رفتن به محتوای اصلی
اجتماعیفرهاب سامانه تحلیل اخبار9 دقیقه مطالعه

«جوانان بکوشید تا جامه ذلت نپوشید»؛ جمله‌ای که مرا راهی جبهه کرد

هجده‌سالگی برای بسیاری از جوان‌ها آغاز فصل تازه‌ای از زندگی است؛ اما برای محمدعلی ملانوری، هجده‌سالگی با صدای آژیر، انفجار و رفتن به جبهه گره خورد. او در حالی که هنوز پشت نیمکت مدرسه می‌نشست، تصمیم گرفت راهی جبهه شود؛ تصمیمی که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه…

«جوانان بکوشید تا جامه ذلت نپوشید»؛ جمله‌ای که مرا راهی جبهه کرد

به مناسبت هفته دفاع مقدس، خبرنگار جام‌جم البرز با این رزمنده و جانباز دوران دفاع مقدس به گفت‌و‌گو نشسته است؛ گفت‌وگویی درباره روز‌هایی که یک جمله، جوانان را از مدرسه و خانه راهی جبهه می‌کرد، درباره فرماندهانی که پیش از دستور دادن، خودشان پیشقدم می‌شدند و درباره نسلی که به گفته ملانوری، تلاش کرد تا «جامه ذلت» بر تن جامعه نپوشاند. آقای ملانوری، برای شروع گفت‌و‌گو خودتان را معرفی کنید و بفرمایید چه زمانی وارد عرصه دفاع مقدس شدید؟ بسم‌الله الرحمن الرحیم. من محمدعلی ملانوری هستم. نخستین بار در سال ۱۳۶۰، زمانی که دانش‌آموز بودم، راهی جبهه شدم.

آن زمان حدود ۱۸ سال داشتم. در مجموع، سال‌های زیادی از زندگی من با دفاع مقدس و پس از آن با مسئولیت‌های مختلف در سپاه گره خورد. از دوران رزمندگی گرفته تا آموزش، مسئولیت‌های ستادی و فرماندهی، مسیر زندگی من عمدتاً در همین مجموعه سپری شد. چه چیزی یک جوان ۱۸ساله را در آن روز‌ها ترغیب می‌کرد که مدرسه را رها کند و راهی جبهه شود؟ آن روز‌ها فضای جامعه با امروز خیلی متفاوت بود. یک جمله از امام خمینی (ره) برای ما بسیار تأثیرگذار بود؛ اینکه جوانان باید تلاش کنند تا جامعه جامه ذلت نپوشد. این حرف برای ما فقط یک جمله نبود.

خیلی از ما دانش‌آموز بودیم، اما احساس می‌کردیم کشورمان در شرایطی قرار گرفته که باید از آن دفاع کنیم. خیلی‌ها ترجیح دادند میز و نیمکت مدرسه را برای مدتی رها کنند و به جبهه بروند. آن زمان هنوز بسیاری از شرایط و دستورالعمل‌هایی که بعد‌ها برای حضور در جبهه شکل گرفت، وجود نداشت. اما جوان‌ها با همان احساس مسئولیت و اعتمادی که به امام داشتند، حرکت می‌کردند. نخستین اعزام شما از کجا انجام شد؟ قبل از شروع جنگ هم دوره آموزشی دیده بودم.

آن زمان در پادگان شهید باهنر کرج، در محدوده جاده چالوس، آموزش‌هایی برای حضور در مناطق عملیاتی و مقابله با ناامنی‌های آن دوران می‌دیدیم. در همان دوره با تعدادی از دوستان آموزش دیدیم که یکی از آنها شهید حامد نعمتی بود. بعد‌ها جنگ تحمیلی آغاز شد و شرایط کاملاً تغییر کرد. وقتی نخستین بار اعزام شدیم، از کرج حدود ۷۲ نفر بودیم. بعد‌ها بین خودمان به «گروه ۷۲ نفره» معروف شدیم. مقصد نخستین اعزام کجا بود؟ به منطقه غرب کشور اعزام شدیم و ابتدا به سمت سرپل‌ذهاب رفتیم. در آنجا مدتی آموزش‌های تکمیلی دیدیم و بعد به مناطق عملیاتی اعزام شدیم.

در نهایت در منطقه‌ای به نام تنگه کورک مستقر شدیم؛ منطقه‌ای که از نظر موقعیت جغرافیایی شرایط خاصی داشت و در فاصله نسبتاً نزدیکی از مواضع عراق قرار گرفته بود. کار ما بیشتر پدافندی بود؛ نگهبانی، مراقبت از مواضع و حفظ خط. برای یک جوان ۱۸ساله که برای نخستین بار وارد فضای جنگ می‌شود، مواجهه با این شرایط چقدر سخت بود؟ خیلی سخت بود. باید شرایط آن روز‌ها را درک کرد. ما جوان بودیم و خیلی از تجربه‌هایی را که بعد‌ها به دست آوردیم، نداشتیم. سرما، گرما، تاریکی، صدای انفجار، خمپاره و توپخانه، همه چیز برایمان تجربه جدیدی بود.

در ابتدا طبیعی بود که اضطراب داشته باشیم، اما کم‌کم خودمان را با محیط وفق دادیم. جنگ فقط صدای گلوله و انفجار نبود؛ سختی‌های زندگی روزمره هم بخشی از آن بود. یکی از آن سختی‌های روزمره را برایمان روایت می‌کنید؟ زمستان‌ها شرایط خیلی سخت بود. گاهی شب‌ها شش ساعت پست می‌دادیم؛ سه ساعت قبل از نیمه‌شب و سه ساعت بعد از آن. باران و برف می‌بارید و امکاناتمان هم محدود بود. لباس اضافه نداشتیم که مرتب عوض کنیم. گاهی لباس‌هایمان کاملاً خیس می‌شد و وقتی به سنگر برمی‌گشتیم، آنها را کنار چراغ خشک می‌کردیم تا بتوانیم دوباره برای نوبت بعدی پست برویم.

سنگر‌ها هم وضعیت خاصی داشتند. امکانات ساخت سنگر‌های امروزی وجود نداشت. با گونی، چوب، تخته، تیرآهن و سنگ، سنگر درست می‌کردیم. وقتی باران شدید می‌آمد، گاهی سنگر آسیب می‌دید یا آب وارد آن می‌شد و باید دوباره آن را تعمیر می‌کردیم. اینها شاید امروز ساده به نظر برسد، اما برای یک جوانی که تا آن زمان چنین شرایطی را تجربه نکرده بود، سخت بود. در آن شرایط سخت، رفتار فرماندهان و رزمندگان چه تأثیری روی شما داشت؟ یکی از خاطراتی که هیچ‌وقت فراموش نکردم، مربوط به شهید دیدگانی است که فرمانده ما در منطقه تنگه کورک بود. ایشان جوان بود، اما رفتار بسیار پخته و بزرگواری داشت.

یک روز برای آوردن آب باید مسافت زیادی را طی می‌کردیم. کوله‌پشتی را برمی‌داشتیم و یک گالن ۲۰ لیتری آب را هم با خودمان می‌بردیم. مسیر رفت‌وبرگشت هم سخت کوهستانی بود. یک روز من ظرف‌ها را در دست گرفته بودم و کوله آب هم روی دوشم بود. شهید دیدگانی وقتی شرایط من را دید، آمد و کمک کرد. حتی خواست کوله آب را از من بگیرد. این شاید از بیرون اتفاق کوچکی به نظر برسد، اما برای من که یک جوان ۱۸ساله بودم، رفتار فرمانده خیلی معنا داشت. او می‌توانست دستور بدهد، اما خودش وارد کار شد. فرماندهی را با رفتار خودش به ما آموزش می‌داد. از شهید دیدگانی خاطره دیگری هم دارید؟

در یکی از درگیری‌ها و حملات دشمن، ایشان به شهادت رسید. آن اتفاق برای من بسیار تأثیرگذار بود. آدم وقتی فرمانده خودش را می‌بیند که در همان شرایطی که نیروهایش حضور دارند ایستاده و در نهایت به شهادت می‌رسد، معنای مسئولیت و ایثار را با تمام وجود درک می‌کند. برای من، رفتار شهید دیدگانی یکی از الگو‌های ماندگار دوران دفاع مقدس شد. بعد از نخستین حضور در جبهه چه اتفاقی افتاد؟ سال ۱۳۶۱ به کرج برگشتیم. وقتی خبر عملیات فتح‌المبین و پیروزی رزمندگان در جنوب را شنیدیم، برایمان سخت بود که در غرب باشیم و در آن عملیات حضور نداشته باشیم. تصمیم گرفتیم دوباره به جبهه برویم.

این بار به جنوب اعزام شدیم و در جریان عملیات‌های مربوط به آزادسازی خرمشهر قرار گرفتیم. تا آن زمان تجربه بیشتری به دست آورده بودیم. هم از نظر جسمی آمادگی بیشتری داشتیم و هم فضای جنگ را بهتر می‌شناختیم. چه زمانی وارد سپاه شدید؟ بعد از مدتی درس و تحصیل، به سپاه پیوستم و در مسئولیت‌های مختلف فعالیت کردم. بخشی از دوران خدمتم به آموزش اختصاص داشت. با توجه به استفاده دشمن از سلاح‌های شیمیایی، آموزش مقابله با حملات شیمیایی اهمیت بیشتری پیدا کرده بود. من نیز آموزش‌های تخصصی این حوزه را دیدم و بعد در کرج و مناطق عملیاتی به آموزش نیرو‌ها پرداختم.

در مقاطعی نیز برای بررسی میزان آمادگی یگان‌های رزم (لشکرهای عملیاتی) در حوزه مقابله با حملات شیمیایی به مناطق مختلف اعزام می‌شدم. این مسئولیت‌ها شما را با بخش دیگری از زندگی رزمندگان آشنا کرد؛ پشتیبانی مردم. نقش مردم را در دوران دفاع مقدس چگونه دیدید؟ نقش مردم بسیار پررنگ بود. در بازدید‌هایی که از یگان‌های مختلف داشتم، این موضوع را از نزدیک می‌دیدم. مثلاً یک بار در یکی از یگان‌ها (لشکر ۲۵ کربلا) دیدم برای تعداد زیادی از نیرو‌ها ماهی تهیه شده بود. بخش قابل توجهی از این امکانات با کمک مردم تأمین شده بود.

در مناطق مختلف، مردم هرچه در توان داشتند برای جبهه می‌فرستادند؛ مواد غذایی، پوشاک و امکانات مورد نیاز رزمندگان. این پشتیبانی فقط تأمین غذا و تجهیزات نبود؛ رزمنده احساس می‌کرد پشت سرش یک ملت ایستاده است. پس از دوران دفاع مقدس چه مسئولیت‌هایی داشتید؟ مسئولیت‌های مختلفی داشتم. از آموزش و فرماندهی پادگان گرفته تا مسئولیت طرح و برنامه و بودجه سپاه، معاونت هماهنگ‌کننده، مسئولیت نیروی انسانی استان و فرماندهی برخی یگان‌ها. در مقطعی فرمانده سپاه ساوجبلاغ بودم، سپس مسئول آموزش سپاه استان و بعد فرمانده سپاه اسلامشهر شدم.

در دوران خدمتم در لشکر ۱۰ حضرت سیدالشهدا (ع) نیز مسئولیت‌های مختلفی داشتم و در نهایت آخرین مسئولیت من در دوران خدمت، فرمانده گردان شیمیایی لشکر ۱۰ بود. پس از بازنشستگی نیز حدود پنج سال در سازمان بسیج در حوزه قوانین و مقررات و ارتباط با دولت و مجلس فعالیت کردم. شما در شکل‌گیری کانون فرهنگی شهید سبحانی هم نقش داشتید. درباره آن توضیح می‌دهید؟ بله. زمانی که مسئول کانون فرهنگی سپاه بودم، معتقد بودم کرج به یک مرکز فرهنگی مناسب برای فعالیت‌های جوانان و نیرو‌های بسیجی نیاز دارد.

در همین مجموعه‌ای که امروز کانون فرهنگی شهید سبحانی است، آن زمان شرایط متفاوتی وجود داشت. پیشنهاد ایجاد کانون فرهنگی را مطرح کردم و نخستین کارمان راه‌اندازی سالن آمفی‌تئاتر بود. آن سوله در ابتدا کاربری تدارکاتی داشت و ما آن را به سالن آمفی‌تئاتر تبدیل کردیم. در واقع شکل‌گیری تفکر ایجاد این کانون فرهنگی از همان زمان آغاز شد. اگر بخواهید یک پیام از دوران دفاع مقدس برای نسل جوان امروز داشته باشید، آن پیام چیست؟ به نظر من مهم‌ترین موضوع، همان جمله‌ای است که در آن سال‌ها برای ما انگیزه ایجاد کرد: جوانان باید تلاش کنند تا جامعه جامه ذلت نپوشد.

این حرف فقط درباره جنگ نیست. هر کسی در هر حوزه‌ای که فعالیت می‌کند، اگر تلاش کند، کشورش را جلو می‌برد. اگر یک جوان در علم، صنعت، اقتصاد، کشاورزی، فرهنگ یا هر حوزه دیگری به دنبال پیشرفت باشد و وابستگی را کم کند، در واقع همان روحیه دفاع مقدس را در حوزه خودش ادامه داده است. شما در صحبت‌هایتان بار‌ها به «وابستگی» اشاره کردید. چرا این موضوع را مهم می‌دانید؟ چون تجربه دفاع مقدس به ما نشان داد که اتکا به توان داخلی تا چه اندازه اهمیت دارد. ما در دوران جنگ امکانات زیادی نداشتیم.

اما به مرور یاد گرفتیم نیاز‌های خودمان را تولید کنیم و توانایی‌هایمان را افزایش دهیم. به نظر من این تفکر باید در همه حوزه‌ها وجود داشته باشد. اگر صنعت ما بتواند روی پای خودش بایستد، اگر کشاورزی ما قوی شود، اگر دانشگاه و فناوری ما رشد کند و اگر اقتصاد ما توانمند شود، در واقع هر بخش کشور یک قدم در مسیر استقلال برداشته است. به نظر شما راز ماندگاری روحیه دفاع مقدس چیست؟ تلاش و احساس مسئولیت. یک آیه قرآن می‌فرماید: «وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى»؛ انسان جز حاصل تلاش خود چیزی ندارد. نسل دفاع مقدس تلاش کرد.

خیلی‌ها از زندگی، آسایش و حتی جان خود گذشتند. امروز هم اگر هر کسی در حوزه مسئولیت خودش تلاش کند و برای پیشرفت کشور قدم بردارد، می‌تواند همان روحیه را ادامه دهد. دفاع مقدس فقط یک مقطع تاریخی نیست؛ یک فرهنگ است؛ فرهنگ مسئولیت‌پذیری، ایستادگی، کار و فداکاری؛ و در پایان؛ اگر بخواهید دوران دفاع مقدس را در یک جمله برای نسل امروز توصیف کنید؟ دوران دفاع مقدس، دوران انتخاب بود؛ انتخاب بین راحتی شخصی و مسئولیتی که انسان در برابر کشور و مردمش احساس می‌کرد. ما آن روز جوان بودیم و انتخابمان این بود که از مدرسه و خانه فاصله بگیریم و به جبهه برویم.

امروز شرایط متفاوت است، اما اصل ماجرا تغییر نکرده است؛ هر نسلی باید در زمان خودش مسئولیتش را بشناسد و برای آبادانی و سربلندی کشور تلاش کند.

منبع: جام جم آنلاین

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار