لینا فرناندز، دختر فیدل کاسترو که سالها هویت پدرش را پنهان کرده و در نهایت در سال ۱۹۹۳ از کوبا گریخت، در گفتوگو با BBC News Mundo از خاطرات کودکی، بازی با عروسکی به شکل کاسترو و کابوسهای زندگی در سایه رهبر پیشین کوبا سخن گفته است.»
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، از همان دوران کودکی، آلینا فرناندز بارها شاهد دیدارهای فیدل کاسترو بود؛ اما بخش بزرگی از دوران کودکیاش را بدون آنکه دلیل این دیدارها را بداند، سپری کرد. مردی که نزدیک به ۵۰ سال با اقتدار شدید بر کوبا حکومت کرد، پدر بیولوژیکی او بود.
آلینا در سال ۱۹۵۶ در هاوانا، حاصل رابطه خارج از ازدواج کاسترو با ناتی فرناندز، دختر جوان و زیبایی از خانوادهای سرشناس در جامعه مرفه پایتخت کوبا، به دنیا آمد. کاسترو در آن زمان هنوز یکی از رهبران جنبش چریکی بود که سه سال بعد، فولخنسیو باتیستا، دیکتاتور کوبا را سرنگون کرد و نظامی کمونیستی و اقتدارگرا را در این جزیره کارائیب بر سر کار آورد.
در دهههای پس از آن، برآورد میشود تا سه میلیون نفر از کوبا به مقصد ایالات متحده گریخته باشند. دختر خود کاسترو نیز یکی از آنها بود.
کاسترو از سال ۱۹۵۹ تا ۲۰۰۸ بر کوبا حکومت کرد و در نوامبر ۲۰۱۶ بر اثر سرطان درگذشت. او اگر زنده بود، در ۱۳ اوت ۲۰۲۶ [۲۲ مرداد ۱۴۰۵] صدمین سال تولدش را جشن میگرفت.
فرناندز که در آمریکا زندگی میکند، در میامی میزبان خبرنگار BBC News Mundo، سرویس اسپانیاییزبان بیبیسی، شد. او در این گفتوگو درباره زندگی خود و ارتباطش با یکی از مشهورترین و بحثبرانگیزترین سیاستمداران قرن بیستم صحبت کرده است؛ مردی که او هرگز تمایلی نداشت او را «پدر» خطاب کند.
نخستین خاطرات و دیدارهای شبانه
نخستین خاطره او از فیدل کاسترو، مردی ریشو است که در تلویزیون ظاهر میشد؛ درست در ساعاتی که پیش از آن، برنامههای کارتونی میکیماوس پخش میشدند.
«میکیماوس ناپدید شد»، او که اکنون ۷۰ سال دارد، به یاد میآورد. جای این شخصیت کارتونی را «مردان ریشویی گرفتند که سوار بر خودروها بودند و من را خیلی میترساندند و روزها روی صفحه تلویزیون دیده میشدند».
تحولات سیاسی در کشور، بسیاری از خانوادهها، ازجمله خانواده او را نیز دچار شکاف کرد.
مادرش از انقلاب حمایت میکرد، اما دیگر اعضای خانواده ترجیح دادند همه چیز را پشت سر بگذارند و با هواپیما به آمریکا بروند؛ ازجمله اورلاندو فرناندز که آلینا در آن زمان تصور میکرد پدرش است.
آلینا فرناندز بدون آنکه کاملاً درک کند چه اتفاقی در اطرافش میگذرد، بزرگ میشد و همزمان، رهبر جدید کوبا نیز گهگاه به دیدن او میآمد.
او به یاد میآورد که کاسترو در اتاق نشیمن با او روی زمین بازی میکرد و برایش هدیه میآورد؛ یکی از این هدایا اما بسیار عجیب بود.
فرناندز میگوید: «او عروسکی به من داد که لباس خودش را پوشیده بود. من موهای ریش کوچکش را میکشیدم، چون برای من فقط یک عروسک اسباببازی بود.»
فرناندز وقتی ۱۰ ساله بود، از هویت پدر بیولوژیکی خود باخبر شد. او به یاد میآورد: «مادرم به من گفت. قرار بود مدرسهام را عوض کند و نمیخواست کسی در خیابان بیمقدمه این موضوع را به من بگوید.»
در آن زمان، کاسترو با دیدارهای گاهبهگاه خود تا حدی به چهرهای شبیه پدر برای آلینا تبدیل شده بود. با این حال، افشای حقیقت چیزی را به همراه داشت که او آن را «احساس خیانت و دروغ» مینامد.
فرناندز توضیح میدهد که بسیاری از اطرافیانش، ازجمله بهترین دوستش، از شایعات درباره هویت واقعی پدرش خبر داشتند.
او میگوید: «این رازی بود که همه از آن خبر داشتند.»
فرناندز نام خانوادگی کاسترو را نپذیرفت و سالها از تأیید علنی هویت پدر واقعیاش خودداری کرد.
او میگوید: «وقتی از من میپرسیدند آیا دختر او هستم، معمولاً جوابم "نه" بود. به نظرم شایسته نبود که یک روز با نام خانوادگی عوضشده ظاهر شوم. دلیلی برای این کار نمیدیدم.»
با بزرگتر شدن آلینا در کوبا، ناامیدی و سرخوردگی او نهتنها از پدرش، بلکه از نظام جدیدی که بر کشور حاکم شده بود نیز بیشتر شد.
وقتی مردم میفهمیدند فیدل کاسترو پدر آلینا است، بسیاری نامههایی را به او میسپردند تا به رهبر کوبا برساند.
او به یاد میآورد: «این افراد اعضای خانوادهشان اعدام شده بودند و تلاش میکردند اجازه خروج از جایی را بگیرند که از نظر آنها جهنم روی زمین بود.»
در کنار این مسائل، کیش شخصیت پیرامون رهبر کوبا نیز وجود داشت.
فرناندز میگوید: «مردی که هفت ساعت در تلویزیون سخنرانی میکرد و ما مجبور بودیم آن سخنرانیها را تماشا کنیم و روز بعد در کلاس درس دربارهشان مطالعه کنیم… کابوس بود. احساس میکردی در یک آسایشگاه روانی زندگی میکنی.»
پس از آنکه آلینا و مادرش مدتی را در فرانسه گذراندند، دیدارهای کاسترو با آنها کمتر شد. به گفته آلینا، این خود کاسترو بود که آنها را به فرانسه فرستاد تا از مادرش فاصله بگیرد.
از آن پس، به گفته آلینا فرناندز، رهبر کوبا گاهوبیگاه با تصمیمهای ناگهانی و غیرقابل پیشبینی وارد زندگی او میشد؛ از مخالفت با خواستگارانش گرفته تا انتقال او به مدرسهای دیگر.
او میگوید: «همیشه ایدههای عجیب و غریبی داشت. یاد گرفتم بدون اتکا به او زندگی کنم.»
وقتی از آلینا فرناندز درباره شخصیت فیدل کاسترو در زندگی خصوصی پرسیده شد، او پدرش را فردی باهوش، تیزبین، مؤدب و برخوردار از «کنجکاوی بیپایان» توصیف کرد. با این حال، به گفته او، پدرش بارها به او دروغ گفته بود.
فرناندز به یاد میآورد: «گاهی یادش میرفت قبلاً چیزی را به من گفته است و بعد، روایت دیگری از همان ماجرا ارائه میکرد.»
گفتوگو میان پدر و دختر نیز چندان آسان پیش نمیرفت.
فرناندز میگوید: «او آدم تکگویی بود. اگر میخواست با من حرف بزند، درواقع قرار نبود با من گفتوگو کند؛ میخواست من به حرفهایش گوش بدهم.»
فرناندز میگوید از همان سالهای کودکی آرزوی ترک کوبا را داشت.
او بهتدریج احساس میکرد از پدرش فاصله گرفته است، نظامی را که او در کشور ایجاد کرده بود نمیپذیرفت و خود نیز با کمبودهایی که زندگی روزمره مردم کوبا را تحت تأثیر قرار داده بود، دستوپنجه نرم میکرد.
او میگوید چندین بار تلاش کرد به خارج از کشور سفر کند، اما حکومت اجازه این کار را به او نداد.
در آغاز دهه ۱۹۹۰، فروپاشی بلوک شوروی به آغاز دورهای موسوم به «دوره ویژه» در کوبا انجامید؛ دورهای از مشکلات شدید اقتصادی که با کمبود مواد غذایی و خاموشیهای گسترده همراه بود.
در آن زمان، فرناندز آشکارا به یک مخالف حکومت تبدیل شده بود و حتی با وجود اینکه دختر رهبر کشور بود، بیم آن داشت که بازداشت شود.
او به یاد میآورد: «صدای باز شدن درِ هر خودرویی در نیمههای شب باعث میشد فکر کنم آمدهاند مرا ببرند.»
فرصت بزرگ او سرانجام ۱۹ دسامبر ۱۹۹۳ [۲۸ آذر ۱۳۷۲] فراهم شد؛ عملیاتی که دوستان نزدیکش با دقت زیادی ترتیب داده بودند.
زنی اسپانیایی گذرنامه خود را در اختیار او گذاشت و برایش بلیت هواپیما تهیه کرد. فرد دیگری مشخصات گذرنامه را تغییر داد تا فرناندز بتواند از آن استفاده کند. سپس او با تاکسی راهی فرودگاه هاوانا شد.
فرناندز به یاد میآورد: «همین که سوار تاکسی شدم، برای تمرین شروع کردم مثل یک زن اسپانیایی صحبت کردن؛ چون اگر در فرودگاه از من میخواستند حرف بزنم، باید لهجه اسپانیایی میداشتم. حتی راننده را هم کاملاً گول زدم.»
او با استفاده از کلاهگیس و آرایش غلیظ برای تغییر چهرهاش، به فرودگاه رسید.
میگوید: «بدون هیچ مشکلی از گمرک عبور کردم. پرواز تأخیر داشت، بنابراین با آرامش نشستم و کتاب خواندم و با خودم فکر کردم: "هرچه قرار است اتفاق بیفتد، خواهد افتاد."»
پس از انتظار طولانی، سوار شدن به هواپیما بدون حادثهای انجام شد. فرناندز به مادرید در اسپانیا پرواز کرد و مدتی بعد توانست اجازه ورود به ایالات متحده را نیز دریافت کند.
فرناندز برای تنها دخترش که در آن زمان ۱۶ سال داشت، درخواست اجازه خروج از کوبا کرد. سرانجام با میانجیگری جسی جکسون، فعال حقوق مدنی آمریکایی، مادر و دختر دوباره به یکدیگر پیوستند و توانستند سال نوی ۱۹۹۴ را در کنار هم جشن بگیرند.
«در ۴۰سالگی، واقعاً دختر فیدل کاسترو شدم»
از آغاز دوران تبعید، رابطهای که او دههها تلاش کرده بود پنهانش کند، به ابزاری برای افشای وضعیت حاکم بر کوبا تبدیل شد.
او میگوید: «اینجا کاری را انجام دادم که هرگز نمیخواستم در کوبا انجام دهم؛ درباره فیدل کاسترو صحبت کنم یا بپذیرم که بخشی از خانواده او هستم. در ۴۰سالگی، واقعاً دختر فیدل کاسترو شدم.»
او در سال ۱۹۹۷ زندگینامه خود را با عنوان Alina: Memoirs of Fidel Castro's Rebel Daughter («آلینا: خاطرات دختر شورشی فیدل کاسترو»، انتشارات Ática، ۱۹۹۸) منتشر کرد. این کتاب در اسپانیا به یکی از آثار پرفروش تبدیل شد و به چندین زبان ترجمه شد.
وقتی از او درباره واکنشش به خبر مرگ فیدل کاسترو در ۲۵ نوامبر ۲۰۱۶ [۵ آذر ۱۳۹۵] پرسیده شد، پاسخ داد: «نه با اندوهی بزرگ و نه با شادی بزرگ. برای من شوکهکننده نبود.»
امروز، در دوره ریاستجمهوری میگل دیاز-کانل، جانشین سیاسی خاندان کاسترو، کوبا با وضعیتی روبهروست که بسیاری آن را حتی شدیدتر از «دوره ویژه» توصیف میکنند؛ وضعیتی که با قطعیهای مکرر برق، وخامت گسترده شرایط زندگی، کمبود و گرسنگی همراه شده و در شرایطی ادامه دارد که تحریمهای ایالات متحده علیه این کشور وارد ششمین دهه خود شده است.
از نگاه فرناندز، بحران کنونی نتیجه نظام سیاسی و اقتصادیای است که پدرش بر کوبا تحمیل کرد.
منبع: خبرآنلاین



