رفتن به محتوای اصلی
اجتماعیفرهاب سامانه تحلیل اخبار5 دقیقه مطالعه

مادرانی که زنده‏ به‏‌گور می‌شوند

بمباران مدرسه فقط ویرانی یک ساختمان نیست؛ برای دختران و خانواده‌هایشان، نابودی امنیت، رؤیاها و آینده‌ای است که زخم آن سال‌ها باقی می‌ماند.

مادرانی که زنده‏ به‏‌گور می‌شوند

بمباران مدرسه فقط ویرانی یک ساختمان نیست؛ برای دختران و خانواده‌هایشان، نابودی امنیت، رؤیاها و آینده‌ای است که زخم آن سال‌ها باقی می‌ماند.

یادداشت میهمان – وحیده علی‏میرزائی، مشاور و پژوهشگر حوزه زن و خانواده: بمباران مدرسه، فقط کشتن انسان‌ها نیست؛ بلکه حمله به تنها فضای امنی است که یک دختر در برخی جوامع بحران‌زده می‏تواند در اختیار داشته باشد. اغلب در تحلیل‌های نظامی یا سیاسی، مدرسه به‏عنوان یک ساختار فیزیکی دیده می‌شود؛ اما از نگاه زنانه مدرسه جایی است که دختران، حق دختربودن را بی‏ترس از قضاوت، آزار یا سرکوب تجربه می‌کنند. بمباران مدرسه، معادل قتل رؤیاهای جمعی است. برای دختران در بسیاری از فرهنگ‌ها، مدرسه تنها پنجره به‏سوی آینده است. بستن این پنجره با بمب، یعنی نابودی امید به زیستن!

در گزارش‌های خبری معمولاً بر تعداد کشته‌ها و میزان تخریب تمرکز می‌شود؛ اما جزئیات تروماتیک نادیده گرفته می‌شود! عمیق‌ترین لایه‌هایی که نه در خبرها می‌گنجند، نه در گزارش‌های رسمی!

بعد از بمباران مدرسه، تمرکز رسانه‌ها بر روی پدرانی است که با نعش‌ها روبه‏رو می‌شوند و مادرانِ قربانیان، دچار مرگ تدریجی. آن‏ها هر روز صبح برای دخترشان صبحانه درست می‌کردند، موهایش را شانه می‌زدند، نگران نمراتش بودند و حالا باید با انبوهی از دفترهای مشق ناتمام و عروسک‏های رهاشده زندگی کنند.

این زندگی با مرگ تا سال‌ها ادامه دارد. جامعه از مادر می‌خواهد قوی باشد و صبر پیشه کند؛ اما کسی به او نمی‌گوید غم ازدست‏دادن دختر را با هیچ غم دیگری نمی‏توان مقایسه کرد. مادران شهدای دختر، اغلب به اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) مبتلا می‌شوند که در قالب سکوت، بی‌اشتهایی، یا گریه‌های ناگهانی خود را نشان می‌دهد، علائمی که در برخی فرهنگ‏ها ضعف تعبیر می‌شود.

ترومای مادام‌العمر دختران بازمانده

صدای بمب فقط در لحظه انفجار شنیده نمی‏شود! برای دخترانی که زنده می‌مانند، هر صدای بلندی تبدیل به بمب می‌شود. صدای ترکیدن بادکنک، صدای بسته‏شدنِ در، صدای رعدوبرق! همه این‏ها باعث می‌شود دخترک زیر میز قایم شود و تا ساعت‌ها بلرزد! سرودی که هر روز صبح در مدرسه می‌خواندند، حالا محرک PTSD است. شنیدن آن سرود یعنی برگشتن به روز بمباران! و صدای لغزیدن گچ بر روی تخته‏سیاه، یادآور صدای ریزش آوار است!

دخترانی که از بمباران جان سالم به در برده‏اند با پرسشی بی‌پاسخ روبه‏رو می‌شوند: چرا من زنده ماندم و دوستم نه؟! یک دختر ده‏ساله که شاهد له‏شدن پای صمیمی‌ترین دوستش زیر آوار بوده، تا آخر عمر حتی در لحظات شادی، آن صحنه را مرور می‌کند.

این دختران مجبور می‌شوند زودتر از موعد بزرگ شوند. آن‏ها دیگر نمی‌توانند از رنگ صورتی، موسیقی یا رؤیای آینده لذت ببرند. جنگ، بی‏رحمانه کودکی را از آن‏ها می‌گیرد! در برخی جوامع، به دختر بازمانده برچسب بدشگون می‌زنند؛ چون یادآور فاجعه است. خانواده‌ها از خواستگاری برای او منصرف می‌شوند؛ انگار او هم بخشی از آن بمب بوده است!

بازتولید خشونت در نسل بعد

یکی از عمیق‌ترین پیامدهای نادیده‏گرفته‏شده، تأثیر این فاجعه بر مادران آینده است! این دختران اگر زنده بمانند و بعدها مادر شوند، اضطراب و ترس خود را ناخواسته به دخترانشان منتقل می‌کنند. آن‏ها هر روز صبح با این ترس فرزندشان را به مدرسه می‌فرستند که مبادا امروز روز بمباران باشد! این یعنی یک ترومای نسلی که تا نسل‌ها در خانواده‌ها باقی می‌ماند.

مراسم تدفین زنانه که برگزار نمی‌شود

در بعضی جوامع، رسم است دختر مجرد را با موهای بافته شده دفن کنند. در آوار، کسی فرصت این کار را ندارد. آن‏ها را با موهای پریشان و خاک‏آلوده دفن می‌کنند! دختر مجرد با گل‌های یاس و عروسک کوچکش دفن می‌شود؛ اما در بمباران، عروسک زیر آوار له شده و گُلی در کار نیست!

در برخی فرهنگ‏ها زنان در سوگ دختران، نوحه‌های خاصی دارند که به رخصت‏گرفتن از عروس مُرده معروف است. آیا در یک فاجعه جمعی، کسی دلش را دارد برای هر دختر جداگانه این نوحه را بخواند؟!

پدرانی که دیگر به عروسی نمی‏روند

پدرها در خفا برای روز عروسی دخترشان پس‌انداز می‌کنند، هدیه می‌خرند و رؤیای قدم‏زدن با دخترکشان در راهروی عروسی را دارند. بمباران یعنی این رؤیاها زیر آوار می‌ماند. پدرها بعد از این فاجعه، دیگر به عروسی‌ نمی‌روند؛ چون هر عروسی یادآور دختری است که پدر هرگز دستش را در دست داماد نگذاشت!

پدرها در برخی فرهنگ‌ها اجازه گریه ندارند. آن‏ها غم‏شان را با خشم بروز می‌دهند؛ اما در خلوت شب، پیراهن دخترشان را بو می‌کنند و بی‌صدا اشک می‏ریزند. این تصویر هیچ‌وقت در هیچ رسانه‌‏ای نمایش داده نمی‏شود!

معلم‌ها، قربانیان فراموش‏شده

معلم‏ها تا آخرین لحظه تلاش می‌کنند دخترها را نجات دهند. مرگ آن‏ها یعنی نابودی یک مادر برای صدها دختر. جامعه فقط به دانش‌آموزان فکر می‌کند؛ اما معلم‌ها هم مادر بچه‌های خودشان هستند. در کیف یک معلم، دفترچه نمرات نیم‌سال دوم است. جایی که با خط ریز نوشته: فاطمه۲۰ کوشا و بااستعداد! این دفترچه حالا زیر آوار مانده است!

خانواده‌هایی که دخترشان را پیدا نکرده‌اند نیز داستان غم‏انگیزتری دارند! آن‏ها تا سال‌ها در هاله‌ای از ابهام زندگی می‌کنند: شاید زنده است، شاید هم هنوز زیر آوار است….! این مرگ نامعلوم از مرگ آشکار بدتر است!

در انفجارهای شدید، تشخیص هویت اجساد بسیار سخت است! تنها راه شناسایی دخترها گاهی یک دست‏بند نقره یا گوشواره کوچک است، چیزی که پدر برای تولد نه‏سالگی‏اش خریده بود! محتویات کیف (دفتر نقاشی، مداد رنگی، آینه کوچک) هویت دخترانه را فاش می‌کند. یک کیف پیدا می‌شود با یک برگه که روی آن نوشته: دوست دارم وقتی بزرگ شدم دکتر شوم!

دختران، در لحظه مرگ هم دخترند. موهایشان، لباس‏هایشان، رؤیاهایشان و رابطه‌شان با مادر! مادر! مادر! مادر! همه این‏ها با بمب، هدف گرفته می‌شود!

بمباران مدرسه تنها یک جنایت جنگی نیست؛ بلکه مصادره دختربودن در گسترده‌ترین مقیاس است. بمب، فقط آجر و سنگ را ویران نمی‏کند، آرزوی مادرشدن را ویران می‌کند، دفتر نقاشی نیمه‌کاره را ویران می‏کند، موهای بافته را پریشان می‌کند و رازها و رؤیاهای دخترانه را با خود به گور می‌برد!

مدرسه شجره طیبه، تنها یک مدرسه نبود! آنجا مهد رؤیاهای دخترانه بود و ما تا سال‌ها صدای گریه مادرانی را می‌شنویم که هنوز برای دخترشان صبحانه روی میز می‌گذارند!

منبع: خبرگزرای مهر

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار