رفتن به محتوای اصلی
امنیت و دفاعفرهاب سامانه تحلیل اخبار12 دقیقه مطالعه

حماسه پشتیبانی زنان کمتر از دفاع رزمندگان در جنگ نبود

برای دوخت لباس رزمندگان نیاز به چیت داشتیم و من به کارخانه چیت‌سازی رفتم که یک مقدار پارچه ارزان‌تر بگیریم. با توجه به نیاز‌هایی که اعلام کردیم، اولین بار یک تریلی کفی پارچه - فکر کنم ۱۰ تا عدل پارچه بود - آوردند در ناحیه مالک اشتر رایگان به ما دادند. اینها…

حماسه پشتیبانی زنان کمتر از دفاع رزمندگان در جنگ نبود

جوان آنلاین: آخرین روز شهریور سال،۱۳۵۹ در حالی دشمن بعثی جنگی هشت ساله را به کشورمان تحمیل کرد که جوانه‌های انقلاب اسلامی ایران به تازگی جوانه زده بود. جنگ تحمیلی، اما نه فقط رخنه‌ای در اراده پولادین زنان و مردان این سرزمین ایجاد نکرد، بلکه خودش عاملی برای وحدت و انسجام ملی شد. دوران هشت ساله دفاع‌مقدس انگار میدانی برای سبقت گرفتن زنان و مردان این مرز و بوم برای فداکاری و میهن‌پرستی بود و شیرزنان ایرانی در این بزنگاه تاریخی هم همچون همیشه خوش درخشیدند و سرافرازانه ایستادگی کردند.

جمیله محمدخانی، یکی از بانوانی که در دوران دفاع‌مقدس مسئولیت ستاد پشتیبانی ناحیه مالک اشتر تهران را بر عهده داشته و علاوه بر افتخار رزمندگی و جانبازی همسر شهید است. این بانوی رزمنده هر آنچه در چنته داشته برای انقلاب و ایران گذاشته و هنوز هم پای کار میهن است. برای خواندن روایت‌هایی از زندگی این بانوی رزمنده با ما همراه شوید. خانم محمدخانی چند ساله بودید که انقلاب شد و آیا فعالیت‌های شما به بعد از انقلاب و جنگ محدود می‌شود یا در مبارزات علیه رژیم ستمشاهی هم حضور داشتید؟ انقلاب که شد، من تقریباً ۲۶ سالم بود. در فعالیت‌های دوران قبل از انقلاب هم شرکت داشتم.

من آموزشگاه خیاطی داشتم. قبل از انقلاب مدتی خیاطی رایگان انجام می‌دادم. مسجد بغل خانه‌مان آن زمان هنوز ساخته نشده بود، من در همان خرابه مسجد کار‌های خیریه و مردمی را شروع کردم. کلاس‌های خیاطی در آموزشگاه خودم در خانه برگزار می‌کردم و کارآموز داشتم. چه شد که وارد سپاه شدید؟ بعد از اینکه سپاه تشکیل شد، خیلی علاقه‌مند شدم که با سپاه همکاری داشته باشم. یک روز از من سؤال کردند و گفتند ما می‌خواهیم یک‌سری قرآن داشته باشیم که ماه رمضان اینجا کلاس قرآن داشته باشیم. شما می‌توانی به ما کمک کنی؟

من یادم است آن موقع ۱۰ تا – اگر اشتباه نکنم ۱۵ تا – قرآن تهیه کردم و به آنجا بردم و از آنجا به بعد فعالیت من با بچه‌های سپاه تنگاتنگ شد. یعنی از همان شروع کار سپاه با آنها همکاری داشتید؟ بله. به محض اینکه سپاه تشکیل شد، من با آنها همکاری داشتم تا سال ۶۱ که به‌طور رسمی وارد سپاه شدم و به عنوان مسئول تدارکات ستاد جبهه و جنگ کارمان را شروع کردیم. با توجه به شناختی که قبلاً داشتم، کار‌های مردمی و یک‌سری کلاس‌ها در مساجد و اینها را شروع کردیم تا برای جبهه کمک باشیم. شما در ستاد پشتیبانی چه کار‌هایی انجام می‌دادید؟

آن موقع ما کل نواحی ۴ گانه تهران سپاه ناحیه شرق و شمال و جنوب و غرب را داشتیم و من مسئولیت ستاد تدارکات جنوب تهران را به عهده داشتم. کار‌های جبهه خیلی فعال بود. گاهی اوقات سخنرانی و اینها می‌رفتیم. یکسری قبض‌هایی که داده بودند – قبض ۱۰ تومانی آن موقع بود – ما نقد می‌کردیم. همکاری مردم هم خیلی خوب بود. هر پایگاهی، هر مسجدی که فعال می‌شد، ما کار‌های تدارکاتی آنجا را انجام می‌دادیم. آن موقع در زندان یکسری لباس‌ها را می‌دوختند و می‌فروختند. من سعی کردم ارتباط داشته باشم.

لباس‌هایی که در زندان‌ها دوخته می‌شد را می‌آوردم بیرون، از سوی بچه‌های بسیج به مساجد می‌دادیم تا بفروشند و برای کمک به جبهه استفاده کنیم. یا مثلاً برای دوخت لباس رزمندگان نیاز به چیت داشتیم و من به کارخانه چیت‌سازی رفتم که یک مقدار پارچه ارزان‌تر بگیریم. با توجه به نیاز‌هایی که اعلام کردیم، اولین بار یک تریلی کفی پارچه – فکر کنم ۱۰ تا عدل پارچه بود – آوردند در ناحیه مالک اشتر رایگان به ما دادند. اینها را برش می‌زدیم و به پایگاه‌های بسیج می‌دادیم تا لباس زیر برای رزمندگان بدوزند. همچنین من به مجلس معرفی شدم.

درخواست کردم که اگر امکان دارد، هر کدام از نمایندگان یک روز حقوق‌شان را برای جبهه به ما بدهند. بعضی‌ها یک روز، دو روز، چهار روز، پنج روز و ۱۰ روز همکاری کردند. علاوه بر اینها با افراد خیر در بازار ارتباط گرفتم. این کار‌ها واقعاً خداوند همه را راهنمایی می‌کرد، چون برای خانم یک خرده سخت بود. با حکمی که سپاه به ما داد، آنجا هم رفتیم و همکاری داشتیم. یادم است آن موقع یک حاج آقایی بود که در کارخانه ادیب لاستیک‌فروشی داشت. او هم همکاری می‌کرد – مرتب برای جبهه لاستیک می‌دادند؛ رایگان. چکمه‌هایی نیاز بود، آنها رایگان به ما می‌دادند.

خلاصه فعالیت ما خیلی زیاد شد و شناخت‌مان هم خوب بود. در هر مسجدی یک نفر خانم به عنوان مسئول تدارکات آن مسجد داشتیم. یکی، دو بار هم با همه بچه‌ها به جبهه رفتیم؛ هم جبهه جنوب، هم جبهه غرب. می‌رفتیم که با مشکلات رزمندگان آشنا بشویم و اینها هم تبلیغی برایشان باشد. با بسیج دانشجویی هم همکاری داشتید؟ بله. با بچه‌های بسیج دانشجویی ارتباط برقرار کردم. بچه‌های دانشجو زمانی که تعطیلاتشان بود، می‌آمدند با ستاد پشتیبانی ما همکاری می‌کردند. دیوارنویسی‌هایی که در مسیر جبهه و تهران بود، بیشتر از سوی ستاد پشتیبانی مالک اشتر و بچه‌های دانشجو نوشته می‌شد.

شما چقدر سابقه جبهه دارید؟ تقریباً دو سال و شش ماه سابقه جبهه دارم؛ یک بار هم جانباز شدم. در جبهه دقیقاً چه کاری انجام می‌دادید؟ در بخش تدارکات بودم. مرتب می‌رفتم و می‌آمدم، سرکشی از انبار‌های جبهه که ببینیم نیاز جبهه چیست. در میدان اعدام قدیم که حالا شده میدان محمدیه، یک ستاد پشتیبانی بسیار بزرگ بود که فرمانده اصلی‌اش حاج آقا اسدی بود. چهار تا ناحیه مسئول تدارکات زیر نظر ایشان بود. ما می‌رفتیم آنجا، و در جلسات‌شان شرکت می‌کردیم و در جریان کامل اعزام و نیاز‌های جبهه قرار می‌گرفتیم. با چند تا کارخانه هماهنگ می‌کردیم.

کارخانه‌هایی که کولر می‌ساختند و ورق وارد می‌کردند. ورق‌های آلومینیوم را با قیمت خیلی مناسب می‌گرفتیم برای جبهه – برای حمام صحرایی. بار‌ها و بارها. هر دو هفته یا سه هفته، هر زمانی که قرار بود جبهه جنگ و حمله شروع شود، ما کاروان‌های اعزام به جبهه داشتیم با هماهنگی ستاد پشتیبانی حاج آقا اسدی و فرماندهی سپاه. علاوه بر این آن موقع کارخانه‌های آجرسازی طرف‌های ورامین داشتیم که ماشین‌های آجرشان می‌آمد سه راه افسریه. آن موقع اتوبان افسریه خاکی بود.

من می‌رفتم هماهنگ می‌کردم، با خود کوره‌پزخانه‌ها جلسه می‌گذاشتم، آجر رایگان می‌گرفتیم و می‌فرستادیم برای جبهه جا‌هایی که نیاز بود. ما مرتب این همه جنس برای جبهه فرستادیم، آن زمان سپاه بودجه‌ای نداشت که به ما بدهد. تمام اینها از حمام صحرایی، موتور، چکمه، آمبولانس، از این ماشین تویوتا‌ها – اینها را ما خودمان تهیه می‌کردیم با همکاری مردم و جلساتی که من خودم با ائمه جماعات هر مسجد می‌گذاشتم. چطور کمک‌ها را جمع‌آوری می‌کردید؟ در هر مسجدی که بسیج تشکیل داده بودیم، الحمدلله همکاری‌شان بسیار خوب بود.

مرتب هفته‌ای یک روز یا دو روز، یک نیسان – روی نیسان پرچم جمهوری اسلامی می‌زدند، یک آکواریوم می‌گذاشتند، بالای نیسان یک بلندگو می‌گذاشتند. هر امام جماعتی در محله خودش بودجه جمع می‌کرد و امکانات برای جبهه جمع می‌کرد. تقریباً حدود ۱۵ یا ۱۶ ستاد پشتیبانی مادر داشتیم. به اضافه اینکه همه مساجدی که ما بسیج داشتیم، هر مسئول تدارکاتی که آنجا داشتیم، آنجا هم ستاد‌های پشتیبانی فرعی ما حساب می‌شد. در مدارس منطقه ۱۲ خودم می‌رفتم صبح در برنامه صبحگاه صحبت می‌کردم و نیاز‌های جبهه را می‌گفتم.

یکی از ستاد‌های پشتیبانی ما در خیابان خاوران، ایستگاه امیر سلیمانی، روبه‌روی آموزش و پرورش منطقه ۱۰ بود. آنجا تقریباً روزی ۷۰-۸۰ نفر نیرو از مدارس و نیرو‌های مردمی و بسیج می‌آمدند برای همکاری. اجناسی را که می‌آوردند، تحویل می‌دادند، جداسازی می‌کردند، هماهنگ می‌کردند. هر مدرسه‌ای یک روز ایام هفته را هماهنگ می‌کردیم که زیاد شلوغ نشود. حدود ۳۰-۴۰ نفر از بچه‌های دانش‌آموز می‌آمدند آنجا، شیشه‌های مربا را که خودشان می‌آوردند، خودشان می‌نوشتند و بسته‌بندی می‌کردند و ما می‌فرستادیم برای جبهه.

چه چیزی به شما انرژی می‌داد تا اینگونه برای ستاد تدارکات فعالیت داشته باشید؟ یک بار من با رادیو جبهه مصاحبه داشتم بچه‌های جبهه مصاحبه من را شنیده بودند. رزمنده‌ای یک نامه برای ما فرستاده بود که هنوز هم آن نامه را دارم. در نامه نوشته بود: «مصاحبه‌های شما را شنیدیم که می‌گویید‌ای کاش ما هم می‌توانستیم در جبهه خدمت بکنیم. الان نزدیک ظهر است. من از سنگر بیرون آمدم، دستم را دراز کردم که دکمه آستینم را باز کنم وضو بگیرم برای نماز. می‌بینم که این دکمه آستین را که من دارم باز می‌کنم، از سوی دو خواهر در پشت جبهه دوخته شده است.

پس این تو هستی که جلوتر و مقدم‌تر از من در خط مقدم جبهه هستی.» خانم‌ها در زمان جبهه و جنگ دوشادوش مردان در جبهه بودند. واقعاً این را ما هیچ وقت نباید فراموش کنیم. آن زمان واقعاً خانم‌هایی بودند که پشت جبهه مثل یک مرد خدمت می‌کردند وحماسه‌آفرینی آنان کمتر از دفاع رزمندگان نبود. خانم محمدخانی چند فرزند دارید؟ دو تا فرزند دارم؛ دو تا دختر. همسرتان هم سپاهی بودند؟ همسرم شهید شده‌اند. شما بعد از شهادت‌شان شروع کردید به فعالیت یا قبل از آن هم فعال بودید؟ فعالیت‌های من قبل از شهادت همسرم آغاز شد. مادرم خانه ما بود، بچه‌هایم را نگهداری می‌کرد.

خیلی از مواقع بود که مثلاً من جبهه بودم، همسرم می‌آمد مرخصی یا مثلاً همسرم آنجا بود، من خودم اینجا بودم. چه شد که همسرتان تصمیم گرفتند به جبهه بروند؟ همسرم آدم خیلی کم‌رویی بود. خیلی دوست داشت به جبهه برود، اما می‌گفت من خجالت می‌کشم. یک شب نشسته بودیم و من مطلبی را از کتاب شهید دستغیب برایش خواندم که یک روز عالمی نقل کرده بود در مزار نشسته بودم، فردی را آوردند دفن کردند. بعد دیدیم یک سگ و یک جوان خوش‌قد و بالایی وارد قبر شدند.

طولی نکشید این جوان خوش‌قد و بالا و خون‌آلود از قبر بیرون آمد و اینها اعمال آن جوان بودند و عمل بد او بر عمل صالحش که در قامت آن جوان بود، غالب شد. وقتی من این مطلب را برایشان خواندم، گفت یعنی انقدر جان دادن و رفتن سخت است؟ گفتم مسلم است دیگر. از همان شب تصمیم گرفت به جبهه برود. از آنجا به بعد ایشان مرتب می‌رفتند و می‌آمدند. در کدام عملیات شهید شدند؟ کربلای ۵ به شهادت رسیدند. بعد از شهادت ایشان چه کردید؟ من خودم چرخ‌های خیاطی صنعتی داشتم، اینها را به ستاد‌های پشتیبانی اهدا کردیم. من خیاطی‌های خانگی را کنسل کردم.

در تمام ستاد‌های در پشتیبانی‌مان و اکثر پایگاه‌های بسیج‌مان هم من کلاس‌های هنری گذاشته بودم که یک مبلغ خیلی کمی می‌گرفتیم برای جبهه. مربی‌های خیاطی هم – تا آنجا که می‌توانستم خودم بودم و چند تا مربی هم هماهنگ کرده بودیم. اینها می‌آمدند همکاری می‌کردند یا رایگان یا با حقوق خیلی کم. الان خیلی از بچه‌هایی که در این کلاس‌ها بودند، برای خودشان کارگاه خیاطی زدند و مربی هستند. فرزندانتان چطور؟ با شما همراهی می‌کردند؟ حالا بزرگ‌تر که شدند دیگر نه که بگویم مخالف بودند، ولی دنبال درس و کار خودشان بودند. از مسئولیت‌های دیگرتان در سپاه بگویید.

سال ۸۴ من بازنشسته شدم. البته آن موقع در سپاه، مسئولیتم فقط ستاد پشتیبانی جبهه و تدارکات نبود. من هم مسئول آموزش بودم. یک مدت همزمان فرماندهی چهار حوزه را داشتم، حوزه‌ها را فعال می‌کردیم، باز واگذار می‌کردیم به افراد دیگر. مرتب چندین حوزه در اختیار داشتم. چون من مسئولیت ستاد جبهه و جنگ هم داشتم، وقتی آماده‌باش می‌دادند، تنها خواهری که شبانه‌روزی آماده‌باش ۲۴ ساعته می‌خورد، من بودم گاهی ۱۰ روز خانه نمی‌رفتم. همسرم می‌آمد در یکی از ستاد‌های پشتیبانی تا من را ببیند. یک تعداد لباس رزمنده به ما داده بودند تا بدوزیم. اینها لباس‌هایی ضدشیمیایی بود.

بعد همسرم شب‌ها می‌آمد در این ستاد پشتیبانی، به خاطر اینکه آنجا من فقط تنها بودم – از خواهر‌های دیگر هم نمی‌خواستیم استفاده بکنیم، به خاطر اینکه رفت و آمد در شب برایشان سخت بود. به همین خاطر همسرم به کمکم می‌آمد. هیچی از این دم قیچی‌های این پارچه‌ها باید بیرون نمی‌رفت که کسی متوجه بشود این پارچه‌ها برای چیست. به این صورت می‌آمدند آنجا با من همکاری می‌کردند. یک خاطره هم از آن دوران تعریف کنید. آن موقع تلفن همراه نبود، بلکه دستگاه‌های پیجر بود. یک روز از ستاد پشتیبانی داشتم به منزل می‌آمدم. لباس فرم هم تنم بود.

آن زمان ۵۰۰ هزار تومان خیلی پول بود، شاید به اندازه ۱۰۰ میلیون الان. آن روز این مبلغ پول را آورده به ستاد می‌آمدم. من این پول را برداشتم و همراه خودم آوردم. گفتم شب به خانه می‌برم و صبح می‌آورم. در راه داشتم می‌آمدم، به من اطلاع دادند که شما فردا صبح ساعت ۷ باید جلسه باشی. گفتم خدایا من با هیچ کس هماهنگ نکردم که صبح بیاید در ستاد را باز کند. یکی از خواهر‌هایی که می‌آمد با ما همکاری می‌کرد، در بلوار ابوذر می‌نشستند. گفتم بروم به این بنده خدا کلید را بدهم تا فردا صبح در ستاد را باز کند. آن موقع در بلوار ابوذر تک و توک خانه ساخته بود.

رودخانه بلوار ابوذر هم لبریز از آب و یک پل رویش بود. من از پل رد شدم، کلید را دادم و آمدم. همین که رسیدم این طرف پل، تقریباً نزدیک اذان مغرب بود. داشتم می‌آمدم، دیدم یک نفر از پشت دهنم را گرفت، هی فشار داد. بعد چادرم را گرفت و پیچید دور سر من و یک دستش جلوی دهنم بود و یک دستش هم به گلویم، آنقدر فشار داد تا یکی از دندون‌های من آن موقع شکست. دهنم پر خون شده بود. داشت خیلی با سرعت و شدت گلوی من را فشار می‌داد. گفت: «بمیر سپاهی، انگل جامعه. الان خفت می‌کنم، میندازمت تو رودخونه.

هیچ کس هم متوجه نمی‌شه.» من دیگر نفس‌های آخر را داشتم می‌کشیدم که افتادم زمین و، چون تکواندو بلد بودم، از پشت سر پای این شخص را گرفتم، کشیدم طرف خودم. فریاد زدم و گفتم کمک. اتفاقاً یک خانه همان نزدیکی بود. در باز شد، دو نفر آمدند – ترک‌زبان هم بودند. گفتند خانم چی شده؟ من شروع کردم به گریه کردن. دیگه نتوانستم حرف بزنم. همسرم هم تازه شهید شده بود. این خانواده من را به خانه رساندند و رفتند. من رفتم منزل حاج‌آقا کاشی مسئول بسیج. آنجا سر و صورتم را شستم و نیم ساعت نشستم که مادرم متوجه حادثه‌ای که برایم رخ داده، نشود.

سفارش کردم به مسئول بسیج آقای کاشی به مادر نگویید چه اتفاقی افتاده است. حاج آقا هم گفت خاطرتان جمع باشد ما نمی‌گوییم. فردا صبح که سرکار رفتم، دیدم که حفاظت من را خواست. رفتم بالا گفت که دیروز چه مشکلی برای شما پیش آمده؟ گفتم مشکلی نبوده. چی شده؟ بعد متوجه شدم مسئول بسیج آمده و سیر تا پیاز ماجرا را برای اینها تعریف کرده است. خلاصه آمدیم رفتیم و دو سه جلسه هم اینها با ما صحبت کردند. از آنجا به بعد من دیگر مسلح شدم.

منبع: جوان آنلاین

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار