رفتن به محتوای اصلی
امنیت و دفاعرویداد 246 دقیقه مطالعه

هنر اختراع تاریخ شرق به سبک مارکو روبیو | ایران؛ مرکز ثقل تعبیر رویای بیداری توموس غربی

مارکو روبیو در آتن، تاریخ ایران و یونان باستان را به روایتی برای بیدار کردن «توموس» غرب و احیای اراده آن برای اعمال قدرت پیوند زد؛ روایتی که در آن ایران از یک تمدن تاریخی به «دیگری»‌ای برای تعریف هویت غرب بدل می‌شود. اما پشت این بازخوانی حماسی، پرسشی قدیمی‌تر…

هنر اختراع تاریخ شرق به سبک مارکو روبیو | ایران؛ مرکز ثقل تعبیر رویای بیداری توموس غربی

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- «خشایارشا بر بلندی نشست و سپاه خود را نگریست که تا کرانه‌ها کشیده شده بود. نخست به خود بالید که سردار چنین لشکری است؛ سپس بگریست. آرتابانوس، عمویش، پرسید: «ای شاه، این چیست که لحظه‌ای پیش به خود می‌بالیدی و اکنون می‌گریی؟» خشایارشا گفت: اندیشیدم که از این همه آدمی، پس از گذشت صد سال، هیچ‌کدام زنده نخواهد بود؛ و بر کوتاهی عمر آدمی اندوه خوردم.» هرودوت، کتاب هفتم، بند‌های ۴۵ و ۴۶ «خشایارشا پرسید: یونانیان که چنین اندک‌اند، چگونه در برابر سپاه من خواهند ایستاد؟

" دماراتوس، تبعیدی اسپارتی، گفت:‌ای شاهنشاه بزرگ، آنان آزادند، اما نه آزاد از هر چیز؛ که قانون بر آنان فرمان می‌راند و از قانون بیش از فرمان تو می‌ترسند؛ و قانون به آنان می‌گوید در نبرد بایستند و بجنگند و بکشند یا کشته شوند.» هرودوت، کتاب هفتم، بند ۱۰۴

خطابهٔ مارکو روبیو، وزیر امور خارجهٔ ایالات متحده، که در هفتم اکتبر بر تپهٔ پنیکس در آتن ایراد شد، غوغایی عظیم برانگیخت. ظاهر کلام او چیزی نبود جز درهم‌آمیختگی ملال‌انگیزِ سخن از افزایش بودجهٔ ناتو و پیمان گرینلند و فناوری‌های نو. اما این موضوعات جملگی در خدمت یک دعوی کانونی بودند: غرب اگر بخواهد پایگاه خویش را نگاه دارد، ناگزیر است ارادهٔ به‌کاربستن قدرت را از نو بازیابد و خود را از بار گناه گذشته و از تردید در برتری تمدن خویش برهاند.

برای رسیدن به این نتیجه، روبیو به دو هزار و پانصد سال پیش بازگشت و تصویری حماسی از هجوم شاهنشاهی هخامنشی به یونان در سال ۴۸۰ پیش از میلاد ترسیم کرد. او با آتشی در کلام، از سیصد جنگاور اسپارتی در گذرگاه تنگ ترموپیل سخن گفت؛ مردانی که، به روایت او، گرچه محاصره شده و از هر سو نومید بودند، آگاهانه فرصت فرار را پس زدند و تا آخرین نفس در جای خود ایستادند. به باور روبیو، این همان روح راستین غرب است: قهرمانی که نه از بی‌اعتباری زندگی، بلکه دقیقاً از سر گرانبها دانستن آن، جان خود را فدای آرمانی برتر می‌کند. از آنجا، روایت او به سوی آتن می‌خزد؛

شهری که سپاه شرق بر آن می‌تازد و مردمانش را که به دژ سنگی آکروپولیس پناه برده‌اند، درهم می‌کوبد. معابد را می‌سوزانند، ستون‌ها را فرو می‌ریزند، و آکروپولیس را با خاک یکسان می‌کنند. سال‌ها بعد، آتنی‌ها بقایای شکسته‌ی این معابد را در گودالی بر دامنه‌ی کوه به خاک سپردند؛ گودالی که باستان‌شناسان آن را «آوار پارسی» (Perserschutt) نام نهاده‌اند؛ و روبیو، از دل همین خاکستر، تصویری می‌سازد از انسان غربی که برمی‌خیزد و پارتنون را، به مثابه نشانی ابدی از آزادی، بر همان ویرانه بنا می‌کند. روایتی زیبا، پرشور، و تقریبا به تمامی برگرفته از قلم هرودوت.

اما همین زیبایی است که باید ما را به تردید وادارد. واسازی اسطوره؛ وقتی تاریخ با افسانه تفاوت می‌کند به گزارش رویداد۲۴، این قصه، که ریشه در هرودوت دارد، در برابر بررسی دقیق‌تر تاریخی، رنگ می‌بازد. واقعیت، بسیار پیچیده‌تر از دوگانه‌ی سیاه‌وسفیدی است که روبیو ترسیم می‌کند؛ دوگانه‌ای که در آن، یونانیان همواره قربانی بی‌گناه و ایرانیان همواره متجاوز بی‌دلیل‌اند. نکته‌ی نخست این‌که، جرقه‌ی این جنگ‌ها را نه ایرانیان در تجاوز به یونان، بلکه خود آتنی‌ها در حمله به سرزمین‌های ایران زدند.

در سال ۴۹۹ پیش از میلاد، یعنی نزدیک به دو دهه پیش از نبرد ترموپیل، منطقه‌ی «ایونیا» (بخشی از سرزمین امروزی ترکیه که در آن زمان زیر فرمان ایران بود و یونانی‌نشین نیز بود) علیه حکومت ایران شورش کرد. آتن برای یاری این شورشیان، بیست کشتی جنگی فرستاد و سپاهی به قلب سرزمین ایران، تا شهر «سارد» (مرکز اداری ایالت لیدیه، یکی از استان‌های بزرگ امپراتوری هخامنشی) تاخت و این شهر را به آتش کشید. در این یورش، معبد «کوبله»، الهه‌ی مقدس مردم بومی لیدیه، نیز در شعله‌ها نابود شد.

آنچه پس از آن رخ داد، یعنی لشکرکشی داریوش و سپس پسرش خشایارشا به یونان، نه هجومی بی‌دلیل بر «خانه‌ی تمدن»، بلکه پاسخی سیاسی و نظامی بود؛ تلافی دولتی که مرز‌های بزرگ‌ترین امپراتوری زمانه را زیر پا نهاده و به خاک آن تجاوز کرده بود.

بیشتر بخوانید: داریوش بزرگ؛ پادشاه مقتدر هخامنشی نادرشاه افشار؛ حکمرانی با مشت آهنین از اسطوره تا واقعیت کوروش کبیر | معمار ایده امپراتوری داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی که شاهد فروپاشی یکی از بزرگ‌ترین تمدن‌های تاریخ شد!

نکته‌ی دوم، رفتار خود خشایارشا پس از فتح آتن است؛ رفتاری که با تصویر یک «بربر خون‌خوار» هم‌خوانی ندارد. اسناد تاریخی می‌گویند خشایارشا، تنها یک روز پس از فتح آکروپولیس، به گروهی از آتنی‌های تبعیدی که همراه سپاهش بودند فرمان داد تا بر همان تپه، به رسم و آیین خودشان، برای خدایان محلی‌شان قربانی کنند. شاهی که دیروز معبدی را به کیفر سوختن سارد سوزانده بود، امروز به احترام خدایان معبدی دیگر برمی‌خاست. این رفتار پیچیده و انسانی، در روایت ساده‌انگارانه‌ی روبیو جایی ندارد، و از همین رو، به سادگی حذف می‌شود.

به گزارش رویداد۲۴، نکته‌ی سوم، به خود افسانه‌ی ترموپیل بازمی‌گردد که در روایت روبیو بسیار کوچک‌تر از واقعیت جلوه داده شده است. سپاهی که در آغاز این نبرد در برابر ایران ایستاد، نه سیصد تن، بلکه نزدیک به هفت هزار رزمنده از شهر‌های گوناگون یونان بود. حتی در همان روز پایانی که تنها اسپارتی‌ها به افسانه بدل شدند، هفتصد جنگاور از شهر «تسپیا» و چهارصد تن از شهر «تبس» نیز در کنارشان جنگیدند؛ و جنگاوران تسپیایی، بی‌هیچ کم‌رنگ‌تر بودن در دلاوری، شانه به شانه‌ی اسپارتی‌ها تا پای جان ایستادند.

ایستادگی در آن گذرگاه نیز شعری رمانتیک برای استقبال از مرگ نبود، بلکه تاکتیکی نظامی و حساب‌شده بود: فرسودن سپاه ایران و خریدن زمان، تا بقیه‌ی نیرو‌های یونانی بتوانند عقب‌نشینی کنند؛ و اینجاست که طنز تلخ سخنرانی روبیو رخ می‌نماید: او اسپارتیان را، در تقابل با آنچه «شرقیان مرگ‌پرست» می‌خواند، عاشقان راستین زندگی معرفی می‌کند. اما کافی است نگاهی دقیق‌تر به جامعه‌ی خود اسپارت بیندازیم تا این ادعا رنگ ببازد.

اسپارت، برخلاف تصویر قهرمانانه‌اش، شهر-دولتی بود که در آن فرد هیچ ارزشی جز ابزار بودن برای ماشین جنگی دولت نداشت: نوزادانی که به نظر ضعیف می‌رسیدند را به دره می‌افکندند؛ پسران را از سن هفت‌سالگی از خانواده جدا کرده و در اردوگاه‌های نظامی سختگیرانه‌ای به نام «آگوگه» زیر سخت‌ترین تمرین‌ها می‌پروراندند؛ و تمام اقتصاد این شهر بر دوش گروهی از بردگان به نام «هلوت»، بومیانی که اسپارتی‌ها آنان را به زور در بردگی مطلق نگاه داشته بودند، سوار بود.

رویداد۲۴ حتی گفته می‌شود مادر اسپارتی، هنگام بدرقه‌ی فرزندش به جنگ، سپر را به دستش می‌داد و می‌گفت: «یا با این بازگرد، یا بر روی این»، یعنی یا زنده و فاتح بازگرد، یا جسدت را بر سپر برایم بیاورند. اگر در تاریخ بشر بتوان نامی برای «فرهنگ ستایش مرگ» یافت، اسپارت باستان یکی از کامل‌ترین نمونه‌های آن است. روبیو، در واقع، همین دستگاه مرگ‌آفرین را می‌ستاید، اما آن را در کاغذ زرورقی به نام «عشق به زندگی» می‌پیچد و به مخاطبش هدیه می‌دهد.

در برابر این تصویر، شاهنشاهی هخامنشی نیز که در روایت روبیو تنها نقش امپراتوری خشن و سرکوبگر را بازی می‌کند، در واقع نظامی بود با اداره‌ای پیشرفته و منظم، شبکه‌ی راه‌ها و ارتباطاتی شگفت‌آور برای آن دوران، و میزانی از مدارای مذهبی که در دنیای باستان کم‌نظیر بود؛ امپراتوری‌ای که آیین‌ها و خدایان اقوام گوناگون زیر فرمانش را نه تنها سرکوب نمی‌کرد، بلکه گرامی نیز می‌داشت. بنابراین، تقابل مطلقی که میان «آزادی یونانی» و «استبداد شرقی» ترسیم می‌شود، نه واقعیتی مستند، بلکه ساخته‌ای ایدئولوژیک است؛

افسانه‌ای که دهه‌ها پس از پایان این جنگ‌ها، در آتن و در دوران سیاستمدار مشهورش «پریکلس» شکل گرفت. آتنی‌ها به این اسطوره نیاز داشتند تا اتحادیه‌ی دفاعی‌ای به نام «اتحادیه‌ی دلوس» را به یک امپراتوری دریایی تبدیل کنند و استثمار و باج‌گیری از دیگر شهر‌های یونانی را برای خود و دیگران موجه جلوه دهند. همان دروغی که پریکلس برای توجیه امپریالیسم آتنی ساخت، امروز در دستان روبیو، این بار در خدمت هژمونی آمریکایی بازتولید می‌شود.

منبع: رویداد 24

منبع خبررویداد 24
نمای زنده فرهاببه‌روزرسانی 14:48
100,418مطلب نمایه‌شده
65,788موضوع و برچسب
30منبع خبری
14حوزه موضوعی