رامین ناصرنصیر، بازیگر و مترجم ادبیات را راهی برای درک تجربههای انسانی و زخمهای تاریخی میداند؛ تجربههایی که از مرزهای جغرافیایی عبور میکنند و در زندگی جوامع مختلف تکرار میشوند. او در گفتوگو با خبرآنلاین از مسیر غیرمعمولی که برای یادگیری زبان اسپانیایی پیمود و شباهت تجربه فقدان و مفقودشدن در رمان «برزخ» با تجربههای تاریخی ایران گفت.
نرگس کیانی ـ رامین ناصر نصیر، بازیگر و مترجم، مهمان کافه خبر شد و درباره تازهترین ترجمه خود، رمان «برزخ» نوشته توماس الوی مارتینس، از مسیری سخن گفت که او را از بازیگری به دنیای ادبیات و ترجمه رساند؛ مسیری که با کنجکاوی درباره زبانها، علاقه به ادبیات و تجربههای پیشبینینشده زندگی شکل گرفت. او در این گفتوگو از نخستین تجربههای ترجمه نمایشنامه، همکاری با شهرام زرگر، آشنایی اتفاقی با یک دوست مکزیکی در فضای گفتوگوی اینترنتی و یادگیری زبان اسپانیایی از طریق شعر گفته است؛ تجربهای که به ترجمه آثاری از ادبیات آمریکای لاتین انجامید.
ناصر نصیر همچنین با اشاره به نگاه خود به ترجمه، بر ضرورت شناخت جهان اثر و وفاداری به روح متن بهجای ترجمه کلمهبهکلمه تأکید کرده و از دشواریهای انتشار برخی آثار و سوءتفاهمهایی گفته است که در جریان همکاریهای ادبی شکل گرفتهاند. بخش از این گفتوگو به رمان «برزخ» و مضمون فقدان و ناپدیدشدن انسانها اختصاص دارد؛ موضوعی که به باور او، با زخمهای تاریخی و تجربههای جمعی جامعه ایران نیز پیوند میخورد.
اگر موافق باشید برای شروع گفتوگو، میخواهم حدود دو دهه به عقب برگردم و پیش از پرداختن به تازهترین اثری که با ترجمه شما منتشر شده است، «برزخ» نوشته توماس الوی مارتینث، درباره سالهای آغازین فعالیت شما در عرصه ترجمه صحبت کنیم. حضور شما در مجموعههای تلویزیونی از سال ۱۳۷۲ آغاز شد. پس طبیعتاً تا سال ۱۳۷۷، زمانی که هایده حائری، مجموعهای شامل ۶ نمایشنامه از نیل سایمون؛ نمایشنامهنویس و فیلمنامهنویس آمریکایی را به شما داد و خواست یکی از نمایشنامهها؛
«Barefoot in the park» یا همان «پابرهنه در پارک» را به فارسی برگردانید تا خود در نقش «کوری» (زنی پرشور، سرزنده، ماجراجو و شیفتهی تجربههای تازه) روی صحنه برود و نقش «پاول» (همسر محتاط، منطقی، وظیفهگرا و کمی خشکش) را به خسرو شکیبایی بسپارد، به واسطه فعالیتهای تصویریتان از شهرتی نسبی برخوردار بودید. البته خانم حائری هیچگاه آن نمایشنامه را اجرا نکرد اما شما و شهرام زرگر، به لطف او «پابرهنه در پارک» را ترجمه کردید و اتفاقا همین لطف، زمینهای شد تا شهرام زرگر بعدتر ۵ نمایشنامه دیگر آن مجموعه انگلیسی از نیل سایمون؛
کمدینویس سرشناس تئاتر برادوی را نیز به فارسی برگرداند.
به هر رو، طبیعتاً آشنایی شما با زبان انگلیسی و علاقهتان به ترجمه باید پیش از دریافت پیشنهاد خانم حائری شکل گرفته باشد. پس اگر موافق باشید میخواهم گفتوگو را با این پرسش آغاز کنم که آموختن زبان انگلیسی را از چه زمانی آغاز کردید و اساساً علاقه شما به ترجمه از کجا و چگونه شکل گرفت؟
مواردی که مطرح کردید درست است اما در پاسخ به اینکه آموختن زبان انگلیسی را دقیقاً چگونه و چهطور آغاز کردم، نمیتوانم به زمان مشخصی اشاره یا از اتفاق ویژهای یاد کنم. من همواره بسیار کنجکاو بودم و هنوز هم هستم؛ کنجکاوی درباره زبان بیآنکه اصولاً فرقی کند که چه زبانی باشد. شاید هم در این زمینه، تا حدی استعداد داشته باشم و گوشم نسبت به زبان حساس باشد. به عنوان مثال، پیش آمده که به کشوری سفر کردهام و بیآنکه لزوماً قصد یادگیری زبان آن کشور را داشته باشم پس از یک هفته یا ۱۰ روز اقامت، توانستهام برخی عبارتهای ابتدایی و روزمره را یاد بگیرم.
تا جایی که حتی در مورد زبانهایی مانند چینی یا لهستانی که به لحاظ آوایی، اساسا زبانهای آسانی برای تقلید و بازتولید توسط ما فارسیزبانان نیستند نیز توانستهام تا حدی این کار را انجام دهم. برای همین میتوانم بگویم احتمالا به دلیل حساسیت گوشی، تقلید صداها و آواهای زبانهای مختلف کاری بهنسبت آسان برایم است. با این حال، درباره زبان انگلیسی، از کنجکاوی بیشتری برخوردارم. تا جایی که به یاد دارم، از دوران کودکی، هرگاه تابلو یا نشانهای به زبان انگلیسی در خیابان میدیدم، برایم سؤال بود که چیست و چه معنایی میدهد و مدام سوال میپرسیدم.
با این حساب، میتوانم بگویم زبان انگلیسی را درواقع طی فرآیندی نامحسوس و تدریجی آموختم؛ بیآنکه خود متوجه باشم این اتفاق دقیقا چگونه رخ داده است. البته برای یادگیری زبان انگلیسی، دورهای بسیار کوتاهی را در «مؤسسه شکوه» گذراندم؛ مؤسسهای که آن زمان برای آموزش زبان انگلیسی شناختهشده بود. فکر میکنم شاید یک ترم نیمهتمام در آنجا شرکت کردم، چون واقعاً حوصلهام نمیکشید ادامه بدهم. اساساً میدانید که آموزش مستقیم زبان میتواند بسیار ملالآور باشد. یونسکو هم در نمایشنامههایش، در بخشهایی، به این موضوع میپردازد.
البته مدت کوتاهی در مؤسسه شکوه، که آن زمان از آموزشگاههای شناختهشده زبان انگلیسی بود، کلاس رفتم؛ اما حتی یک ترم را هم کامل نکردم. آموزش مستقیم زبان برایم خستهکننده بود. علاوه بر این، سرعت تدریس در کلاسهای گروهی را هم کند میدانستم. همیشه ترجیح میدادم زبان را به شیوهای غیرمستقیم و جذابتر، مثلاً از طریق بازی، تماشای فیلم یا خواندن کتابهایی که کنجکاویام را برمیانگیختند، یاد بگیرم. به همین دلیل، یادگیری من نظاممند و آکادمیک نبود و بعدها ناچار شدم برخی خلأهای آموزشی را برطرف کنم تا تسلط بیشتری بر زبان پیدا کنم.
قطعاً سفر و معاشرت با دوستان انگلیسیزبان کمک کرد زبان محاوره را بهتر یاد بگیرم. بههرحال، میان زبان رسمیای که در آموزشگاه تدریس میشود و زبان رایج در گفتوگوهای روزمره فاصله وجود دارد. این ارتباطها به من کمک کردند با کاربرد طبیعیتر زبان انگلیسی آشنا شوم.
تا پیش از پیشنهاد خانم حائری هم البته ظاهرا از تجربه ترجمه، البته نه ترجمه کتاب، برخوردار بودید.
بله، پیش از مقطع سال ۱۳۷۷ و ماجرای پیشنهاد خانم حائری، تجربههایی در زمینه ترجمه داشتم. البته پیشنهاد ایشان کاملاً عملی بود؛ قرار بود نمایشنامه «پابرهنه در پارک» در تئاتر شهر اجرا شود و ایشان از من پیشنهاد کردند که نمایشنامه را ترجمه کنیم و سپس با همکاری یکدیگر روی آن کار کنیم. خانم حائری استاد من در دانشگاه بودند و علاوه بر حضور در کلاسهای ایشان، پیشتر نیز تجربه همکاری در زمینه تئاتر و اجرای نمایش با ایشان را داشتم. البته این همکاری به دلایلی به نتیجه نرسید.
تا آن زمان، هنوز کتاب مستقلی منتشر نکرده بودم، اما تعدادی مقاله، عمدتاً در حوزه تئاتر، از جمله درباره تاریخ تئاتر و رویکردهای کارگردانی در قرن بیستم، ترجمه کرده بودم. این مقالات در نشریات تخصصی تئاتر و همچنین نشریات فرهنگی منتشر شده بودند. بر همین اساس، خانم هایدی این پیشنهاد را مطرح کردند، با اینکه خودشان نیز تسلط کاملی به زبان انگلیسی داشتند.
بنابراین، پیشنهاد ایشان برای من چندان شگفتآور نبود؛ زیرا بهتدریج و در طول زمان، تجربههایی در زمینه ترجمه کسب کرده بودم و این مسیر برایم ناآشنا نبود. حتی پیش از آن نیز نمایشنامههای کوتاهی را با همکاری خانم حائری کار کرده بودیم و بخشهایی از برخی آثار را ترجمه کرده و روی آنها کار کرده بودیم. با این حال، تا آن زمان کتاب مستقلی منتشر نکرده بودم. ضمن اینکه هدف از ترجمه نمایشنامه «پابرهنه در پارک» نیز در ابتدا انتشار کتاب نبود، بلکه قصد داشتیم متن را برای اجرا ترجمه کنیم و در ادامه روی آن کار کنیم.
در واقع، ما این ترجمه را با هدف انتشار کتاب انجام نداده بودیم، اما آن را به اتفاق آقای شهرام زرگر ترجمه کردیم. تجربه همکاری با ایشان تجربهای شیرین و لذتبخش بود و همین موضوع باعث شد تصمیم بگیریم این همکاری را ادامه دهیم.
با توجه به اینکه شهرام زرگر به واسطه استمرار در ترجمه آثار نیل سایمون، در کنار در نمایشنامههایی که ترجمه کرد، به یکی از سرشناسترین مترجمان آثار این نویسنده محبوب در ایران تبدیل شد اما ظاهرا شما ضرورتی برای پافشاری در این مسیر (ترجمه آثار نیل سایمون بهعنوان کمدینویس آمریکایی محبوب کارگردانان تئاتر ایران) احساس نکردید.
فضای این نمایشنامه، بهویژه برای آقای شهرام زرگر، بسیار جذاب بود. البته خود من هم معتقدم که نمایشنامه بسیار خوشساخت و جذابی است؛ با این حال، باید بگویم که سلیقه شخصی من در تئاتر تا حدودی متفاوت است. منظورم این نیست که این اثر جذابیت ندارد، بلکه نوع و جنس نمایشنامههایی که برای من جذابیت بیشتری دارند، متفاوت است.
برای مثال، نمایشنامههایی که میتوان از روی آنها فیلم ساخت، یا حتی آنها را در قالب داستان کوتاه و بلند بازآفرینی کرد، چندان با سلیقه تئاتری من همخوانی ندارند. البته آثار آقای نیل سایمون از این نظر نمونههای جالبی هستند؛ بسیاری از آثار ایشان به فیلم تبدیل شدهاند و فیلمهای موفقی نیز از آنها ساخته شده است.
آنچه بیشتر مدنظر داشتم از این قرار بود که به نظر میرسد آثار سایمون میتوانستند بستری مناسب برای شناختهشدن یک مترجم نیز فراهم کنند؛ زیرا آثار او هم مخاطبان گستردهای دارند و هم قابلیت اجرا و انتشارشان میتواند به دیدهشدن مترجم کمک کند. با این حال، شما ترجیح دادید بهجای دنبالکردن این مسیر، انتخابهای خود را بر اساس سلیقه و دغدغههای شخصیتان پیش ببرید.
بله، دقیقاً. پیشتر نیز در گفتوگوی کوتاهی که پیش از آغاز این مصاحبه داشتیم، به این موضوع اشاره کردم که تسلط بر زبان مبدأ و زبان مقصد، هرچند برای ترجمه ضروری است، بهتنهایی کافی نیست. از نظر من، شرط اساسی دیگر این است که مترجم با جهان اثر درگیر شود؛ دغدغههای آن را بشناسد، با زیر و بم آن آشنا شود و بتواند با تمام وجود به آن بپردازد. اگر چنین ارتباطی میان مترجم و اثر شکل نگیرد، به نظرم در نهایت چیزی در کار دچار کاستی خواهد شد.
آثار نیل سایمون برای من چنین جایگاهی پیدا نکردند؛ یعنی نتوانستم آنها را به دغدغهای شخصی تبدیل کنم و آنقدر با جهانشان درگیر شوم که بخواهم مسیر ترجمهشان را ادامه دهم.
از سوی دیگر، هدف من از ترجمه کتاب این نبود که صرفاً اثری را انتخاب کنم که به واسطه شهرت نویسندهاش، احتمال انتشار مکرر یا اجرای صحنهای آن بیشتر باشد. همانطور که درباره نمایشنامه «آه، پدر، پدر بیچاره، مامان تو را در گنجه آویزان کرده و من خیلی غمگینم» نیز میدانستیم که اثر احتمالاً ظرفیت چندانی برای اجرا در ایران ندارد، اما انگیزههای دیگری برای ترجمه آن داشتیم. در واقع، برای من ارزش ترجمه لزوماً به میزان فروش کتاب، تعداد چاپها یا امکان اجرای آن وابسته نیست؛ گاهی اهمیت یک اثر در این است که بتواند شناخت ما را از یک جریان هنری گسترش دهد یا به پرسشی پاسخ دهد که برایمان اهمیت دارد.
نمایشنامه «معمار و امپراتور آشور» را نیز که فکر میکنم حدود سالهای ۱۳۷۹ یا ۱۳۸۰ ترجمه کرده بودیم، سرانجام با بیش از بیست سال تأخیر، سال گذشته منتشر کردیم. انتشار این اثر به دلایلی، از جمله مسائل مربوط به ممیزی، به تعویق افتاده بود. در نهایت، کتاب با اندکی تغییر در عنوان، با نام «مهراز و شاه آشور» منتشر شد.
این اثر، در واقع، سومین و آخرین همکاری من و آقای شهرام زرگر بود.
هیچگاه از دلیل تعویق بیش از دو دههای در انتشار «معمار و امپراتور آشور» مطلع شدید؟
فکر میکنم عامل مهمتری نیز در بهتعویقافتادن انتشار نمایشنامه «معمار و امپراتور آشور» وجود داشت. در آن مقطع، فتوای مربوط به سلمان رشدی صادر شده بود و گروهی از نویسندگان در مخالفت با آن، بیانیهای منتشر کرده بودند که فرناندو آرابال نیز از امضاکنندگان شاخص آن بود. بنابراین، علاوه بر مسائل مربوط به ممیزی، ملاحظات سیاسی نیز به مشکلات انتشار آثار او در ایران اضافه شده بود. حتی تجدید چاپ نمایشنامههای آرابال، با وجود اینکه تعدادی از آنها پیشتر در ایران منتشر شده بودند، برای مدتی با مشکل دریافت مجوز مواجه شد.
با گذشت زمان، شرایط تغییر کرد و موضوعات و اولویتهای دیگری مطرح شدند؛ در نتیجه، آن مسائل پیشین بهتدریج اهمیت کمتری پیدا کردند و آثار آرابال بار دیگر فرصت انتشار یافتند. ما نمایشنامه را حدود سالهای ۱۳۷۹ یا ۱۳۸۰ ترجمه کرده بودیم، اما کتاب سرانجام در سال ۱۴۰۳، یعنی بیش از دو دهه بعد، منتشر شد.
با وجود آنکه پیشتر در این مورد صحبت کردهاید اما به نظرم هنوز میتوان درباره همکاری شما با آقای خوس گوادالوپه خیمنس کرو، مترجمی که نامش برای بسیاری از مخاطبان ایرانی ناآشناست، صحبت کرد. آثاری مانند «پرنده نیست، درخت میخواند»، «سمفونی درون یک بطری» و «بات و نان و پیاز» و نیز مجموعه «ضربالمثلهای مکزیکی» حاصل این همکاریها بودند. نکته جالب این است که آشنایی با آثار این نویسنده، علاوه بر تجربه ترجمه، زمینه یادگیری زبان تازهای را نیز برای شما فراهم کرد.
بله، سعی میکنم ماجرا را تا حد امکان خلاصه کنم، چون داستان نسبتاً مفصلی دارد.
همانطور که پیشتر هم اشاره کردم، زبانآموزی همیشه برای من جذاب بوده است؛ چه از طریق کلاسهای رسمی و چه به شیوههای غیررسمی. تلاش کرده بودم زبانهای مختلفی، از جمله فرانسوی و ایتالیایی، یاد بگیرم. با این حال، کمتر به فکر یادگیری زبان اسپانیایی افتاده بودم؛ شاید به این دلیل که زبان خاصتری به نظر میرسید و در آن مقطع، انگیزه مشخصی برای یادگیری آن نداشتم.
اما این اتفاق به شکلی کاملاً تصادفی رخ داد. البته من معتقدم اتفاقاتی که در زندگی ما پیش میآیند، گاهی میتوانند معنادار باشند. از نظر من، اگر با چنین نگاهی به رویدادهای پیرامونمان توجه کنیم، ممکن است در بعضی از آنها نشانههایی ببینیم که ما را به سمت مسیرهای تازهای هدایت کنند. گاهی یک اتفاق ساده میتواند دریچهای به تجربهای کاملاً متفاوت باز کند. ماجرای آشنایی من با زبان اسپانیایی نیز از همین جنس بود.
این ماجرا به حدود سالهای ۱۳۸۱ یا ۱۳۸۲ برمیگردد؛ زمانی که یاهومسنجر و اتاقهای گفتوگوی اینترنتی بسیار پرطرفدار بودند و ما هم وقت زیادی را در آن فضاها میگذراندیم. من، از جمله، با این انگیزه وارد اتاقهای گفتوگو میشدم که زبان انگلیسیام را تمرین کنم و نگذارم فراموش شود، چیزهای تازهای یاد بگیرم و با افرادی از نقاط دیگر جهان آشنا شوم. برایم جالب بود که بدانم انسانی در گوشه دیگری از دنیا چگونه زندگی میکند، چه فرهنگی دارد و نگاهش به جهان چگونه است.
آن زمان زیاد سفر میکردم و همیشه هم علاقه داشتم به مصر سفر کنم؛ آرزویی که تا امروز نیز برایم محقق نشده است و همچنان یکی از خواستههایم به شمار میرود.
یک روز، در حالی که بدون هدف مشخصی در یاهومسنجر حضور داشتم، وارد اتاق گفتوگویی شدم که تا جایی که به خاطر دارم، موضوع آن موسیقی بود. در آن دوره، به دلیل روابط نهچندان مناسب ایران و مصر، سفر شهروندان ایرانی به مصر با محدودیتهایی روبهرو بود و معمولاً برای سفر، به دعوتنامه یا دعوت به یک رویداد و جشنواره نیاز داشتند.
در همان فضای گفتوگو، این فکر ساده و البته چندان جدی به ذهنم رسید که شاید بتوانم با فردی مصری آشنا شوم که روزی مرا به کشورش دعوت کند. در واقع، بدون برنامهریزی خاصی و صرفاً در حد یک فکر گذرا، چنین احتمالی را در ذهنم مطرح کرده بودم. در آن زمان، اصلاً تصور نمیکردم که همین حضور ظاهراً بیهدف در یک اتاق گفتوگوی اینترنتی بتواند به آشناییهایی منجر شود که بعدها مسیر تازهای را در زندگیام رقم بزنند
در واقع، چون صرفاً داشتم وقتم را میگذراندم، با خودم فکر کردم بد نیست ببینم میتوانم فردی مصری هم پیدا کنم یا نه. طبیعتاً ابتدا در میان شناسههای کاربری به دنبال نامهایی گشتم که عربی به نظر میرسیدند تا شاید بتوانم تشخیص بدهم صاحب آنها مصری است یا نه. در این میان، شناسهای توجهم را جلب کرد که به نظرم عربی میآمد: «الکیتران-۱۳ امجی» یا چیزی شبیه به این. برایش پیامی فرستادم و پرسیدم آیا مصری است یا اهل کشور عربی دیگری است. او در پاسخ گفت که مکزیکی است و از من پرسید چه کسی هستم. من هم خودم را معرفی کردم و گفتم ایرانی هستم.
واقعیت این بود که در آن زمان، اطلاعات من درباره مکزیک بسیار محدود بود؛ شاید در حد چیزهایی مانند امیلیانو زاپاتا و کاکتوسهای صحراهای مکزیک! با این حال، مکزیک برایم کشوری کنجکاویبرانگیز بود، همانطور که ایران نیز برای او جذابیت داشت. به هر حال، ایران از سالها پیش همواره در کانون توجه رسانههای بینالمللی بوده است؛ هرچند متأسفانه تصویر ارائهشده از آن در بسیاری از رسانهها، بیشتر با اخبار منفی همراه بوده است. از سوی دیگر، مکزیکیها به دلیل همسایگی با ایالات متحده و تأثیرپذیری از فضای رسانهای آمریکا، با اخبار و روایتهای مربوط به ایران نیز کموبیش آشنا بودند.
او درباره ایران و چیزهایی که شنیده بود از من سؤال میکرد و من هم درباره مکزیک کنجکاو بودم. به این ترتیب، گفتوگویی شکل گرفت که حدود پانزده تا سی دقیقه طول کشید. در پایان، یکی از ما پیشنهاد کرد که یکدیگر را به فهرست دوستانمان در یاهومسنجر اضافه کنیم تا بتوانیم در آینده نیز با هم صحبت کنیم. در آن زمان، امکان اضافهکردن افراد به فهرست دوستان وجود داشت و میشد بعدها دوباره با آنها ارتباط برقرار کرد. در نهایت، هر دو موافقت کردیم و یکدیگر را به فهرست دوستانمان اضافه کردیم.
نکته جالب این بود که با وجود اختلاف ساعت زیاد میان ایران و مکزیک، زمانهای حضور ما در اینترنت تا حدودی با یکدیگر همپوشانی داشت. معمولاً اواخر شب به وقت ایران، که در مکزیک صبح بود، او آنلاین میشد. به دلیل شرایط کاریاش، اغلب در محیط اداری حضور داشت و رایانهاش نیز روشن بود. بنابراین، وقتی من وارد یاهومسنجر میشدم، گاهی میدیدم که او هم آنلاین است. ارتباطمان ابتدا با سلام و احوالپرسیهای معمول آغاز شد، اما بهتدریج و بدون آنکه برنامه مشخصی برایش داشته باشیم، دوستی میان ما شکل گرفت.
آنچه این دوستی را سرعت بخشید، شباهتهای فراوان میان روحیات و شیوه زندگی ما بود. شرایط اجتماعی، روابط خانوادگی و حتی نوع شوخطبعیمان شباهت زیادی به یکدیگر داشت. همین نزدیکی فرهنگی باعث شد خیلی زود با هم احساس صمیمیت کنیم؛ بهطوریکه ظرف یکی دو ماه، تقریباً از جزئیات زندگی و خانوادههای یکدیگر باخبر شده بودیم.
او حتی مرا به خانوادهاش معرفی کرد. به خاطر دارم یک بار در خانوادهشان جشن تولدی برگزار میشد. او رایانهاش را به محل برگزاری جشن برد و با استفاده از وبکم، مرا نیز بهصورت تصویری در آن مراسم شریک کرد. به این ترتیب، اتفاقی که در ابتدا صرفاً یک گفتوگوی اتفاقی در فضای اینترنت بود، بهتدریج به دوستی نزدیک و ارتباطی فراتر از یک آشنایی مجازی تبدیل شد
به نظرم رسید حالا که ما هر روز حدود نیم ساعت تا یک ساعت با هم صحبت میکنیم، بهتر است این ارتباط فایدهای هم داشته باشد. از طرفی، بعد از مدتی موضوعات مشترک و پرسشهایی که درباره یکدیگر داشتیم، تا حدودی محدود شده بود. بنابراین، پیشنهاد کردم به هم زبان یاد بدهیم. همانطور که پیشتر هم اشاره کردم، یادگیری مستقیم و صرفاً آموزشی زبان برای من کمی کسالتآور است. به همین دلیل، ترجیح دادم این کار را از طریق موضوعی انجام دهیم که برای هر دوی ما جذاب باشد.
از او پرسیدم به چه موضوعی علاقه دارد و وقتی گفت شعر، پیشنهاد کردم شعرهای شاخص مکزیکی را با هم بخوانیم و او از طریق این شعرها به من زبان اسپانیایی یاد بدهد. او هم از این پیشنهاد استقبال کرد و کار را به همین شیوه آغاز کردیم.
در مکزیک جایزهای ادبی به نام جایزه آگوستین اسکلانته وجود دارد که هر سال به بهترین مجموعه شعر منتشرشده در طول آن سال اهدا میشود. این جایزه از سال ۱۹۶۸ آغاز شده بود. دوستم سی کتابی را که در فاصله سالهای ۱۹۶۸ تا ۱۹۹۸ برنده این جایزه شده بودند، تهیه کرد و ما خواندن آنها را آغاز کردیم.
به این ترتیب، من از طریق خواندن و ترجمه شعرها، واژگان جدید یاد میگرفتم و با ساختارهای دستوری زبان اسپانیایی آشنا میشدم. در واقع، شعر برای من به ابزاری برای یادگیری زبان تبدیل شده بود؛ روشی که هم جذاب بود و هم با روحیه و علایقم سازگاری داشت.
میتوان گفت نکته دیگری که این تجربه را برایتان جذاب میکرد، تفاوتهای چشمگیر میان فرهنگ شعری مکزیک و فرهنگ شعری ما بود؟
بله، برخی از شعرها برایم بسیار عجیب بودند و برخی دیگر زیبایی خاصی داشتند که کنجکاویام را برمیانگیخت. شعرهایی را که بیشتر توجهم را جلب میکردند یا از نظر من زیبا بودند، انتخاب میکردم و تلاش میکردم متن اصلی آنها را خودم ترجمه کنم. سپس ترجمههایم را یادداشت میکردم، بیآنکه در آن زمان هدف مشخصی برای انتشارشان داشته باشم.
این روند به همین شکل ادامه پیدا کرد تا اینکه سرانجام مجموعهای از ترجمهها گردآوری شد. از سوی دیگر، من پیشتر به واسطه کتابهای قبلی با آقای امجد همکاری کرده بودم و ایشان را میشناختم. روزی این ترجمهها را به او نشان دادم. پس از خواندن آنها، گفت که این آثار بسیار جالباند و حیف است که منتشر نشوند. پیشنهاد کرد آنها را برای انتشار آماده کنم.
یکی از دلایل اصلی جذابیت این مجموعه، تفاوت فرهنگ شعری مکزیک با فرهنگ شعری فارسی بود. در فرهنگ ما، معمولاً موضوعاتی خاص و متعالی، یا آنچه از نظر زیباییشناختی و ادبی ارزشمند تلقی میشود، شایسته پرداختن در شعر دانسته میشوند. اما در این شعرهای مکزیکی، با موضوعاتی روبهرو میشدم که در نگاه نخست، شاید در فرهنگ شعری ما چندان متناسب با شأن شعر به نظر نمیرسیدند.
برای مثال، در میان این آثار، شاعرانی درباره موضوعاتی مانند اسبابکشی یا حتی چاه توالت شعر گفته بودند. در نگاه نخست، پرداختن به چنین موضوعاتی در قالب شعر برای من عجیب بود؛ چراکه در سنت شعریای که با آن آشنا بودم، این موضوعات معمولاً در شمار مضامین متعارف یا ارزشمند شعر قرار نمیگرفتند. همین تفاوتها بود که توجه مرا به این مجموعه جلب میکرد و باعث میشد با نگاهی تازه به مفهوم شعر، موضوعات شعری و مرزهای آن فکر کنم.
در ابتدا، این تفاوتها برای من هم عجیب بود، اما هرچه بیشتر پیش میرفتم، جذابیت آنها برایم بیشتر میشد. به نظرم میرسید شاعری که میتواند از موضوعی ظاهراً پیشپاافتاده یا حتی نامتعارف، شعری خلق کند، باید از توانایی شاعرانه ویژهای برخوردار باشد. در واقع، شاید برای سرودن شعر درباره موضوعی که در نگاه نخست چندان شاعرانه به نظر نمیرسد، به قدرت خلاقه بیشتری نیاز باشد؛ زیرا شاعر باید بتواند چیزی را از دل آن موضوع بیرون بکشد که دیگران بهسادگی قادر به دیدنش نیستند.
علاوه بر آقای امجد، افراد دیگری نیز که این ترجمهها را خوانده بودند، آنها را جالب دانستند و پیشنهاد کردند که مجموعه را منتشر کنیم. حاصل این تجربه، کتاب «پرندهای نیست، درخت میخواند» بود که حدود شش ماه پس از آغاز آن ماجرای یادگیری زبان اسپانیایی، تصمیم به انتشارش گرفتیم.
عنوان کتاب، یعنی «پرندهای نیست، درخت میخواند»، خود یکی از شعرهای کوتاه این مجموعه است. کتاب، گزیدهای از آثار شاعرانی است که طی سی سال، از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۹۸، جایزه ملی شعر مکزیک را دریافت کرده بودند. در مجموع، با سی شاعر و سی مجموعه شعر متفاوت روبهرو بودیم؛ سی جهان شعری، سی لحن و حالوهوای متفاوت که هرکدام ویژگیهای خاص خود را داشتند.
ترجمه این مجموعه کار بسیار دشواری بود. ترجمه شعر اساساً دشوار است، اما وقتی با آثار یک شاعر سروکار دارید و بهتدریج با جهان ذهنی، دایره واژگان و شیوه بیان او آشنا میشوید، این فرایند تا حدودی آسانتر میشود. شما بهمرور درمییابید که شاعر چگونه میاندیشد، از چه واژگانی استفاده میکند و جهان را از چه منظری میبیند.
اما در این مجموعه، شرایط کاملاً متفاوت بود. ممکن بود سه شعر از یک شاعر ترجمه کنیم و پس از آن، به سراغ شاعری دیگر برویم که جهانبینی، زبان، دایره واژگان و حتی موضوعات مورد علاقهاش تفاوت اساسی با شاعر قبلی داشت. در نتیجه، ناچار بودیم بارها از نو با جهان ذهنی و زبانی شاعران مختلف آشنا شویم. همین تنوع، ترجمه کتاب را به تجربهای پیچیده و دشوار تبدیل میکرد.
از سوی دیگر، انتشار این کتاب زمینه و بهانهای شد تا آقای خیمنس نیز به ایران سفر کنند. ایشان پس از آمدن به ایران، به کشور علاقهمند شدند و حضور در اینجا برایشان جذابیت پیدا کرد. ابتدا با ویزایی یکماهه آمدند، اما اقامتشان را تمدید کردند و در نهایت، شش ماه در ایران ماندند. پس از بازگشت، چهار ماه بعد دوباره به ایران سفر کردند.
در مجموع، طی چهار سال و در سه سفر جداگانه، حدود دو سال و نیم از اقامت ایشان در ایران گذشت. هر بار چندین ماه در ایران میماندند؛ یک بار شش ماه و در نوبتی دیگر، هشت ماه. به این ترتیب، آن آشنایی اتفاقی در فضای اینترنت که در ابتدا صرفاً با هدف تمرین زبان انگلیسی آغاز شده بود، به دوستیای عمیقتر انجامید و زمینهساز تجربههای فرهنگی و ادبی تازهای شد؛ تجربههایی که در نهایت، به یادگیری زبان اسپانیایی و انتشار یک مجموعه شعر از شاعران مکزیکی منتهی شدند.
در فاصله میان سفرهای آقای خیمنس به ایران نیز، چون بیشتر اوقات شبها را با هم میگذراندیم، چند کتاب دیگر هم ترجمه کردیم که یکی از آنها را شما پیشتر نام بردید. دو سه اثر دیگر نیز در میان کارهایمان بود که البته منتشر نشدند.
چنانچه میدانیم یکی از این آثار، زندگینامه فریدا کالو بود؛ کتابی حدوداً هفتصدصفحهای که در آن زمان امکان انتشار پیدا نکرد.
دلیلش این بود که فریدا کالو هنوز در ایران چندان شناختهشده نبود و انتشار کتابی با این حجم درباره نقاشی مکزیکی که مخاطبان ایرانی شناخت چندانی از او نداشتند، چندان توجیهپذیر به نظر نمیرسید. البته در سالهای بعد، هم در ایران و هم در سطح جهان، فریدا کالو به چهرهای بسیار شناختهشده و محبوب تبدیل شد. امروزه نهتنها کتابهای متعددی درباره او منتشر میشود، بلکه تصویرش روی انواع محصولات، از لیوان گرفته تا بالش و وسایل تزئینی، نیز دیده میشود. به هر حال، شرایط فرهنگی و بازار نشر در گذر زمان تغییر میکند و اثری که در مقطعی امکان انتشار ندارد، ممکن است سالها بعد با استقبال مواجه شود.
در مجموع، از میان کارهایی که با همکاری آقای خیمنس انجام دادیم، سه اثر منتشر شد: یک مجموعه شعر، یعنی «پرندهای نیست، درخت میخواند»؛ مجموعهای از ضربالمثلهای مکزیکی؛ و یک نمایشنامه. در کنار این آثار، چند ترجمه دیگر نیز داشتیم که به دلایل مختلف منتشر نشدند.
البته بخشی از همکاریهای ما در جهت معکوس بود؛ یعنی بهجای ترجمه از اسپانیایی به فارسی، آثاری را از فارسی به اسپانیایی ترجمه میکردیم. برای مثال، نمایشنامه «تقصیر آقای آیش» را به زبان اسپانیایی ترجمه کردیم. هدف از این ترجمه، انتشار کتاب نبود، بلکه میخواستیم آن را روی صحنه ببریم.
در آن دوره، من گروهی تئاتری با حضور تعدادی از دانشآموختگان زبان اسپانیایی تشکیل داده بودم که سفارت مکزیک نیز برای مدتی از آن حمایت میکرد. ما چند نمایشنامه از نمایشنامهنویسان مکزیکی را به زبان اسپانیایی اجرا کردیم. از آنجا که مخاطبان ما عمدتاً دیپلماتها و شهروندان اسپانیاییزبان و آمریکای لاتینی مقیم تهران بودند، به این فکر افتادم که در کنار اجرای آثار نویسندگان اسپانیاییزبان، نمایشنامهای ایرانی را نیز به زبان اسپانیایی ترجمه و اجرا کنیم. به همین دلیل، «تقصیر آقای آیش» را برای اجرا به اسپانیایی برگرداندیم و آن را روی صحنه بردیم.
این تجربه، در واقع، نمونهای از ترجمه معکوس بود؛ یعنی انتقال یک اثر از زبان فارسی به زبانی دیگر. به نظرم این حوزه در ایران همچنان جای کار بسیار دارد. تعداد آثار فارسی که به زبانهای دیگر ترجمه میشوند و فرصت معرفی به مخاطبان بینالمللی پیدا میکنند، در مقایسه با ظرفیت ادبیات و نمایشنامهنویسی ایران چندان زیاد نیست. به همین دلیل، تجربه ترجمه و اجرای یک نمایشنامه ایرانی به زبان اسپانیایی، برای من از جنبههای مختلف اهمیت داشت؛ زیرا امکان ارتباط مستقیم مخاطبان غیرفارسیزبان با بخشی از ادبیات نمایشی ایران را فراهم میکرد.
تسلط بر زبان مقصد، بهویژه از نظر دایره واژگان و ظرافتهای زبانی، در ترجمه اهمیت بسیار زیادی دارد و حتی میتوان گفت در برخی موارد از تسلط بر زبان مبدأ نیز تعیینکنندهتر است. برای مثال، اگر کمک آقای خیمنس در میان نبود، شاید بهتنهایی جرئت نمیکردم نمایشنامهای فارسی را به زبان اسپانیایی ترجمه کنم. چون از راهنمایی و همکاری ایشان بهرهمند بودم، توانستم این کار را انجام دهم.
البته این تجربه از جهات مختلفی قابل توجه بود. اگر امروز جستوجو کنیم، احتمالاً تعداد نمایشنامههایی که از فارسی به زبانهای دیگر ترجمه و سپس به همان زبانها اجرا شدهاند، چندان زیاد نیست. حتی مجموعهای از ضربالمثلهای فارسی را نیز به اسپانیایی ترجمه کرده بودیم. آقای امجد در آن زمان آمادگی داشتند این مجموعه را منتشر کنند، اما بازار مناسبی برای آن در ایران وجود نداشت. به همین دلیل، تلاش کردیم از طریق وزارت امور خارجه برای انتشار و معرفی آن در کشورهای مقصد کمک بگیریم. موضوع بررسی شد، اما در نهایت اعلام کردند که این کار در آن مقطع جزو اولویتهایشان نیست و به همین دلیل، پروژه به نتیجه نرسید.
درباره نمایشنامه «تقصیر» آقای آیش نیز ماجرا متفاوت بود. این نمایشنامه را به زبان اسپانیایی ترجمه کردیم و در فرهنگسرای نیاوران، برای سفیر و شماری از مخاطبان اسپانیاییزبان مقیم تهران به اجرا درآوردیم. البته من این نمایشنامه را به زبانهای فارسی و انگلیسی نیز اجرا کرده بودم و نسخه اسپانیایی آن هم در ادامه، در کشورهای مختلف و برای مخاطبان اسپانیاییزبان به صحنه رفت.
نکته بسیار جالب این بود که اجرای اسپانیایی نمایشنامه، از نظر ارتباط با مخاطب، موفقتر از دو اجرای فارسی و انگلیسی آن عمل کرد. تماشاگران اسپانیاییزبان ارتباط بسیار خوبی با نمایش برقرار میکردند و گاهی حتی باورشان نمیشد که نویسنده اثر ایرانی باشد. بعضی از آنها تصور میکردند نمایشنامه را یک نویسنده مکزیکی نوشته است.
البته در ترجمه اسپانیایی، با کمک آقای خیمنس، تغییرات کوچکی نیز ایجاد کرده بودیم؛ برای مثال، در نام برخی غذاها و بعضی ارجاعات فرهنگی، از عناصر مکزیکی استفاده کرده بودیم تا ارتباط مخاطب با اثر آسانتر شود. با این حال، جذابیت نمایشنامه صرفاً به این تغییرات محدود نمیشد. موضوع اصلی اثر، یعنی مناسبات قدرت میان زن و مرد در زندگی زناشویی، برای مخاطبان اسپانیاییزبان نیز کاملاً قابل درک بود. هرچند زمینههای فرهنگی متفاوتاند، روابط مردسالارانه و نابرابریهای جنسیتی در جوامع مختلف، از جمله در فرهنگ مکزیک، نیز وجود دارند. به همین دلیل، مضمون نمایشنامه برای آنها آشنا بود و میتوانستند با موقعیتها و روابط شخصیتها ارتباط برقرار کنند.
برای من جالب بود که اثری برخاسته از فرهنگ ایرانی، با وجود تفاوتهای زبانی و فرهنگی، توانسته بود چنین ارتباطی با مخاطبان مکزیکی و دیگر مخاطبان اسپانیاییزبان برقرار کند. منظورم این نیست که این اتفاق لزوماً دستاوردی بیسابقه بوده است، اما به هر حال، ترجمه یک نمایشنامه ایرانی به زبانی دیگر و اجرای موفق آن برای مخاطبان غیرفارسیزبان، تجربهای نسبتاً کمسابقه و ارزشمند است.
البته هدف اولیه ما از ترجمه این نمایشنامه، صرفاً اجرای آن به زبان اسپانیایی بود و انگیزه دیگری برای این کار نداشتیم. با این حال، همین تجربه نشان داد که یک اثر نمایشی ایرانی میتواند در بستری زبانی و فرهنگی متفاوت نیز با مخاطب ارتباط برقرار کند.
نکته مهم دیگر، مسئله تسلط به زبان مقصد است. ترجمه اثری نمایشی که قرار است روی صحنه اجرا شود، صرفاً به انتقال معنای جملات محدود نیست؛ مترجم باید بتواند زبان طبیعی، لحن، شوخیها و ظرافتهای گفتوگو را نیز منتقل کند. اجرای این نمایشنامه به زبان اسپانیایی، با همکاری گروهی که تشکیل داده بودم، برای من تجربهای عملی در این زمینه بود. به هر حال، وقتی اثری را به زبانی دیگر ترجمه میکنید و سپس خودتان یا گروهتان آن را به همان زبان روی صحنه میبرید، با آزمونی واقعی روبهرو میشوید: آیا متن ترجمهشده در اجرا طبیعی است و آیا میتواند با مخاطب ارتباط برقرار کند؟
تجربه ما نشان داد که این ارتباط نهتنها امکانپذیر است، بلکه گاهی میتواند فراتر از انتظار نیز باشد.
در مجموع، پنج یا شش پروژه نمایشی با این گروه انجام دادم. اعضای گروه عمدتاً از دانشآموختگان زبان اسپانیایی بودند که علاقه زیادی به تئاتر داشتند. به همین دلیل، تصمیم گرفتیم گروهی تشکیل دهیم و فعالیت نمایشی خود را آغاز کنیم.
در ابتدا کار بسیار دشوار بود، زیرا اعضای گروه هیچ تجربه و تسلطی در زمینه تئاتر نداشتند. برای نخستین اجرا، حدود شش ماه تمرین کردیم تا بتوانیم نمایش را آماده کنیم. بهتدریج، اعضای گروه با فضای کار آشنا شدند، مهارتهای لازم را به دست آوردند و فعالیتهایمان شکل منسجمتری پیدا کرد.
با این حال، در آن سالها فرصتهای شغلی محدودی برای دانشآموختگان زبان اسپانیایی در ایران وجود داشت. در دوره ریاستجمهوری آقای احمدینژاد، بهدلیل گسترش روابط ایران و ونزوئلا و سرمایهگذاریهای ایران در آن کشور، از جمله راهاندازی کارخانهها و فعالیتهای اقتصادی، فرصتهایی برای اشتغال مترجمان اسپانیاییزبان فراهم شده بود. در نتیجه، اعضای گروه بهتدریج یکی پس از دیگری برای کار به ونزوئلا مهاجرت کردند و گروه کمکم از هم پاشید.
در نهایت، فقط من و یکی از اعضای خانم گروه باقی ماندیم و نمایش «تقصیر» آقای آیش را که دو شخصیت، یکی زن و دیگری مرد، داشت، بهصورت دونفره اجرا کردیم. اما ایشان نیز پس از مدتی رفتند و من ماندم و گروهی که دیگر اعضایش را از دست داده بود.
آخرین تجربهام در این زمینه، اجرای یک نمایش تکنفره یا مونولوگ بود؛ اثری از یک نمایشنامهنویس مکزیکی که با همکاری سفارت مکزیک اجرا کردم. در واقع، این آخرین اجرای من با آن گروه بود؛ زمانی که دیگر همه اعضای گروه بهتدریج رفته بودند و فعالیت مشترکمان به پایان رسیده بود.
در مورد نام طولانی آقای خوس گوادالوپه خیمنس کرو هم توضیحی میدهید.
برای اینکه علت طولانیبودن نام ایشان نیز روشن شود، بد نیست توضیح بدهم که این نام از چند بخش تشکیل شده است. بخش نخست، «خوسه» است که در زبان اسپانیایی معادل نام «یوسف» محسوب میشود و ریشه مذهبی دارد. البته در میان دوستان و نزدیکان، معمولاً از شکل خودمانی این نام، یعنی «پپه»، استفاده میشود. این نام بیشتر مختص افرادی است که با شخص رابطهای صمیمی دارند؛ از جمله اعضای خانواده و دوستان نزدیک. به همین دلیل، من هم ایشان را «پپه» صدا میکردم، نه خوسه.
پس از آن، نام مذهبی دیگری، یعنی «گوادالوپه»، قرار میگیرد که به یکی از چهرههای مقدس و بسیار مهم در فرهنگ مکزیک اشاره دارد. بنابراین، نام کوچک ایشان «خوسه گوادالوپه» است. پس از نام کوچک نیز نام خانوادگی پدر، یعنی «خیمنس»، و سپس نام خانوادگی مادر، یعنی «کرونو»، میآید.
این شیوه نامگذاری برای من جالب است؛ زیرا در سنت نامگذاری اسپانیاییزبانان، معمولاً نام خانوادگی هر دو والد حفظ میشود و فرد صرفاً نام خانوادگی پدر را به ارث نمیبرد. به این ترتیب، نام خانوادگی مادر نیز در نام کامل فرد حضور دارد. البته در کاربردهای روزمره، معمولاً از نام کوچک و نام خانوادگی پدری استفاده میشود و نام کامل شکل کوتاهتری پیدا میکند.
خب، با توجه به اینکه پیش از این با آقای شهرام زرگر همکاری مشترک داشتید و بعدتر نیز با آقای خوسه گوادالوپه خیمنس کرو و سپس آقای قسان همدان همکاری کردید، اینطور به نظر میرسد که برای شما چندان دغدغه اصلی نبوده است که نامتان بهتنهایی روی جلد کتاب، بهعنوان مترجم، درج شود. انگار خودِ تجربه همکاری و فرایند ترجمه برایتان اهمیت بیشتری داشته است تا اینکه اثر حتماً با نام شما بهتنهایی منتشر شود.
نه، واقعیت این است که من اساساً با هدف مترجمشدن وارد این مسیر نشده بودم و ترجمه هم از ابتدا دغدغه اصلیام نبود. بیشتر با آثاری مواجه میشدم که برایم جذابیت داشتند و از خواندنشان لذت میبردم. بعد به نظرم میرسید که شاید این آثار قابلیت آن را داشته باشند که لذتی را که خودم از خواندنشان بردهام، با گروه بزرگتری از مخاطبان نیز شریک شوم. در واقع، انگیزه اصلی من همین بود؛ اینکه اثری را که برایم ارزشمند و جذاب است، به دیگران هم معرفی کنم.
از سوی دیگر، همکاری با فردی دیگر این امکان را فراهم میکرد که جنبههایی از اثر را بهتر بشناسم و به ظرافتهایی پی ببرم که شاید بهتنهایی متوجه آنها نمیشدم. برای مثال، در همکاری با آقای خیمنس، اگرچه ایشان فارسی نمیدانستند و نمیتوانستند مستقیماً در بازآفرینی اثر به زبان فارسی کمکم کنند، درک من از متن و زمینههای فرهنگی آن تا حد زیادی به راهنماییهای ایشان وابسته بود.
بهویژه در ترجمه شعرهای مکزیکی، با ارجاعات تاریخی و اسطورهای فراوانی روبهرو میشدم که برای فهم آنها کلید و شناخت کافی نداشتم. برخی از این ارجاعات به اسطورهها، شخصیتهای تاریخی و زمینههای فرهنگی خاص مکزیک مربوط میشدند و بدون شناخت آنها، درک کامل شعر امکانپذیر نبود. در چنین مواردی، آقای خیمنس به من کمک میکردند تا معنای لایههای مختلف اثر را بهتر بفهمم و بتوانم با آگاهی بیشتری به ترجمه آن بپردازم.
بنابراین، اگرچه از نظر فنی نمیتوان گفت که ترجمه به معنای دقیق کلمه مشترک بود، زیرا ایشان در بازآفرینی متن به زبان فارسی مشارکت مستقیم نداشتند، اما در فرایند شناخت و درک اثر نقشی اساسی ایفا میکردند. به همین دلیل، میتوان این تجربه را نوعی همکاری در ترجمه دانست؛ همکاریای که در آن، شناخت عمیقتر اثر و زمینههای فرهنگیاش، بهاندازه تسلط زبانی اهمیت داشت.
در مجموع، برای من مسئله اصلی این نبود که نام چه کسی روی جلد کتاب درج شود یا بهعنوان مترجم شناخته شوم. آنچه اهمیت داشت، خود اثر، تجربه کشف جهان آن و امکان سهیمکردن دیگران در لذتی بود که از خواندنش به دست آورده بودم.
نقطه آغاز این مسیر، طبیعتاً خود مکزیک بود. اما بهتدریج متوجه شدم که با فرهنگی مواجه هستم که نهتنها در محدوده جغرافیایی مکزیک باقی نمیماند، بلکه بر سراسر آمریکای لاتین نیز تأثیر گذاشته است. این فرهنگ برایم بسیار ملموس، نزدیک و قابلدرک بود و آشنایی با آن لذت زیادی برایم داشت. به همین دلیل، کمکم مطالعه درباره آمریکای لاتین را آغاز کردم و به سفر، مشاهده و شناخت بخشهای مختلف آن روی آوردم. کشف این منطقه تجربهای بسیار لذتبخش بود و همچنان نیز برایم جذابیت دارد.
البته فکر میکنم بخشی از این نزدیکی فرهنگی به شباهتهایی برمیگردد که میان تجربه تاریخی و اجتماعی جوامع آمریکای لاتین و آنچه ما در ایران از سر گذراندهایم وجود دارد. این شباهتها برای من بهتدریج و در جریان آشنایی با آقای خیمنس و از طریق شناخت فرهنگ و ادبیات آمریکای لاتین آشکارتر شد. به تعبیری، آشنایی با ایشان دریچهای بود که امکان کشف این شباهتها را برایم فراهم کرد. از این منظر، میتوانم این آشنایی را یکی از همان نشانههایی بدانم که پیشتر دربارهشان صحبت کردم.
من دوستی دارم که در مواجهه با اتفاقات پیرامونش، معمولاً رویکردی محتاطانه و حتی بدبینانه دارد. او اغلب جنبههای منفی احتمالی هر اتفاق را در نظر میگیرد و ترجیح میدهد از موقعیتهایی که ممکن است خطرناک باشند، فاصله بگیرد. البته نمیتوان گفت نگاه او کاملاً نادرست است؛ هر اتفاقی ممکن است از زاویهای که او مطرح میکند نیز قابل بررسی باشد. اما در عین حال، ممکن است آن اتفاق چنین پیامدهایی هم نداشته باشد.
رویکرد من معمولاً متفاوت است. سعی میکنم در برابر اتفاقات پذیرا باشم و اگر رویدادی برایم معنایی پیدا کرد، به آن به چشم یک نشانه نگاه کنم و ببینم چه امکانها و تأثیرات مثبتی میتواند به همراه داشته باشد. به جای اینکه از همان ابتدا صرفاً بر خطرها و پیامدهای منفی احتمالی تمرکز کنم، اجازه میدهم مسیر پیش برود و ببینم چه اتفاقی میافتد.
برای مثال، در همین ماجرای آشنایی با آقای خیمنس، گفتوگوی اولیه ما میتوانست پس از همان ده یا پانزده دقیقه نخست تمام شود و دیگر ادامه پیدا نکند. حتی اگر ارتباطمان ادامه مییافت، ممکن بود در هر مرحلهای متوقف شود. اما چنین اتفاقی نیفتاد و دوستی ما بهتدریج گسترش پیدا کرد. البته برای ادامهیافتن این ارتباط، پذیرش و همراهی هر دو طرف ضروری بود.
از سوی دیگر، باید به این نکته هم توجه کرد که تصمیم آقای خیمنس برای سفر به ایران، تصمیم سادهای نبود. در آن مقطع، بهویژه پس از جنگ عراق و آمریکا، تصویر ایران در بسیاری از رسانههای خارجی با اخبار منفی و روایتهایی درباره اعدام، خشونت و بنیادگرایی همراه بود. برای بسیاری از افراد خارج از منطقه، ایران و عراق نیز ممکن بود از نظر شرایط سیاسی و امنیتی تفاوت چندانی با یکدیگر نداشته باشند. بنابراین، سفر به ایران میتوانست از نگاه آنها به معنای ورود به منطقهای پرخطر باشد.
با وجود این، آقای خیمنس تصمیم گرفت به ایران سفر کند تا فردی را ملاقات کند که صرفاً از طریق اینترنت با او آشنا شده بود و شناخت مستقیمی از او نداشت. طبیعتاً چنین تصمیمی با ریسکهایی همراه بود. ایشان میتوانستند به این نتیجه برسند که سفر خطرناک است و از انجام آن صرفنظر کنند.
من نیز میتوانستم از زاویهای کاملاً متفاوت به این ماجرا نگاه کنم و از ادامه ارتباط بترسم. برای مثال، ممکن بود نگران باشم که این آشنایی پیامدهای ناخواستهای داشته باشد یا سفر ایشان به ایران برای هر دوی ما دردسر ایجاد کند. میتوانستم هزاران احتمال منفی را در نظر بگیرم و در نهایت تصمیم بگیرم که بهتر است این ارتباط ادامه پیدا نکند. بنابراین، این امکان وجود داشت که ماجرا از همان ابتدا یا در یکی از مراحل بعدی متوقف شود.
اما هیچکدام از ما صرفاً بر اساس چنین نگرانیهایی تصمیم نگرفتیم. هر دو پذیرفتیم که این آشنایی را ادامه دهیم و ببینیم به کجا میرسد. منظور من از اینکه گاهی اتفاقات زندگی را بهعنوان نشانه میپذیرم، دقیقاً همین است: به رویدادها فرصت میدهم مسیر خود را طی کنند و اگر امکان تازهای در آنها میبینم، با آن همراه میشوم.
فکر میکنم این رویکرد، یکی از ویژگیهای نسبتاً ثابت زندگی من بوده است؛ اینکه در کنار برنامهریزی برای برخی اهداف، در برابر اتفاقات پیشبینینشده نیز پذیرا باشم. به نظرم بعضی از مهمترین دستاوردهای زندگیام حاصل همین همراهی با اتفاقاتی بودهاند که در ابتدا هیچ برنامه مشخصی برایشان نداشتهام.
البته نمیخواهم بگویم همه دستاوردهای زندگیام به این شیوه حاصل شدهاند. بخشی از آنها نتیجه برنامهریزی، تلاش و تصمیمگیری آگاهانه بودهاند، اما بخش دیگری نیز از موقعیتهایی شکل گرفتهاند که بهطور غیرمنتظره پیش آمدهاند و من تصمیم گرفتهام بهجای کنارکشیدن، آنها را دنبال کنم. در چنین موقعیتهایی، پذیرش یک اتفاق و همراهشدن با آن میتواند زمینهساز تجربههایی شود که پیشتر حتی تصورشان را هم نمیکردیم.
به نظرم، ماجرای آشنایی با آقای خیمنس یکی از برجستهترین نمونههای این رویکرد در زندگی من است؛ اتفاقی که از یک گفتوگوی ساده در اینترنت آغاز شد و به دوستی، یادگیری زبان اسپانیایی، ترجمه، آشنایی با فرهنگ آمریکای لاتین و تجربههای تازهای در زندگی شخصی و حرفهایام انجامید.
البته این تنها نمونه از این دست در زندگی من نبوده است. هم در زمینه کاری و هم در زندگی شخصی، اتفاقات دیگری نیز رخ دادهاند که اگر آنها را برای کسی تعریف کنم، شاید بیشتر به قصه شباهت داشته باشند تا واقعیت. با این حال، همه آنها واقعاً اتفاق افتادهاند و هرکدام به شکلی مسیر زندگی مرا تغییر دادهاند.
به همکاری مشترک بعدیتان با غسان حمدان برسیم.
درباره این کتاب تاکنون چندان صحبت نکردهام، چون ماجرای آن برای من با نوعی دلخوری و زخم عاطفی همراه است. با این حال، شاید بد نباشد که اکنون درباره آن توضیح بدهم و برخی ابهامها را روشن کنم.
در واقع، ترجمه این کتاب را آقای غسان حمدان انجام دادهاند و من مترجم آن نبودهام. ایشان خود شاعر و اهل عراق هستند و در آن زمان در سوریه زندگی میکردند. آشنایی ما از طریق اینترنت شکل گرفته بود و بهتدریج، در جریان گفتوگوها و مبادلات فرهنگی و ادبی، با یکدیگر دوست شدیم. ایشان زبان فارسی را نیز میدانستند و به ادبیات ایران علاقهمند بودند. از جمله، آثاری از ادبیات فارسی را به عربی ترجمه کرده بودند؛ از جمله مجموعههایی از اشعار احمد شاملو و فروغ فرخزاد. همچنین مطالب متعددی درباره سینمای ایران در مطبوعات سوریه نوشته بودند. تا جایی که اطلاع دارم، آثار و ترجمههای دیگری از ایشان نیز در ایران به زبان فارسی منتشر شده است.
در مقطعی، آقای حمدان این کتاب را برای من فرستادند و قرار بر این بود که اثر در ایران منتشر شود. اما با گذشت زمان، اتفاقات سیاسی و اجتماعی متعددی رخ داد. جنگ داخلی سوریه آغاز شد، وضعیت عراق همچنان بیثبات بود و ظهور داعش نیز شرایط منطقه را پیچیدهتر کرد. در نتیجه، آقای همدان دیگر امکان ادامه زندگی در سوریه را نداشتند و تمایل داشتند به ایران بیایند.
ایشان پیشتر با سفارت ایران در سوریه نیز همکاری داشتند و آثاری را برای سفارت ترجمه کرده بودند. با توجه به شرایط دشواری که در آن مقطع تجربه میکردند، شاید انتظار داشتند در ایران با استقبال و حمایت بیشتری روبهرو شوند؛ انتظاری که به نظر میرسد آنگونه که امیدوار بودند، برآورده نشد. نمیخواهم وارد جزئیات شخصی زندگی ایشان شوم، اما به هر حال، شرایطی که در آن قرار گرفته بودند، شرایط دشواری بود و طبیعی بود که در چنین وضعیتی، انتظار همراهی بیشتری داشته باشند.
در یکی از دورهها، ایشان برای شرکت در نمایشگاه کتاب به ایران آمدند و قرار بود یکدیگر را ملاقات کنیم. متأسفانه سفر ایشان با دورهای بسیار فشرده از فعالیتهای کاری من همزمان شد. در آن ده روزی که ایشان در ایران بودند، من تقریباً نه روز، از صبح تا شب، درگیر کار بودم و نتوانستم به دیدارشان بروم.
در روز آخر با ایشان تماس گرفتم تا بالاخره یکدیگر را ببینیم، اما ایشان با لحنی سرد به من گفتند که دیگر در روز دهم فرصت ندارند. به این ترتیب، متأسفانه هیچوقت موفق نشدیم یکدیگر را از نزدیک ملاقات کنیم. شاید این اتفاق، در کنار شرایط دشواری که ایشان از سر گذرانده بودند، به شکلگیری سوءتفاهمی میان ما دامن زد. احتمالاً ایشان تصور کرده بودند که من با وجود امکان دیدار، برای ملاقات با ایشان اقدامی نکردهام؛ در حالی که واقعیت، دستکم از نظر من، این بود که گرفتار شرایط فشرده کاری شده بودم و فرصت مناسبی پیدا نکردم.
پس از بازگشت ایشان به عراق نیز، با توجه به شرایط بسیار بیثبات آن کشور، چند بار با هم صحبت کردیم. به خاطر دارم که در یکی از این گفتوگوها، تعریف میکردند که بمبی در فاصله حدود صد متری محل حضورشان، در خیابان، منفجر شده است. شرایط واقعاً نگرانکننده بود و ایشان در محیطی زندگی میکردند که امنیت و آرامش چندانی نداشت.
به هر حال، قرار بود کتاب در شرایط مناسبتری منتشر شود، اما پس از مدتی دیگر نتوانستم با آقای همدان ارتباط برقرار کنم. از راههای مختلف، از جمله تلفن و ایمیل، تلاش کردم با ایشان تماس بگیرم، اما موفق نشدم. یا پاسخی دریافت نمیکردم یا اساساً امکان برقراری ارتباط فراهم نمیشد.
در این فاصله، من نیز تغییرات و ویرایشهایی در متن انجام دادم. آقای سپانلو هم در این فرایند نقش داشتند. در واقع، ویرایش این کتاب از آخرین کارهایی بود که ایشان در زندگیشان انجام دادند؛ چراکه غسان کنفانی را بسیار دوست داشتند و او از شاعران و نویسندگان محبوبشان بود. به همین دلیل، این کتاب برای ایشان نیز اهمیت ویژهای داشت.
با این حال، باید تأکید کنم که نقش من در آمادهسازی کتاب، با ترجمه آن تفاوت داشت. من زبان عربی را تا حدودی میشناسم، اما تسلطم به این زبان در حدی نیست که بتوانم اثری ادبی را مستقیماً از عربی به فارسی ترجمه کنم. بنابراین، سهم من در این کتاب بیشتر به برخی اصلاحات، ویرایشها و تغییرات محدود بود و به نظرم حتی درج نامم بهعنوان مترجم دوم نیز چندان دقیق و منصفانه نبود.
متأسفانه هنگام انتشار کتاب، اتفاق دیگری هم افتاد که بر این سوءتفاهمها افزود: نام من بهعنوان مترجم نخست و نام آقای همدان پس از من درج شد. این نه خواسته من بود و نه ترتیبی که از نظر من درست به نظر میرسید. بعداً با این موضوع مواجه شدم و دیدم که نحوه درج نامها با واقعیت فرایند ترجمه و سهم هر یک از ما مطابقت ندارد.
مجموع این اتفاقات، از جمله شرایط دشوار زندگی آقای حمدان، ملاقات ناموفق ما در ایران، سوءتفاهمهای احتمالی پس از آن و در نهایت، نحوه درج نامها روی جلد کتاب، متأسفانه به دلخوری میان ما دامن زد. این وضعیت تا امروز ادامه پیدا کرده است و من چند بار از طریق دوستان مشترکمان تلاش کردهام پیامی برای ایشان بفرستم و زمینهای برای رفع این دلخوری فراهم کنم، اما هنوز موفق نشدهام مستقیماً با خودشان صحبت کنم.
واقعاً امیدوارم فرصتی فراهم شود تا بتوانم با ایشان گفتوگو کنم و توضیح بدهم که آنچه اتفاق افتاد، به هیچوجه از سر بیاعتنایی به ایشان یا نادیدهگرفتن زحماتشان نبود. برای من روشن است که ترجمه این کتاب حاصل کار ایشان بوده و سهم اصلی در انتقال اثر از زبان عربی به فارسی به ایشان تعلق دارد. اگر نام من به شکلی درج شده که این واقعیت را مخدوش کرده است، این اتفاق نه خواسته من بوده و نه با دیدگاه من درباره همکاری و ترجمه سازگار است.
امیدوارم انتشار این گفتوگو زمینهای برای برقراری دوباره ارتباط میان ما فراهم کند. میدانم که ایشان همچنان اخبار ایران و مطبوعات فارسیزبان را دنبال میکنند و شاید از این طریق فرصتی پیش بیاید تا این توضیحات را بشنوند. برای من مهم است که این سوءتفاهم برطرف شود و بتوانیم پس از این همه سال، درباره آنچه رخ داده است، با یکدیگر صحبت کنیم.
در کنار همه اینها و نظر به حساسیتتان در حوزه ترجمه، با توجه به فعالیت همزمانتان در حوزه بازیگری، شاید ظرفیتهای بیشتری برای فعالیت در آن حوزه وجود داشت که از آنها استفاده نشد.
البته خودم هم نمیدانم که آیا میتوانستم بازیگر پرکارتر یا موفقتری باشم یا نه، اما قطعاً جنبههایی از این مسیر وجود داشت که شاید میشد بیشتر از آنها بهره برد. با این حال، به هر حال، امکانات و فرصتها محدود است و نمیتوان از همه ظرفیتها به یک اندازه استفاده کرد. بنابراین، احتمالاً بخشی از این مسئله به انتخابهای خودم برمیگردد.
البته انتخابهایم نیز همیشه حسابشده و همراه با وسواسهایی نبوده که معمولاً از بازیگران حرفهای انتظار میرود. دنیای بازیگری، با وجود علاقهای که به آن داشتهام، هیچوقت دغدغه اصلی من نبوده است. گاهی دوستی قصد داشته کاری انجام دهد و من برای کمک به او وارد آن پروژه شدهام، بدون آنکه لزوماً به این فکر کنم که آیا حضور در آن کار با مسیر حرفهای و برنامههای بلندمدتم تناسب دارد یا نه. گاهی نیز به دلایل مالی پذیرفتهام در کاری حضور پیدا کنم. مجموعه این عوامل باعث شده است که انتخابهایم در بازیگری همیشه بر اساس یک برنامهریزی دقیق و هدفمند نباشد؛ بهویژه اینکه اساساً چشمانداز اصلی زندگی حرفهایام را در بازیگری نمیدیدم.
شاید از همان ابتدا، بهدرستی یا بهاشتباه، بازیگری را بهعنوان مسیر اصلی زندگیام انتخاب نکرده بودم. این حرفه بیشتر بهطور اتفاقی وارد زندگیام شد و بعد هم آن را ادامه دادم. همیشه تصور میکردم که این وضعیت موقتی است و سرانجام به سراغ فعالیت دیگری خواهم رفت، اما این مسیر موقت، بهتدریج ادامه پیدا کرد و تا امروز نیز ادامه دارد. البته در سالهای اخیر تلاش کردهام گاهی حجم فعالیتهایم در بازیگری را کاهش دهم تا زمان بیشتری برای کارهای دیگری که به آنها علاقه دارم، بهویژه فعالیتهای ادبی، داشته باشم.
واقعیت این است که اگر مردم مرا بشناسند، احتمالاً بیشتر بهعنوان بازیگر میشناسند؛ هرچند ممکن است بسیاری نیز مرا نشناسند. اما در تعریف شخصی خودم، بازیگری هیچگاه جایگاه نخست را نداشته است. اگر بخواهم خودم را بر اساس اولویتهای شخصیام تعریف کنم، احتمالاً بازیگری در جایگاه سوم یا چهارم قرار میگیرد.
در مقابل، ادبیات و ترجمه و بهطور کلی، جهان ادبیات و نوشتن، همواره در اولویت نخست من بودهاند. به همین دلیل، طبیعی است که برنامهریزیها و تصمیمگیریهایم نیز متناسب با همین اولویتها شکل بگیرند. در نتیجه، میزان زمانی که برای بازیگری اختصاص دادهام و نوع مواجههام با این حرفه، با کسی که بازیگری را هدف اصلی زندگی حرفهای خود میداند، متفاوت بوده است.
اما درباره رمان «مهمان انقلاب»، باید بگویم که صادقانه اعتراف میکنم هنوز آن را نخواندهام. با این حال، برایم جالب است که این اثر، با توجه به موضوع حساسش و ارتباط آن با ماجرای گروگانگیری در سفارت آمریکا، ظاهراً با موانع جدی ممیزی مواجه نشده است.
در کنار ادبیات، تاریخ نیز از دیگر علاقهمندیهای من است؛ بهویژه زمانی که این دو حوزه به یکدیگر پیوند میخورند. رمانهایی که در بستری تاریخی شکل میگیرند و از دل رویدادهای واقعی، داستانی ادبی خلق میکنند، برایم جذابیت ویژهای دارند. آخرین رمان نیز در همین چارچوب قرار میگیرد؛ اثری که به یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران، یعنی ماجرای اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری کارکنان آن، میپردازد.
این واقعه یکی از رویدادهای تعیینکننده در تاریخ معاصر ایران است و تأثیرات سیاسی و اجتماعی آن، فراتر از زمان وقوعش، تا سالها بعد نیز ادامه پیدا کرده است. به همین دلیل، پرداختن به چنین موضوعی در قالب رمان میتواند از جنبههای مختلف تاریخی و ادبی قابل توجه باشد.
شناخت دنیای اثر و درگیرشدن با آن، از نظر من، برای مترجم اهمیت بسیار زیادی دارد؛ اما در کنار این مسئله، تسلط بر زبان مقصد نیز ضروری است. مترجم باید دایره واژگان گستردهای در زبان مقصد، یعنی در اینجا زبان فارسی، داشته باشد و با شیوههای مختلف نثرنویسی آشنا باشد. برای مثال، باید بتواند یک جمله را به شکلهای گوناگون بنویسد و متناسب با حالوهوای متن، لحن مناسبی برای آن انتخاب کند. گاهی نثر باید امروزی و ساده باشد، گاهی حالوهوایی ادبی داشته باشد و گاهی نیز به زبان محاوره نزدیک شود.
در متنی دیگر ممکن است لازم باشد لحن تاریخی یا ویژگیهای زبانی دورهای خاص حفظ شود. بنابراین، یک جمله واحد را میتوان به شیوههای مختلفی بیان کرد و مترجم باید توانایی انتخاب مناسبترین شکل را داشته باشد.
البته من در این زمینه ادعای خاصی ندارم، اما خوشحالم که شما چنین برداشتی از ترجمههای من دارید. به نظرم، مهم این است که مترجم بتواند فضایی زبانی خلق کند که از یک سو با حالوهوای اثر اصلی متناسب باشد و از سوی دیگر، مفهوم را بهروشنی و بهراحتی به خواننده منتقل کند؛ بهگونهای که خواننده متوجه خودنمایی مترجم نشود و هنگام خواندن متن، با دشواری یا گسست مواجه نشود. ترجمه مطلوب باید مانند جریانی از آب زلال، روان و پیوسته باشد.
در ترجمه رمان، داستان یا نمایشنامه، تجربه بازیگری نیز میتواند کمککننده باشد؛ زیرا در بسیاری از این آثار با دیالوگ مواجهیم. مترجم باید بتواند گفتوگوها را به شکلی برگرداند که در زبان مقصد، واقعاً شبیه گفتوگوی طبیعی به نظر برسند، نه اینکه خواننده احساس کند با نثری مکتوب و غیرمحاورهای روبهرو است که صرفاً در قالب دیالوگ ارائه شده است.
وفاداری در ترجمه، از نظر من، به معنای انتقال کلمهبهکلمه متن اصلی نیست. اگر قرار باشد هر واژه دقیقاً معادل واژهای دیگر قرار بگیرد، میتوان از ابزارهای ترجمه ماشینی نیز استفاده کرد؛ اما حاصل کار لزوماً متنی روان و قابلفهم نخواهد بود. آنچه اهمیت دارد، وفاداری به روح اثر و مفهومی است که نویسنده قصد انتقال آن را داشته است. حتی میتوان این موضوع را در سطحی کوچکتر بررسی کرد و گفت که مترجم باید به روح هر جمله نیز وفادار بماند، نه اینکه صرفاً تکتک کلمات آن را منتقل کند.
به همین دلیل، اگر در زبان فارسی عبارت یا واژهای وجود داشته باشد که بتواند مفهوم موردنظر را دقیقتر و طبیعیتر منتقل کند، لزوماً دلیلی ندارد که مترجم خود را به ترجمه تحتاللفظی محدود کند. البته این انتخاب باید با دقت صورت بگیرد تا ضمن حفظ معنای متن، لحن و فضای اثر اصلی نیز از بین نرود. به نظرم، همین رویکرد است که میتواند به روانی و خوشخوانی ترجمه کمک کند.
اما درباره «سانتا اویتا» و آشناییتان با توماس الوی مارتینس، باید بگویم که این آشنایی هم، مثل بعضی دیگر از تجربههای زندگیام، از مسیری غیرمنتظره شکل گرفت.
همانطور که پیشتر اشاره کردم، تاریخ از علاقهمندیهای جدی من است و مطالعه تاریخی را دوست دارم. حتی همین حالا نیز کتابی درباره چهگوارا در کیفم دارم که مشغول خواندن آن هستم. در کنار تاریخ، سرنوشت زنانی که شخصیتهایی استثنایی و تأثیرگذار بودهاند نیز برایم جذابیت خاصی دارد؛ زنانی که بهنوعی تصویری از زن آینده را ترسیم کردهاند و به الگوهایی الهامبخش برای زنان دیگر تبدیل شدهاند.
برای مثال، فریدا کالو یکی از این شخصیتهاست. من مجموعهای از نامههای او را ترجمه کردهام که قرار است از سوی نشر چشمه منتشر شود. اویتا نیز از همین دسته شخصیتهاست؛ زنی که درباره زندگی و میراثش اختلافنظرهای بسیاری وجود دارد، اما در تأثیرگذاری تاریخی و اجتماعی او تردیدی نیست.
زندگی و مرگ اویتا، حتی سالها پس از مرگش، همچنان بر سیاست، اقتصاد و جامعه آرژانتین تأثیر میگذاشت و موضوع بررسیهای تاریخی و جامعهشناختی بود. همین تأثیر گسترده و سرنوشت غیرمعمول او، کنجکاوی مرا برمیانگیخت.
در جریان مطالعاتم، به کتابی درباره او برخوردم که اگر اشتباه نکنم، عنوانش نیز «اویتا» بود؛ کتابی که اتفاقاً نشر چشمه آن را منتشر کرده است. همین علاقه به تاریخ و شخصیتهای تأثیرگذار، زمینه آشنایی من با این موضوع و در ادامه، با اثر توماس الوی مارتینس را فراهم کرد.
سالها پیش، کتابی زندگینامهای درباره اوا پرون خواندم که برایم بسیار کنجکاویبرانگیز بود. آن کتاب، اثری مفصل و احتمالاً حدود سیصدصفحهای بود. در بخشی از آن، در حد یک پاراگراف، به رمان «سانتا اویتا» نوشته توماس الوی مارتینس اشاره شده بود. برایم جالب بود که نویسندهای درباره زندگی و مرگ اویتا رمان نوشته است؛ بنابراین، کنجکاو شدم که آن رمان را بخوانم.
فکر میکنم زمانی که آن زندگینامه را میخواندم، هنوز زبان اسپانیایی نمیدانستم. بعدها که اسپانیایی یاد گرفتم، به یاد آن اشاره افتادم و تصمیم گرفتم رمان «سانتا اویتا» را پیدا کنم و بخوانم. این کار را کردم و به این ترتیب با آثار توماس الوی مارتینس آشنا شدم. رمان برایم واقعاً حیرتانگیز بود؛ هم از نظر موضوع، زیرا زندگی و مرگ اویتا بهخودیخود ماجرایی تکاندهنده و شگفتانگیز است، و هم از نظر شیوه روایت و سبک نویسنده. ساختار روایی رمان برایم بسیار جذاب بود و همین مسئله باعث شد که به خواندن دیگر آثار مارتینس نیز علاقهمند شوم.
پس از آن، شروع کردم به مطالعه آثار دیگر او و به نظرم رسید که بسیاری از آنها برای ترجمه به فارسی مناسباند؛ زیرا موضوعاتی را روایت میکنند که میتوانند برای ما نیز آشنا و قابلدرک باشند. برای مثال، همین کتاب «برزخ» را در نظر بگیرید. اگر برخی از نامها و جزئیات را تغییر دهیم و آنها را با نمونههای ایرانی جایگزین کنیم، ممکن است تصور کنیم که با حوادثی روبهرو هستیم که خودمان در همین سالهای اخیر تجربه کردهایم.
در این آثار، با اتفاقات، ماجراها، شیوههای روایتسازی و واکنشهای اجتماعی مواجه میشویم که برای خواننده ایرانی بسیار ملموساند. همین شباهتها باعث شد فکر کنم مارتینس میتواند نویسندهای باشد که آثارش با مخاطب فارسیزبان ارتباط خوبی برقرار کند. به همین دلیل، تصمیم گرفتم آثارش را ترجمه کنم. «برزخ» دومین اثری است که از او ترجمه کردهام و فکر میکنم در آینده نیز ترجمه آثار دیگری از این نویسنده را ادامه خواهم داد.
بله، همینطور است. ما نیز زخمهای تاریخی بسیاری داشتهایم و همچنان نیز در حال تجربه زخمهای تازهایم. یکی از موضوعاتی که رمان «برزخ» به آن میپردازد، مسئله گمگشتگی است؛ تجربهای که برای ما نیز بسیار آشناست.
برای مثال، جنگ هشتساله ایران و عراق را در نظر بگیرید. در جریان آن جنگ، افرادی مفقودالاثر شدند و هیچگاه اثری از آنها پیدا نشد. من خودم از نزدیک شاهد بودهام که وقتی چنین اتفاقی رخ میدهد، زخمی بر جای میماند که بهسادگی التیام پیدا نمیکند. تجربه فقدان در این شرایط با زمانی که فردی عزیز را از دست میدهید، تفاوت دارد؛ زیرا در حالت دوم، دستکم این فرصت را دارید که با پیکر او وداع کنید، او را به خاک بسپارید و برایش سوگواری کنید.
اما وقتی حتی این فرصت نیز از شما دریغ میشود، گویی بخشی از ذهن شما هرگز نمیتواند فقدان را بهعنوان واقعیتی قطعی بپذیرد. ذهن در برابر پذیرش این واقعیت مقاومت میکند و هرقدر زمان بگذرد، باز هم بخشی از وجودتان منتظر میماند که شاید اتفاق دیگری رخ دهد؛ شاید روزی آن فردی که از دست دادهاید، از در وارد شود و همهچیز به شکلی دیگر رقم بخورد.
به همین دلیل، امکان خداحافظی اهمیت بسیار زیادی دارد. وقتی این امکان از بین میرود، زخمی باقی میماند که شاید هیچگاه بهطور کامل التیام پیدا نکند. به نظرم، رمان «برزخ» دقیقاً درباره همین زخم است؛ زخمی که ما نیز به شکلهای مختلف، از گذشته تا امروز، آن را تجربه کردهایم.
حتی در رویدادهای اخیر نیز میتوان نمونههایی از این تجربه را مشاهده کرد؛ برای مثال، درباره برخی از دانشآموزان میناب که پیکر تعدادی از آنها پیدا نشد. اینها واقعیتهایی تاریخیاند که نمیتوان بهسادگی از کنارشان گذشت.
نکته مهم این است که مسئله فقط ناپدیدشدن یا مفقودالاثرشدن یک انسان نیست؛ آنچه بر جای میماند نیز اهمیت دارد. فردی که ناپدید شده، دیگر حضور جسمانی ندارد، اما خاطرهاش همچنان با بازماندگان زندگی میکند. او به گذشتهای تبدیل نمیشود که بتوان آن را پشت سر گذاشت؛ بلکه در زمان حال حضور دارد و همچنان بر زندگی و احساسات بازماندگان تأثیر میگذارد.
در نتیجه، فرد بازمانده در وضعیتی معلق زندگی میکند؛ گویی در برزخی میان گذشته و حال، میان حقیقت و خاطره، و میان واقعیتی که رخ داده است و واقعیتی که ذهن هنوز آمادگی پذیرش آن را ندارد، گرفتار شده است. از یک سو، میداند که اتفاقی افتاده و از سوی دیگر، نمیتواند آن را بهطور کامل بپذیرد و همچنان به امکان دیگری امید دارد. در چنین وضعیتی، گویی دیگر زمین زیر پای انسان استحکام سابق را ندارد.
شاید به همین دلیل است که عنوان «برزخ» تا این اندازه گویاست؛ زیرا انسان را در وضعیتی میان بودن و نبودن نگه میدارد. در مقدمه کتاب نیز جملهای وجود دارد که برای من بسیار تأثیرگذار و دردناک است: «انسانهایی که نمیخواهند آنچه بر آنها گذشته است، بهسادگی به گذشته تبدیل شود.»
این جمله به نظرم به یکی از عمیقترین وجوه چنین تجربهای اشاره میکند؛ تجربهای دردناک که در عین حال، برای بسیاری از ما تجربهای مشترک و آشناست.
از همین منظر است که خواندن چنین آثاری اهمیت پیدا میکند. اهمیت این آثار صرفاً در این نیست که بدانیم در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ میلادی، در آرژانتین و در دوران حکومت ژنرالها، چه اتفاقاتی رخ داده است. دانستن تاریخ، بهخودیخود، اگر صرفاً به انباشتن اطلاعات یا نمایش آگاهی تاریخی محدود شود، چندان راهگشا نیست.
اهمیت ادبیات در این است که ما را با تجربه انسانیِ نهفته در دل آن رویدادها مواجه میکند؛ با رنج کسانی که آن وقایع را از سر گذراندهاند، با زخمهایی که بر جای ماندهاند و با تأثیراتی که آن گذشته همچنان بر زندگی امروز انسانها میگذارد. ادبیات به ما امکان میدهد تاریخ را نه فقط بهعنوان مجموعهای از وقایع، بلکه بهعنوان تجربهای زنده و انسانی درک کنیم؛ تجربهای که ممکن است با وجود تفاوتهای جغرافیایی و فرهنگی، بهشکلی عمیق با زندگی خود ما پیوند داشته باشد.
منبع: خبرآنلاین



