به گزارش خبرگزاری صدا و سیما، حضرت آیتاللهالعظمی شهید سید علی خامنهای، رضواناللهعلیه در پیام تسلیت در پی شهادت سردار نیلفروشان، نوشتند: «سردار رشید و اندیشمند، سردار سرلشکر عبّاس نیلفروشان (رحمه الله علیه) در حملات رژیم خبیث صهیونی به ضاحیّه بیروت به لقاءالله پیوست. سلام و رحمت الهی و اولیائش بر این مجاهد فیسبیلالله باد.
شهادت در راه خدا برای او که عمری را در جهاد برای برافراشتن پرچم اسلام گذرانده است، فیض بزرگی است.» ۱۴۰۳/۷/۱۰ رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت دومین سالگرد شهادت سردار نیلفروشان، بخشی از گفتوگو با ایشان را که در سالهای گذشته صورت گرفته است، منتشر کرد. در این گفتوگو، گوشههایی از زندگی شهید نیلفروشان و دیدگاههای ایشان درباره مقاومت و آینده منطقه مورد بحث قرار گرفته است.
از ماجرای تلفن شهید زاهدی و دعوت حاج قاسم از شهید نیلفروشان تا ولایتمداری فوقالعاده شهید سید حسن نصرالله متن گفتوگو به این شرح است: شما اوّلین بار چه زمانی با مسئله فلسطین و مقاومت آشنایی پیدا کردید؟ سال ۱۳۵۲، زمانی که من یک بچّه شش یا هفت ساله بودم، زیر کرسی نشسته بودم و پدرم روزنامههای جنگ اعراب و اسرائیل را آورده بود به خانه و گزارشهای آن را میخواند و بعضاً برای مظلومیّت فلسطینیها گریه میکرد. من یادم هست آن موقع دعا میکردم که «خدایا به من توفیق بده، کمکم کن تا این اسرائیلیها را نابود کنم.» این در زمانی بود که هنوز مدرسه نمیرفتم.
انقلاب پیروز شد و در کوران حوادث انقلاب، ما هم مثل بقیّه بودیم. جریان کردستان پیش آمد، جریانات ضدّ انقلاب گنبد و خوزستان هم پیش آمد. سنّم کم بود و خیلی میخواستم بروم جبهه، امّا ما را نمیبردند. وقتی جنگ شروع شد، در اوایل چهارده سالگی بودم. سوار اتوبوس شدم رفتم فلکه چهارشیر، یک کانکسی گذاشته بودند آنجا و یادم هست که روی پنجه ایستاده بودم تا دستم برسد به این کانتینری که گذاشتهاند و من را ثبتنام کنند. ثبتنامم نکردند و من رفتم سوسنگرد و همینطور در جبهه بودم که در نهایت، چون سنّم خیلی کم بود، من را برگرداندند؛
تا اینکه آمدم و فتوکپی شناسنامهام را گرفتم و سنّم را دو سال بزرگتر کردم و با یک برادر بزرگتری از بچّههای محلّه خود به نام آقای تمیزی که مسئول بسیج سقّز بود و شهید شد ـ رحمه الله علیه ـ رفتم به کردستان و دو ماه در کردستان بودم. این ماجرا برای چه سالی است؟ جنگ سال ۱۳۵۹ شروع شد، این ماجرا برای سال ۱۳۶۰ است. پس سال ۱۳۶۰ رفتید به کردستان. بله، در سال ۱۳۶۰ رفتم کردستان. در آن ایّام هم فقط در بسیج بودم؛ یعنی از روزی که بسیج شکل گرفت، من در بسیج کار میکردم. تا عملیّات فتحالمبین در کردستان بودم، بعد از فتحالمبین هم آمدم جنوب.
آن زمان، کارت اعزام مجدّد میدادند. هر وقت وارد جبهه میشدم، قیافهام را نگاه میکردند و میدیدند خیلی کوچک هستم؛ کارت را درمیآوردم و میگفتم من قبلاً جبهه بودم. در اعزام مجدّد، دیگر کاری نداشتند که سنّ و سالم کم است. آن موقع، من اوّل دبیرستان بودم و درس و مدرسه را گذاشتم کنار؛ اصلاً دیگر نمیتوانستم درس بخوانم. آمدم جبهه و تا آخر هشت سال جنگ ماندم. با همان سنّ کم، فرمانده تیم، معاون دسته، فرمانده دسته، معاون گروهان، فرمانده گروهان، معاون گردان، فرمانده گردان و فرمانده محور در هشت سال جنگ بودم.
از مسئولیّتهای دیگر خودتان بگویید و اینکه بعد از دفاع مقدّس، در چه مسئولیتی مشغول فعالیت شدید؟ در نهایت، معاون سردار کاظمی، یعنی معاون عملیّاتی لشکر هشت نجف شدم و جنگ که تمام شد، مسئول عملیّات لشکر بودم. دو روز بود که سردار کاظمی شهید شده بود و خواب ایشان را دیدم؛ به خواب من آمد و گفت شما باید بروی مسئول عملیّات نیروی زمینی بشوی. در خواب، با او شوخی کردم ـ چون ما با هم کلکل داشتیم ـ گفتم حالا هم که شهید شدی، ول نمیکنی! امّا ایشان وعده بهشت را به من داد. شما یادتان بود که آقای کاظمی شهید شده است؟
بله، در خواب به او گفتم حالا هم که شهید شدی، دست از سر من برنمیداری! همینطور با همین لحن. بعد گفت اگر بپذیری، وعده بهشت را به تو میدهم و گفت این را از دوستت میتوانی سؤال کنی. سردار مقیمیان، دو روز بعد به من زنگ زد گفت کجایی، گفتم الان در مرکز راهبردیام، اما قرار است مسئول عملیّات نیروی زمینی بشوم! خندید و گفت: هنوز فرمانده نیروی زمینی مشخّص نشده، به او گفتم که احمد آمده در خواب من و چه گفته. چهلم شهادت شهید کاظمی در خیابان میرفتم، آقای جعفری زنگ زد و گفت حاج عبّاس! میروی در عملیّات نیروی زمینی مشغول شوی؟ از من خواستهاند که شما بروی؛
گفتم حاج آقا! اجازه بدهید صحبت کنیم. چهلم شهید بود، رفتم نیروی هوایی و آقای سلامی که فرمانده نیرو بود، گفت شما باید بروید به معاونت عملیّات نیروی زمینی؛ رفتم در مرکز راهبردی، شهید همدانی (رحمه الله علیه) من را دید و گفت شما باید بروی؛ شهید شوشتری خدابیامرز من را دید، گفت شما باید بروی! عجیب بود که شهید کاظمی و اینها همه با هم هماهنگ بودند و در نهایت، من رفتم مسئول عملیّات نیروی زمینی سپاه شدم. من بالاخره تربیتیافته امام خمینی و امام خامنهای هستم.
من بچّه بودم و آمدم در این مسیر و خدا را شکر میکنم که زمینه خانوادگی خوبی داشتم، پدر و مادر مذهبی داشتم و در این مسیر قرار گرفتم و تا اینجا آمدم. یک نکتهای که به اعتقاد من به عنوان یک استاد دانشگاه، کلیدیترین و استراتژیکترین (راهبردیترین) نکته رهبری و نقش رهبری و ولایت فقیه در خارج از مرزهای ما است، ثبات در استراتژی (راهبرد) است؛ از وقتی که امام، انقلاب را شروع کردند تا الان که آقا رهبری میکنند، این رمز کلیدی و موفّقیّت نظام ما، نظام ولایت فقیه است.
چارچوب و اصول مبارزه و خطّ مشی را که امام ترسیم کردند، حضرت آقا با قوّت و بدون نوسان، ادامه دادند. ما دولتهایی را داشتیم که در پشتیبانیها نوسان داشتند، اما در استراتژی (راهبرد)، بُعد آن و در تدوین دکترین (نقشه راه) هیچ نوسانی نداشتیم و این ثبات و استواری باعث شد که ملّتها به این ریسمان چنگ بزنند و به ولایت فقیه متّصل شوند و اعتماد کنند و مسیر ادامه پیدا کند. در سال ۱۳۵۲ که جنگی به نام «رمضان» میان اعراب و اسرائیل در جریان بود، پدرم نوارهای امام را میآورد در خانه و ما هم گوش میدادیم.
نوارهای امام درباره این بود که ایدئولوژی (آرمان) انقلاب و راهبرد اصلی انقلاب، مبارزه با رژیم صهیونیستی است، استکبارستیزی است، حکومت جهانی اسلام و حکومت مستضعفین است. همانطور که خداوند میفرماید که «وَ نُریدُ اَن نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ استُضعِفوا فِی الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم اَئِمَّهً وَ نَجعَلَهُمُ الوارِثین». این ثبات اصول انقلابی را من از بچّگی تا الان دیدهام. در پیچیدهترین اوضاع انقلاب، من بودهام و این ثبات را دیدهام؛ هیچ نوسانی در آن نیست. برای همین است که نیروهای مقاومت و مستضعفین، نهتنها در غرب آسیا، بلکه در دنیا، تکلیف خود را میدانند.
آنهایی که انگیزه انقلابیگری دارند، میدانند این خطّی که امام ترسیم کرده تا الان که حضرت آقا ادامه میدهند، هیچ تغییری در اصول خود نداشته است. این ثبات استراتژی (راهبرد) در مستضعفین جهان، بهخصوص در محور مقاومت، خیلی بروز و ظهور داشته؛ به حدّی که نگاه آنان به ولیّ فقیه و ولایت فقیه، یک نگاه عاشقانه است و آن را با تمام وجود پذیرفتهاند. آنچه من در خارج از مرزها دیدهام، این است که عمق اعتقاد به ولایت فقیه، حتّی با عشقی بسیار فراتر از داخل کشور ما است. حالا مصداق آن را اگر بخواهم بگویم، خود سیّد حسن نصرالله است؛
خوب، ایشان رهبر مقاومت است که در کلّ منطقه غرب آسیا، او را به عنوان رهبر عربی مقاومت میشناسند و به او اعتقاد دارند. شواهد و تأثیرها خیلی زیاد است. بالاخره چند سال است که من درگیر حاج قاسم و سیّد حسن نصرالله هستم؛ حاج قاسم، چند بار به من گفت که حضرت آقا به من گفتهاند «در لبنان، سیّد حسن نصرالله، فصلالخطاب است.» ما با هم میرفتیم پیش سیّد حسن نصرالله، ایشان دست سیّد حسن را میبوسید. سیّد حسن هم بدون نظر حاج قاسم کاری نمیکرد؛ این را من بارها دیدم. هر دفعه به او چیزی میگفتم، میگفت که «بگذار نظر حاج قاسم را بگیریم.» این تأثیر ولایت فقیه است.
در لبنان، وقتی که میرفتیم به خانواده شهدا سر میزدیم، کسی اسمی از سیّد حسن نصرالله نمیآورد؛ خانواده شهید میگفتند جوان ما فدای آقا؛ میگفتند ما برای اسلام دادیم، برای ولیّ فقیه دادیم. یک خانواده شهید روستایی در روستاهای دورافتاده و جنوب لبنان؛ نه اینکه حالا فکر کنید یک خانواده تحصیلکرده عالِم. این تفکّر سیّد حسن نصرالله که حضرت آقا را ولیّ فقیه میداند، تأثیر فرمانپذیری را نشان میدهد. مهمترین عنصر در جریان شکلگیری یک نهضت، فرماندهی و رهبری است؛
یعنی آن کاریزما (قدرت، محبوبیت، جذابیت) که یک رهبر باید داشته باشد تا یک انقلاب شکل بگیرد، جوهر اصلی انقلاب است. البتّه یک طرف آن، مردم هستند، اما یک طرف آن هم رهبری است. این نقش رهبری و تداوم مسیر حضرت آقا تا دورافتادهترین روستاهای لبنان و عراق، امروز قابل مشاهده است. یک زمانی که من با خانواده شهیدی دیدار میکردم، همه حرف آنان، این بود که آقا گفته مقاومت کنید و شهید خود را مستقیم منتسب به آقا میدانستند. این تأثیری است که آقا در ذکر و فکر و روح و روان شیعههای دنیا گذاشته است.
حالا اینکه من از خطّه لبنان مثال میزنم، بهخاطر این است که بیشتر آنجا بودهام.
در سوریه هم شیعیان جای خاصّی دارند. بهطور مثال، به نُبُل و الزّهراء که میروی، حس میکنی در قم یا در نجفآباد هستی. در عملیّات آزادسازی نُبُل و الزّهراء، من جزو اوّلین کسانی بودم که رفتم؛ استقبالی که از ما کردند، حیرتانگیز بود. من عکس و فیلمهایی را که با دوربین خودم گرفتم، دارم. این فرمان حضرت آقا که گفته بودند نُبُل و الزّهراء، فوعه و کَفَریا باید آزاد بشود، آنجا در عمق روح و جان این مردم بود؛ یعنی احساس میکردم که یک تکّه از سرزمین ایران است و آقا، آقای آنان است، رهبر آنان است. در استقبال آنان از ما و در رفتار آنان با ما، این موضوع مشخّص بود.
من در مسیری که میرفتم به سمت شهر ـ که تازه آزاد شده بود ـ یک رزمنده سوریهای را سوار کردم، گفتم بچّه کجایی، گفت که من بچّه نُبُل و الزّهراء هستم؛ گفتم چند سال است خانواده خود را ندیدهای، گفت که از اوّل جنگ تا حالا آنجا نبودم؛ گفتم با خانواده خود ارتباط داری، گفت تلفنی ارتباط دارم؛ گفتم من تو را میبرم خانه شما. او را بردم به خانه او، درِ خانه را زدم و اینها آمدند بیرون؛ ایرانی بودن من و پاسدار بودن من را که دیدند، همان شوق و ذوق به آن بچّه خود را که چند سال، او را ندیده بودند، به من هم داشتند. در سایر کشورهای منطقه هم همینطور است؛
برای همین، کلام حضرت آقا فصلالخطاب جبهه مقاومت است، فصلالخطاب مبارزه و جهاد است. در لابلای وجود آنان، عشق به اسلام ناب، عشق به انقلاب، عشق به آقا و ولایت، حرف اوّل را میزند. یک بار، آقای زاهدی به من زنگ زد و گفت حاج قاسم آمده است و میگوید «صبحانه بیا فلان ساختمان، کارت دارم.» رفتم آنجا، حاج قاسم، من را نشاند کنار خود و صبحانه میخوردیم. من به قدری تعجّب کرده بودم از ساختار حزبالله که اینقدر توسعه پیدا کرده است، با تعجّب به حاج قاسم گفتم «حاج قاسم! میدانی اینجا چه کار کردی؟ میدانی بعد از جنگ سی و سهروزه، چند لشکر درست کردی؟» با همین لحن.
این توسعه حزبالله و مقاومت در لبنان، از سال ۲۰۰۶ به بعد، اوج خود را پیدا کرد و مثل یک سپاه پاسداران در لبنان شد. اگر نبود آن قوام و استخوانبندی و ریشهدار بودن حزبالله که در این جریان و این کوره انقلاب، پخته شده و با رهبری آقا مدام چکّشکاری شده است، لبنان تا الان چند بار از هم پاشیده بود. این را سیّد حسن بیان کرد؛ یک بار گفت «ولایت فقیه برای ما با ولایت فقیه برای شما تفاوتهایی دارد؛ شما ممکن است که بگویید این دستور ارشادی است، اما آقا هرچه بگوید، برای ما اجرایی است، ارشادی نیست.»
این را در رسانهها اعلام کردند. به صراحت میگویند که ما پیرو ولایت فقیه هستیم و اِباء هم نداریم. خوب، این تأثیرپذیری و عمق تأثیر ولایت فقیه در روح و جسم آنان است. من اعتقاد دارم که انشاءالله این حرکت پیروز است. من در طول عمرم ـ که الان ۵۵ سالم است ـ حوادثی را دیدم و شاهد بودم که بیشتر آنها از جنس ماوراءالطّبیعه است؛ یعنی با محاسبههای دو دو تا چهار تا جور درنمیآید. برای همین، اعتقاد دارم که این پرچم به دست صاحب اصلی خود میرسد. به هیچوجه، یک سر سوزن هم در این شک ندارم و در این جهت، تلاش خود را میکنم و تکلیف خود را دنبال میکنم.
ببینید، ما الان در غرب آسیا، اسرائیل را زیر فشار قرار دادهایم. این اقدامها و ترورهایی که اسرائیل انجام میدهد، از سر ضعف است، نه قدرت. آمریکا نیز زیر فشار است و اقدامهای آن، نشاندهنده این موضوع است. اکنون، اسرائیل با تهدید موجودیّتی روبرو شده و این به دلیل حلقهای بوده که مقاومت تعیین کرده است. اسرائیل به واقع، نقطه ثقل و تعادل خود را از دست داده است و به نظر من، فاصله زیادی تا فروپاشی اسرائیل باقی نمانده است. در حال حاضر، وضع داخلی اسرائیل، بسیار خراب و الان با تهدید موجودیّتی روبرو است؛
یعنی به دنبال حفظ خود است و مهاجرت معکوس با یک فشار، آغاز میشود. متأسّفانه کسانی که از گذشته تا الان، این نگاهها را ندارند، وضع را نمیدانند و کمی هم مرعوب هستند. من به عنوان یک سرباز کهنهکار که ریشهای او در جبهه درآمده و با این جهاد و مقاومت و اندیشه و روحی که امام و حضرت آقا در وجود ما دمیدهاند، بزرگ شده است، میگویم که زوال آمریکا و اسرائیل را میبینم. در پایان صحبت، درخواست داریم که خطاب به فرمانده کلّ قوا چند کلامی بفرمایید. نمیدانیم این گفتوگو بعدها ادامه خواهد داشت یا نه و وضع آینده هیچکدام از ما قابل پیشبینی نیست.
بنابر این، جان کلام خود را به ایشان بگویید. دوست دارم به فرمانده و مولایم بگویم که برای ما دعا کنند. ما تصمیم گرفتهایم که به حول و قوّه الهی، در راه شهدا و در جهت تحقّق تدبیرهای حضرت عالی، تا ظهور حضرت حجّت، ثابتقدم بمانیم و با همه وجود، در راه پیشبرد راهبردهای انقلاب اسلامی تلاش کنیم. بزرگترین آرزوی این سرباز کوچک شما، محو و نابودی رژیم اشغالگر قدس است. دل ما میخواهد که در این مسیر و پس از آزادسازی قدس ـ که اینکار، انشاءالله محقّق میشود ـ همراه شما باشیم.
من با همه وجود اعتقاد دارم که ما، انشاءالله این غدّه سرطانی را با رهبری شما از منطقه، جرّاحی میکنیم و انشاءالله متّصل میشود به رهبری ولیّ عصر، حجت خدا روی زمین. انشاءالله، حکومت جهانی اسلام و حکومت مستضعفین در این کره خاکی، محقّق خواهد شد. دعا کنید که ما در این مسیر به خیل کاروان شهدا و همسنگران عزیزمان بپیوندیم. انشاءالله. والسّلام علیکم و رحمهالله و برکاته.
منبع: خبرگزاری صدا و سیما


