خیابان بپاخاسته در ایران به یک رشد عالی مردمسالاری محصول از هدایت ولیفقیه بنیانگذار و ولی فقیه شهید در راه احیای هویت پیشران ملت دست یافته است. خودآگاهی تاریخی ملت، مطالبه نقش و حق غصب شده مردم بهوسیله قدرتهای مستبد پیرامونی پهلوی و نگرش دموکراسی دروغین آمریکایی بدل شده و بازگشتپذیر نیست. مطلقا این ویژگی شامل حال اقشار آویزان به حس بردگی، غربگرایان، الیگارشها و اقشار متصل به ضدانقلاب، یعنی نیروهای سلطنتطلب، منافقان، کمونیستهای برانداز، تجزیهطلبان، و نولیبرالهای غربگرا و… نمیشود.
آنان مرجعیت کهنه و ازخود بیگانه و ایدئولوژیک و وابسته به تفکر چپ و راست غربیسازی ایران را باور دارند و مطلقا به بلوغ نویی دست نیافته و فاقد ارتقای شخصیت و اگاهی تاریخی هستند.
نیروهای فعال در خیابان، نیروی مبعوث انقلابی، نیروی مستقل و آزادیخواه که راه آزادی خود و ایران را در بستر انقلاب اسلامی و رهبری پاکیزه ولایت فقیه در هم تافته و با هم بافته و ادغام شده، دریافتهاند و گرد نگاه اعظم توحیدی و ریشهدار ولی فقیه و رهبری برتر و معتمد و رشددهندهاش گرد آمدهاند در تجربه زیستهشان، دین و سیاست و عمل اجتماعی و مقاومت علیه انواع بردگی دیگر از هم جداشدنی نیستند. در اینجاست که اتفاق عجیب افتاده و ادامه دارد و تا مردمسالاری دینی ما زنده و رهبری ولی فقیه و قرآن و عترت در ایران حیات دارد، این پیشرانی زنده است.
علت حساسیت ملت به رفتارهای نهانروشانه و خارج از نرم و استانداردهای دو امام بزرگوار و جدا از طبیعت معمول رفتار آموخته از ولی فقیه و استاندههای اصیل انفلاب اسلامی همین است. چرا هر تدلیس و هر رفتار خودرأی و هر حرکت شاهانه، مورد انزجار ملت واقع میشود؟ به سبب همین تعارض اشرافیگری نوکیسه، انحصارطلبی الیگارشک، نهانکاری بوروکراتیک مستبد، و انواع فساد و خودرأیی، با امر رشد و نشناختن هویت پیشرفته و مردمسالارانه حقیقی و فرهنگ نوی مردم!
چرا تعطیلی مجلس و نوشتن متن سخنرانی بهوسیله سیاستمداری غربزده و حضور متجاوز ظریف در حکمرانی و نگرش الیگارشیک مرعشیها وحزب سازندگی نفرتزاست؟ چرا جاگذاشتن محور مقاومت و رفتار ماکیاولیستی و ازیاد بردن راه قدرت ایران و تن دادن به فریب شیطان بزرگ برای ملت بپاخاسته برخلاف اقشار دارای حس بردگی نسبت بر جرثومههای فساد و ظلم از نظر مردم خیابان قابل پذیرش نیست و فضای خیابان علیه فضای کافه و علیه روشنفکری غربزده است؟ خیابان در ایران چگونه به یک هویت شگفت بومی تا این حد مؤثر دست یافته؟
درست زمانی که نظریهپردازان مسحور هرمنوتیک مدرن سرگرم نظریهبافی تقلیدی درباره پایان خیابان همچون بستر انقلاب و عصر بزرگ شاهراهها و پلهای ارتباطی در تهران به عنوان طلیعه محوکننده حضور انقلابی مردم در سطح شهر بودند که گویا قدرت مستقر علیه انقلابی دیگر، زیر ساختش را بنا نموده و کار انقلاب بهوسیله ضدانقلاب شیطانی تمام شده است، طوفانی این تلقیات ذهنی را در هم کوبید. ولی نه چنان که خود میپنداشتند بلکه چنان که خدا، چون تقدیری در ید قدرت خود هدایت نمود، عظیمترین تجلی ظهور مردم مبعوث در خیابان به معجزه خون امام شهیدقده، با برانگیختن مردم در خیابان رخ داد.
این همان ارتباط بین جهان غیب و امور دنیاست که دنیاگرایان هیچ آگاهی از آن ندارند و باورش نمیکنند. این مردم پاداش پایداریشان را بر حق با نصرت الهی پاسخ دیدند. اکنون مردمی مستقل انقلاب را همراه مطالبات اساسی خود، چون رهبرانی آگاه و آزاده فریاد میزنند و اگر شبهای فراوان دیگری نیاز باشد آنان همچون پاسداران حیات ایران در میدانها خواهند بود. این ربطی به ۲۳۰ شب و ۳۴۰ شب نداردو… ندارد، دیگر مربوط میشود به یک زندگی همیشگی این مردم ایران در صحنه کنونی رشدشان. ایران با خیابان در تعمیق مردمسالاری دارد به پیش میتازد.
این معنا و تأویل تازهای از هستی ایرانی و انقلابی خیابان است که میراث یک انقلاب بزرگ و دارای نقش در تاریخ جهان و چالش بایکجانبهگرایی آمریکایی را بهدوش میکشد. مردم ایران خیابان را بستر شگفتترین تجلی آزادی، استقلالطلبی، تحولات نو و عدالتخواهی جهانی و ضداستکباری خود کردهاند.
خود را، چون ملتی مبعوث و جنگنده علیه اجنبی و منزجر از غربگرایی تسلیمطلب و منتقم خون امام مورد وثوق خویش به نمایش نهاده و علیه بوروکراسی و استبداد رأی قدرت دولت در گسست از راه انقلاب خود واکنش نشان دادهاند.هویتگرایی، مقاومت، انزجار از بردگی و سلطه، بیان آزاد خواست و مطالبات عمیقا آگاهانه و بیدارگر و دفاع از حق مداخله در سیاست و نظارت بر قدرت با روحی ایرانی _اسلامی و شدیدا پذیرفتار تربیت دو رهبر محبوب دینی سیاسی خود، امام خمینی و امام خامنهای (قدهما)، حاصل این زندگی نوی خیابان است.
خیابان در ایران همه احزاب و گروهها را درنوردید و به خط مقدم جنگ با استکبار همپای میدان بدل شده است. از این پس مردم گولخوردنی و کنارگذاشتنی نیستند و این یک انقلاب پی در پی است.خیابان در ایران تاریخی به اندازه شروع سلطنت ناصرالدین شاه تا امروز دارد. در انقلاب مشروطه حضور خیابان هنوز کم رنگ است. حضرت عبدالعظیم ملجاء بست نشینان است و برای تجار و استعمار زدگان، سفارت انگلیس مهمتر از خیابان است. در نهضت ملی شدن نفت خیابان به نقشی شبیه خیابانهای پاریس در انقلاب کبیر دست مییابد. در قیام ۱۵خرداد آغاز هستی انقلابی اسلامی خیابان است.
در انقلاب ۵۷خیابان زهدان انقلاب عظیم اسلامی و همه رخدادهای آن است. اما یک هویت مستقل، آزاد، مردمی، مبعوث و حتی رهبری کننده ملت باشهادت امام ربانی وشهید، امام خامنهای در خیابان ظهورکرد. این رهبری نیابتی مدتی معین تا تعیین رهبر نشان داد مردم در آزمون بزرگ به چه مرتبه بزرگواری از توحید دست یافتهاند. عزم و اراده و حمیت و غیرت و عزت نفس آمیخته با خرد و عدالت و اقتدار وشجاعت وصداقت، قدرت اصلی خیابان در مقاومت برای حفظ ایران اسلامی غوغا بپاکرده است. این خیابان شبانه، خیابان جامعه مصرفی، خیابان گمگشتگی در کالا و بی آرمانی نیست.
☆☆☆☆اگر در پاریس یا نیویورک ازکافه و خیابان سخن بگویید، هیچکس از مردم در تجربه زیسته شان و حتی فیلسوفان پسا مدرن در ساختار زدایی و عادت ستیزی فلسفی شان، چه فوکو چه اومبرتو اکو، چه دریدا، به امکان ستیز این این دو نمیاندیشند. حتی متفکران دیالکتیک اندیش:چه بنیامین و آدورنو چه آگامبن چه بودریار چه لیوتار بنا به جهان شان، به زاویه دیدی تناقض آلود در خصوص نسبت این دو کشیده نمیشوند. در جهان غربی این دو پدیده همگن هستند. کافه جزیی لایتجزا از خیابان مدرن است.
کافه و خیابان در غرب همپای هم از رنسانس به انقلاب کبیر فرانسه و از شهرهای کهن به شهر مدرن و از قرن نوزدهم و شهر و خیابان وکافههای اعتراض و انقلابها به قرن بیستم و جنگها و شوریدگی انقلابات دانشجویی ۱۹۶۸ و دوران مدرنیته متأخر سفرکردند. موزون بایک کلیت زیرساختی و فرهنگی متحد و بی تناقض بین خیابان وکافه. اما در ایران پدیده خیابان و کافه که هر دو دارای هویتی جدید هستند، در انقلاب اسلامی دچار سهمی از چالش شدند. انقلاب درخیابانها راه افتاد و در میدانها مستقر شد.
خیابان به بستر اصلی حرکت و توسعه انقلاب بدل شد.انقلاب از کافه هاوکافهها از انقلاب گریزان شدند. اول خیابانهای انقلاب کافهها را تسخیر کردند. جنگ مقدس و انقلاب با هم نمیساختند. خیابان فاتح کافه را نشان نفوذ برای فشل کردن و فرار از جنگ دید. کافههای حرام تعطیل شدند، به آتش کشیده شدند و پس نشستند. کافههای حلال بی رونق شدند. این خیابانهای بیدار بودند که محل پیوند دیدار، عشق، تفکر، فریاد و زندگی گشتند. اما کافه از زندگی مدرن جدا شدنی نیست.
طبقه متوسط در کافه حیاتش را ادامه میدهد، سبک زندگی، اوقات فراغت، وقت گذرانی، محل دیدار، جایی برای تنها شدن، جایی برای گرد آمدن، رهایی از علاف شدن؛ و سرگشتگی و پناه گاه بی هودگی و ندانم کاری او، محل شیرین تعیین تکلیف جهان و پشت سرگویی و عشق و جدایی کافه است. کافه برای اقشار مدرن و بهویژه طبقه متوسط ما همه چیز است، حزب، تظاهرات، سالن روشنفکری، مدهای خیابانی، اعتراضات و اعترافات درگوشی و تسکین آلام پوچگرایی ارثی جهانی که خدایش را رهاکرده یا خدا او را رها کرده.
کافه بعد از تولاک رفتن دهه شصت از دهه هفتاد همپای غربی سازی مرحوم رفسنجانی و رشد اشرافیت نوکیسه، زندگی تازهای در جدایی از زیست انقلاب اسلامی را تجربه کرد و رشد نمود. من نمیدانم مثل سریالها و سینما، شیطان بزرگ پروژهای برای کافهها داشته و آن را گسترش داده یا نه، اما کثرت کافه هادر تهران و شهرهای ایران، به معنای نیاز شدت یابنده غربگرایان ونسلهای جدید شان به کافه و متقابلا نقش کافهها در گسترش زندگی مرتبط بازندگی غربی و تسریع در غربی سازی فرهنگ، روان، و فضا است.
کافه فضای امن عریانی و نمایش بدن زن و تظاهر روشنفکرانه زیبایی بی پرده و شکستن حجاب و اصول حرمت حریم زن از چشم اسلام است. زن مدرن درکافه یک قدم جلوتر از خیابان به شالوده شکنی اقدام میکند. آنجا تمرین میکند خیابان رابه فضای دلخواه خود در آورد و آن را تصرف و تسخیر کند. یکی ار جذابترین نوشتههای ایرانی در باره کافه که خواندم کتاب رضا شهبازی یک جوان کافه دار و نویسنده است. رمانی مدرن با تواناییهای یک سبک بسیار متناسب با روزمرگی روح یک جوان مدرن و درگیر همهی چیزهای گذرایی که در روز یک کافه دار، اتفاق میافتد.
داستان از نظر رهکنش نوشتن شگردهای چخوفی دارد رهبردش شبیه شیطان آموخت و سوخت اثر فرخنده آقایی است و رهنامه اش با آلوا دسس پدس، قرابتش را پنهان نمیکند.☆☆☆☆نویسنده در دیباچه آغازین، مینویسد: «آنچه در این صفحات میخوانید یک داستان خیالی است و شباهت شخصیتها به آدمهای واقعی به معنای واقعیت داشتن داستان نیست. لطفا آن را به عنوان سندی از واقعیت درنظر نگیرید.» این تذکر و توجه دادن، وجهی جز «بگیرید»، بجای «نگیرید» ندارد؛ و ما میگیریم و بی تردیدفراتر از نام شناسنامهای آدمها رمان لبریز از واقعیتهای کافه وکافه نشینان است. ساختگی بودن کافه دا بکنار!
جوانی معلق بین اجنه و کافه با همه رفتامد شبه مدرنیسم ایرانی و بهویژه ظهور زنان زن زندگی آزادی و کمدی تراژیک نهفته در این کلمات که منبعث از روح استالینیسم آمریکایی شدهی صهیونیستی است و البته کنایهای درخود دارد تامعنای نمادین این آویختگی بین نمازونیاز را و سنت و مدرنیته را به نمایش بگذارد، در زمانی که خود طبقه متوسط بسرعت خویش را از این وضع معلق رها میکند، اما نه از حس درمان ناپذیر تعلیق! آنچه به این مقاله مربوط است است مردمشناسی کافه مرتبط با بحث ماست کافه جایی متعارض با فضای خیابان رستخیر.
محل قراری در دل خیابان و در تقابل با خیابان، فضایی آزاد برای خود بودن و آزاد بودن تا بی خویشی خود را برهنه کنی، همچون زیبایی خود و علافی خود. ارزش این اثر مدرن ساختن یک فضا_درون از کافه نشینان به روش کاملا رئالیستی است، گذشته از اسلوب کنایه و لایه دار و پیازی شکل، تدلیس راوی و نویسنده _کافه چی و رگههای سوررئالیستی شخصیت پردازی اول شخص با هدف یک کلان روایت تاریخی _سیاسی از روحیه یک نیروی جریان اصلی!
رمان حاوی چند اصل مرکزی برای ظهور حس دراماتیک است که حول موجودیت قهرمانان در یک خط ر روایی غیر دراماتیک شکل گرفته: ۱_کافه۲_کافه نشینها۳_کافه چیاین نوشته، یک متن نقد ادبی نیست بلکه رجوع به شناخت کافه در ایران ۱۴٠۵بنا به گزارشی ادبی متعلق به ۱۴٠۲ است. کافه آن چه که بود و پرتاب شد به وسط یک جنگ ضد سلطه، ضد استکباری، در حالیکه روانشناسی کافه مبین یک نهاد با سمپاتیهای درونی نسبت به فرهنگ آمریکایی است؛
و این امر به یک تعارض باطنی بین کافه و خیابان برخاسته و بعث مردم ختم میشود که هویتی دینی دارند نه همچون توهمات کافه دار در باره جن، آنهم نه جن در مقام نوعی موجودیت بلکه همچون یک وهم منبعث از مغز. من هیچ نوشتهای زندهتر از «یعنی تو کله ت بهشته» همین داستان رضا شهبازی در پرداخت ملموس کافه از درون. اجازه دهید برای روانشناسی کافه به خود رمان رجوع کنم و بین سه قطب درون تاب موجودات داستان به کافه و مشتریها از چشم کافه دار اشاره کنم.
تصویری که با تصورات ذهنی و حتی خصمانه انقلابیون، از این موجودات ناسازگار با انقلاب میستیزد و حتی گاه احساس دلسوزی یک عضو انقلابی خانواده برابر عضو گمگشته و گریزان انقلاب را در خواننده بیدار میکند و البته گاه احساس تأسف شدید از ناتوانی شان و اسیر شیطان رجیم شدنشان و گناه تقابل با امر الهی که جز فروپاشی و سرگشتگی و بدام افتادگی هیچ ببار نمیآورد.
رویهمرفته همه اینها از منظر تصویر دو وجود مختلف ومتعارض، وجو خیابانی که آدم بودن و آزادی وحق مستقل زیستنش برابر یک لویاتان بی همه چیز و قدرت جهانی سرمایه تلمودی دفاع میکند و بزرگینگی و کرامت خود را پاس میدارد و اهالی کافه که در برابر این مردم و مقاومت شان، کنش بیرونی و دروتی شان معنایی جز مقاومت علیه ازادگی ملت با تکیه به ایده آزادی میل ندارد.
البته فرقی که این شورش خاموش که هرازگاهی علنی میشود با جریان ظاهرا همگرایش جنبش دانشجویی مه ۱۹۶۸، پاریس دارد، عنصر آمیختگی چپ وضد سرمایه داری جهانی و نقد اخلاقیات قدرت با خواستهای جنسبت گرایانه بی مهار و آزادی زنا بود. اما در ایران این حکمرانی میل با منافع و ایدئولوژی ارتجاعیترین شکل سرمایه داری ماگاها در آمیخته است و در خدمت ترامپ و نتانیاهو در آمده است و ابزار قدرت رو به افول تمدن وحشی آمریکایی شده است: Make America Great Againداستان با این ایماژ آغازین شروع میشود: «دیشب بخاری سوئیت خاموش بود. من هیچ وقت خاموشش نمیکنم.
گفتم شاید جنی، چیز خاموشش کرده.» جن، موضوعی است که در این داستان بیخ پیدامی کند، وجه نمادین و کنایی _ هردو _ ریشه میگیرد و همان است که بیان چخوفی را قربانی جهان شبه داستایوسکی وار، بهتر است بگویم ساعدی گونه، تا حدی کافکایی و اندکی صادق هدایت مانند و با شلم شوربای نیشگون سیاسی میکند. البته تمام داستان به نحو رسا، اشاره گونه، حتی به صورت تردستانهای رئالیستیک، حق نقد سیاسی _ اجتماعی دلخواهش را متناسب با موقعیت کافه و مشتریان کافه پیش میبرد و به ما در کشف روح و حقیقت وجودی کافه و نگاه آدم هایش و حرف دلشان یاری میرساند ـ بدون آن که خود علیه کافه باشد.
در نگاه اول جن با کافه هیچ سازگاری ندارد. اینها متعلق به دو دنیای بی ربط به هم هستند و تنها یک نیت سیاسی _ ایدئولوژیک و سمبولیک میتواند منجر به بازشدن پای جن در همین اول به داستان شده باشد، شاید در نگاه نخست با تصنع و باور ناپذیر با یک کافه چی متعبد و جن باور تا صرفا از مذهب خرافهای در سطح فهم عامیانهی مدرنهای ابزار «ماگا» بسازد، پس جن اول مصنوعی و باور ناپذیر مینماید، اما همین خطای استراتژیک در سبک خود بیانگر یک عمق در شناخت واقعیت کافه و سطحی گری پسامدرنیستی مدرنهای نسل حاضر میتواند بشمار آید و به یک آشنازدایی خلاق بدل میشود.
«سینا معتقد بود کارجن میتونه باشه. با خودم گفتم: «اوهههــــــــــ. ـ.
فقط جنّو کم داشتیم» بعد گفتم نه بابا، من همیشه اینجا قرآن میذارم ونماز میخونم چرا جن بیاد بخاریم رو خاموش کنه؟؛» نویسنده که با اتومبیلش ازسرمای خانه جن زده میگریزد تا برود شب سخت را از کافه گرمش بیاورد، خواه ناخواه، دانسته ندانسته در پس یک کنش رئال داستانی همان وجه نمادین خانه _ وطن جن زده وسرمازده را در خیابان ویران و شب سرد زمستانی بهمن ماه (بهمن ماه انقلاب اسلامی هم است!) ادامه میدهد و در مقابل این خیابان و خانه سرد، کافه پناهگاه گرم تصویرش را میسازد: «بارون بود و خیابونها دیوانه وار چاله چوله داشتن.
انگار با یه جیب «کاام» توی منطقه جنگی میروندی. هم چنین توی یکی از خیابونایی که خیلی خیلی چالههای عمیقی داشت. ساختمونهای زشت، و مردم فقیر؛ خیابونای داغون.. رسیدم به کافه… و رفتم تو و بخاری برقی رو برداشتم،. پدرام و سهراب و سپنتا نشسته بودن. به این فکر کردم که اگه الان دوازده شب بود و من دوازده شب، که همه جا تعطیله، میفهمیدم بخاریم خراب شده وکافه هم نبود، چی میشد؟
یه شب تا صبح باید از سرما یخ میزدم…» جدا از رابطه متناقض خانه محل جن وسرما و تنها و کافه گرم و زندگی و عشق و هزار حرف و حدیث که شاید نویسنده هم به وجه تقابل در این رابطه توجهی آگاهانه نداشت، داستان لایههای ناخود اگاه دیگری هم دارد. خوب این جهانی بی تاب آوری، اصلا قادر نیست تصوری از شبها تا صبح بسر آوردن هفده هیجده، بیست، بیست و چندسالهها و پنجاه، شصت سالههایی داشته باشدکه برای حفظ ایران در سنگرهای بی حفاظ بارانی جنگیدند و.. (و حالا هم نزدیک دویست و سی شب در خیابانهای شبانه میجنگند).
چنین است که اصلا داستان عمیقا ما را با جان کافه و روح و شخصیت و فکرها و زندگی کافه با جزئیات توانایی، عمق، به طور طبیعی آشنا میکند ولو ناخواسته ومعکوس! در داستان، آدمهای خیابان و کافه را درهای عظیم از هم جدا نمیکنه خود کافه چی براحتی میتواند در یک جهش بپرد به خیابان، چنان که پس ازشهادت آقا، بسیاری از همینها از کافه پریدند به خیابان؛ و نویسنده _یحیی_ به این اشاره میکند: «امروز رزا بهم گفت: «پنج شنبهی هفتهی بعد بیا خونه مون عرق بخوریم؛ کامیار صحرا و پهپادی هم هستن».
گفتم: «من از عرق خوری و آدمهایی که عرق میخورن بدم میاد» گفت: «چرا؟» میخواستم بگم حرامه. ولی گفتم: «نمی دونم»… بعد اماکن اومد برا بازدید. خودمون زنگ زدیم بیاد برا انجام مراحل گرفتن پروانه کسب. باید این کارومی کردیم. اومد روزنامههایی که من از سقف آویزون کرده بودم رو دیدو گفت: «اینامعنی خاصی دارن؟». گفتم: «نه، برای اینن که نور رو پخش کنن». گفت: «نور رو پخش کنن، ها؟». گفتم: «بله، قشنگ هم هستن».
قبل از این که اماکنیها برسن، به مشتریها گفتم موقتا روسری بذارین و اوناهمگذاشتن و این براشون این قدر خنده آور بود که انگار نه انگار تا همین پارسال خیلی عادی بود که روسری بذارن»اتفاقا، جهان سیاست و اماکن و رشوه برای باز کردن کافهها وغذاخوریها در ماه رمضان و انتقاد و اعتراض و ضد جریان اصلی و یک جور دیگر وضد نظم موجود و ضد خیابان و ضد انقلاب و…
همه و همه در لابلای انبوه رخدادهای روزمره و بگومگوها ومشغلههای زندگی مردان و دختران علاف و جهان معطوف به امیال و احساسات پیش پا افتاده بشری و حسد و چزاندن و انبوه حرفها، رویدادها، تصویرها، اتلافهایی که به دمی محو میشوند:«دیروز رو خوب یادم نمیاد. کی فکرشو میکرد تصاویر دیروز به همین زودی این طور محو بشن؟! ولش کن.» «باصحرا قهر کردم و بعد صحرا چراغ ذو آوردبرای این که مت روخوشحال کنه، گذاشت سرجاش. واقعا نور قشنگی بود؛ و این که چای ماسالا زدیم و موقع زدنش سهیل و مهسا و رها بالا سرش وایستادن و تشویقش کردن و گفتن: «ماسالا ماسااالا، ماسالا ماسااالا.»..
بعد هم من و کامیار برای مسخره بازی دست و پای صحرارو گرفتیمو بردیم ازکافه انداختیمش بیرون و در راهم روش بستیم..» «صحرا سعی داشت سهیل رو به مرزگریه برسونه و هر بار تغییرات روحی روانیش رو با هر نیشگون خوب مد نظر داشت. در هر صورت سهیل تا نیم ساعت بعد اصلا حال خوبی نداشت و به مرز جنون رسیده بود…» «دیروز کامیار به صحرا گفت که: «تو دقیقااز من چی میخوای» صحرا گفت: «نمی دونم».. «به هر حال هر بار که اینجا میبینین شون باید زندگی بیرون از اینجا شونو حدس بزنین. مثلا همین خانومی که چشماش برق میزنه.
شاید الان درکنار همون پیر ریشو، چشمش رو باز کرده و بلند شده و خمیازه میکشه و و بدنش رو کش و قوس میده و و به اون لبخند میزنه و میگه: «چقدر خوب بود اگه کافه گندم صبح باز بود.» «. من دارای یک کافه میشم. تنها میچرخونم ش و روی میزاش داستان هام هستن و یه دختری از اونها خوشش میآد و خودش رو بهم نزدیک میکنه و بعد هم بهم خیانت میکنه و یه روز که با معشوقه جدیدش داره باماشین میره، من میدوم دنبال ماشینش و دستگیره ش رومی گیرم و اونا گاز میدن ومی رن و من میرم تو پارکی موسوم به پارک خوکها که ته ش یه قفس خوک برا تماشا از سمت باغ وحش ست.
مینشینم سیگار دود میکنم..» تصاویر کافه، آدمهای کافه، پدیده شناسی کافه، انسان شناسی کافه، یک حس کرخت شناور بودن در خلا و در تارعنکبوتی بی فردایی، بی هودگی، بی مانایی و بی معنایی و فراموشی و غرق شدن در اتلاف خود و آن چه میماند نومیدی و رذائل و خوک هاست. اکنون میتوان دریافت این رمان چه اثر درخشان و مهمی برای همه آیندگانی است که از خود میپرسند این انبوه قارچ وار کافه در آغاز قرن پانزدهم شمسی در ایران چه بود و چرا؟ جوابش را باید در تهی روشنفکری ایرانی یافت. ☆☆☆☆☆امروز کافه هم زاده مدرنیزاسیون رضا شاهی است و هم شورشی علیه روشنفکری.
هنوز روشنفکران به کافه میروند. اما کافه امروز در تسخیر نسلی است که روشنفکر برایش موجودی، چون انسانهای اولیه است. خود هیچ شباهتی به روشنفکران ندارد، همه جوره از آنان گسسته و حتی آنان مایه استهزای اوست. آرمانها، تفییر حهان، ایدئولوژی چپ، انقلاب و… کافه نشینی اینان هیچ شباهتی به کافه نشینی نسلهای شکوهمند تباهی زده غربگرا و شرقگرا که بار گران شکوفایی فرهنگ عظیم از خود بیگانگی و تقلید و تولیدی سترون و نیز فراموشی ناپذیر و تراژیک را بدوش کشیدند ندارد. نسل هدایت و مینوی.
نسل عشقی و بهار، نسل ارانی و بازرگان و نیما، نسل کیوان و روزبه و طبری، نسل ملکی وجلال آل احمد و گلستان و بعد ساعدی و شاملو، نسل شعاعیان و جزنی و پویان، نسل شریعتی و حنیف نژاد و دولت آبادی، و. نسل کافه نشین امروزی نه اهل کتاب است و نه آرمان. هجو و نیست انگاری و میل و عصیان در او جهانی پسامدرن میسازد. فاصله او با روشنفکری بسیار زیاد است، تقابل این دو با خیابان امروز، همجنس نیست. ببینیم روشنفکری ما چیست و بعد برگردیم به رابطه امروز کافه و روشنفکران با خیابان!
چرا روشنفکری ایرانی از انقلاب اسلامی در همان سال ۵۷ جاماند و بسرعت موضعی ارتجاعی، خشونت بار، ویرانگر، ضد منافع ملی، و تنها اندکی بعد خدمتگزار دنباله ارتجاعیترین قدرت متجاوز و زیستن در آغوش او، چون ابزاری در اختیار مطامع ضد استقلال ایران عمل کرد؛ و این امر با پروژه انقلاب رنگی سال ۸۸ به اوج رسید و از چپ رادیکال تا روحانیون اصلاح طلبی همچون کدیور و؛
و شارحان نامدار فلسفه، چون سروش و سینماگران نامدار، چون بیضایی و نویسندگانی، چون میلانی، کنار رهبران جان بدر بردهی گروههای برانداز و جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی یا جاسوسی برای شوروی، کومله، پیکار، فدایی، حزب کمونیست، مجاهدین خلق، حزب توده، ویترین خدمات متنوع برای سرنگونی ملی را کامل کردند و روشنفکران داخلی، نویسندگان، خبرنگاران، اساتید دانشگاه، متفکران عرصههای مختلف علوم انسانی، هنرمندان و سینماگران، تحت موضوع بس ارتجاعی توسل به امامزاده مدرنیت بحران زده و سقوط گفتمانی تا همسنخی با اسرائیل و ترامپ و چشم امید به شاهک دلقک مآب خاندان نوکر انگلیس و آمریکا، پیش تاختند ـرسانهملی در این فضای تصرف عدوانی روشنفکری و دانشگاه و هنر غربگرا بوسیله، در عرصههای گوناگون فرهنگی، آموزشی، و تربیتی، تکلیف شاق و بس سنگینی بر دوش دارد.
اگر این رسانه، ادراک کند رسانه انقلاب اسلامی به رهبری و بنیانگذاری قائدی، چون امام خمینی قده و ادامه دهنده و پیشرانی امام شهید، چون امام خامنهای ره است و تکالیف عظیم ملی و جهانی اش، پیشتازی در امور بی سابقه و ایفای نقش دانشگاهی تحت هدایت رهبر معظم است که باید معتبرتر از دانشگاههای بزرگ جهان، وارد گفتوگو از گفتمانهای انقلاب اسلامی شود و اندیشههای نوزایی توحیدی را ترویج کند آنگاه جز تحقق افق بلند عرشی و هدف ظاهرا خیالی و آرمانی اصلا چارهای ندارد.
برای انجام تکلیف اسلامی این مردم سالاری، جز انقلاب معرفتی زیر ساختی با بسیج خردمندترین دانشمندان موحد جوان و عالمان بزرگ، استغاثه بدرگاه الهی و جهاد شبانه روزی و کار و تلاش خستگی ناپذیر و پیشرو برای گرد آوردن خلاقترین متفکران هیچ چاره و راه سهل الوصولی در پیش نخواهد بود.
یا سقوط در چاه استحاله و تن دادن به افق دون مایه اصلاح طلبی غربگرا و روشنفکری مقلد و رسانهای با تقلیدو تزریق یک دموکراسی جعلی اغواگر و شرک زده وجراحی ذهن مخاطب با فریبکاریهای ضد توحیدی و جهل پرور غربی سازی، پیش پاست یا درک تکلیف بزرگ یک رسانه موحد برای برنامههایی دوران ساز که چالش بزرگش نوع ارتباط و حتی گفتوگو با عظیمترین تمدن متفرعن بت پرستانهای است که بت نفس پرستی مدرنیت جهانگیرش و شیطنت انسانخدایی بی مهارش در زمین، پسامدرنیته نیست انگار و فساد اعظم و گوساله زرپرستی و سرمایه سالاری یهودی جهانی را حاکم بر هستی عینی و ذهنی و روحی بشری کرده است و زرادخانه ترویج و تبلیغ کفر جهانی او در قالب آموزش دانشگاههای معتبر، پیشرفت علمی و تکنولوژیک بس خطر خیز مثل هوش مصنوعی در اختیار قدرتها علیه هستی مختار و معقول و متفکر بشری قرار داده و در مسیر خلع ید از فاعلیت انسان، گسترش علوم گسسته و جنگنده با توحید در قالب عقلانیت الحادی فعال و منفعل کننده میلیاردها انسان، رسانه هاو اینترنت و فضای مجازی، و آموزش و پرورش درخدمت روبات سازی جامعه بشری.
پیش میتازد. وراه انفعال، سکوت، عدم احاطه بر هوش مصنوعی و گریز از کسب و تصاحب مستقل تکنولوژی جهت تخفیف سلطه گری تمدن شیطانی وعدم استقلال از آن نیست، دو تلاش تصور ناپذیر توأمان است، کسب مستقل دانش و تکنولوژی و نقد غلبه به سود زندگی حلال توحیدی!
امروز خردمندان مؤمن در ایران، عقلانیت اسلامی و توحیدی شان مستقل از پدیده Intellectuall انتلکچوال در جایگاه اسم و صفت در زبان انگلیسی و Intellctuel انتلکتوئل در زبان فرانسوی با ریشه لاتین Intellegentia است، که بر قدرت مغزی و ارزش هوشمندی تأکید دارد و این مفهوم به جزیی از توسعه اومانیستی جهان غرب و سنت انسان یهودی سامری بنی اسرائیلی، تبدیل شده است. سنت بنی اسراییلی، پنهان شدن درون تورات برای تحریف تورات و زیر نام توحید و یکتاپرستی و «ال» بنام الله کشتی با خدا و دروغ پیروزی «انسان _اسراییل» بر خدا و موفقیت در مالیدن پشت خدا بر خاک است.
روشنفکری بنی اسراییلی ایرانی با سنگر گرفتن در موهبت هوش برگزیده خداد داد و قدرت مغز، علیه توحید و عقل نورانی و ایمان به وحی و تحریف کلام الله، و خود خدایی پنداشتن، تجلی کامل سرکشی بدتر از عصیان شیطان است. آنان زهدان الحادند و طبیعت را حامل هوش و همین هوشمندی کل کائنات را خدا انگاشتن و وحدت وجود ماتریالیستی را برنگ عرفانی در آوردن و بت پرستی دنیاگرا را معرفت اصیل معرفی کردن میراث انهاست.
بنی اسرائیلیان دروغگویان خشن ملحدو کافرند و بنام دین موسی علیه السلام، نگرش آزمند ضد توحیدی مغز علیل و هوش شیطانی دنیاگرایشان را به فضاخت وحشیانه تلمودی بدل کردن کارشان است.
روشنفکری و انتکتوالیسم از این سرچشمه هوش سیاه یهودی رنسانس سربرآورده است.باسیری از رنسانس تا امروز، به عقلانیت اومانیستی عصر روشنگری و عقل کانتی که ضد عقل اصیل توحیدی الهی است، روشنفکری انقلابیی انقلاب کبیر فرانسه، روشنفکری منتقد نظام بورژوایی کمون پاریس، روشنفکری دوران سوسیالیسم تخیلی قرن نوزده و روشنفکری لیبرال و روشنفکری مارکسی و تحولات دوران سرمایه سالاری و عصر امپریالیسم و روشنفکری نهیلیستی سپس پسا مدرن میرسیم، و به وضعیت امروزی طبقه روشنفکر دست مییابیم.
گروهی که متفکران و دانشمندان شان پس از سیر انقلابی برای یهودی کردن، گام به گام، الحادگرایی یونانی، لیبرالیستی، ماتریالیستی، مارکسیستی اگزییتانسبالیستی و بالاخره نهیلیستی و پسامدرنیستی، امروز به جزیی از خادمان نظام سرمایه داری در دانشگاهها بدل شدهاند و در غیر این صورت و رؤیای گذشته تغییر جهان ضد پروژه قدرت، بشدت تحت کنترل و تنبیه و اخراج و حذف در صورت چالش با نظام قرار دارند. آنان امروز کارگزاران تغییر جهان تخت فرمان سرمایه یهودی در دو وجه و مدل غربی وشرقی هستند و بشدت با تحول مستقل اسلامی میستیزند.
یعنی ما دیگر با روشنفکران غول آسایی سروکار نداریم که تا عصر پایانی منتقدان قدرت نظام غربی نظیر سارتر و فوکو دوام داشتهاند و در فاصله جنبش ۱۹۶۸و تا سه دهه پس از پایان جنگ ویتنام، زدوده شدند، به ابزار قدرت بدل شدند، در جوامع مدرن به ابزار پروژههای دولتی در جوامع پیرامونی برای طبقه سرمایه دار و اساتید دست نشانده که به محض رویارویی با نظام به اخراج و افلاس کشانده میشوند و به نسبت ارتباط آنان با غرب به مخالفان داخلی به سود غربگرایی یا لولو سرخرمن جهت هرچه بیشتر سلطه به قدرت وابسته عمل میکنند. در این ویترین حتی روشنفکر ازاده هم جایگاه خود را دارد.
عصر روشنفکرانو ناموری شان پایان گرفت و صفحه تازهای در پدیده شناسی این جریان در عصر هوش مصنوعی پدیدار شده است. کسانی که اسلوب شان برخورد به پدیدهها و رخدادهای زندگی واقعی ایرانی، از زاویه تبعیت از مدل فهم غربی و تقلید از مفاهیم ذهنی مدرنیته بوده، از مشروطه تا امروز همچنان تابع تحولات مفهومی تولیدات و تعاریف انواع دانش غربی باقی ماندهاند. در ایران، یک نسل انقلابی و خردباور موحد تابع انقلاب اسلامی و ادامه دهنده راه امام خمینی ره با پیروانی پیشرو، چون شهید مطهری و امام شهید برابر روشنفکری سربلند کرد.
برای این جریان گسسته از نگاه اصالت مفهومی، ذهنی انگار و سوبژکتیو، پس از چالشهای حیاتی با پدیدههای نظری از دوران انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی، سرخورده از نحوه تقلیدی برخورد روشنفکران غربگرا و شرقگرای ایرانی به ایران، مسائل ایران، مردم ایران و جنبش مردم ایران و اسلام شدهاند راه نویی پدیدار شد. تحت تأثیر آموزههای انقلاب اسلامی و اموزشهای امام خمینی ره و جانشین سزاوارش امام شهید قده، روشنفکری، همواره یک پرسش معرفت شناختی، عصری، سپس ایدئولوژیک، سیاسی و تاریخی بوده است.
در این معرفت پاسخ را از تجزیه و تحلیل کلمه «انتلکت» و «ال» یا ترکیب و تحلیل سیستمی محض نمیتوان بدست آورد. توقف در اصطلاح شناسی این کلمه و خطاهای نخستین در درک کلمه فرانسوی یا انگلیسی و اشتباه در برگردان آن به فارسی، ابعاد موقعیت انحرافی و انحطاط روشنفکری در ایران را توضیح نمیدهد. هرچند بحث ریشه شناسی واژگانی بی فایده نیست. مشکل در گام اول در شناخت راه ترمینولوژیکال پدیده روشنفکری در ذات انتزاعی این دانش وگسستش از زمینه زندگیهای معین تاریخی نهفته است.
ما با واژه شناسی البته علمی نسبت به ریشه مصدر فرانسوی Intellectuel یا انگلیسی Intellectual پیدا میکنیم، اما توقف در این رها کردن مرغ نیم بسم است تا حرام شود.
زیرا آنچه که ما را به آگاهی میرساند خود آگاهی تاریخی در باره ریشه توحید ستیز آن رخداد بزرگ تاریخی است که در اساس به معنی پیروزی یهودیت سامری و ضدتوحید در شکل دادن تمدنی با پایه پیروزی انسان بر خدا و تفسیر مجدد همه هستی با ژرف ساخت فهم تلمودی و تبدیل خدا به هوش موجود در کائنات و اشاعه درکی طبیعتگرایانه از پروردگار و رب العالمین و دادن مقام عالی به باهوشترین انسانها و قوم باهوش یهود رابه نام قوم برگزیده، به مقام خدایی رساندن است.
انتلکتوئل یعنی خداوندگاری هوش و این قشر که برترین شان همان قوم یهود است کلا مقام برتری را تصاحب کردند که در ترجه فارسی پس از کلمه منورالفکری، کلمه روشنفکری برای آن برگزیده شد.
در نتیجه چه با ماسک مذهبی اومانیستی چه به صورت عریان الحادی روشنفکری مدرن با تصور انسان خدایی و ستیز با مذهب در آمیخته و انجا هم کهذبا عقل کانت کوشیده اندمشکل خداوندی هوش جنون آلود را حل کنند و عنصر خرد و قدرت نقد و تغییر طلبی را به مقام این اومانیسم پیشرو و رهبری کننده باز گردانند همچنان با کنار نهادن خدا و دین و موراء الطبیعه به سرشت تمدن یهود، یعنی عصیان انسان علیه پروردگاری خدا وفادار ماندند.
روشنفکری در ایران، در جلوه دوم سقوطش به خلع تعقل مستقل و تقلید و پیروی از فرامین عقل ارباب غرب آویخته ماند و حتی شناخت دین اسلام را هم نه مبتنی بر تعقل خود و واقعیات اسلام که آن را میشناخت و خود امکان پژوهش وتفکر مستقل و فعال درباره آن را داشت بلکه تابع الگو سازی از برخورد مدرنیته بنی اسراییلی و سیر میراث رنسانس و روشنگری زاده رنسانس به دین پیش برد که کانون آن همواره تجربه مدرنیتهی پاسخگوی «میل» و عقلانیت اومانیستی توحید ستیز و بریده از توحید، وحی، دین بوده است.
و در تمام تاریخ روشنفکری ایران از قاجار تا امروز، نیروی حاکم بر آن اشکال گوناگون چپ و راست همین عقلانیت عاریهای و کارگزاری فهم فلسفی، علمی حقوقی، فرهنگی و اقتصاد وسیاسی و هنری جهان غرب بوده و دیگر حتی اسلامو نقد اسلام و اصلاح اسلام را هم بنا به نگرش و علم مقلد غربی و اومانیستی پیش بردهاند و انواع روشنفکران چه میرزا آقا خان کرمانی و روحی وچه ملکم خان و طالبوف و آخوند زاده و چه تقی زاده تا ارانی و لاهوتی و احسان الله و طبری و بهار و بازرگان و شریعتی و آشوری و نصر و جزنی و حنیف نژاد وسروش و رجوی و انبوه مدرنها از نویسندگان و روزنامه نگاران تا اساتیددانشکاه و انقلابیون چپ روشنفکر انی با همین سرشت تقلید و تبعیت از غرب و شرق و آلوده به مدرنیته و تفکر ماهوی یهودی علیه عالم غیب و مادی سازی دین بودند وهمه این «اصلاح» طلبی هوش محور و وحی ستیز از قاجار تا ۱۳۵۷ به جدال بزرگ ایدئولوژیک و سیاسی روشنفکران راست و چپ و لاییک و آته ئیست و مذهبی و لیبرال و سوسیالیست وکمونیست، تحت رهبری پنهان و آشکار اسراییل و آمریکای مسیحی یهود زدهی صهیونی ضد اسلام وحیانی و کسب قدرت آن و انقلاب اسلامی و قیام لله امام قده و راه او وجمهوری اسلامیو اصل ولایت فقیه مبلغ ولایت حجت بن الخین العسکری عج ضدولایت شیطان همدست شدند.
این همزیستی و اتحاد و همدستی جبهه ظلم وشرک، در آخرین تجلیش باشهادت عاشورایی امام خامنهای قده و بعث معجزه آسای مردم مبعوث در خیابان ظاهرشد. خشم و دشمنی و مخالفت آشکار و یا منافقانهی روشنفکری و اصلاح طلبی غربگرای داخل حکمرانی و خارج آن با خیابان و بیداری ملی مردم با رهبری معرفت و خون ولی فقیه و خواست ایستادگی وانتقام و تلاش اذناب غرب به تسلیم و سازش از این ریشه میآبد و دور زدن نهان کارانه مردم وپیشبرد خط ظریف در مسیر خواست پیشروی گام به گام طرح اسراییل بزرگ و سرپرستی سرمایه جهانی یهود و دموکراتهای امریکا حالا معنای بنیادینش را برای ما وضوح میبخشد.
تقابل انواع روشنفکری غربگرای سیاسی و فرهنگی با ولایت فقیه و رستخیز خیابان و توانبابی مردم روکرده به قیام لله و علیه هوش بهودت صهیوتی سلطه جو، حالا معنای عمیق و هستی شاسانه، تاریخی و سیاسی متحدش را باز مییابد. تقابل روشنفکری با بیداری مردم خیابان، ریشه تقابل کافههای نهیلیستی با خیابان است. کافه خود را از شرّ بقایای نوعی احتمال خودآگاهی در شاخهای لز روشنفکری منتقد روشنفکری و تفکر بالکل رها کرده و یکسر ولایت شیطان و هوش سیاه صهیونی را پذیرفتهاند و تقابل نهیلیستی آنان با بیداری خیابان شکل بس ژرفی گرفته است.
تکثیر کافه به تکثیر این الحادگرایی یهودی و محل تربیت تدریجی جوان گیجسر وگمگشته به سرباز صهیونی در کافهها بدل میشود و قلعه از درون فتح میگردد. وادادگی دولت دنباله رو اصلاح طلبی غربگرا نسبت به الیگارشی فاسدو تعمیق فاصله طبقاتی، یعنی تعمیق ظلم و فساد، سنخیت دارد با وادادگی و عدم کنترل و قانونمندی در دانشگاه، سیاست پولی، حجاب، کافهها به سود نفوذ نگرش یهودی که کل مردم جهان را حیوانات میداند که اگر بارکش جنایت آنان نباشند، ذبح شان ضروری است.
تنهانیروی پیشران مقاومت در خور اعتنا در جهان محور مقاومت است که امروز ایران، یعنی مردم خیابان و فرزندان پاسدار و نظامی شان تحت رهبری ولی فقیه در رأس آن است و اعتراض جهان را به ظلم یهودی سامری با اقتدار نظامی و دفاع جانانه مؤثر میکند. اینست معنای چالش خیابان با کافه و روشنفکری در حالی که مقاومت، هر فرد مستعد گمشده در اسارت شیطان را با فریادهای بیدارگر مردم مبعوث خیابان، از زندان کافهها و تفکرروشنفکرانه به عرصه ایستادگی، به حیات طیبه، به رشد، به ساختن مردمسالاری اسلامی.
به عرصه ظهور اگاهی تاریخی در خیابان و اتحاد برای دفاع از حقوق مردم روی کرده به توحید فرا میخواند.
منبع: جام جم آنلاین



