رفتن به محتوای اصلی
فرهنگی هنریفرهاب سامانه تحلیل اخبار4 دقیقه مطالعه

مرزهای مبهم؛ نقدی بر روایت، فرم و اخلاق در فیلم جدید فرهادی

فیلم «داستان‌های موازی» ساخته اصغر فرهادی، روایتی درباره سوءظن، خیال و فروپاشی اعتماد در یک جامعه کوچک است که با وجود ایده مرکزی جذاب و بازی‌های قابل‌توجه، در اجرا میان کندی معنادار و ملال، ارجاع سینمایی و بازآفرینی، و واقعیت و خیال سرگردان می‌ماند.

مرزهای مبهم؛ نقدی بر روایت، فرم و اخلاق در فیلم جدید فرهادی

فیلم «داستان‌های موازی» را می‌توان در هسته مضمونی‌اش، روایتی درباره قدرت ویرانگر افکار مسموم یک فرد دانست؛ اینکه چگونه یک نویسنده می‌تواند با سوءظن و خیال‌پردازی‌های بیمارگونه‌اش، اعتماد متقابل جامعه‌ای کوچک را از بین ببرد، اما این ایده مرکزی آنقدر دیر محقق می‌شود که در نهایت تجربه تماشا را آزاردهنده می‌کند. با این حال، همین ریتم کند و زندگی گونه، اگر با حوصله دنبال شود، کارکرد خود را دارد. فرهادی می‌خواهد ما همگام با شخصیت اصلی، آرام آرام به زندگی همسایه روبه‌رویی نفوذ کنیم و در لحظه کشف حقیقت، میان واقعیت و خیال شوکه شویم.

از این منظر، کندی فیلم نه یک نقص، بلکه یک انتخاب سبکی است که البته با ذائقه عجول مخاطب امروز چندان سازگار نیست و اگر کمی تندتر می‌بود، احتمالاً ارتباط بیشتری برقرار می‌کرد. همین دوگانگی را می‌توان در خوانش کلاسیک و پست مدرن فیلم نیز دید. اگر «داستان‌های موازی» را اثری کلاسیک در نظر بگیریم، حادثه محرک بسیار دیر رخ می‌دهد؛ در حدود دقیقه ۱۰۰ و ساختار روایی لنگ می‌زند، اما اگر آن را پست‌مدرن ببینیم به دلیل توهم، رفت وآمد میان خیال و واقعیت و فروریختن مرزهای قطعیت آنگاه این تأخیر نه تنها ایراد نیست، بلکه بخشی از منطق روایت است.

فیلم به‌جای پیروی از الگوی علت و معلولی، بر انباشت تدریجی ابهام و تعلیق معنا تکیه می‌کند. از نظر کارگردانی و بازیگری، فیلم نمره خوبی می‌گیرد. ایزابل هوپر و ونسان کسل با تمام تلاش، شخصیت‌هایی را زنده می‌کنند که در فیلمنامه چندان عمق ندارند، اما همین بازی‌های درخشان در خدمت شخصیت‌پردازی ضعیف هدر رفته‌اند و به‌جای خلق انسان‌هایی از گوشت و خون، بیشتر ایده‌هایی انتزاعی را به تصویر می‌کشند. فیلمبردار، گیوم دوفونتین، با کنتراست نوری هوشمندانه، فضای «واقعی» و «خیالی» را از هم جدا می‌کند؛

آپارتمان نویسنده در سایه‌های سنگین و نور کم و آپارتمان روبه‌رو در روشنایی طبیعی. این تمایز بصری به درک مخاطب کمک می‌کند، اما در نهایت نتوانسته به انسجام عاطفی فیلم یاری برساند. تدوین هایده صفی‌یاری نیز یکی از نقاط ضعف اصلی است. او که در آثار قبلی فرهادی توانسته بود تعلیق و ریتم را به‌خوبی مدیریت کند، این بار در گره زدن رشته‌های پراکنده داستان ناکام می‌ماند. صحنه‌های تکراری مانند دید زدن‌های مکرر همسایه نه تنها چیز جدیدی به داستان، شخصیت یا مضمون اضافه نمی‌کند، بلکه ریتم را بیش از پیش کند می‌کند.

اگر حدود ۲۰ دقیقه از این صحنه‌های بی‌هدف حذف می‌شد، فیلم بسیار منسجم‌تر و تأثیرگذارتر می‌شد، بدون آنکه به عمق مضمون لطمه‌ای بخورد. تدوین نتوانسته این تکرارها را به الگویی معنادار تبدیل کند و در نتیجه، از کندی معنادار به ملال بی‌هدف سقوط می‌کند. موسیقی زبیگنیف پرایزنر، آهنگساز فقید کیشلوفسکی، اگرچه به‌عنوان یک ارجاع آگاهانه عمل می‌کند، اما با لحن سرد و مهندسی‌شده فیلم هماهنگ نیست. ملودی‌های احساسی و اغراق شده او، به‌جای تقویت تنش، آن را رقیق می‌کنند و حس ناهمگونی را تشدید می‌کنند. این ناهماهنگی صوتی، یکی دیگر از نشانه‌های‌عدم انسجام کلی اثر است.

استفاده از عنصر صدا در فیلم، نه یک المان معمولی بلکه پایه و شالوده آن است که آن را به دو دسته درونی و بیرونی تقسیم می‌کند و مرز حقیقت و رؤیا را می‌شکند مثلاً در صحنه نوشتن یادداشت روی کارتن و گذاشتن روی شیشه ماشین این صدای درونی (رؤیا) است که پسر جوان را به اینجا می‌کشد و فرهادی می‌توانست با بها دادن به این صداها و پر رنگ‌تر کردن آن‌ها در فیلم اثری خلاقانه‌تر بسازد. یکی از ارجاعات پرتکرار فیلم، وام‌گیری از «ده فرمان: اپیزود شش» و «فیلمی کوتاه درباره عشق» کیشلوفسکی است. فرهادی خود نیز تأیید کرده است که اپیزود ششم «ده فرمان» بیش از همه در ذهنش مانده بود.

علاوه بر این، سایه «پنجره عقبی» هیچکاک با آن تلسکوپ و جاسوسی از همسایه، بر فیلم سنگینی می‌کند. این ارجاعات اگر برای مخاطبی ناآشنا باشد، مشکلی ایجاد نمی‌کند و فیلم را می‌تواند به‌عنوان یک درام روان‌شناختی معمولی ببیند، اما برای منتقد و عاشقان سینما که این آثار را می‌شناسد، حجم ارجاعات آن‌قدر زیاد است که فیلم را به یک «تمرین سبک‌شناسی» شبیه می‌کند تا اثری اصیل. مهم‌تر آنکه این ارجاعات، خوانش انتقادی تازه‌ای به آثار اصلی اضافه نمی‌کنند و بیشتر ادای دینی خالصانه به نظر می‌رسند تا بازآفرینی خلاقانه.

در مجموع، «داستان‌های موازی» فیلمی است جاه‌طلبانه با مضمونی جذاب و اجرایی ناهمگون. از یکسو، ایده مرکزی آن درباره سم‌پراکنی فکری و فروپاشی اعتماد جمعی، تازه و تأمل‌برانگیز است. از سوی دیگر، اقتصاد روایی ضعیف، صحنه‌های تکراری، ارجاعات پرشمار بدون بازآفرینی انتقادی، تدوین بی‌هدف و موسیقی ناهماهنگ، آن را از رسیدن به جایگاه یک شاهکار بازمی‌دارد.

اگر ۲۰ دقیقه کوتاه‌تر بود و به‌جای تقلید صرف از کیشلوفسکی و هیچکاک، خوانش تازه‌ای از آن‌ها ارائه می‌داد، می‌توانست به اثری درخشان تبدیل شود، اما در وضعیت کنونی، فیلمی است که هم پتانسیل بالایش را نشان می‌دهد و هم ناتوانی‌اش در تحقق کامل آن را. انتهای پیام/

منبع: خبرگزاری میزان

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار