در نهایت، به نظر من، در ایران با نوعی دوگانگی و دوقطبی مواجه هستیم. از یک سو، کسانی معتقدند باید با نظام جهانی آشتی کنیم و در آن ادغام شویم؛ از سوی دیگر، گرایشهایی وجود دارند که بر تخاصم دائمی با این نظام تأکید میکنند و میخواهند این مسیر را تا انتها ادامه دهند. پرسش این است که آیا ناچاریم میان این دو گزینه یکی را انتخاب کنیم؟ حقیقت این است که من با بخشی از استدلالهای طرفداران آشتی با نظام جهانی همدلی دارم. اما ادغامشدن در نظام سلطهی جهانی که خود از پیش دچار بحران است، لزوماً تصمیمی عاقلانه نیست.
گروه اندیشه: دکتر فاطمه صادقی در سایت مشق نو مقاله ای نوشته با عنوان «پرسش از امکان آغاز دوباره در جهان امروز و ایران». به نوشته خودش او متن این مقاله را بر اساس صحبتهایش در نشست «بازآرایی جامعه در بحران» موسسه رحمان بهتاریخ ۱۵ مهر ۱۴۰۵ تنظیم کرده است. متن حاضر با واکاوی مفهوم «بحران» در بستر تحولات ساختاری نظام جهانی و وضعیت ویژهٔ ایران، این پرسش بنیادین را پیش میکشد که آیا در عصر تلاطمهای اقتصادی، گسترش نابرابریهای فراگیر، قبضهٔ اطلاعات توسط شبکههای اجتماعی و تهدیدهای فزایندهٔ هوش مصنوعی، امکانِ «آغاز دوباره» برای جوامع وجود دارد یا خیر.
نویسنده با رد انگارهٔ استثناپذیریِ ایران، وضعیت کشور را در تلاقی با بحرانهای کلان جهانی تحلیل میکند؛ جایی که دولتها نهتنها مهارکنندهٔ بحران نیستند، بلکه خود به کانونهای مولدِ بیثباتی بدل شدهاند و انسان معاصر در «قفس آهنین امکانات» و استیصال ناشی از فروپاشیِ کنترل گرفتار آمده است. محور کانونی این بحث بر ایدهٔ «فروبستگی تخیل سیاسی» استوار است؛
وضعیتی بحرانی که در آن تصورِ فاجعه و پایان جهان به مراتب سادهتر از تصور نظمی عادلانهتر شده و جریانهای سیاسی گذشتهنگر (همچون سلطنتطلبی یا راستهای پوپولیست) با اسارت در نوستالژیهای موهوم، راه گشودگی به آینده را مسدود ساختهاند. در این میان، با تکیه بر مفهوم «زایندگی» یا ناتالیتی در فلسفهٔ سیاسیِ هانا آرنت و ضرورت احیای تفکر اتوپیایی، استدلال میشود که خروج از بنبست ابتدا مستلزم گذر از توهم تصاحب صرف قدرت است ضمن این که شرط ضروری برون رفت از بن بست بازپسگیری توانایی انسان برای تخیل و خلق مناسبات جمعی جدید است.
نویسنده معتقد است با وجود تمامی هزینههای سنگینِ ناشی از جنگ، تحریم، فقر و فرسودگیهای ساختاری، نشانههای زندهای از یک «پوستاندازیِ اجتماعی» و گذر از توهمات ناجیمحور بیرونی در متن جامعهٔ ایران دیده میشود. این ارادهٔ معطوف به زندگی، اگر با کنش جمعی و ترجمهٔ سیاسی پیوند بخورد، میتواند بستر مناسبی برای شکلگیری مطالبات ساختاری و تدوین یک قرارداد اجتماعیِ نوین از پایین فراهم سازد. این مطلب را در ادامه می خوانید:
آیا میتوان از آغاز دوباره در یک جامعهی بحرانزده سخن گفت؟ این آغاز بر کدام بالقوگیها استوار و با کدام محدودیتها و مضیقهها روبرو است؟ آیا در عصر نابرابری، شبکههای اجتماعی و هوش مصنوعی آغاز نو شدنی است؟ آیا در بستر خاورمیانه که با انواع مداخلات امپریالیستی روبهرو است، آغاز نو امکانپذیر است؟ نقش تخیل سیاسی در آغاز نو چیست؟
در ابتدا یادآور میشوم که بحث من بیش از آنکه پاسخی به پرسشهای مطرحشده باشد، طرح پرسش است. از آنجا که فعلاً در ایران نیستم، بخشی از این بحث را که به وضعیت ایران مربوط میشود، با تعدادی از دوستانام در میان گذاشتم و از همفکری آنها استفاده کردم. جا دارد از آنها تشکر کنم؛ دیدگاههایی که مطرح کردند برای من بسیار راهگشا بود. البته مسئولیت تمام آنچه در اینجا میگویم، بر عهدهی خودم است.
اجازه بدهید ابتدا کمی درباره این صحبت کنم که وقتی از بحران حرف میزنیم، دقیقاً منظورمان چیست. بحران تعریف مشخصی دارد. یکی از تعاریف آن را میتوان در کتاب وضعیت بحرانی State of Crisis اثر زیگموند باومن مشاهده کرد. همانطور که میدانید، واژهی بحران ریشه در دانش پزشکی یونان باستان دارد و به وضعیتی اشاره میکند که در آن، بیمار در آستانهی مرگ قرار میگیرد؛ وضعیتی حساس و تعیینکننده که در آن، با وجود شدت خطر، هنوز کار تمام نشده و باید همه تلاشها برای نجات بیمار انجام شود.
وقتی در علوم اجتماعی و سیاسی از بحران صحبت میکنیم، با وضعیت مشابهی مواجهایم: وضعیتی اضطراری و شکننده که در عین حال نمیتوان آن را بهمعنای ازدسترفتن همهچیز یا ناممکن شدن هرگونه تغییر دانست. بنابراین، با اینکه وضع بحرانی است، اما هنوز همهچیز از دست نرفته است. این «هنوز» واژهی کلیدی بحث من است.
یادآور میشوم که در اینجا state معنایی دوگانه دارد: هم به یک وضعیت اشاره دارد و هم به دولت و نظم سیاسی. به تعبیر دیگر ما در وضعیتی قرار گرفتهایم که نهتنها با شرایطی بحرانی مواجهایم، بلکه با بحران خود دولت مواجهایم.
بر حسب عادت انتظار داریم که دولتها در وضعیت بحرانی به داد مردم برسند، اما یکی از ویژگیهای این وضعیت آن است که خود دولتها نیز در معرض بحران قرار دارند و نمیتوانند پاسخگوی انتظاراتی باشند که از آنها وجود دارد. دولتها بهجای آنکه بتوانند برای شرایط بحرانی پاسخ مناسبی فراهم کنند، خودشان به بخشی از بحران تبدیل شدهاند.
به نظر من، یکی از ویژگیهای جهان امروز همین وضعیت است: وضعیتی اضطراری که در آن، نهفقط جوامع، بلکه دولتها و نظامهای سیاسی نیز با بحرانهای عمیق مواجهاند.
ایران: استثنا یا بخشی از بحران جهانی؟
اما این بحرانها کداماند و نشانههای آنها چیست؟ در ادامه، دربارهی برخی از این بحران صحبت خواهم کرد؛ زیرا آثار مستقیم آنها را در جامعهی ایران نیز مشاهده میکنیم. طبعاً نمیتوانم به همهی بحرانها اشاره کنم و فقط به برخی از آنها خواهم پرداخت.
پیش از آن اجازه بدهید به یک نکتهی روششناختی اشاره کنم که برای بحث من مهم است: در تحلیلهای مربوط به ایران در بسیاری موارد، ایران یک مورد استثنایی تلقی میشود، موردی بیرون از قاعده که باید بهصورت خاصی تحلیل شود. بخشی از این نگاه حاصل ویژگی آنتیسیستمبودنِ جمهوری اسلامی و نظم سیاسی ایران پس از انقلاب است. بر این اساس این تصور غالب است که ایران بهدلیل انزوای سیاسی، منفرد بودن و نوعی بیرونافتادگی از روند نظم جهانی، شرایطی استثنایی دارد.
چون ایران بسیاری از قواعد نظم جهانی را نمیپذیرد، یا با آنها در تعارض است، وضعیت آن را نمیتوان با وضعیت دیگر کشورها مقایسه کرد. در نتیجه، آنچه دربارهی ایران صادق است، لزوماً دربارهی جوامع دیگر صدق نمیکند و برای تحلیل ایران باید چارچوبی کاملاً متفاوت را در نظر گرفت.
بهنظر من این رویکرد عمیقاً مسألهدار است. چون آنتیسیستمبودن یک دولت یا جامعه، بههیچوجه به این معنا نیست که آن دولت یا جامعه از نظم جهانی بیرون افتاده و به استثنایی خارج از قاعده تبدیل شده است. بنابراین، نمیتوان صرفاً به این دلیل که ایران در مواردی با قواعد نظم جهانی مخالفت میکند یا در برابر آن قرار میگیرد، آن را موردی استثنایی دانست.
ایران عمیقاً از وضعیت جهانی تأثیر میپذیرد و به نوبهی خود بر آن اثر میگذارد. البته تردیدی نیست که جامعهی ایران ویژگیهای خاص خود را دارد و این ویژگیها باید در تحلیل مورد توجه قرار بگیرند. اما خاصبودگیهای جامعهی ایران به این معنا نیست که با جامعهای کاملاً استثنایی مواجهایم که نمیتوان آن را در پیوند با تحولات جهانی فهمید.
نکتهی دیگری که باید به آن توجه کنیم، این است که خود نظام جهانی نیز بهنوعی با بحران مواجه شده است. این بحران فقط به دولتهایی محدود نیست که معمولاً آنها را آنتیسیستم میدانیم؛ بلکه خود نظام جهانی و دولتهای قدرتمند آن نیز درگیر این وضعیتاند.
برای مثال، امروز ایالات متحده خود به یک دولت آنتیسیستم تبدیل شده است. دیگر فقط دربارهی کشورهایی مانند کره شمالی، ایران یا چین- که اصطلاحاً حکومتهای سرکش نامیده میشوند- صحبت نمیکنیم؛ بلکه با روندی گستردهتر و شتابانتر روبرو هستیم که در آن، قواعد نظم بینالمللی بهطور فزایندهای از سوی قدرتهایی نادیده گرفته میشوند که خود واضع نظم بینالملل کنونی بودهاند. نادیده گرفتن هنجارها، قواعد و حقوق بینالملل و پیامدهای ناشی از آن، بخشی از شرایطی است که امروز با آن دستوپنجه نرم میکنیم.
از این منظر، دوگانهی سیستم و آنتیسیستم دیگر بهتنهایی برای توضیح آنچه در جهان میگذرد، کفایت نمیکند. ما نمیتوانیم صرفاً با تکیه بر این تمایز، وضعیت کشورها و جوامع را تحلیل کنیم.
برای اینکه فهم درستی از شرایط ایران داشته باشیم، لازم است پیوسته میان شرایط جهانی و شرایط داخلی ایران رفتوآمد کنیم؛ یعنی هم بستر داخلی ایران را در نظر بگیریم و هم آن را در ارتباط با تحولات جهانی بررسی کنیم. به همین دلیل من در بحث دربارهی بحرانها، ابتدا از بحرانهای جهانی شروع میکنم.
البته منظورم این نیست که همهی بحرانهای جهان را در این فرصت بررسی کنم یا مدعی باشم که آنچه در ایران میگذرد، مستقیماً حاصل بحرانهای جهانی است. اما بخشی از تحولات ایران، حتی اگر مستقیماً معلول بحرانهای جهانی نباشند، عمیقاً از آنها متأثر است. یادآور میشوم که برای جلوگیری از طولانیشدن متن، ناچارم بسیار گذرا به این موارد اشاره کنم.
نابرابری؛ بحرانی جهانی با پیامدهای تشدیدشده در ایران
یکی از مهمترین بحرانهایی که امروز در عرصهی جهانی با آن مواجهایم و در ایران نیز بهنوعی با پیامدهای آن دستوپنجه نرم میکنیم، بحران نابرابری است. نابرابری از گذشته وجود داشته، اما وقتی از آن بهعنوان یک بحران صحبت میکنیم، منظور این است که به آستانهای رسیده که ممکن است اساساً از کنترل خارج شود.
این وضعیت را میتوان در گزارشهای مکرر نهادهای بینالمللی مشاهده کرد. بر اساس برآوردها، یک درصد جمعیت جهان ثروتی بیش از ۹۹ درصد دیگر در اختیار دارد؛ ده درصد جمعیت حدود سهچهارم ثروت جهان را در اختیار دارند، درحالیکه سهم پنجاه درصد پایین جمعیت از ثروت جهان تنها حدود دو درصد است.
البته بحران نابرابری تنها شکل اقتصادی ندارد یعنی فقط به نابرابری در ثروت محدود نمیشود، بلکه اجتماعی (عدم دسترسی متوازن گروههای مختلف اجتماعی به منابع و فرصتها) و جنسیتی هم هست. بحران نابرابری در ایران نیز به ابعادی بیسابقه رسیده است که دلیل آن به اجرای سیاستهای اقتصادی و اجتماعی نادرست برمیگردد. یکی از نابرابریهای مهم امروز نابرابریهای حاصل از بحرانهای زیستمحیطی است که در پی آن گروههای مختلفی از جمعیت تحت تأثیر پیامدهای حاصل از گرمایش زمین از جمله سیل و کمبود منابع آبی و جز آنها قرار میگیرند.
در چند سال اخیر ما شاهد شکلگیری این بحران بودهایم. کمبود منابع آبی در خوزستان و منطقهی زاگرس و سوء مدیریت منابع محدود آبی در کشور ما از جمله مهمترین دلایل شکلگیری ناآرامیهای سیاسی چند سال اخیر بودهاند.
شبکههای اجتماعی؛ اتصال بیشتر، ارتباط اصیل کمتر
یکی از پدیدههای مهم در این وضعیت، شبکههای اجتماعی است؛ پدیدهای که همزمان دو وجه متفاوت دارد. از یک سو، شبکههای اجتماعی میتوانند صدای بیصدایان باشند. ممکن است شما حسابی در اکس (توییتر) داشته باشید و بتوانید از طریق آن، دیدگاهها و تجربههایتان را وقتی صدایتان به جایی نمیرسد، بازتاب دهید. این ظرفیت مثبت شبکههای اجتماعی همچنان وجود دارد. اما شبکههای اجتماعی پیامدهای منفی هم دارند. بخش زیادی از اطلاعات نادرست و اطلاعات تحریفشده در این شبکهها گردش میکند که به موجآفرینیهای منفی منجر میشوند.
گردش اطلاعات نادرست میتواند حتی به شکلگیری جریانهای اجتماعی و سیاسی منجر شود. برای مثال در ایران نیز در سالهای گذشته شاهد موجهای خصومتآمیز علیه افغانستانیها بودهایم که از شبکههای اجتماعی ناشی شدند و این امواج هر از گاهی بروز میکنند.
شبکههای اجتماعی در دوقطبیشدن جامعه نیز نقش دارند. این پدیده حاصل شکلگیری «اتاقهای پژواک» است. منظور این است که افراد در محیطی قرار میگیرند که عمدتاً صدای خودشان و کسانی را میشنوند که شبیه خودشان فکر میکنند و نظرات مخالف، کمتر به گوششان میرسد. افراد در این حبابها پیوسته دیدگاههای یکدیگر را تکرار میکنند.
برای مثال، در اکس یا اینستاگرام، الگوریتمها باعث میشوند محتوایی که به کاربر نمایش داده میشود، بیشتر با باورها و علایق قبلی او همخوانی داشته باشد. در نتیجه، همان باورها مدام برای افراد تکرار میشوند و فرصت مواجهه با دیدگاههای متفاوت کاهش پیدا میکند. این موضوع یکی از دلایل قطببندی اجتماعی است، چون باعث میشود در موضوعی واحد یک دوگانهی سیاه و سفید شگل بگیرد و امکان اجماع به حد اقل برسد.
یکی دیگر از پیامدهای شبکههای اجتماعی این است که شاید اتصال ما را به یکدیگر را بیشتر و سهلتر کرده باشند، اما لزوماً ارتباط اصیل و امکان گفتوگوی واقعی میان ما را افزایش پیدا نداده و برعکس، کاهش دادهاند. بنابراین، شبکههای اجتماعی ممکن است در شرایطی به پدیدهای بحرانی تبدیل شوند. امروز میتوان از بحران شبکههای اجتماعی در سطح جهانی سخن گفت؛ بحرانی که در آن، اطلاعات نادرست میتواند موجهایی ایجاد کند که پیامدهای اجتماعی و سیاسی جدی دارند.
هوش مصنوعی و تهدید توانایی ادراک و تخیل بشری
در همین زمینه، فکر میکنم مهم است به هوش مصنوعی هم اشاره کنیم. البته هوش مصنوعی کاربردهای بسیار مثبتی هم داشته است. برای مثال، در حوزهی پزشکی از حجم عظیم اطلاعات و توان پردازش این فناوری برای شناخت بیماریها و کمک به درمان آنها استفاده میشود. بنابراین، همانند شبکههای اجتماعی، نمیتوان از قابلیتهای هوش مصنوعی چشمپوشی کرد یا آن را یکسره منفی دانست.
بااینحال، هوش مصنوعی پیامدهای نگرانکنندهای هم داشته است که احتمالاً در آینده روشنتر خواهد شد. همین چند روز پیش در خبرها آمد که برخی از افرادی که در شرکتهای هوش مصنوعی کار میکنند در این باره ابراز نگرانی کردهاند که این فناوری ممکن است بهتدریج از کنترل خارج شود و حتی موجودیت بشر را تهدید کند. هوش مصنوعی میتواند از کنترل خارج شده و با هک کردن اطلاعات به قابلیتهایی غیرقابل تصور دست پیدا کند.
صرفنظر از این جنبه، یکی از نگرانکنندهترین موضوعات این است که مصنوعی در حال تأثیرگذاری بر ادراک ما از خودمان و معنای انسانبودن است. پرسش این است که این فناوری چه تأثیری دارد بر توانایی ادراکی و تخیلی ما بهعنوان انسان میگذارد.
من این مسئله را در ارتباط با دانشجویانام دارم تجربه میکنم. از سال ۲۰۲۳ تا امروز، در فاصلهای حدود سه سال، بخش بزرگی از دانشجویان متمایل به استفاده از هوش مصنوعی در نوشتن مقالات و تزهای دانشجویی شدهاند. حتی کسانی که تمایلی به استفاده از آن ندارند، ممکن است با این دغدغه که از دیگران عقب نمانند خود را ناچار از استفاده از آن ببینند.
با اینکه ممکن است کیفیت نوشتاری پایاننامهها و مقالههای دانشجویی بهتر شده باشد، اما خلاقیت، توانایی تحلیل و عمق ادراک کاهش پیدا کرده است. دلیلاش این است که ما بهتدریج داریم وارد وضعیتی میشویم که هوش مصنوعی میتواند جای بخشی از فرایندهای ادراکی و فکری انسان را بگیرد. پیشتر، وقتی میخواستیم مقالهای علمی بنویسیم، باید کتابها و مقالههای زیادی میخواندیم و با متنها درگیر میشدیم. امروز هوش مصنوعی میتواند در مدت کوتاهی ادبیات پژوهش را برای دانشجو آماده کند. این امکان، از یک طرف، کار را آسانتر میکند.
اما از طرف دیگر، ممکن است آنها را از درگیری عمیق با متون معاف کند. در نتیجه، فرصت کمتری برای پرورش توانایی تحلیل، استفادهی سنجیده از متون و تشخیص شکافهای پژوهشی باقی بماند. به این معنا، این فناوری ممکن است بهتدریج بخشی از توانایی تحلیل را از ما بگیرد.
اینکه در آینده، با گسترش هوش مصنوعی، با چه وضعیتی روبهرو خواهیم شد، یکی از پرسشهای جدی پیش روی ماست. اما بهنظر میرسد بهتدریج به وضعیتی نزدیک میشویم که در آن، سرنوشت بشر بیش از گذشته به نیروهای بیرون از کنترل بشر و به رباتها وابسته میشود؛ چیزی شبیه آنچه پیشتر در فیلمهای علمیتخیلی میدیدیم.
یکی از ویژگیهایی که میتوان برای عصر ما برشمرد، این است که امکاناتمان بهوضوح از گذشته بیشتر شده است؛ اما این افزایش امکانات لزوماً بهمعنای افزایش توانایی ما برای تغییر وضعیتمان نیست. با اینکه در برخی زمینهها امکانات- عمدتاً تکنولوژیک ما- بیشتر شده، اما تواناییمان برای تغییر شرایط محدودتر شده است. ما از قابلیتهای فناورانهی بهمراتب بیشتری نسبت به گذشته برخورداریم، اما ضرورتاً قدرت بیشتری برای تغییر وضعیت خودمان نداریم.
به همین منوال، افزایش امکانات الزاماً به افزایش خوشبختی منجر نشده است. انسانهای امروز در مقایسه با یک یا دو نسل قبل، از امکانات بسیار بیشتری برخوردارند، اما لزوماً خوشبختتر نیستند. لذا، برخورداری، تنعّم، امکانات و خوشبختی را نمیتوان مفاهیمی هممعنا دانست؛ حتی ممکن است میان آنها رابطهای معکوس برقرار باشد.
به بیان دیگر، امکانات ما بیشتر شده، اما گویی همزمان احساس گرفتارشدن و ناتوانی نیز افزایش یافته است. گویی در «قفس آهنین امکانات» گرفتار شدهایم. این تعبیر شاید در نگاه نخست متناقض بهنظر برسد، چون انتظار داریم امکانات بیشتر بهمعنای آزادی و قدرت بیشتر باشد؛ اما در عمل، چنین رابطهای همیشه برقرار نیست. ماکس وبر از تعبیر «قفس آهنین بوروکراسی» استفاده میکرد و ما امروز میتوانیم از «قفس آهنین امکانات» سخن بگوییم.
چند سال پیش، زیگموند باومن که پیشتر از او یاد کردم، تمثیلی به کار برد که بهنظرم بسیار گویاست. میگوید، تصور کنید گروهی از مسافران سوار هواپیما شدهاند. در میانه راه، از کابین خلبان اعلام میشود که این هواپیما خلبان ندارد، مقصدش نامعلوم است و مشخص نیست چطور و درکجا قرار است فرود بیاید.
ما معمولاً وقتی سوار هواپیما میشویم، انتظار داریم خلبان دربارهی مسیر پرواز، مقصد و زمان فرود توضیح بدهد. اما در این تمثیل، مسافران ناخواسته و نادانسته سوار هواپیمایی شدهاند که مقصدش نامعلوم است و کسی آن را هدایت نمیکند. باومن با این تمثیل قصد دارد وضعیت بحرانی مدرنیتهی امروزی و ناامنی حاصل از آن را برای ما مجسم کند. وضعیت ما درست مثل مسافران هواپیمایی است که در آسمان در حال پرواز است، اما مقصدش نامعلوم است و مشخص نیست قرار است کجا فرود بیاید یا اینکه آیا اصلاً میتواند فرود بیاید یا خیر. این تمثیل بیانگر محدودیتی است که برای تغییر شرایط با آن روبرو هستیم و تجسمی است از وضعیت اضطراری و بحرانیای که امروز با آن روبرو هستیم.
بدیهی است در این شرایط همزمان احساس نامنی، استرس و اضطراب میکنیم. وقتی در هواپیما، در وسط آسمان، به صندلی خود بسته شدهایم، کار زیادی از دستمان برنمیآید. طبعاً در چنین وضعیتی با احساساتی مانند استیصال، خشم، بیقدرتی، ناامیدی وافسردگی دست و پنجه نرم میکنیم که در ایران امروزی شدت بهمراتب بیشتری دارند.
پرسش این است که آیا در چنین وضعیتی میتوان کاری کرد؟ آیا امکان خروج از بحران وجود دارد؟ پیش از آنکه به این پرسش بپردازم، میخواهم کمی هم دربارهی شرایط بحرانی در ایران صحبت کنم.
بحرانهای جهانی و وضعیت ایران
همانطور که اشاره کردم، برخی از بحرانهایی که در ایران تجربه میکنیم، مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر بحرانهای جهانی از جمله نابرابری و دوقطبیشدگی ناشی از شبکههای اجتماعی قرار دارند. احتمالاً در آینده با پیامدهای جدیتر ناشی از استفاده از هوش مصنوعی نیز مواجه خواهیم بود.
اما جامعهی ایران بحرانهای خاص خود را دارد: جنگ و تحریم که امروز مهمترین بحران به حساب میآید و علاوه بر از دسترفتن جانها موجب زوال و فرسودگی اجتماعی شده است، فقر و نابرابری، بحران سیاسی، دوقطبی اجتماعی و نهایتاً حاکمشدن نوعی پیشبینیناپذیری که دربسیاری از آدمها احساس به حالخودرهاشدهگی را ایجاد کرده است.
در مورد فقر و نابرابری بحث زیاد است. در سالهای اخیر میلیونها نفر به زیر خط فقر رانده شدهاند و بحران نابرابری اجتماعی و اقتصادی در ایران ابعاد بیسابقهای به خود گرفته است. اجازه بدهید من وارد بحث از تکتک این موارد نشوم، چون میدانم مخاطب درک بیواسطهتر و تجربیتری از این بحرانها دارد. فقط در مورد تحریمها به کوتاهی اشاره کنم که تحریمها تأثیرات بسیار مخرب و گستردهای داشتهاند و در زوال و فرسودگی اجتماعی و حتی بحران سیاسی ما نقش مهمی ایفا کردهاند. بااینحال، متأسفانه حتی مقامات و دولتمردان نیز تمایل چندانی به صحبتکردن در مورد آنها ندارند و بهجز چند پژوهشگر، زیاد نیستند کسانی که درباره پیامدهای تحریمها سخن بگویند.
هانا آرنت و امکان آغاز دوباره
پیش از پرداختن به امکانهای آغاز دوباره، اجازه بدهید به اختصار به خود مفهوم «آغاز» دوباره بپردازم. یکی از متفکرانی که دربارهی آغاز نو به تأمل پرداخته، هانا آرنت است. او در کتاب وضع بشر (۱۹۵۸)، از مفهوم نِیتالیتی (natality) سخن میگوید که به «زایندگی»، «زایشگری» یا «آغاز دوباره» ترجمه شده است.
این مفهوم به توانایی انسان برای آغازکردن چیزی تازه اشاره دارد؛ قابلیتی که به انسان امکان میدهد حتی در دل فاجعه، دست به کاری بزند و چیزی جدید خلق کند. یادآور میشوم که این بحث در بستر بحرانهای سیاسی قرن بیستم معنا مییابد و حاصل برآمدن دولتهای توتالیتر و جنگ ویرانگری تمامعیاری بود که در اروپا با تهاجم هیتلر رخ داد. در قرن بیستم، با شکلگیری دولتهای توتالیتر، بحرانهای پیشین ابعاد تازهای پیدا کردند؛ زیرا برای نخستین بار توانایی کنترل بخشهای گوناگون زندگی اجتماعی، سیاسی و حتی ذهنی انسانها به شکلی گسترده در اختیار قدرتهای سیاسی قرار گرفت.
البته این بحران فقط ابعاد بیرونی نداشت؛ درون برخی از جوامع اروپایی هنوز گرایش به نازیسم و فاشیسم وجود داشت و جنبشهای توتالیتر با همراهی بخشهای زیادی از مردم عادی قوت گرفت. از سوی دیگر خطر جنگ اتمی هم بیش از هر زمان دیگری وجود داشت. هانا آرنت در چنین شرایطی به امکان آغازکردن از نو میاندیشید.
آغاز دوباره درست در دل چنین وضعیتی اهمیت پیدا میکند که یک وضعیت حدی و آستانهای است. به تعبیر دیگر اگر بحرانی در کار نباشد، مسئلهی آغاز دوباره نیز بلاموضوع خواهد شد. اهمیت این بحث دقیقاً از آنجا ناشی میشود که ما چون گرفتار بحران هستیم، به خروج از آن نیاز داریم و باید به امکان شروع دوباره بیندیشیم.
برای آرنت، توانایی آغازکردن با «کنش» یا اکشن ارتباط مستقیمی دارد. منظور او از کنش، کنش سیاسی است. آرنت معتقد است انسانها، هرچند در شرایط خود محدود و مشروطاند، از طریق کنش میتوانند از این شرایط فراتر بروند و چیزی متفاوت را آغاز کنند.
بنابراین، زایندگی، بهمعنای توانایی رقمزدن چیزی تازه، با وجود محدودیتها و مشروط بودن انسان است. آرنت بر این باور است که دقیقاً از این رو که ما با «طبیعت بشری» روبرو نیستیم، امکان خلق از نو را دارا هستیم. منظور از طبیعت بشری ویژگیهایی است که در برخی مکاتب و ایدئولوژیها برای انسان بر میشمارند و نوعی تعیّن را به نوع بشر نسبت میدهند. به نظر آرنت، آدمی دقیقاً به این دلیل یک طبیعت کاملاً ثابت و متعیّن ندارد، قادر به خلق از نو است.
این مفهوم در تقابل با برخی برداشتهای فلسفی دیگر نیز قرار میگیرد. آرنت نِیتالیتی را در برابر مورتالیتی یا «میرایی» و«مرگآگاهی» قرار میدهد که در فلسفهی هایدگر مفهومی محوری است. به نظر هایدگر انسان موجودی مرگآگاه و مرگاندیش است. اما آرنت بر توانایی انسان برای آغازکردن تأکید میکند. به نظر او، تا زمانی که انسانها روی زمین زندگی میکنند، امکان خلق چیزی متفاوت نیز وجود دارد.
اگر به تمثیل هواپیما برگردیم، بحث آرنت دقیقاً این است که حتی در شرایط اضطراری نیز میتوان به امکان پدیدآوردن چیزی تازه فکر کرد. به این معنا، او به امکان خروج از وضعیت اضطراری از مسیر کنش انسانی میاندیشد.
یادآور میشوم که آرنت میان زندگی مبتنی بر فعالیت نظرورزانه (vita contempletiva) و زندگی مبتنی بر فعالیت عملی (vita activa) تمایز میگذارد و برای دومی اهمیت بیشتری قائل است. البته قابل فهم هم هست، چون او از فعالیت نظری، بهویژه در آلمان آن زمان، سرخورده بود و کنش سیاسی را سرچشمه زایش و آغاز میدانست؛ یعنی سرچشمه توانایی انسان برای آغازکردن چیزی تازه.
با اینکه کلیات بحث آرنت در مورد آغاز نو اهمیت دارد، اما به نظر من، در این میان چیزی کم است: «تخیل». به نظر من تخیل جایگاهی میان فعالیت نظرورزانه و فعالیت عملی را اشغال میکند، از آن رو که یک پا در حیات نظرورزانه دارد و یک پا در کنش. تخیل از این رو مهم است که به ما این امکان را میدهد تا با گشودن فضایی تازه بتوانیم آغازی نو را تصور کنیم. اگر قرار است عادتها و مناسبات تازهای خلق کنیم، باید از توانایی تخیلکردن نوع دیگری از روابط با خودمان، با دیگری و با جهان برخوردار باشیم.
به بیان دیگر، پیش از آنکه بتوانیم امکان تازهای را در عمل ایجاد کنیم، باید بتوانیم آن را در ذهن خود تصور کنیم. اگر بپذیریم که آرنت درست میگوید و انسان حتی در شرایط بحرانی توانایی آغازکردن دارد، باید به این نکته هم توجه کنیم که مسئلهی تخیل، که آرنت چندان به آن نپرداخت، امروز بیش از گذشته اهمیت پیدا کرده است.
بهنظر میرسد در بحرانهای جهانی و بحرانهای داخلی خود با «فروبستگی تخیل سیاسی» مواجهایم و شاید اگر نمیتوانیم از پس بحرانها بربیاییم، بهدلیل همین فروبستگی تخیل باشد. به این اعتبار شاید فروبستگی تخیل را بتوان مادر بحرانها به حساب آورد.
فروبستگی تخیل سیاسی و غلبهی گذشتهنگری و فاجعهگرایی
منظور از «فروبستگی تخیل» چیست؟ اگر امروز به ایران و دیگر نقاط جهان نگاه کنیم، میبینیم که آدمها سناریوهای آخرالزمانی را بسیار راحتتر از سناریوهای خروج از وضعیت تصور میکنند. فاجعه بهراحتی قابل تصور شده است و تصور فروپاشی جهان، از تصور بهترشدن اوضاع، بسیار آسانتر به نظر میرسد.
مارک فیشر، متفکر چپگرای انگلیسی، جمله بسیار جالبی دارد. میگوید: «امروز تصور پایان جهان آسانتر از تصور پایان سرمایهداری است.» این حرف در نگاه اول عجیب بهنظر میرسد، اما واقعیت است و بسیاری از ما حتی تصورکردن جهانی فراتر از نظام سرمایهداری را دشوار میبینیم.
فروبستگی تخیل سیاسی فقط در این مورد که میتوانیم فاجعه را راحتتر از راه خروج از آن تصور کنیم، متجلی نمیشود. یکی دیگر از نشانههای آن این است که در نظرسنجیهایی که هم در سطح جهانی و هم در ایران انجام شدهاند، بسیاری از افراد معتقدند اوضاع در آینده بدتر خواهد شد و آینده تیرهتر از امروز است. برای بسیاری از مردم آینده تاریکتر از امروز است.
یک نشانهی مهم دیگر هم وجود دارد. اگر به سناریوهای سیاسی امروز نگاه کنیم، میبینیم که بسیاری از آنها بهجای آیندهنگری، بر گذشته تکیه دارند. این سناریوها با نوستالژی و دلتنگی برای گذشتههایی شکل میگیرند که اغلب نه آنگونه که واقعاً بودهاند، بلکه بهصورت موهومی، گزینشی و خیالی بازسازی میشوند. در اینجا هم با تخیل سروکار داریم، اما تخیلی که بهجای گشودن راهی به آینده، در گذشته محصور مانده است.
برای مثال، یکی از پروژههای سیاسی مهم در ایران امروز، سلطنتطلبی است. به گمان من، این پروژه کاملاً گذشتهنگر و ارتجاعی است. در آن، گشودگی چندانی به آینده نمیبینیم؛ آنچه وجود دارد، بازسازی یک گذشتهی موهوم و دعوت به پناهگرفتن در آن است.
این گذشتهنگری را در دیگر جنبشهای راست افراطی در نقاط مختلف جهان هم مشاهده میکنیم. اما این جنبشها بهجای اینکه راه حل باشند، خود بخشی از بحران امروز هستند. برای مثال، دونالد ترامپ و جنبش «ماگا» با شعار بازگرداندن آمریکا به دوران طلایی خود، نمونهی خوبی از این جنبشهای گذشتهگرا است. نمونههای مشابه را در دیگر جنبشهای راست افراطی از جمله در جنبش بازگشت به اروپای پیش از مهاجران نیز میتوان دید.
در چنین وضعیتی، حرف و ادعای سیاسی کم نیست. بسیاری از جریانها و جنبشهای راست مدعیاند برنامه سیاسی دارند، اما پاسخی برای این پرسش ندارند که تا چه اندازه میتوانند بدیلی برای جامعهی نابرابر امروز تصور کنند؛ بدیلی که عادلانهتر، با خشونت کمتر و مناسبات انسانیتر همراه باشد. برای مثال سلطنتطلبی را درنظر بگیرید. این جریان معتقد است ایران باید ویران شود تا بتوان بر روی ویرانهها چیز جدیدی ساخت. اما هیچ آغاز نویی بر فراز خشونت و ویرانی و مرگ ممکن نیست. در حقیقت این جریان بهجای آغاز نو بر نوعی تخیلِ آخرالزمانی مبتنی است که با فاجعه پیوند میخورد.
به نظر میرسد در عرصهی سیاست، علاوه بر نشانههایی که پیشتر از فروبستگی تخیل سیاسی به آنها اشاره کردم، با نوعی «وابستگی به مسیر گذشته» نیز مواجهایم. منظورم این است که نیروهای سیاسی بهجای آنکه توانایی خروج از وضعیت موجود و تخیل آیندههای بهتر را در خود پرورش دهند، پیوسته بر این تأکید میکنند که قدرت را به ما بسپارید تا همهی مشکلات را حل کنیم. این تأکید را تقریباً در جریانهای سیاسی مختلف، چه در داخل ایران و چه در خارج از آن، میبینیم.
گاهی یک جریان سیاسی برنامهای ارائه میکند و آن را بهعنوان راه خروج از وضعیت اضطراری معرفی میکند؛ اما وقتی آن برنامه را میخوانیم، میبینیم که نگاهاش همچنان بر مهندسی جامعه استوار است. برای مثال، اگر به برنامهی سیاسی سلطنتطلبان نگاه کنید، با این تصور مواجه میشویم که میتوان جامعه را از بالا طراحی و مهندسی کرد. اما اگر قرار باشد جامعه دوباره از بالا مهندسی شود، چه تفاوتی با وضعیت کنونی خواهد داشت؟ مسئله فقط این نیست که چه کسانی در قدرتاند؛ مسئله این است که با چه تصوری از جامعه و با چه رابطهای میان مردم و قدرت روبهرو هستیم.
من از این وضعیت با عنوان وابستگی به مسیر گذشته یاد میکنم؛ زیرا تجربهی تاریخی به ما نشان داده است که صرفِ کسب قدرت لزوماً به تغییر جامعه منجر نمیشود و با این حال این خط مشی درمیان جناح های سیاسی غالب است.
اگر کسب قدرت بهتنهایی برای تغییر جامعه کافی بود، انقلابیون ۱۳۵۷ میتوانستند جامعهای را که وعده داده بودند، محقق کنند. اما میبینیم که آن جامعهی وعدهدادهشده شکل نگرفته است. برای مثال، یکی از وعدهها این بود که جامعه ایران باتقواتر شود؛ اما به نظر نمیرسد چنین اتفاقی افتاده باشد. وعدهی دیگر، توزیع امکانات میان مستضعفان و کاهش نابرابری و فاصلهی میان فقیر و غنی بود؛ بااینحال، نابرابری- همانطور که اشاره کردم- همچنان مسئلهای جدی است.
نقش تخیل سیاسی در تغییر سیاسی
اما گویی این تجربهی تاریخی چندان در محاسبات جریانهای سیاسی امروز به حساب نمیآید. جریانهای مختلف همچنان بر این تأکید میکنند که اگر قدرت را بهدست بگیرند، میتوانند جامعه را مطابق برنامه خود تغییر دهند.
البته منظور من این نیست که کسب قدرت ضرورتاً بد است یا نباید به آن فکر کرد. حرف من این است که نباید تصور کنیم صرفِ کسب قدرت، جامعه را تغییر خواهد داد یا به ما امکان میدهد بر بحرانهایی که دربارهشان صحبت میکنیم غلبه کنیم. مسئلهی کسب قدرت یک چیز است و تغییر اجتماعی مسئلهای دیگر. باید انتظارمان از قدرت را تعدیل کنیم و بپذیریم که کسب قدرت همهچیز نیست. در همین راستا بسیاری از جریانهای سیاسی در داخل و خارج بر سازماندهی تأکید میکنند. برای مثال، سازماندهی پیش از انتخابات یا سازماندهی برای براندازی.
اما وقتی به تجربهی تاریخی نگاه میکنیم، میبینیم که تغییرات اجتماعی همیشه به این شکل رخ ندادهاند. برای مثال، دوم خرداد را نمیتوان صرفاً حاصل سازماندهی دانست. نقش سازماندهی در این واقعه بسیار اندک بود. آنچه این پدیده را شکل داد، نوعی تخیل سیاسی جدید در جامعهی ایران بود؛ تغییری در تصور انسان ایرانی از نسبت خود با جهان و دیگران.
در مورد انقلاب ۱۳۵۷ نیز بسیاری از جامعهشناسان دربارهی سازماندهی انقلاب، نقش مساجد، سخنرانیهای مذهبی و عوامل مشابه بحث کردهاند. اما من فکر میکنم، آنچه در این تحلیلها کمتر مورد توجه قرار گرفته، نقش تخیل سیاسی در شکلگیری این واقعه است. تخیل سیاسی الزاماً یک امر منفی نیست؛ برعکس، اهمیت بنیادی دارد. اگر دکارت میگفت «میاندیشم، پس هستم»، امروز میتوان گفت، «تخیل میکنم، پس هستم.» حیات سیاسی به تخیل وابسته است. انسانها بدون توانایی تخیل چیزی دیگر، امکان چندانی برای آغازی متفاوت نخواهند داشت.
اما به نظر میرسد تخیل سیاسی ما امروزه عمیقاً به گروگان گذشتهنگری و فاجعهگرایی درآمده است. سیاست خلاصه شده است در سازماندهی برای کسب قدرت. حال پرسش این است که چگونه میتوانیم تخیل سیاسی را از گروگان این وضعیت بیرون بیاوریم و به گشودگی تخیل سیاسی برسیم؟
اگر بخواهم استدلالام را تا اینجا خلاصه کنم، باید بگویم آغاز دوباره اساساً در دل بحران امکانپذیر است. این آغاز قرار نیست خودبهخود اتفاق بیفتد؛ بلکه به تخیل وابسته است. اما تا زمانی که گرفتار فروبستگی تخیل سیاسی باشیم، امکان آغاز دوباره نیز محدود خواهد ماند.
بازپسگیری اتوپیا؛ تصور جهانی متفاوت
پرسش این است که چطور میتوان بر فروبستگی تخیل سیاسی غلبه کرد؟ یکی از گزینههای مهم احیای تخیل اتوپیایی است. اندیشههای اتوپیایی و آرمانشهری همواره بخش مهمی از تخیل سیاسی بودهاند؛ از افلاطون و فارابی گرفته تا اتوپیاهای سوسیالیستی در قرنهای هیجدهم و نوزدهم و بیستم. متفکران بسیاری، بهویژه در سنت چپ، از قرن ۱۸ تا ۲۰ به آرمانشهر اندیشیدهاند و شکلهای متفاوتی از جامعهی مطلوب را تصور کردهاند.
ارنست بلوخ در کتاب روح اتوپیا که در اوج بحرانهای قرن بیستم نوشته شد، دقیقاً روی همین موضوع تأکید میکند. یکی از دلایل توجه روزافزون به بلوخ همین است. البته این موضوع بحث مفصل و جداگانهای را میطلبد که باید به یک فرصت دیگر موکولاش کنم. فقط به صورت گذرا اشاره کنم که بلوخ همیشه به پشت سر نگاه میکند، اما بر روی آینده متمرکز است. او به ما میآموزد که چگونه در موقعیتی جای بگیریم که در آن در حالی که هیچ امیدی وجود ندارد، ناگهان هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد.
برای او تفکر اتوپیایی خیالپردازی صرف در مورد آینده نیست، بلکه جایگیری در چنین موضعی است. یعنی بهنحوی ناهمزمانبودن با وضعیت. درحالیکه نظم مسلط جهانی و سرمایهداری همراه با آن خود را در همهجا زمانمند میکند و با هر شرایطی سازگار میشود، تخیل اتوپیایی چنین نیست. نظم مسلط جهانی هر آنچه را که با آن سازگار نیست، بیرون میاندازد. بنابراین ما همگی در دنیای امروز بهطور همزمان در اکنون زندگی نمیکنیم. به نظر بلوخ، ما میتوانیم دقیقاً بر روی این ناهمزمانی و بیرونافتادگی حساب کنیم.
اما در قرن اخیر، اندیشهی اتوپیایی در چپ با افول جدی مواجه شده است. چپ در همهی عرصهها از جمله در اندیشههای آرمانشهری عقبنشینی کرده است. وضعیت از این جهت تراژیکتر است که اندیشهی اتوپیایی به تصرف راست افراطی و نولیبرالیسم درآمده است. درحالیکه چپ درگیر اختلافات درونی و «سیاست هویت» است و کمتر میتواند تصویری از جامعهای متفاوت ارائه دهد، این ایلان ماسک است که به اتوپیا میاندیشد و پیشگام تخیل تکنولوژیک است. البته در اتوپیای مورد نظر ایلان ماسک جای چندانی برای انسان نیست و این رباتها هستند که بنا است جای انسان را اشغال کنند.
یکی از بحرانهای مهم امروز همین است: ما با تخیل تکنولوژیکی مواجهایم که میخواهد همهی عرصهها، از جمله عرصهی سیاست را در اختیار بگیرد. حتی این تصور مطرح میشود که هوش مصنوعی در آینده سیاست را کنترل خواهد کرد و دیگر نیازی به رهبران سیاسی انسانی نیست. البته با توجه به سرخوردگی شدیدی که از دموکراسی وجود دارد و بیتفاوتی سیاسی، ممکن است عدهای از چنین ایدهای استقبال کنند.
حاصل آنکه تخیل اتوپیایی، که همواره بخش مهمی از تخیل سیاسی را تشکیل میداده، امروز به تصرف مردان ثروتمند سفیدپوست و برخوردار از قدرت تکنولوژیک درآمده است؛ کسانی که میخواهند جهان را زیر سیطرهی خیالات خود ببرند، درحالیکه منافع این پروژهها نیز عمدتاً به خود آنها تعلق خواهد گرفت. در چنین وضعیتی، انسانِ خیالپرداز و توانایی او برای تصور جهانهای دیگر به حاشیه رفته است.
آیا هنوز امکان آغاز دوباره وجود دارد؟
تا اینجا تلاش کردم برخی از جنبههای منفی یا محدودیتهای وضع موجود را توضیح بدهم. حال میرسم به فراز نهایی این بحث و آن را با این پرسش آغاز میکنم: آیا در چنین شرایطی هنوز توانی برای ما باقی مانده است؟ آیا بهویژه در ایران، هنوز هم ظرفیتی وجود دارد که تخیل سیاسی متفاوتی را در برابر وضعیت کنونی امکانپذیر کند؟
من، با وجود همهی محدودیتها، در جامعهی ایران نوعی پوستاندازی را احساس میکنم؛ تحولی که از تغییرات سالهای اخیر تأثیر گرفته و جنگ اخیر نیز در آن نقش مهمی داشته است. این پوستاندازی وجوه مختلفی دارد. برای مثال، برخی از افزایش شور زندگی در میان ایرانیان، بهویژه نسل جدید، سخن میگویند و آن را نوعی شور و ارادهای اصیل معطوف به زندگی میدانند.
برخی دیگر معتقدند این اراده و شور بیشتر واکنشی است به مرگخواهی و سیطرهی اراده به مرگ. حتی اگر دربارهی علت این پدیده اختلافنظر داشته باشیم، به نظر من این پوستاندازی را در جامعهی ایران میتوان مشاهده کرد؛ تحولی که شاید بتواند زمینهساز یک تخیل سیاسی تازه و همان آغاز دوبارهای باشد که از آن سخن گفتم. البته باید دید این تغییر چگونه میتواند به زبان سیاست ترجمه شود و به تغییر سیاسی بینجامد. اینها پرسشهایی هستند که همچنان باید درباره آنها بحث شود.
بازنگری در تصورمان از غرب
به نظر من، یکی از نشانههای این پوستاندازی، تغییر در تصور و ادراکی است که بخشی از جامعه دربارهی غرب داشت. پیشتر بسیاری بر این باور بودند که جامعهی ایران خواهان دموکراسی و آزادی است، اما گرفتار جمهوری اسلامی شده. غربیها از آن رو که به دموکراسی اهمیت میدهند، دلشان برای ما میسوزد و میخواهند ما را نجات دهند. بخشهایی از جامعه، تحت تأثیر فضای رسانهای، حتی باور کرده بود که آمریکا و اسرائیل قرار است آنها را آزاد کنند. متأسفانه فریب خوردند.
اما جنگ این تصور را بهشدت متزلزل کرد؛ هر چند با هزینهای بسیار گزاف. البته شاید هنوز هم باشند کسانی که باور دارند آمریکا یا اسرائیل قصد آزادکردن ایران را دارند، اما بسیاری از مردم چیزی را با تمام وجود تجربه کردند که شاید دهها کتاب هم نمیتوانست به این روشنی برایشان توضیح دهد: اینکه چنین تصوری درست نیست و نباید نیت خیرخواهانه را مفروض گرفت.
با این وجود هنوز هم کارزارهای رسانهای و خطرهای ناشی از آنها وجود دارند و سایهی جنگ همچنان بر فراز سر ما در حال پرواز است، اما به نظر من، این تصور برای بخشهایی از جامعه اعتبار خود را از دست داده است. این تجربه میتواند زمینهساز نوعی نگاه تازه به خودمان باشد و به نوعی آشتی با آنچه داریم، بینجامد. شاید پیشتر بسیاری از ما داشتههای خودمان را نمیدیدیم یا قدر آنها را نمیدانستیم، اما اکنون، پس از این حوادث، آدمها دوباره به داشتههایشان نگاه میکنند و اهمیت آنها را بیشتر درمییابند.
اگر به بحث آرنت دربارهی آغاز دوباره برگردیم، میتوان گفت یکی از امکانهای آغاز دوباره همین است: اینکه بتوانیم از خودمان و از حضورمان در جهان تصور دیگری پیدا کنیم. این تصورِ تازه ممکن است به ما کمک کند مناسبات دیگری را در آینده شکل دهیم.
من این وضعیت را نوعی اگزیستانس یا زیست نو میدانم؛ وضعیتی که با این تخیل پیوند دارد که میتوانم از نو آغاز کنم، میتوانم به شکل دیگری وجود داشته باشم و میتوانم آیندهی متفاوتی را تجربه کنم.
البته همانطور که گفتم، باید ببینیم این تجربه چگونه در عرصهی سیاسی ترجمه خواهد شد. آیا میتوانیم تصور کنیم که در نتیجهی این تجربه، شکلهای دیگری از مناسبات اجتماعی را تخیل و ایجاد کنیم؟
آیا بحران میتواند به قرارداد اجتماعی تازهای منجر شود؟
برای روشنترشدن این مسئله، مثالی از انگلستان در طول جنگ جهانی دوم میزنم. در طی جنگ، بهویژه مناطق کارگرنشین لندن، هدف بمبارانهای شدید نازیها قرار گرفت، واقعهای که به Blitz معروف است. در این مناطق کارخانهها و صنایع مهم مستقر بودند. بمبارانها نهتنها به این زیرساختها آسیب زد، بلکه جان انسانهای بسیار بهخصوص در طبقات پایینی را گرفت.
اما پس از جنگ، نوعی خواست اجتماعی تازه از سوی گروههای محرومتر جامعه صورت گرفت، دقیقاً به این دلیل که هزینهی بسیار سنگینی پرداخته بودند. این وضعیت یکی از عوامل شکلگیری دولت رفاه در انگلستان بود.
جنگ جانهای بسیاری را گرفت و خسارتهای گستردهای به بار آورد، اما به شکلگیری فشار از پایین گروههای اجتماعی بهویژه کارگران و محرومان منجر شد و به شکلگیری قرارداد اجتماعی جدید کمک کرد. در این قرارداد، محدودشدن ساعات کار، بهبود حقوق و دستمزدها و حق اعتصاب بهرسمیت شناخته شد.
این مثال نشان میدهد که جنگ با وجود همهی خسارتهایاش، الزاماً جامعه را به سمت بحرانی عمیقتر سوق نمیدهد. این احتمال هم هست که از دل تابآوری اجتماعی که در ایران هم شاهد آن بودهایم، نوعی قرارداد اجتماعی جدید شکل بگیرد. دستکم میتوان به این امکان فکر کرد.
ایران میان ادغام در نظم جهانی و تخاصم دائمی
در نهایت، به نظر من، در ایران با نوعی دوگانگی و دوقطبی مواجه هستیم. از یک سو، کسانی معتقدند باید با نظام جهانی آشتی کنیم و در آن ادغام شویم؛ از سوی دیگر، گرایشهایی وجود دارند که بر تخاصم دائمی با این نظام تأکید میکنند و میخواهند این مسیر را تا انتها ادامه دهند. پرسش این است که آیا ناچاریم میان این دو گزینه یکی را انتخاب کنیم؟
حقیقت این است که من با بخشی از استدلالهای طرفداران آشتی با نظام جهانی همدلی دارم. اما ادغامشدن در نظام سلطهی جهانی که خود از پیش دچار بحران است، لزوماً تصمیمی عاقلانه نیست. اینکه همهچیز را واگذار کنیم و بهطور کامل در این نظم ادغام شویم، به نظر من راهی معقول و موجه نیست. از سوی دیگر، لزومی ندارد که به خواست آنها تن بدهیم و تخاصم دائمی با نظام جهانی و ادامهدادن آن تا انتها را به ویژگی ذاتی خود تبدیل کنیم. این یعنی پذیرش وضعیت راندهشدگی. باید بتوانیم به راهحلهایی میان این دو قطب فکر کنیم؛ راههایی که نه بر ادغام کامل استوار باشند و نه بر تخاصم دائمی، بلکه امکان تخیل به خروج از بحران را فراهم کنند.
منبع: خبرآنلاین



