رفتن به محتوای اصلی
بهداشت و درمانفرهاب سامانه تحلیل اخبار9 دقیقه مطالعه

سرباز کوچکی که چشم و صورتش را داد، اما تسلیم نشد

همه می‌دانستند از برنامه‌ریزی برای اجرای تئاتر و سرود تا کلاس‌های کمک‌آموزشی و فوق برنامه، می‌توانند روی حسین دهینی حساب کنند.

سرباز کوچکی که چشم و صورتش را داد، اما تسلیم نشد

باشگاه خبرنگاران جوان – همان‌طور که یک چشم حسین به گوشی و یک چشمش به پیچر بود، دستگاه را برداشت. روی صفحه پیجر پیام Error ظاهر شده بود. باید دکمه OK را فشار می‌داد تا دستگاه آرام بگیرد، اما لمس دکمه همان و بلند شدن دود و صدای انفجار همان. همه می‌دانستند از برنامه‌ریزی برای اجرای تئاتر و سرود تا کلاس‌های کمک‌آموزشی و فوق برنامه، می‌توانند روی حسین دهینی حساب کنند. فقط یازده سال داشت، با این حال پسر پر جنب‌وجوش و به نسبت سن‌و‌سالش توانایی بود. بیشتر از همه تک‌خوانی‌هایش در گروه سرود طرفدار داشت و به چشم می‌آمد.

حوالی ساعت سه و نیم ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۴ (۲۷ شهریور ۱۴۰۳)، حسین تازه از مدرسه برگشته و کنار پدر و مادر و خواهر و برادر کوچکترش، گرم بازی با تلفن همراهش بود. می‌خواست قبل از نشستن سر تکالیفش قدری استراحت کند. سرش توی گوشی بود که صدای زنگ پیجر بلند شد. هم صدای زنگش عجیب بود و هم شیوه لرزیدن دستگاه. پیجر دستگاه ارتباطی بی‌سیم و کوچکی است که در دهه ۱۹۶۰ میلادی و برای استفاده در شرایط اضطراری ساخته شد. عملکرد این دستگاه مبتنی بر ارسال سیگنال‌های دیجیتال از طریق امواج رادیویی است و از ارسال پیام‌های متنی کوتاه هم پشتیبانی می‌کند.

پیش از رواج گسترده تلفن‌های همراه، پیجر‌ها ابزاری رایج برای برقراری ارتباط، به‌ویژه در میان پزشکانِ شیفت شب و کارکنان خدمات اورژانس بودند و در بخش‌های نظامی و امنیتی هم مورد استفاده قرار می‌گرفتند. دلیل اصلی‌اش این بود که پیجر‌ها قابلیت اتصال به اینترنت نداشتند و ابزار‌های نسبتا امنی تلقی می‌شدند. همان‌طور که یک چشم حسین به گوشی و یک چشمش به پیچر بود، دستگاه را برداشت. روی صفحه پیجر پیام Error ظاهر شده بود. باید دکمه OK را فشار می‌داد تا دستگاه آرام بگیرد، اما لمس دکمه همان و بلند شدن دود و صدای انفجار همان.

حسین نمی‌توانست چیزی ببیند و نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده. صورتش خیس و گرم بود و مجاری تنفسی‌اش پر از بوی زُهم خون. دور و اطرافش ولوله‌ای بر پا بود و یک نفر پشت سرهم اسمش را صدا می‌کردصدایش شبیه مادر بود. صدایی که خوب آن را نمی‌شنید و در آژیر کشدار آمبولانس گم شد. حسین هنوز نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده و فقط رد وحشت را در صدای اطرافیانش تشخیص داده بود. او را سوار آمبولانس کردند و راه افتادند. هرچه می‌رفتند، به مقصد نمی‌رسیدند. شاید به این خاطر که آمبولانس فقط در ذهن حسین حرکت می‌کرد و در حقیقت میان سایر ماشین‌ها گرفتار شده بود.

خیابان‌ها قیامت بود و از هرطرف صدای آژیر آمبولانس به گوش می‌رسید. تا به بیمارستان برسند، حسین دیگر از هوش رفته بود. بدتر از خیابان، بیمارستان صحرای محشر بود. پشت سر هم مجروح تازه‌ای می‌آوردند که صورت و دست‌هایش سوخته، انگشت‌هایش قطع و حدقه چشم یا چشم‌هایش بیرون زده بود. حسین را مستقیم بردند اتاق عمل. مادرش پشت در اتاق عمل راه می‌رفت و سعی می‌کرد به جای فکر کردن به آنچه دیده بود، تمام تمرکزش را روی دعا و مددخواهی از خدا بگذارد، ولی مگر ممکن بود؟ پیش از همه او بالای سر حسین رسیده بود، گیج و سردرگم. نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده که حسین دیگر صورت ندارد.

خیلی سخت بود برایش دیدن حسین در آن وضعیت. چیزی از صورت حسین باقی نمانده بود. چشم راستش کاملا بیرون زده بود، انگشت‌هایش نبودند و صورت و دست‌هایش سوخته بودند. چه بلایی سر پسرش آمده بود؟ فقط صدای زنگ پیجر و انفجار را به یاد می‌آورد. حتی صدای فریاد حسین به گوشش نیامده بود. بلافاصله بلند شده و دویده بود طرف حسین و او را در این وضعیت پیدا کرده بود. با خودش فکر می‌کرد حتما گوشی داغ کرده و توی دست حسین منفجر شده. ولی مگر انفجار گوشی می‌توانست چنین آسیبی به بار بیاورد؟ حسین صورت نداشت و مادر حتی نمی‌دانست می‌تواند به زنده ماندن او امیدوار باشد یا نه.

مادربزرگ حسین یکی از اولین اعضای خانواده بود که متوجه شد حادثه و انفجار تلفن همراهی در کار نبوده و لبنان، درگیر یک فاجعه تروریستی بی‌سابقه شده. در خانه مانده بود تا اتاق را تمیز کند. خون همه جا را برداشته بود. پیش از آنکه آمبولانس حسین را ببرد، صورت نوه‌اش را دیده بود و می‌دانست آن همه خون از کجا آمده. سوراخ‌های بینی، بینی، دهان و دندان‌های حسین آسیب دیده و گوشت صورتش پاره پاره شده بود. همانطور که گوشش به تلوزیون بود، دندان‌ها، استخوان‌های صورت و تکه‌های بینی حسین را از روی زمین جمع می‌کرد. خبر‌های فوری حاکی از انفجار چند هزار پیجر بود.

ایستاد و خدا را شکر کرد. همیشه دعا می‌کرد خدا در مسیر برافراشته نگه داشتن پرچم سیدالشهدا و رقم زدن ظهور نقشی برایشان در نظر بگیرد و به نظر می‌رسید دعایش با این امتحان مستجاب شده باشد. زخم برداشتن در راه باور و مقاومت هزار بار قابل تحمل‌تر از این بود که یک حادثه حسین را به این روز انداخته باشد. مادر حسین نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، مخصوصا هربار نگاهش به صورت حسین می‌افتاد.

با این حال او هم از وقتی فهمیده بود حسین کوچکش یکی از جانبازانی است که قربانی آخرین جنایت جنگی اسرائیل شده، با تمام وجود به تک‌تک زخم‌های روی صورت حسین، همان چیزی که از آن مانده بود، افتخار می‌کرد. همه جانباز‌ها از مواسات با ابوالفضل العباس می‌گفتند و دست و چشم‌هایشان را پیش‌کشی ناقابل می‌دانستند. با این قاب نمی‌شد چیزی به جز زیبایی دید و مادر حسین هم با تمام قلبش خدا را شکر می‌کرد.

از همان ابتدا و وقتی پشت اتاق عمل قدم می‌زد راضی بود به رضای خدا و مدام زیرلب می‌گفت: «اگر تقدیرت بر اینه که برام بمونه، خودت نگهش دار، ولی اگر تقدیرت چیز دیگه‌ایه، من راضی‌ام که حسینم شهید خردسال این مسیر باشه.» شهید خردسال شبیه فاطمه عبدالله هشت ساله و محمد کنج یازده ساله که هر دو در همین جنایت انفجار پیجر‌ها به شهادت رسیده بودند. بیشتر قربانیان غیرنظامی بودند و در میان شهدا اسم عطاء علی مبارک الدیرانی، خانم پرستار اهل بعلبک و محمد حسن نورالدین از کارکنان بیمارستان رسول اعظم بیروت هم دیده می‌شد. مگر نظامی و غیرنظامی فرق می‌کرد برای رژیم؟

رژیمی که در کمال وقاحت اعلام کرده بود قصدش از طراحی این عملیات زهر چشم گرفتن از اهالی مقاومت بوده است و درد و رنج انداختن به جانشان. سپتامبر ۲۰۲۴ (۲۷ شهریور ۱۴۰۳) اسرائیل هزاران دستگاه ارتباط بی‌سیم موسوم به پیجر را در لبنان منفجر کرد و این جنایت منجر به شهادت ده‌ها نفر و جراحت هزاران تن دیگر، از جمله زنان و کودکان شد. یک روز بعد از آن هم انفجار بی‌سیم‌های دستی واکی‌تاکی اتفاق افتاد و در مجموع این دو جنایت تروریستی، ۳۹ نفر از شهروندان لبنانی شهید و بیش از ۳۴۰۰ نفر مجروح شدند که بیشتر این قربانی‌ها غیرنظامی بودند.

بدون اینکه کَک رژیم کودک‌کش که مدعی در اختیار داشتن اخلاق‌مدارترین ارتش دنیا را دارد، بگزد.

سه روز بعد از این فاجعه، در تاریخ ۲۰ سپتامبر (۳۰ شهریور) به درخواست الجزایر نشست ویژه‌ای در سازمان ملل برگزار شد و در این نشست فولکر تورک، رئیس کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل با وجود تمام اهمال و کوتاهی‌های این سازمان در قبال جنایت‌های رژیم صهیونیستی در غزه و لبنان، این اقدام اسرائیل را مصداق جنایت جنگی دانست و اعلام کرد: استفاده جنگ‌افزاری از وسایل ارتباطی معمولی نشان‌دهنده گسترش در انواع جنگ است و هدف قرار دادن هزاران لبنانی با استفاده از پیجرها، بیسیم‌های دوطرفهو تجهیزات الکترونیکی بدون اطلاع آنها، نقض قوانین بین‌المللی حقوق بشر است و کسانی که دستور این حملات را داده‌اند، باید پاسخگو باشند.

اما چه کسی باید رژیم صهیونیستی که انجام موفقیت‌آمیز این عملیات تروریستی را در سرزمین‌های اشغالی جشن گرفته بود، پاسخگو کند؟ اسرائیلی که به قدری از این جنایت خرسند و سرمست بود که نخست‌وزیرش، بنیامین نتانیاهو در چهارم فوریه ۲۰۲۵ (۱۶ بهمن ۱۴۰۳) وارد کاخ سفید شد و هدیه‌ای منحصر‌به‌فرد به دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا اهدا کرد: یک پیجر طلایی!

ترامپ جوری شیفته این هدیه شد که دو روز بعد و در جلسه با ایلان ماسک و تاکر کارلسون، آن را از روی میز برداشت و همان‌طور که پیجر نمادین را به آنها نشان می‌داد گفت: «دکمه را فشار ندهید!» و سپس به شرح انفجار‌های آن روز پرداخت و بار‌ها صهیونیست‌ها را تحسین کرد. یک‌سوی ماجرا طراحان و عاملان و حامیان این جنایت بودند که به افتخارش کف مرتب می‌زدند و در سوی دیگر، خانواده‌هایی که صبر را شرمنده کرده بودند و در سخت‌ترین روز‌های زندگی‌شان زبان به شکر می‌گرداندند. صورت حسین هم مثل سایر قربانیان این جنایت نیاز به جراحی‌های متعدد ترمیمی داشت.

استخوان‌های مصنوعی و پلاستیکی که بتوانند او را دوباره صاحب بینی کنند و به صورتش شکل بدهند. پدر حسین غصه پسرش را می‌خورد و به او می‌گفت: «ای کاش این اتفاق به جای تو برای من افتاده بود»، اما حسین حتی نمی‌خواست به این احتمال فکر کند و جواب می‌داد: «اتفاقا بهتر شد که این اتفاق برای من افتاد.

من با همین وضعیتم می‌تونم درس بخونم، با دوستانم بازی کنم و زندگی رو ادامه بدم، ولی اگر این اتفاق برای شما می‌افتاد، از همه کار و مسئولیت‌هات می‌افتادی!» حسین تربیت شده همان مادری بود که خود، خانواده و تک‌تک فرزندانش را فدایی سیدحسن نصرالله می‌دانست و اعتقاد داشت ضربه اساسی حدود ده روز بعد از انفجار پیجر‌ها و در لحظه شنیدن خبر شهادت سیدحسن نصرالله به آنها وارد شده و با این وجود، به هیچ وجه احساس ضعف نمی‌کنند و جوان‌های مقاومت بعد از شهادت سید با قدرت بیشتری ایستادند و مبارزه کردند.

باور مثل خون در رگ‌های حسین هم جریان داشت که مراحل ابتدایی درمان را در لبنان گذراند و بعد از آن به سوریه و ایران منتقل شد. حسین نمی‌داند تا امروز چند بار جراحی شده و نمی‌خواهد هم تعداد عمل‌های جراحی‌اش را بداند. چیزی که می‌داند این است که چشم راست، دست چپ و دو انگشت دست راستش را از دست داده و افتخار می‌کند که در این سن و سال جانباز شده. شاید باورش برای صهیونیست‌ها سخت باشد، اما حسین هربار از آن روز و این فاجعه حرف می‌زند، با گریز به صحبت‌های رهبر شهید مقاومت لبنان می‌گوید: «همان‌طور که سیدحسن می‌گفت به خدا سوگند یا اباعبدالله!

اگر می‌دانستیم که کشته می‌شویم، سپس سوزانده می‌شویم، سپس ذراتمان در هوا پراکنده می‌شود و دوباره زنده می‌شویم و باز کشته و سوزانده می‌شویم و این کار را هزار بار با ما می‌کنند، باز هم تو را رها نمی‌کردی‌ای فرزند فاطمه.) من از هیچ‌چیز نمی‌ترسم. مگر می‌شود اهل بیت را داشته باشیم و از چیزی بترسیم؟ هر کاری بکنند، نمی‌توانند ما را شکست بدهند!» منبع: فارس

منبع: باشگاه خبرنگاران جوان

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار