رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- فکرش را بکنید: مردی فرانسوی، پروردهی دانشگاههای پاریس، شاگرد فلسفهی مدرسی، روزی کتابی چاپ سنگی به دستش میرسد که خطش را بهسختی میتواند بخواند، و از همان لحظه، سرنوشتش گره میخورد به سرنوشتِ فرهنگی که هزار سال از او دورتر است. این داستان هانری کربن است. کسی که آلمانی میدانست، عربی میدانست، در محافل روشنفکری اروپا رفتوآمد داشت، اما وقتی همهی این هویتها را کنار هم میگذاریم، یک چیز روشن میشود: او پیش از هر چیز فیلسوف بود، و فلسفهاش، برخلاف زندگی پُرشاخهاش، یکپارچه بود.
از تفسیر متون لوتری تا ترجمهی هایدگر، تا احیای اندیشمندان ایران باستان، همهی اینها یک جستوجوی واحد بودند: جستوجوی معنا، و فهمِ آن معنا نه با عقلِ خشک، بلکه با چیزی که خودش «تأویل» مینامید، یعنی بازگرداندن هر سخن و هر متن به ریشهی وجودی و روحانیاش؛ و این میراث، تنها در قفسهی کتابخانهها نماند؛ کربن هنوز هم خوانده میشود و ستایش میشود، اما مهمتر از آن، بسیاری معتقدند او بخشی از گذشتهی ایران، و شاید حتی چیزی که میتوان روحش نامید، را به این سرزمین بازگرداند. از فرایبورگ تا حکمت الاشراق به گزارش رویداد۲۴، کربن در سال ۱۹۰۳ در پاریس به دنیا آمد.
دیپلمش را گرفت، لیسانس فلسفهی اسکولاستیک را هم، و بعد راهی شد به کلاسهای اتین ژیلسون. ژیلسون در آن روزها کاری میکرد که کمتر کسی جسارتش را داشت: قارهای ناشناخته را از دل تاریخ فلسفه بیرون میکشید، یعنی فلسفهی قرونوسطا، که در آن سالها هنوز جدی گرفته نمیشد. کربن مسحور این کار شد. آنقدر که ژیلسون را الگوی خودش کرد. بعد درسی دربارهی ابنسینا شنید و همین کافی بود تا تصمیم بگیرد عربی بیاموزد؛ و، چون تشنهی زبان بود، سانسکریت را هم در مدرسهی زبانهای شرقی از بر کرد. سال ۱۹۲۸ فارغالتحصیل شد.
سال بعد، اتفاقی افتاد که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر داد: با لویی ماسینیون آشنا شد، اسلامشناسی بزرگ که دنیای عرفان اسلامی را مثل کسی که کلید یک اتاق پنهان را در دست دارد، به او نشان داد. کربن در یکی از گفتوگوها به ماسینیون گفت که دلش گرفتار فلسفهی ایران باستان شده، و بهویژه گرفتار نامی: سهروردی، فیلسوف ایرانی سدهی دوازدهم که سرانجام در حلب به شهادت رسید. ماسینیون بیدرنگ نسخهای چاپ سنگی از مهمترین اثر او را به کربن داد: حکمت الاشراق. همین، همان لحظهای بود که بعدها کربن آن را نقطهی آغاز کار بزرگ زندگیاش خواند؛
کاری که قرار بود سالها بعد به تصحیح و ترجمهی آثار فیلسوفانی بپردازد که پیش و پس از سهروردی آمدند، فیلسوفانی که خودشان را «اِشراقیّون» مینامیدند. اما نکتهی عجیب اینجاست: در همان روزهایی که کربن غرق سهروردی بود، به چیز دیگری هم دل بسته بود، به هرمنوتیک لوتری، و بیشتر از آن، به فلسفهی وجودی مارتین هایدگر، که آن روزها در فرانسه تقریباً هیچکس نامش را نشنیده بود. کربن اوایل دههی ۱۹۳۰ به آلمان سفر کرد و در سال ۱۹۳۴ در فرایبورگ برای اولین بار با هایدگر روبهرو شد. از همانجا شروع کرد به ترجمهی نوشتههای او، و نتیجهاش کتابی شد با عنوان متافیزیک چیست؟
که در سال ۱۹۳۹ در فرانسه منتشر شد. شاید بپرسید چه ربطی هست میان هایدگر، که وارث خالصترین سنت فلسفی غرب بود، و سهروردی، که از دل تصوف اسلامی ایران برخاسته؟ خودِ کربن جوابی زیبا به این پرسش داد، جوابی که ارزشش را دارد اینجا با هم بخوانیمش: «سهروردی با آن هالهی خیرهکنندهاش بر من پدیدار نمیشد اگر آن پدیدارشناسی هایدگر مرا نپرورده و آگاه نکرده بود.» یعنی چه؟
یعنی هر دوی اینها، هرچند از دو جهان کاملاً متفاوت آمده بودند، در یک نقطه به هم میرسیدند: هر دو در پی کشف معنایی بودند که همیشه پوشیده مانده، در پیِ برداشتن پرده از باطن، از چیزی که در پسِ ظاهر پنهان است. کربن حتی شهرهایی را که در آنها زندگی کرده بود، فرایبورگ، تهران، اصفهان، «شهرهای نمادین» میخواند، چون به گمان او همهی این شهرها حلقههای یک زنجیره بودند، زنجیرهای که در نهایت به یک واژگان مشترک میرسید، خواه آن را در الاهیات ایرانی بجوییم، خواه در دازاینِ هایدگری: واژگان هستی و معنا؛ و از همینجا، کربن ایدهای تازه از فلسفهی تطبیقی پیش نهاد.
برای او، فلسفهی تطبیقی دیگر آن تمرین کلاسیک نبود که چند نویسندهی بزرگ را از فهرستی از پیش تعیینشده کنار هم بگذاریم و مقایسه کنیم؛ بلکه باید میرفتیم عمیقتر، و میکوشیدیم بفهمیم هر نظام فکری، معنا را در کدام جهت میجوید و چرا.
به گزارش رویداد۲۴، در همین سالهای میان دو جنگ، کربن با چهرههای زیادی دوست شد: با برادران ژان و ژوزف باروزی، با امیل بنونیست، با شرقشناسانی، چون ژرژ واژدا و هلموت ریتر. با رودولف اوتو، الاهیدان لوتری، هم آشنا شد و دربارهاش پژوهشی نوشت. از الکساندر کویره در سال ۱۹۳۷ حمایت کرد وقتی میخواست درسی دربارهی لوتر ارائه کند، و با الکساندر کوژوی جوان هم رفتوآمد داشت. سال ۱۹۴۰ فرا رسید و کربن، پس از مدتی کار در کتابخانهی ملی فرانسه، از سوی وزارت خارجه به مؤسسهی باستانشناسی فرانسه در استانبول فرستاده شد.
جنگ که شدت گرفت، کربن به تنها ساکن آن مؤسسه بدل شد و مدیریتش هم افتاد روی دوش خودش. سفری که قرار بود چند ماه طول بکشد، پنج سال طول کشید. اما این پنج سال، بیثمر نبود؛ کربن در تمام این مدت، دستنویسهای پراکندهی سهروردی و دیگر فیلسوفان ایرانی را که در کتابخانههای استانبول خاک میخوردند، یکییکی پیدا کرد، تصحیح کرد، و به فرانسه برگرداند. در همین سالها بود که رویای سفر به ایران در ذهنش شکل گرفت، ایرانی که او آن را «موطن استعلایی» خود مینامید، سرزمینی که بهنوعی متافیزیکی، خانهاش بود.
ششم سپتامبر ۱۹۴۵، کربن و همسرش استلا سرانجام از استانبول بهسوی تهران راه افتادند. وقتی تهران خانهی دومش شد
بیشتر بخوانید: تاریخ تقابل با مرجعیت شیعه در ایران سیدجواد طباطبایی؛ مرشد جدید محافظهکاران ایرانی جلال آل احمد؛ چهره مقدس غربستیزان ایران
کربن از اوت ۱۹۴۴ حکم ماموریتی برای سفر به ایران دریافت کرده بود، و پس از راهی طولانی از استانبول تا بغداد و از بغداد تا تهران، بالاخره به مقصد رسید. اولین سخنرانیاش را در نوامبر ۱۹۴۵ دربارهی سهروردی داد، سخنرانیای که پروفسور پورداود، استاد دانشگاه تهران و مترجم اوستا، ترتیبش را داده بود. همین یک سخنرانی کافی بود تا در محافل روشنفکری تهران سروصدا کند. از همانجا، درهای زیادی به رویش گشوده شد؛
در گردهماییهای خانهی پورداود شرکت میکرد، جایی که چهرههایی، چون صادق هدایت، پروفسور محمد معین که بعدها همکارش شد، و مهدی بیانی که سرپرست کتابخانهی ملی بود، حضور داشتند. به گزارش رویداد۲۴، شاید بپرسید چرا ایرانیان اینقدر با آغوش باز از یک فرانسوی استقبال کردند؟ پاسخش ساده است: زمینهاش از قبل فراهم بود. ایران آن سالها چند مدرسهی فرانسوی داشت که فرزندان طبقات مرفه در آنها درس میخواندند. زبان فرانسه در خانههای اشرافی مثل زبان دوم بود؛ و شماری از دانشجویان ایرانی هم تحصیلاتشان را در فرانسه به پایان رسانده بودند.
کربن، بیآنکه خودش بخواهد، وارد بستری شد که از پیش برایش آماده شده بود. نتیجهاش این شد که در سال ۱۹۴۷، مدیریت کل روابط فرهنگی وزارت خارجهی فرانسه، «دپارتمان ایرانشناسی» را تأسیس کرد، وابسته به مؤسسهی تازهبنیاد فرانسه که مدیریت و انتشاراتش را کربن به عهده گرفت. این دپارتمان هنوز هم، در قالب IFRI یا مؤسسهی پژوهشهای فرانسه در ایران، زنده است. کربن بعد از شش سال به پاریس برگشت و خیلی زود، در سال ۱۹۵۴، به مقام مدیر مطالعات در EPHE رسید.
همین سالها بود که مجموعهای پایهگذاری کرد به نام «کتابخانهی ایرانی»، مجموعهای که سرانجام نوزده جلد از آن منتشر شد، هم به فرانسه و هم به فارسی، پُر از متون بنیادین فلسفهی ایرانی با ویرایشی که کربن شخصاً بر آنها نظارت داشت. داریوش شایگان بعدها این کتابخانه را «پدیدهای فرهنگی بنیادین در تاریخ فلسفی ایران معاصر» خواند، و به گمانم حق داشت؛ چیزی که کربن با این مجموعه ساخت، نه صرفاً یک آرشیو بود، بلکه پُلی برای بازگشت ایرانیان به میراث خودشان.
از سال ۱۹۵۵ به بعد، کربن هر پاییز به ایران میآمد تا هم به دپارتمان ایرانشناسی سروسامان دهد، هم در دانشگاه تهران تدریس کند؛ و از ۱۹۴۹ تا پایان عمرش، در سوئیس، در حلقهی فلسفی «اِرانوس» در آسکونا هم سخنرانی میکرد، جایی که با کارل گوستاو یونگ، امیل سیوران، و میرچا الیاده دوستیهای عمیقی ساخت. نسل جوانی که چشمش به کربن باز شد
بیشتر بخوانید: فیلسوف بیهیاهو؛ بررسی تحلیلی سلوک فکری علامه طباطبایی عقل دربرابر نقل؛ نزاع اصولیون و اخباریون بر سر چه بود؟ چرا ملیگرایان و چپها پس از انقلاب حذف شدند؟ سید حسین نصر؛ منادی اسلامی کردن علوم در ایران
به گزارش رویداد۲۴، بگذارید کمی دربارهی فضای ایران دههی ۱۹۶۰ فکر کنیم. یک نسل جوان، بیشترشان تحصیلکردهی خارج، خودشان را میان دو قطب گیر افتاده میدیدند: از یک سو ایران شیعی روحانیان قم، از سوی دیگر ایران مدرنی که با سرعت سرسامآوری صنعتی میشد. این جوانان میخواستند چیزی را دوباره پیدا کنند: سنت فلسفی گذشتهشان، و بهطور کلی، فرهنگ ایران باستان که در سایهی این دو قطب گم شده بود. کربن دقیقاً همینجا نقشی کلیدی بازی کرد.
ژان سولر، که آن زمان مشاور فرهنگی سفارت فرانسه در تهران بود، میگوید کربن حتی سینماگران جوانی مثل فریدون رهنما و پرویز کیمیاوی را هم تشویق میکرد. اما بیشترین تأثیرش را روی داریوش شایگان گذاشت، همان استاد جوان هندشناسی دانشگاه تهران که بعدها زیر نظر خودِ کربن در پاریس رسالهی دکتری فلسفهاش را نوشت. جای این ملاقاتها؟ باغِ خانهی ذوالمجد طباطبایی، وکیلی نامآور و عاشق فلسفه، که در باغش هم شیخان بزرگ فلسفهی سنتی مینشستند، هم دانشجویان تازهنفس دانشگاه تهران.
داریوش شایگان، سید حسین نصر (استاد اسلامشناسی)، عیسی سپهبدی (استاد زبان فرانسه)، هوشنگ بشارت (دیپلمات)، و حتی شیخ سید محمدحسین طباطبایی، همان مفسر بزرگ قرآن و استاد فلسفه در قم، همه در این محفل غیررسمی گرد هم میآمدند، محفلی که کربن در آن راههای تازهای بهسوی سنت اسلامی-ایرانی میگشود. شایگان جایی گفته بود که آثار کربن برای این نسل جوان چیزی شبیه مکاشفه بود؛ نه فقط اینکه او لحظههای ناب اندیشهی ایرانی را با زبانی شفاف و مفهومی ترجمه میکرد، بلکه با همین کار، اندیشههای کهنه را در جامهای تازه و درخشان دوباره زنده میکرد.
به بیانی دیگر، کربن پلی ساخت که از آن، سنت به شکلی پارادوکسیکال بازآفرینی میشد؛ سنتی که دیگر آن سنت خاکگرفتهی گذشته نبود، بلکه چیزی زنده و قابل فهم برای جوانی بود که در دانشگاه غرب تحصیل کرده بود. اما نقش کربن فقط محدود به این محفل فلسفی نبود. او در روابط دیپلماتیک میان فرانسه و ایران هم حضور پررنگی داشت. کربن و همسرش اهل معاشرت بودند؛ در تهران با نخبگان دیپلماتیک و روشنفکری، هم ایرانی و هم خارجی، رفتوآمد داشتند، در مجالس افرادی، چون خانم پاکروان یا نظام خواجهنوری دیده میشدند.
هانری کُربن و استلا کُربن همسرش رابطهاش با سفارت فرانسه هم بسیار نزدیک بود؛ همان سفیر، پیر لافون، شخصاً در نخستین سخنرانی کربن در ایران حاضر شده بود. سفیرهای بعدی، فرانسوا کوله و رنو سیوان، هم پژوهشهای او را حمایت میکردند. حتی آندره مالرو، دوست شخصی کربن، از فعالیتهای او در ایران پشتیبانی میکرد؛ مالرو در سال ۱۹۵۳ به تهران رفت تا از دپارتمان ایرانشناسی، که خودش در تأسیسش کمک کرده بود، دیدار کند، و در سال ۱۹۵۸ بار دیگر با کربن دیدار کرد، این بار به فرمان دولت جدید فرانسه.
کربن حتی در سال ۱۹۷۲ از سوی ژنرال ژرژ بوئیس، مدیر مرکز مطالعات عالی نظامی فرانسه، دعوت شد تا در نشستی دربارهی ایران سخن بگوید. پس، همانطور که میبینید، کربن هرگز روشنفکری منزوی و دور از واقعیتهای سیاسی نبود. عالم برین: میراثی که هنوز زنده است به گزارش رویداد۲۴، حالا برسیم به پرسش اصلی: چرا کربن اینقدر برای ایرانیان اهمیت دارد؟ به گمانم پاسخش این است: او بخشی از تاریخ فراموششدهی ایران را دوباره به این سرزمین بازگرداند. گوبینو زمانی دربارهاش گفته بود «ایرانیتر از ایرانیان»، و بهراستی کربن در ایران احساس غریبی نمیکرد؛
احساس میکرد به خانهی خودش برگشته. ژان سولر میگوید ایرانیان کربن را کسی میدانستند که «از هر غربی دیگری، ایران را، ایران ژرف را، روح ایران را، بهتر میفهمید». فریدون هویدا، دیپلمات و نویسندهی ایرانی، هم چیز مشابهی گفته بود: آثار کربن افقهایی بهسوی فرهنگ ملی خودش گشوده بود که پیش از آن حتی نمیدانست وجود دارند؛ و دکتر کریم مجتهدی، رئیس گروه فلسفهی دانشگاه تهران، حتی از کربن، از طرف همهی ایرانیان، تشکر کرده بود، چون او «پیامآور فرهنگشان» شده بود و «صدای روحشان را در جهان غرب شنیده بود».
اما بگذارید کمی عمیقتر برویم، چون اینجا نکتهی اصلی فلسفهی کربن نهفته است. کربن معتقد بود غرب مدرن، غرب عقلگرا، در دام نظم بازنمایی و مقولات صرفاً تاریخی گیر افتاده، و به همین دلیل، پدیدهی دینی، بهویژه وحی را، مثل خرافهای بیارزش کنار گذاشته. اما به گمان کربن، اگر میخواهیم واقعاً متافیزیسین باشیم، یعنی اگر میخواهیم چیزی از معنای ژرف هستی بفهمیم، نمیتوانیم از رویارویی فلسفی با وحی فرار کنیم. مشکل غرب مدرن این است که وحی را یا هذیانی فردی میداند، یا حقیقتی مطلقاً ناشناخته؛ جایگاهش نامعلوم است.
اما در فلسفههای پیامبرگونهی ایران باستان، مخصوصاً نزد اِشراقیّون، وحی جایگاهی «میانه» دارد، نه نامعلوم؛ جایگاهی که نه صرفاً حسی است، نه صرفاً عقلی و انتزاعی. وحی خودش را به «خیال» میسپارد، همان خیالی که کربن آن را «رهروِ بزرگ سرزمینهای متافیزیکی» مینامید، خیالی که در شرق عالم (اِشراق) پیدا میشود و «عالم برین» تصاویر متافیزیکی را پدید میآورد، همان چیزی که خودِ کربن با اصطلاح لاتینِ Mundus Imaginalis آن را میشناساند: فضایی که جای بیان اندیشهی فرشتگان است.
این «عالم برین» را، این «اقلیم هشتم» را، این جهان «مثالی» -و نه «خیالی»، چون ارزش این تصاویر عقلانی است، نه صرفاً تخیلی و ساختگی- اندیشمندان ایرانی از سهروردی در سدهی دوازدهم تا ملاصدرای شیرازی در سدهی هفدهم، پیوسته کوشیدند در متافیزیک خودشان توصیف کنند.
توضیح کامل همهی سهم کربن در تاریخ فلسفه و علوم دینی کار این نوشته نیست، اما همین بس که بگوییم او حوزهای فراموششده از فلسفهی اسلامی را، هم در غرب و هم در شرق، دوباره باز کرد: متافیزیک عرفانی، بهویژه در روایت شیعیاش، که در سایهی الاهیات عقلی و کلام سنی، از فارابی تا ابنرشد، سالها به فراموشی سپرده شده بود. جالب اینجاست که این میراث خیلی زود شناخته شد.
در اروپا، چهرههایی، چون ژرژ دومزیل، دنی دو روژمون، میرچا الیاده، گاستون باشلار، و حتی به شکلی غیرمنتظره، نقاش سوررئالیست رنه مگریت، در فلسفهی کربن یا دلبستگی عمیقی پیدا کردند، یا خویشاوندیای با کار خودشان دیدند. موریس مرلوپونتی و ریمون کنو هم هر دو از کربن خواستند فصلهایی دربارهی فلسفهی عربی و ایرانی برای کتابهایشان بنویسد. حتی میشل فوکو، پیش از سفرش به ایران در سال ۱۹۷۹، آثار کربن را با دقت خوانده بود؛
و برداشتی که او از انقلاب اسلامی ارائه داد، بیارتباط با ایدههای کربنی نبود، خصوصا آن مفهوم «معنویت سیاسی» که فوکو برای فهم رویدادهای آن سال به کار برد و شباهت زیادی به «معنویت» اسلامیای دارد که کربن مفهومسازی کرده بود.
گرشوم شولم، هانری کُربن، استلا کُربن، میرچا الیاده، گیلس کوئیسپل در محفل اورانوس امروز هم آثار کربن زنده است. در فرانسه، فیلسوفانی، چون کریستیان ژامبه و سینتیا فلوری راهش را ادامه میدهند؛ در خارج از فرانسه، نویسندگانی، چون تام چیتم آمریکایی و گلائوکو جولیانو ایتالیایی، هر دو چند کتاب دربارهی این فیلسوف نوشتهاند.
در ایران هم میراث کربن اول از راه همان دپارتمان ایرانشناسی و کتابخانهی ایرانی زنده ماند، و بعد از راه آکادمی سلطنتی فلسفهی ایران و مرکز ایرانی مطالعهی تمدنها، به سرپرستی شاگرد و دوستش داریوش شایگان، که بهنوعی، از راههای خودش، همان کاری را که کربن آغاز کرده بود، ادامه داد. آخرین سفر به سرزمین رنگ آسمان سال ۱۹۷۷، کربن برای شرکت در نشستی بینالمللی که مرکز ایرانی مطالعهی تمدنها ترتیبش را داده بود، آخرین سخنرانیاش را در تهران ایراد کرد.
او از ۱۹۵۵، حتی بعد از بازنشستگیاش، زندگیاش را میان پاریس و تهران تقسیم کرده بود، و این آخرین سفرش به سرزمینی که خودش آن را «سرزمین رنگ آسمان» مینامید، طعم پاداشی نهایی داشت. موضوع آن نشست، گفتگوی تمدنها بود، و کربن از اینکه میدید نام فیلسوفان غربی کنار نام فیلسوفان سنتی ایرانی در یک نشست کنار هم مینشیند، خوشحال بود. کمی بعد، در اکتبر ۱۹۷۸، همانجا در پاریس، بیمار، دیده از جهان بست، درست در سپیدهدم انقلابی که قرار بود سرنوشت همان سرزمینی را که او اینقدر دوستش داشت، برای همیشه تغییر دهد.
منبع: رویداد 24



