جوان آنلاین: «اگر این جنگ تمام شود و من شهید نشوم، از غصه دق خواهم کرد…» این کلماتی بود که سرهنگ دوم داوود براتی در روزهای پیش از شهادتش با قلبی لبریز از اشتیاق به همسرش گفته بود. او نمیدانست که تقدیر، شهادت را برایش رقم زده است. صبح هفدهم اسفند ۱۴۰۴، ستاد فراجا در نجفآباد اصفهان مورد حمله قرار گرفت.
پس از اصابت موشک و دقایقی بعد از حمله اول و در حالیکه مردم و نیروهای امدادی در حال کمک به مجروحان بودند، دشمن همان نقطه را مجدداً مورد حمله موشکی قرار داد و شماری از شهروندان نجفآبادی و نیروهای فراجا حاضر در ستاد را به شهادت رساند و تعدادی را نیز مجروح کرد. درمیان اسامی شهدا نام سرهنگ دوم شهید داوود براتی نیز دیده میشد… در ادامه همراه ما باشید تا در همکلامی با پدر و همسرش گذری کوتاه بر سبک زندگی شهید داوود براتی داشته باشیم. پدر شهید فرزندانی که دوستشان دارم!ما خانواده بزرگی داشتیم. دو خواهر و چهار برادر بودیم.
پدرم کشاورز ساده و سختکوشی بود که با تلاش خود توانست در آن شرایط زندگی ما را به خوبی تأمین کند. ما هم تا جایی که میتوانستیم در کارها به او کمک میکردیم. واقعاً در زندگی روستایی، اتحاد و همدلی معنای خاص خودش را دارد. من بعد از تمام شدن دوران سربازی در زاهدان سال ۵۵ ازدواج کردم. همیشه اهل کار و تلاش بودم، ۲۸ سال و سه ماه را در کارخانه سپری کردم و با صبر و مشقت، زندگی و فرزندانم را بزرگ کردم. از برکت این زندگی، وجود فرزندانی است که هم امید زندگی من هستند و هم با تمام وجود دوستشان دارم. و، اما داوود…
او تمام دارایی من بود و حالا با افتخار شهادتش مرا سربلند کرده است. داوود بسیار باهوش، زرنگ و آیندهنگر بود و همیشه برای فردا برنامهریزی میکرد. من هم با تمام وجود از او حمایت میکردم. وقتی دیدم به تحصیل علاقه دارد، تمام تلاشم را کردم تا مسیر درست را برایش هموار کنم. او با پشتکار و تلاش بسیار درس خواند تا به دیپلم برسد. من همیشه با تمام وجود تشویقش میکردم و میگفتم: «پسرم، درسهایت را خوب بخوان.
هر چه از نظر علمی بالاتر بروی، در آینده جایگاه و عزت بیشتری خواهی داشت.»با اینکه او به کارهای عملی و فنی هم علاقه داشت، اما من همیشه او را به ادامه مسیر تحصیل ترغیب میکردم. در آن روزها، بزرگترین دلخوشی و افتخار من، تماشای اشتیاق و تلاش او برای رسیدن به اهداف و برنامههایی بود که در ذهنش داشت. نهایتاً هم مسیر خدمت را انتخاب کرد و وارد نیروهای انتظامی (فراجا) شد تا در راه امنیت و آرامش خدمت کند. ۱۷اسفند سال ۱۴۰۴،۱۷ اسفند سال ۱۴۰۴ بود. من و مادرش برای آبیاری زمینهای کشاورزی رفته بودیم که با شنیدن خبر حمله به ستاد فراجا در نجفآباد دلشوره گرفتیم.
با شماره داوود تماس گرفتیم، اما او پاسخی نداد. همین بیجواب ماندن تلفن، ما را بسیار نگران کرد. با عجله به خانه برگشتیم، لباس عوض کردیم و به سمت محل کارش راه افتادیم تا ببینیم چه شده است؟ مدام با او تماس میگرفتم، گوشی زنگ میخورد، اما خبری از او نبود. از اطرافیان سراغش را گرفتیم، اما هیچکس خبری از او نداشت. بالاخره پس از جستوجوی زیاد از بین حرفهای دوستانش فهمیدم که او در بیمارستان است و کمی بعد خبر شهادتش را به ما دادند.
در آن لحظه با اینکه قلبم از شدت درد میلرزید، تمام تلاشم را کردم که خودم را حفظ کنم تا خانواده بتوانند این خبر را تحمل کنند، اما وابستگی عمیقی که به او داشتم، تحمل آن لحظات را برایم بسیار دشوار میکرد. سرانجامی نیکبا اینکه خیلی زود از بین ما رفت، اما ته دلم میدانستم که اولایق بهترینهاست و چه عاقبت خوبی بهتر از شهادت. او آنقدر با صفا بود و خالصانه خدمت کرد که به چنین مقام بزرگی رسید. من ۲۷ سال تمام توانم را گذاشتم تا فرزندانی بزرگ کنم که با عزت زندگی کنند و حالا شهادت او نشان میدهد که چقدر در راه درست قدم برداشته بود.
دعای همیشگی من برای تمام خانوادهام، عاقبتبخیری بوده و است و داوود واقعاً به این عاقبتبخیری و سرانجام نیک رسید. کار کردن در زمینهای کشاورزی به ما یاد داد که اگر میخواهیم به نتیجه برسیم، باید سخت تلاش کنیم و با صبر منتظر بمانیم. حالا میبینم که ثمره تمام زندگی و تلاشهای داوود همین شهادت بود؛ امیدوارم که شهدا شفیع ما هم باشند و دست ما را هم بگیرند. همسر شهید «آتنا و آرمیتا»ازدواج من و آقا داوود بسیار سنتی بود. آقا داوود نوه عموی پدربزرگم بود و آشنایی ما هم به همان شیوه سنتی و قدیمی انجام شد.
وقتی برای خواستگاری به خانه ما آمدند، همان ابتدا با صداقت تمام از شرایط زندگیاش به ما گفت. اینکه تازه کارش را شروع کرده است، حقوق چندانی ندارد، نه خانهای دارند و نه ماشینی! از آنجا که من اهل تجملات نبودم و توقع چندانی از همسر آیندهام نداشتم، کاملاً با شرایط او کنار آمدم تا زندگی سادهای را در کنار هم آغاز کنیم. من همان ابتدا از سادگی و صداقتش خوشم آمد. من و آقا داوود سال ۸۶ عقد کردیم و سه سال بعد، یعنی در آبان سال ۸۹ مراسم عروسیمان را برگزار کردیم. عروسی ما هم در همان روستا و به همان سبک سنتی و قدیم و ساده برگزار شد.
ثمره زندگی من و او، دو دختر به نامهای آتنا و آرمیتاست. نامگذاری دخترها خودش خاطرهانگیز بود. وقتی دختر اولمان در سالروز ازدواجمان متولد شد، همه دوست داشتند نام او را «فاطمه» بگذاریم، چون نامی بود که پدر شوهر عزیزم انتخاب کرده بود، اما من از بچگی عاشق اسم «آتنا» بودم. وقتی زمان انتخاب اسم رسید، با پدرش صحبت کردم، او با بزرگواری تمام گفت: «هر اسمی که خودت دوست داری، انتخاب کن» و اینگونه شد که نام زیبای «آتنا» برای دختر اولمان انتخاب شد. آتنا از همان ابتدا عزیز دل پدرش بود.
پدرش همیشه میگفت، خیلی دختر دوست دارد و تولد دخترها یکی از آرزوهای آقا داوود بود که الحمدلله برآورده شد. هشت سال بعد، در سال ۱۳۹۹، آرمیتا به دنیا آمد. نام او را از روی یک اتفاق زیبا انتخاب کردیم. سالی که شهید رضایینژاد به شهادت رسید، متوجه شدیم که نام دخترش آرمیتا بود. وقتی تصویر آرمیتا را در دیدار با حضرت آقا از تلویزیون دیدم با خودم گفتم: «چقدر این اسم قشنگ است! من هم دوست دارم نام دخترم را آرمیتا بگذارم» و به این ترتیب، نام دختر دوممان را به یاد آن شهید عزیز آرمیتا گذاشتیم. همراه همیشگیام بودهمسرم مردی بسیار مهربان و حمایتگر بود.
او هرگز اجازه نمیداد کارهای خانه روی زمین بماند. همیشه میگفت: «زیاد کار نکن.» کمک حالم بود. حتی در میان فامیل و آشنایان همه میدانستند که او چقدر در کارهای خانه من را کمک میکند. او از کوچکترین کارها، از آشپزی و ظرف شستن گرفته تا جارو زدن را برایم انجام میداد. خودش دوست داشت همراهیام کند و هرگز اجازه نمیداد من تنها بمانم. حتی در روزهای اخیر، یعنی درهمان چند هفته کوتاه پیش از شهادتش، باز هم مثل همیشه تمام کارهای مربوط به ایام عید را خودش برعهده گرفت تا من خسته نشوم. او تا آخرین لحظه هم همراهم کرد.
فامیل و آشنایان همیشه با حسرت به من میگفتند: «خوش به حالت! همسرت چقد در امور خانه همراهیات میکند.» همسنگری با یک پلیس!زندگی و همسنگری با یک مأمور پلیس جالب بود. یک زندگی پر از عشق و استرس. زندگی آرامی داشتیم، اما خدا میداند که پشت این آرامش ظاهری، استرسی عجیبی بود که من بهخاطر شغلش داشتم. وقتی مأموریت میرفت، تمام وجودم نگرانش میشد. نمیدانستم کجاست، چه میکند و قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد!
در سالهای اول زندگیمان، شهرستان بودیم، برای همین فرصت میکرد که صبحها به خانه برگردد و کمی استراحت کند، اما با رفتن دوبارهاش به سرکار، همان استرس و نگرانی به سراغم میآمد. کاش مدافع حرم بودماو نگاه متفاوتی به شهادت داشت. گاهی اوقات میگفت: «کاش دوران دفاع مقدس حضور داشتم و شهید میشدم.» من لبخند میزدم و میگفتم: «شما که درآن دوران سنی نداشتید و کوچک بودید. حالا هم که دیگر جنگی نیست، خدا را شکر»، اما او بر این باور بود که شهادت همیشه در دسترس است، باید دید آدمی خودش لیاقت آن را دارد یا نه؟!
زمانی که بحث سوریه و دفاع از حریم آلالله مطرح شده بود، او مشتاق حضور در جبهه مقاومت بود و میگفت کاش پاسدار بودم و میتوانستم برای دفاع از حریم اهل بیت (ع) بروم. همیشه میگفت: «شهادت مقام بسیار بزرگی است، اما آنهایی که فرزندان کوچک دارند، در این مسیر سختیهای زیادی میکشند. با این حال، هر کس به آن مقام برسد، واقعاً خوشبخت است.» در شرایط جنگ تحمیلی رمضان حال و احوال خوبی نداشت. بسیار خسته و بیقرار به نظر میرسید از طرفی هم همهاش از شهادت صحبت میکرد. میگفت، اگر من در این جنگ شهید نشوم از شدت این غم دق میکنم.
دیگر بر نمیگرددصبح روز یکشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۴ آقا داوود، خیلی آرام از خواب بیدار شد. سعی میکرد آهسته آماده شود و از خانه بیرون برود تا سرو صدایش من را از خواب بیدار نکند. کارهایش را انجام داد، وقتی میخواست از خانه خارج بشود، من صدای در را شنیدم و از خواب پریدم و از او پرسیدم: «میخواهی بروی سر کار؟» گفت: «بله.» نگران بودم و گفتم: «گوشیات را همراهت ببر که اگر تماس گرفتم پاسخ بدهی نگرانت نشوم.» او هم پذیرفت و گوشیاش را با خودش برد.
ساعتی بعد یکی از همکارانش با من تماس گرفت و سراغ آقا داوود را از من گرفت، تعجب کردم و گفتم که ایشان محل کار است، اما از لحظهای که با همکارش صحبت کردم، استرس عجیبی تمام وجودم را گرفت. کمی بعد، برادرش و سایر اقوام تماس گرفتند و با نگرانی پرسیدند که آقا داوود کجاست؟ وقتی گفتم سرکار است، آنها گفتند انگار ستاد مورد حمله قرار گرفته و او آنجا نبوده است. دلم نمیخواست باور کنم که اتفاقی افتاده و با تمام استرس با همکارانش تماس گرفتم. تعدادی از دوستانش گفتند او زخمی شده و به بیمارستان منتقل کردهاند.
تمام وجودم به امید این بود که فقط زخمی باشد و برگردد، اما وقتی خانه شلوغ شد و پدر و برادرش از راه رسیدند، ترس من به اوج خودش رسید. بعد هم پدرش خبر شهادت را به من داد و گفت: «آقا داوود دیگر برنمیگردد و شهید شده است.» قرار ما این نبود، بیوفا!در میان تمام این غمها، تنها چیزی که به من آرامش میداد این بود که میدانم همسرم به بزرگترین آرزوی خود رسیده، اما در عین حال، قلبم از تنهایی و دلتنگیاش شکسته است. اگر فرصت داشته باشم تا دوباره او را ببینم، گلایه میکنم و به او میگویم: «خیلی بیوفایی! قرار ما این نبود.
قرار بود ما در این دنیا و آن دنیا هم با هم باشیم. در مراسم وداع، وقتی با پیکرش دیدار کردم، تنها چیزی که از زبانم خارج شد این بود که گفتم داوود جان «شهادتت مبارک، فقط ما را فراموش نکن. همیشه پشتم باش، همانگونه که در زندگی، هوای من را داشتی، اکنون هم من و دخترها را تنها نگذار.»در پایان میخواهم به تمام هموطنان عزیزم بگویم، با مشاهده این همه ایستادگی، اطمینان کامل دارم که دشمنان هر چقدر هم تلاش کنند، هرگز نخواهند توانست بر ما مسلط شوند. این خونهای پاک است که پیروزی ما را تضمین و ثابت میکند که ملت ایران بر سر اعتقادات، دین و اسلام خود استوار ایستاده است.
ملتی که با هیچکس بر سر نظام و امنیت کشورش شوخی ندارد. ثمره و نتیجه اصلی این خونهای پاک، زنده ماندن اسلام است. همان نیرویی که اجازه نمیدهد مردم از مسیر حق منحرف شوند. ایستادگی بیوقفه مردم از دوران جنگهای تحمیلی گرفته تا امروز و حضور مقتدرانهشان در خیابانها در واکنش به شهادت رهبران و فرماندهان بزرگ، همگی گواهی بر این حقیقت است که ما در مسیر حق و پیروزی گام برمیداریم.
منبع: جوان آنلاین



