جوان آنلاین: یک روز رضا با مادرش صحبت میکرد که: «روستای ارجناوند فقط یک شهید دارد؟…» مادرش با افتخار گفت: «انشاءالله اگر این مسیر را دوست داری، روزی تو هم شهید میشوی.» رضا با چشمانی پر از حیرت و شوق پرسید: «آیا به نظر شما من لیاقت شهادت را دارم؟» امروز مادرش و تمام همرزمان و مردم روستا فهمیدنئ او لیاقت شهادت داشت. واگویههای مادرانه و خواهرانه شهید رضا رحمانی از سبک زندگی شهید و شهادتش در سحرگاه رمضان سال ۱۴۰۴. او با شهادتش در ۱۲ اسفند ۴۰۴ ثابت کرد، لایق شهادت بود. خواندنش خالی از لطف نیست.
دستگیر خانواده بود رضا، فرزند کوچک یک خانواده پنجنفره در روستای ارجناوند از توابع خنداب بود. روستایی کوچک و صمیمی با مردمانی زحمتکش و مذهبی. پدرش کشاورز بود و مادرش بانویی مؤمن. رضا در دامان طبیعت و سختیهای روستا رشد کرد. از همان کودکی غیرت، کار و مسئولیت را در خانه از خانوادهاش یاد گرفت. مادرش میگوید: «رضا از همان کودکی روحیه مسئولیتپذیری عجیبی داشت. دوست داشت به هر کسی که نیاز به کمک دارد کمک کند.» در روستا، کمک به همسایه و احترام به بزرگترها جزء ذاتش بود و همیشه قدردان پدرش بود که با زحمت به دنبال نام حلال برای خانواده است.
کمی بعد رضا تصمیم گرفت برای کمک به امرار معاش خانواده به سراغ کار برود تا پدرش کمتر تحتفشار قرار بگیرد. او نمیخواست پدرش تنها بار هزینهها را به دوش بکشد. برای همین رضا در سن نوجوانی به شهر اراک رفت و مشغول کار شد. دستمزد اندکش را با جان و دل تقدیم خانواده میکرد. این تصمیم در آن سن کم، نشان از غیرت مردانه او داشت.» علاقه قلبی به نماز رضا به طور ذاتی بسیار باهوش، مهربان و دلسوز بود. با همه خوشبرخورد بود و برای هر مشکل کوچکی که برای اطرافیان پیش میآمد دلش میسوخت.
خواهر شهید میگوید: رضا وقتی ۱۱ سال داشت، پیش من آمد و گفت میخواهد نماز خواندن را یاد بگیرد. من شروع کردم به آموزش. او کاغذ و قلمی آورد و تمام نکات را یادداشت کرد. از آن روز به بعد، با علاقه قلبی نمازش را ادا میکرد. حتی در دوران سربازی، روحانی یگان و امام جماعت شهادت میدادند که رضا همیشه جزء اولینها در صف نماز جماعت بود. دستهای روغنی مکانیک رضا علاقه زیادی به کار مکانیکی داشت. مدتی در یک مغازه مکانیکی در اراک مشغول بود. صاحب کارش میگوید: «یک روز مشتری آمد و به من گفت: پسر جوانی که زحمت تعمیر اتومبیل من را کشید شاگرد شماست؟ گفتم بله.
گفت: قیافهاش خیلی به شهدا میخورد. شهادت در چهرهاش موج میزد. برادرم بسیار مرتب و تمیزی بود. لباسهایش همیشه پاکیزه، موهایش مرتب، وسایلش سر جای خود. در خانه نیز یاور مادر بود و در کار کشاورزی به پدر کمک میکرد.» سربازی به وقت جنگ زمان سربازی که فرا رسید، رضا با تمام وجود لباس مقدس خدمت را بر تن کرد. او سربازی را فرصتی برای دفاع از وطن و آرمانهای انقلاب و کشورش میدانست، نه یک اجبار. شوق عجیبی در چشمانش دیده میشد. وقتی جنگ شروع شد و درگیریها آغاز شد. برخی به او گفتند: «تو تازه رفتی سربازی، برگرد.»، اما رضا به خاطر اعتقاداتش و مردانگی که داشت؛ ماند.
او میدانست فرار از میدان نبرد، نه با ایمانش جور است و نه با غیرتش. لیاقت شهادت یک روز رضا با مادرش صحبت میکرد که «روستای ارجناوند فقط یک شهید دارد؟» مادرش با افتخار گفت: «انشاءالله اگر این مسیر را دوست داری، روزی تو هم شهید میشوی.» رضا با چشمانی پر از حیرت و شوق پرسید: «آیا به نظر شما من لیاقت شهادت را دارم؟» امروز مادرش و تمام همرزمان و مردم روستا فهمیدند او لیاقت شهادت داشت. رضا قرار بود بعد از پایان خدمت سربازی، به کربلا و مشهد برود. قصد داشت امام حسین (ع) و امام رضا (ع) را زیارت کند. اما خداوند زودتر او را میهمان خود کرد.
او با شهادتش، بیآنکه کربلا رفته باشد، به دیدار سالار شهیدان شتافت. شهادت در سحرگاه ماه رمضانرضا در حالی پا به میدان نبرد گذاشت که ماه مبارک رمضان، ماه نزول قرآن و ضیافت الهی بود. در روزهایی که سفره افطار خانهها رنگ و بوی معنوی داشت و مؤمنان با دعا و نماز از خدا طلب آمرزش میکردند، رضا در خط مقدم دفاع از میهن و ناموس مردم در سایت پدافندی ارتش مشغول جهاد بود. هیچ چیز نتوانست اراده پولادین او را سست کند. نهایتاً رضا رحمانی در ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ در سایت پدافندی ارتش بندر امام خمینی (ره) به شهادت رسید.
منبع: جوان آنلاین


