریافت میکند.
امروزه کارهای پژوهشی ارزشمندی انجام شده است. حتی در دوره پهلوی نیز دو، سه یا چهار کار خوب درباره امیرکبیر نوشته شده بود، اما متأسفانه از امیر یک قدیس ساختهاند. امیر قدیس نیست. او یک شخصیت زمینی، محترم و بسیار مهم است که کارهای بسیار خوبی انجام داده است. در عین حال، آدم تندرویی هم بوده و اندیشههایی داشته که هنوز باید درباره آنها تحقیق کرد.
امیر درباره «کنستیتوسیون» صحبت میکند؛ مفهومی که میتواند زمینهساز بحث درباره دموکراسی باشد، اما نمیدانیم دقیقاً تصور او از دموکراسی چه بوده است؛ چون فرصت نکرد آن را مانند «وقایع اتفاقیه»، دارالفنون و دارالترجمه برای ما به یادگار بگذارد.
رابطه امیرکبیر و ناصرالدینشاه؛ تحکم یا راهنمایی؟
یکی از نکاتی که اشاره کردید رابطه امیرکبیر با ناصرالدینشاه است. به نظر میرسد امیر واقعاً او را تربیت میکند؛ مثل یک پدر، وقتی نامههایی را که میان ناصرالدینشاه و امیرکبیر رد و بدل شده بررسی میکنیم، در لحن نامههای امیرکبیر نوعی حالت تحکم نسبت به شاه میبینیم. آیا این لحن دستوری و تحکمآمیز، از جایی به بعد بر ذهنیت ناصرالدینشاه تأثیر گذاشت و این لحن بهتدریج در ذهن شاه نوعی تحقیر تلقی نشد؟
مطلقاً.ما به شیوه مکاتبات قدما دسترسی نداریم یا وارد نیستیم، زیاد نخواندهایم. سن و سال هم حتی در مکاتبات تأثیر دارد. وقتی عباسمیرزا به محمدمیرزا نامه مینویسد، یکجور مینویسد؛ وقتی محمدمیرزا به عباسمیرزا نامه مینویسد، جور دیگری مینویسد؛ یعنی نه فقط پدر و پسرند، دیگر رودربایستی هم با هم ندارند، هر دو شیفته هماند و هیچ نوع مخالفتی هم با هم ندارند، ولی حرمت سن و سال سر جایش است. ناصرالدینشاه میپذیرد که امیر از نظر سن و سال بزرگتر است و بسیار قدردان امیر است؛ امیر به آن صورت تحکم نمیکند.
آنچه شما میگویید که امیر تحکم میکند، من میخواهم بگویم پیشنهاد میدهد؛ میگوید این کار را بکنید بهتر است؛ نمیگوید این کار را حتماً شما باید انجام بدهید؛ چنین چیزی نیست. امیر در مکاتباتش یک راه و روش را به او نشان میدهد؛ یعنی حالت تحکم به آن معنا معنی ندارد؛ و ناصرالدینشاه میپذیرد که امیر بزرگتر است و دارد راه را به او یاد میدهد و پیشنهاد به او میدهد. آن مکاتبات جنبه پیشنهادی دارد. ما امروز نشستهایم اینجا و یکطرفه داریم قضاوت میکنیم.
مثل نامهای بود که در این دنیای فیسبوک میگشت که امیر به ناصرالدینشاه نوشته که با خاله و عمه و پسرخاله نمیشود مملکت را اداره کرد؛ آن نامه جعلی بود؛ چنین نامهای را امیر به ناصرالدینشاه ننوشته است. امیر به تعارف برگزار نمیکرد و میخواست امور مملکت را خیلی سریع به فرجام برساند. شاید اگر امیر یک مقدار ملایمت داشت، نمیدانم چه میشد. خب، این ملایمت در برخورد با تمام اطرافیان بود. خیلیها قبل از اینکه ناصرالدینشاه به تهران برسد، خواب صدارت میدیدند و جامه صدارت برای خودشان دوخته بودند؛ اما وقتی امیر آمد، آن جامهها به درد نخورد و آن خوابها باطل شد.
خب، درصدد بودند که یکجوری آن خوابها را جامه عمل بپوشانند و ضد امیر شدند.در تهران کم آدم نبود که علیهاش امیر اقدام کند. مادر شاه هم یکی از اینها بود، که البته دلایل جداگانهای دارد و او را باید جدا بررسی کرد.
برخلاف اینهمه تهمت و افترایی که به مهدعلیا میزنند، پایبند به اصول اخلاقی و پایبند به مذهب است.
در رابطه با همین موضوع، امیرکبیر و مهدعلیا، باید گفت مهدعلیا یکی از شخصیتهای محوری در مرور داستان امیرکبیر است؛ هر طور داستان را مرور کنیم، درنهایت به مهدعلیا میرسیم. دو سؤال همزمان میپرسم چون به هم مرتبط هستند: اول اینکه مهدعلیا به عنوان مادر شاه جایگاه اجتماعی و نفوذی داشتT در بازه زمانی که ناصرالدینشاه میخواست از تبریز به تهران بیاید، عملاً اداره مملکت با مهدعلیا بود. بعد، وقتی ناصرالدینشاه به تهران میرسد، به نظر میرسد قدرت کمکم از دست مهدعلیا خارج میشود و نفوذ امیرکبیر بر ناصرالدینشاه بیشتر میشود.
آیا ریشه اختلاف مهدعلیا و امیرکبیر را میتوان نوعی جنگ بر سر نفوذ بر ناصرالدینشاه دانست؟ یا اگر اینطور نیست، ریشه اصلی اختلاف آنها چه بود؟ سؤال دوم این است که امروز وقتی داستان امیرکبیر و مهدعلیا را مرور میکنیم، عمدتاً مهدعلیا شخصیت منفی داستان است؛ تصویری بسیار تیره و تاریک از او ترسیم میشود و او را شخصیتی پر از اشتباه میدانند. در مقابل، امیرکبیر آدم خوب داستان است. آیا واقعیت تاریخ اینگونه بوده؟
مهدعلیا شخصیت عجیبی دارد. حتی اگر به وصیتنامه مهدعلیا که چاپ شده نگاه کنید – روانشاد دکتر عبدالحسین نوایی، با یک مقدمه مفصل ۲۰۰ صفحهای این وصیتنامه را به چاپ رسانده است – میبینید که این آدم از نظر شرعی چقدر مقید است؛ برخلاف اینهمه تهمت و افترایی که به او میزنند، پایبند به اصول اخلاقی و پایبند به مذهب است. شما چنین وصیتنامهای را در تاریخ سراغ ندارید که حتی یکی از مجتهدین تراز اول هم چنین وصیتنامهای ارائه داده باشد؛ حتی ریزترین چیزها، تا بشقاب لبپریده، را برشمرده و گفته که چه کار شود. یک مسجدی هست حدفاصل میدان ارگ تا کاخ گلستان، که هنوز هم هست؛
آن مسجد را مهدعلیا ساخته بود. در آنجا طلبه هم بود و هزینه آن مسجد از موقوفات خودش پرداخت میشد؛ چه در زمانی که زنده بود هزینه را میپرداخت، چه زمانی که فوت کرد، طبق وصیتنامه باید از ماترک مهدعلیا پرداخت میشد.
مهدعلیا عاشق پسرش بود، مثل خیلی از مادرهای دیگر که غیر از پسرشان چیز دیگری نمیبینند؛ ضمن اینکه شاید یک مقدار حق هم داشت. مهدعلیا در تهران بود، شوهرش یک زن دیگر گرفته بود و بچه او عزیزدردانه بود، و درحقیقت محمدشاه اسم پدرش را روی این بچه گذاشته بود، عباسمیرزا؛ و برای دربار هم عباسمیرزا مهم بود. خب، خیلیها هستند که میگویند آقای عباسمیرزا میخواهد پادشاه بشود؛
اما مهدعلیا به محض اینکه محمدشاه میمیرد، در حوالی تجریش بوده، سریع خودش را به کاخ گلستان میرساند و قدرت را در دست میگیرد و یک جوان از شاهزادگان دوره قاجار، که پسر فتحعلیشاه هم هست، به عنوان دستیار انتخاب میکند. این جوان ۱۹ سال دارد و بعدها در دوره ناصرالدینشاه بهعنوان وزیر علوم او را میشناسیم: علیقلیمیرزا اعتضادالسلطنه. این جوان، جوانی فهیم و بسیار کاردان بود و برخلاف سنش بسیار بر امور مملکتی مسلط بود، و درحقیقت تهران را قبضه میکند تا زمانی که پسرش بیاید.
خیلی از رجال خانهنشین میشوند؛ حتی حاجمیرزاآقاسی که صدراعظم بود فرار میکند، به یافتآباد، و از آنجا به طرف بغداد میرود و از ایران خارج میشود. چرا؟ چون همه تصور میکردند، که این عباسمیرزا، پسر محمدشاه، میخواهد پادشاه بشود؛ ولی چنین چیزی نبود، و او برای اینکه هیچ چیزی پیش نیاید، راحت از صدارت کنار میگیرد، استعفا میدهد و میرود و از ایران خارج میشود، و راه را برای مهدعلیا باز میگذارد؛
چون اگر صدراعظم میماند، باید دفاع میکرد و کارهای دیگری هم انجام میداد، در این مدت چهلوچند روزی، ۴۲، ۴۳ روزی که تمام شد تا ناصرالدینمیرزا به تهران بیاید و ناصرالدینشاه بشود، امور تهران را مهدعلیا با این جوان اداره میکند و آب از آب تکان نمیخورد، و با اقتدار هم این کار را انجام میدهد.
مهدعلیا حس میکند که پسرش هیچکاره است
اما وقتی امیر به تهران میرسد، عملاً مهدعلیا از آن قدرت کنار میرود؛ ظاهراً به نفع پسرش کنار میرود، اما میبیند آن اقتداری که او داشت، عملاً امیر پیدا کرده و ناصرالدینشاه کارهای نیست؛ چون واقعاً جوان بود و به امور وارد نبود. امیر آدم کارکشتهای بود؛ دیپلماسی میدانست، اداره کردن امور را میدانست؛ ناصرالدینشاه نمیدانست. بنابراین مهدعلیا حس میکند که پسرش هیچکاره است. این حسی است که با امیر شروع میکند به ناسازگاری. حتی ناصرالدینشاه میآید پادرمیانی میکند؛
خواهرش را به عنوان همسر به امیرکبیر میدهد که بین مادر و صدراعظم آشتی برقرار شود، اما باز برقرار نمیشود. چرا؟ چون مهدعلیا نگران است که مبادا قدرت امیر روزافزون شود و پسرش هیچکاره شود. خب، خیلیها هم که مخالف امیر بودند به این مسئله دامن میزنند، دسیسهچینی میکنند و مهدعلیا را تحریک میکنند. مهدعلیا هم در مقام حفظ موقعیت فرزند است، نه حفظ قدرت خودش، برخلاف آنچه میگویند؛ اصلاً در فکر اقتدار خودش نبود. آن ۴۰ روز ثابت کرده بود که چگونه میتواند اقتدار داشته باشد؛ نیازی هم نبود، و او آن کار را به خاطر پسرش کرده بود.
برای پسر آمده جلو، و حالا میبیند پسر خیلی کارهای نیست؛ پسر به جای اینکه در ریز امور مملکتی باشد، کتاب میخواند، و این خیلی با روحیه مهدعلیا سازگار نیست. بنابراین به فکر این میافتد که به نوعی باید امیر را از کار برکنار کند، و در این کار هم موفق میشود.
میرزاآقاخان نوری و دیگر رجال هم در برکناری او نقش داشتند؛ آنهایی که همه آزرده بودند از تندروی امیر، که جیره و مواجب مجانی به کسی نمیداد و فقط جیره در قبال انجام کار میداد. اینها همه دور هم را گرفتند و امیر را عزل کردند. اما امیر دامادش هم بود دیگر؛ شوهر خواهر پادشاه هم بود. بالاخره برای اینکه موردی پیش نیاید، باید امیر از تهران خارج شود. امیر حاکم خراسان نمیشود، حاکم آذربایجان نمیشود، حاکم اصفهان نمیشود، کرمان و سیستان و بلوچستان هم نمیشود؛ امیر را میفرستند جایی که هم از نظر موقعیت اهمیت دارد و هم نزدیک به تهران است: کاشان.
کاشان آن موقع جزو شهرهای مهم بود؛ یعنی همتراز با برخی از ایالات آن زمان بود. میفرستند آنجا و میبینند که ممکن است امیر دیر یا زود، با توجه به علاقهای که ناصرالدینشاه نسبت به امیر دارد و همهاش از امیر صحبت میکند نگران میشوند که مبادا امیر را به تهران احضار کند؛ بنابراین درصدد قتل امیر برمیآیند.
ناصرالدینشاه در عالم مستی حکم قتل امیر را امضا میکند
در یک شب به این جوان [ناصرالدینشاه] مشروب به او میدهند؛ عقلش که زایل میشود، در عالم مستی حکم قتل امیر را امضا میکند. بلافاصله حکم را میدهند به میرزاعلیخان حاجبالدوله و او همان شبانه به طرف کاشان حرکت میکند. وقتی صبح ناصرالدینشاه به هوش میآید، متوجه میشود که چه شده است؛ میفرستد که فرمان را برگردانند. میگویند حرکت کرده و رفته؛ کسی را دنبالش میفرستد، ولی آن کسی که دنبالش میفرستد تا ری بیشتر نمیرود، و حاجبالدوله فرمان را اجرا میکند. وقتی حاجبالدوله به کاشان میرسد – شایع کرده بودند که ناصرالدینشاه خلعت فرستاده برای امیرکبیر.
امیر میرود گرمابه که بیاید خلعت شاهانه را بپوشد؛ معمولاً این خلعت یعنی حکم جدید هم همراهش است – میبیند امیر در حمام است؛ صبر نمیکند، از همانجا میرود در حمام و رگ امیر را در حمام میزند و خون خارج میشود. زمانی که همسرش، که دختر مهدعلیا و خواهر ناصرالدینشاه است، میفهمد، دیگر کار از کار گذشته است.
این روند به این دلیل است که مهدعلیا شیفته فرزند است و میخواهد اقتدار در دست فرزند باشد؛ و وقتی اقتدار به دست فرزند بیفتد، دیگر امیری وجود ندارد و او در امور سلطنت دخالت نمیکند، در امور دربار هم دخالت نمیکند؛ چه در زمان میرزاآقاخان نوری، چه در زمان میرزاحسینخان سپهسالار، چه در زمان امینالسلطان دخالتی نمیکند؛ یعنی تا آنجاست که پادشاه، آن فرزند دلبندش، اقتدار و قدرت را به دست بگیرد، و بعد از آن دیگر کاری ندارد و در چیزی هم دخالت نمیکند. مهدعلیا شیفته قدرت نبود؛ شیفته فرزند بود، و تمام این کارها را به خاطر فرزند کرد، که مبادا فرزندش قدرت را از دست بدهد.
آیا امیرکبیر در سقوط خود نقش داشت؟
عمده چیزی که درباره امیرکبیر روایت میشود این است که در این داستان نقش قربانی را داشته است؛ در ماجرای عزل و قتلش، قربانی منافع کسانی بوده که منافعشان قطع شده بود یا مسائل دیگری داشتند. اما آیا میتوانیم بگوییم امیرکبیر در سقوط خودش هم نقش داشت؟ مثلاً دنبال یک پایگاه اجتماعی نرفت که از او حمایت کنند یا متحدان قویتری پیدا کند؟ آیا میتوان گفت اقتدار داشت، اما این اقتدار در برابر اقتدار پادشاه درنهایت صفر میشد؟
میتوانیم بگوییم که اقتدار داشت، ولی این اقتدار در مقابل اقتدار پادشاه صفر میشد؛ همیشه. یعنی حتی امیر خودش هم اگر میخواست کسی را عزل کند که در مصدر کار مهمی بود، خودش عزل نمیکرد، حکم را از ناصرالدینشاه میگرفت؛ یعنی همان جوانی که داشت تربیتش میکرد؛ یعنی یک سلسلهمراتبی وجود داشت که این سلسلهمراتب اجرا میشد. همیشه امیر تندروی کرد؛ میپذیرم. حتی در زمان صدارتش، گفتم، یک دسته از اعیان تهران علیه او میشوند. امیر با این تندروی و با آن شتابی که در کار دارد این همه کاری که من برشمردم، همین را در مدت سه سال انجام داد؛ سه سال، این همه کار، خیلی است؛ نگاه میکنید دیگران در ایام صدارتشان چه کار کردند.
دوم اینکه این واقعیت را باید بپذیریم که از قدیمالایام تا به امروز، تا به امروز قید میکنم، ما مدیریت برنامهای نداریم؛ مدیریت فردی است. یک فرد میآید در یک مؤسسه مصدر یک کار میشود، سبب رونق میشود، سبب رشد میشود، سبب برتری میشود، و وقتی هم میرود همهچیز را با خودش میبرد. امروز هم همین است. یک روزی فرض کنید آقای حکمت است، کارهایش انجام میشود؛ حکمت که میرود، آن برنامهها میخوابد، چون نفر بعدی میخواهد فکر و طرح خودش را پیاده کند. امروز هم هست؛
نمونهاش را مثلاً برایتان بگویم: امروز آقای نصرالله پورجوادی مرکز نشر دانشگاهی را راه انداخت و خیلی هم خوب رونق گرفت و خوب رشد کرد؛ چندین نشریه تخصصی فوقالعاده خوب داشت، چه در باستانشناسی، چه در زبانشناسی، چه در مسائل اجتماعی. «نشر دانش» که نشریه عمومیتر بود نیز بسیار خوب بود؛ اما وقتی او رفت کنار، «نشر دانش» مرد، چون کسانی که آمدند نتوانستند آن راه را ادامه بدهند. این مدیریت قائم به فرد همیشه در ایران وجود داشته است، متأسفانه. یک روزی عالیخانی وزیر اقتصاد و دارایی میشود؛ خوب توسعه صنعت پیش میآید، ذوبآهن ساخته میشود، فلان میشود، همه اینها؛
او که میرود، این کار میخوابد، و مراحل بعدی ذوبآهن دیگر دنبال نمیشود.
این مدیریت قائم به فرد در زمان امیرکبیر بود، در زمان حاجمیرزاآقاسی بود، در زمان میرزاابراهیمخان کلانتر بود؛ همیشه بود. در زمان صفویه هم بود: شاهاسماعیل میآید و سلسله بنا میکند و میگذارد، شاه طهماسب ادامهاش میدهد، بعد جانشینان میآیند و میروند تا شاه عباس پیدا شود و سلسله را دوباره به اوج خودش برساند؛ شاهسلطانحسین میآید و سلسله صفوی برچیده میشود؛ نادر پیدا میشود و ایران را یکپارچه میکند، عثمانی را عقب میراند، روسها را کنار میگذارد، تا دهلی میرود و دهلی را میگیرد؛ ولی نادر که میمیرد، همهچیز متلاشی میشود.
بحث اصلی ما مشکل همان مدیریت قائم به فرد در جامعه است. این مدیریت قائم به فرد همیشه در ایران بوده؛ در دوره ناصری هم بوده است. امیر هم یک مدیر قائم به فرد بود، و جانشینانش هم مدیر قائم به فرد؛ کما اینکه میرزاحسینخان سپهسالار میخواهد کارهایی را انجام بدهد، شروع میکند، اما وقتی برکنار میشود، کار میخوابد. میرزاآقاخان که میآید سر کار، میخواهد کارهای امیر را همه بخواباند؛
ناصرالدینشاه بخشی از کارهای امیر را زنده نگه میدارد: روزنامه انتشار پیدا میکند، دارالفنون و فارغالتحصیلانش برای تحصیلات تکمیلی به فرانسه همچنان ادامه پیدا میکند، پزشکی نوین میآید، فارغالتحصیلان پزشکی دارالفنون، پزشکان.
حالا اگر این مدیریت قائم به فرد برنامهریزیاش طوری باشد که با رفتن فرد، فرد مطمئنی قائممقام و جانشین شود، ادامه پیدا میکند؛ اما اگر نباشد، نه. اگر در آن مدت ۳۹ ماه امیر در ذهن ناصرالدینشاه آنقدر رسوخ نکرده بود، مطمئن باشید ترجمه تعطیل میشد، دارالفنون شکل نمیگرفت و روزنامه هم به بوته فراموشی سپرده میشد. این چیزی است که من در طول تاریخ به آن رسیدهام.
منبع: خبرآنلاین



