رفتن به محتوای اصلی
فرهنگی هنریفرهاب سامانه تحلیل اخبار10 دقیقه مطالعه

تپه‌حصار دامغان؛ زخمی بر پیکر هفت هزار سال تاریخ

از دامغان و آثار تاریخی‌اش گفتن، شاید شبیه «شیرمال به سمنان بردن» باشد؛ شهری که با تاریخ عجین است و در هر گوشه‌اش می‌توان ردپایی از گذشته این سرزمین را دید. شهری که «صددروازه» فقط یک نام تاریخی برای آن نیست؛ بخشی از هویت و حافظه این سرزمین است.

تپه‌حصار دامغان؛ زخمی بر پیکر هفت هزار سال تاریخ

از دامغان و آثار تاریخی‌اش گفتن، شاید شبیه «شیرمال به سمنان بردن» باشد؛ شهری که با تاریخ عجین است و در هر گوشه‌اش می‌توان ردپایی از گذشته این سرزمین را دید. شهری که «صددروازه» فقط یک نام تاریخی برای آن نیست؛ بخشی از هویت و حافظه این سرزمین است.

چهارشنبه هفته گذشته، فرصتی دست داد تا به اتفاق چند تن از دوستان و همکاران رسانه‌ای، میهمان فرماندار دامغان باشیم؛ فرمانداری که در این سال‌ها او را مدیری مردمی، پرتلاش و آشنا با مسائل منطقه دیده‌ام.

اما آنچه در آن بعدازظهر بیش از هر سخن و گزارشی ذهنم را درگیر کرد، نه جلسه بود و نه گفت‌وگوهای معمول مدیریتی؛ بلکه ایستادن در برابر بخشی از تاریخ ایران بود؛ تاریخی که نه در کتاب، بلکه درست زیر پای ما نفس می‌کشید.

در تمام بیش از سه دهه فعالیت رسانه‌ای‌ام، بارها و بارها درباره ظرفیت‌های استان سمنان، مشکلاتش، فرصت‌هایش و داشته‌های کم‌نظیرش نوشته‌ام. از بسیاری از نقاط استان گفته‌ام و درباره بعضی از آنها گزارش و یادداشت منتشر کرده‌ام؛ اما یک حقیقت را باید اعتراف کنم:

دیدن، با شنیدن فرق دارد.

وقتی خودت در برابر یک اثر تاریخی می‌ایستی، وقتی خاک را زیر پایت احساس می‌کنی و وقتی می‌فهمی مردمانی هزاران سال پیش همین‌جا زیسته‌اند، ساخته‌اند، اندیشیده‌اند، مرده‌اند و به خاک سپرده شده‌اند، دیگر نوشتن فقط کنار هم گذاشتن واژه‌ها نیست؛ نوشتن تبدیل می‌شود به ادای دین.

و دامغان، برای این ادای دین، کم از هیچ شهری ندارد.

اما این یادداشت قرار نیست فهرستی از جاذبه‌های دامغان باشد.

من می‌خواهم از چیزی بنویسم که چهارشنبه گذشته، مثل تیر و نیزه‌ای بر قلبم نشست.

و آنچه دیدم، فقط یک محوطه باستانی نبود.

تاریخ را دیدم که از وسطش ریل عبور کرده است.

دو خط راه‌آهن از دل این محوطه گذشته‌اند و در نگاه نخست، شاید برای چشم عادی فقط دو مسیر فولادی باشند؛ اما برای کسی که بداند زیر همین خاک چه گذشته‌ای خوابیده، ماجرا چیز دیگری است.

اینجا سخن از چند متر زمین نیست.

سخن از چند کیلومتر ریل نیست.

سخن از یک پروژه عمرانی معمولی هم نیست.

سخن از بخشی از حافظه تمدنی ایران است.

تپه‌حصار از مهم‌ترین محوطه‌های باستان‌شناختی شمال‌شرق فلات ایران به شمار می‌رود و سابقه استقرار انسانی در آن به هزاره‌های پیش از میلاد بازمی‌گردد. کاوش‌های باستان‌شناختی در این محوطه، آثاری از معماری، سفال، ابزار، زیورآلات، مهرها، تدفین‌ها و شواهدی از فلزکاری و زندگی سازمان‌یافته جوامع باستانی را آشکار کرده است.

این خاک، یک زمین بایر نیست.

آرشیوی که کاغذ ندارد، اما هزاران صفحه تاریخ در لایه‌های آن نوشته شده است.

در دهه‌های نخست قرن بیستم، کاوش‌های علمی اریش فریدریش اشمیت در تپه‌حصار، توجه جامعه باستان‌شناسی جهان را به اهمیت این محوطه جلب کرد. یافته‌های این کاوش‌ها تنها اشیای قدیمی نبودند؛ هر کدام قطعه‌ای از پازل زندگی انسان در فلات ایران بودند.

چگونه ممکن است چنین گنجینه‌ای را بشناسیم، درباره‌اش بنویسیم، برایش همایش برگزار کنیم، درباره ثبت جهانی‌اش سخن بگوییم و در همان حال، ریل قطار از میان آن عبور کند؟

من نه باستان‌شناسم و نه ادعا دارم دانش تخصصی تاریخ و میراث فرهنگی دارم.

اما یک چیز را می‌فهمم:وقتی چیزی ارزشمند است، باید از آن مراقبت کرد.

وقتی چیزی متعلق به همه نسل‌هاست، تصمیم درباره آن نمی‌تواند فقط در چارچوب امروز گرفته شود.

ما مالک تاریخ نیستیم؛ امانت‌دار تاریخیم.

نسلی که امروز بر سر کار است، چه مسئول باشد، چه خبرنگار، چه شهروند، چه مدیر و چه فعال اجتماعی، تنها برای چند سال صاحب این سرزمین نیست.

ما چند صباحی در این جغرافیا زندگی می‌کنیم و بعد می‌رویم.

اما تپه‌حصار باید بماند.

برای فرزندان فرزندان ما.

و شاید برای جهانی که هنوز بسیاری از زوایای تمدن ایران را به درستی نشناخته است.

بر اساس مطالعات کارشناسی انجام‌شده درباره جابه‌جایی محور ریلی، عبور قطار از محدوده تپه‌حصار و لرزش و صدای ناشی از تردد آن، از جمله عوامل آسیب‌زا برای این محوطه عنوان شده و در این مطالعات، انتقال محور ریلی از محدوده عرصه و حریم تپه‌حصار پیشنهاد شده است.

حتی چند گزینه برای مسیر جایگزین بررسی شده و بر اساس اطلاعات ارائه‌شده، یکی از واریانت‌ها با طول تقریبی دو کیلومتر به‌عنوان گزینه‌ای کم‌هزینه‌تر مورد توجه قرار گرفته است؛ مسیری که بنا بر همین مطالعات، امکان حفظ زیرساخت‌های موجود از جمله ایستگاه راه‌آهن دامغان را نیز فراهم می‌کند.

گفته شده هزینه اجرای این طرح در مطالعات انجام‌شده حدود ۷۵ میلیارد تومان برآورد شده است؛ رقمی که البته با توجه به شرایط اقتصادی و تغییر هزینه‌ها، نیازمند به‌روزرسانی کارشناسی است.

اما حتی اگر امروز این عدد چند برابر شده باشد، باز یک پرسش اساسی پابرجاست:قیمت نجات یک قطعه از تاریخ ایران را چگونه باید محاسبه کرد؟آیا همه چیز را می‌توان با عدد سنجید؟اگر فردا یک بنا، یک محوطه یا یک اثر تاریخی از بین رفت، آیا می‌توان دوباره آن را ساخت؟می‌توان یک جاده را دوباره احداث کرد.

می‌توان یک پل را جابه‌جا کرد.

می‌توان یک ساختمان را تخریب و ساختمان دیگری ساخت.

اما آیا می‌توان یک تمدن هفت هزار ساله را دوباره تولید کرد؟

تاریخ، قطعه یدکی ندارد.

و شاید همین جمله باید بر سر در تمام تصمیم‌گیری‌های حوزه میراث فرهنگی نوشته شود.

تأخیر؛ دشمن خاموش میراث

سال‌هاست موضوع جابه‌جایی ریل تپه‌حصار مطرح است.

از پیگیری‌های مردمی گرفته تا نامه‌ها، کمپین‌ها، مطالعات کارشناسی و طرح موضوع در سفرهای استانی دولت‌ها.

یعنی مسئله، ناشناخته نیست.

راهکار هم، بنا بر اطلاعات موجود، صرفاً یک آرزوی خام نیست.

مسیرهای مختلف بررسی شده‌اند.

کارشناسی صورت گرفته است.

و حتی گفته شده پیشنهاد اجرای مسیر جایگزین روی میز وزارت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی قرار دارد.

پس پرسش امروز من، پرسش یک خبرنگار عصبانی نیست؛ پرسش یک شهروند نگران است:

دیگر چه چیزی باید اتفاق بیفتد تا این مسئله از روی میزها به روی زمین بیاید؟چقدر باید جلسه برگزار شود؟چند گزارش دیگر باید نوشته شود؟چند نامه دیگر باید رد و بدل شود؟چند نفر دیگر باید از تپه‌حصار بازدید کنند و با تأسف سر تکان بدهند؟چند سال دیگر باید بگذرد؟

میراث فرهنگی با تقویم اداری سازگار نیست.

فرسایش منتظر جلسه بعدی نمی‌ماند.

ارتعاش قطار منتظر امضای نامه نمی‌ماند.

زمان هم منتظر تصمیم ما نمی‌ماند.

هر روزی که می‌گذرد، بخشی از گذشته ممکن است آسیب ببیند و دیگر فرصت جبران آن وجود نداشته باشد.

من عمداً نمی‌گویم «چه کسی مقصر است».

چون معتقدم در چنین موضوعی، مهم‌تر از پیدا کردن مقصر، پیدا کردن راه نجات است.

اما این را صریح می‌گویم: وقتی یک مسئله مهم سال‌ها شناخته شده باشد، مطالعات کارشناسی داشته باشد و راهکار نیز برای آن پیشنهاد شده باشد، استمرار تأخیر دیگر یک موضوع ساده اداری نیست؛ موضوعی است که باید درباره چرایی آن پاسخ روشن و قابل فهم به مردم داده شود.

ما با تاریخ چه کرده‌ایم؟گاهی فکر می‌کنم ما ایرانیان با گذشته خود رفتار عجیبی داریم.

به تاریخ افتخار می‌کنیم؛ اما گاهی برای حفاظت از آن کم‌حوصله‌ایم.

از تمدن ایران می‌گوییم؛ اما گاهی در برابر بقایای همان تمدن، گرفتار روزمرگی می‌شویم.

از میراث فرهنگی برای جذب گردشگر حرف می‌زنیم؛ اما گاهی فراموش می‌کنیم گردشگر قرار است چه چیزی را ببیند؟

یک ماکت؟یک تصویر؟یک تابلو؟ یا خود تاریخ را؟

دنیا امروز برای یک محوطه تاریخی، برای یک بنای قدیمی، برای یک قطعه سفال، برای یک مسیر باستانی و حتی برای یک روایت تاریخی، هویت و ارزش اقتصادی تعریف می‌کند.

ما اما گاهی چنان به داشته‌های خود عادت کرده‌ایم که گنج را فقط وقتی می‌شناسیم که دیگر وجود نداشته باشد.

شاید مشکل ما کمبود میراث نیست.

شاید مشکل ما، عادت کردن به میراث است.

آن‌قدر به تخت جمشید، پاسارگاد، بیستون، شوش، شهر سوخته، دامغان و صدها محوطه دیگر عادت کرده‌ایم که فراموش کرده‌ایم اینها در مقیاس تاریخ بشر، دارایی‌هایی استثنایی‌اند.

یک خط دو کیلومتری در برابر هزاران سال تاریخ

گاهی یک تصمیم تاریخی، در ظاهر بسیار کوچک است.

اما همین دو کیلومتر می‌تواند فاصله میان «حفاظت» و «بی‌تفاوتی» باشد.

فاصله میان «میراث برای نسل آینده» و «میراث در خاطره نسل گذشته».

فاصله میان آنچه امروز درباره ایران می‌گوییم و آنچه فردا فرزندانمان درباره عملکرد ما خواهند گفت.

اگر امکان فنی و اقتصادی اجرای مسیر جایگزین تأیید شود، اگر کارشناسان ذی‌ربط آن را قابل اجرا بدانند و اگر دستگاه‌های مسئول نیز ضرورت آن را بپذیرند، دیگر مسئله اصلی نباید در حد گفت‌وگو باقی بماند.

باید زمان‌بندی، مسئول اجرا، منابع مالی و مراحل عملیاتی آن برای مردم روشن شود.

مردم حق دارند بدانند.

رسانه حق دارد بپرسد.

متخصصان حق دارند نظر بدهند.

و مسئولان حق دارند توضیح بدهند.

این مطالبه‌گری، تقابل با دولت یا مدیران نیست؛ اتفاقاً کمک به مدیران است تا یک پرونده مهم از میان انبوه پرونده‌های روزمره گم نشود.

شاید بگویند دهرویه، تو که باستان‌شناس نیستی، چرا درباره تپه‌حصار می‌نویسی؟

من باستان‌شناس نیستم.

و خبرنگار اگر در برابر یک مسئله عمومی سکوت کند، باید از خودش بپرسد چرا خبرنگار شده است.

من بیش از سه دهه است که می‌نویسم.

در این سال‌ها، از مشکلات بسیاری نوشته‌ام؛ از ورزش و جوانان تا مدیریت شهری، از فرهنگ تا اقتصاد و از ظرفیت‌های استان تا دردهای مردم.

اما برخی موضوعات، فراتر از یک خبر هستند.

تپه‌حصار یکی از همان موضوعات است.

چهارشنبه وقتی از نزدیک آن را دیدم، احساس کردم نمی‌توانم از کنار این زخم عبور کنم و چیزی ننویسم.

شاید این نوشته اثر کند.

شاید فردا مسئولی آن را بخواند و بگوید این یک یادداشت رسانه‌ای دیگر است.

شاید هم کسی در جایی تصمیم بگیرد پرونده را یک قدم جلو ببرد.

حداقل وجدان خودم آسوده خواهد بود.

چون اگر امروز سکوت کنم، شاید فردا خودم را سرزنش کنم که وقتی فرصت داشتم، چرا ننوشتم؟

تپه‌حصار فقط مسئله دامغان نیست.

مسئله استان سمنان هم نیست.

مسئله وزارت میراث فرهنگی یا وزارت راه و شهرسازی به تنهایی نیست.

تپه‌حصار بخشی از حافظه ایران است.

و ایران فقط آن چیزی نیست که امروز در خیابان‌هایش می‌بینیم.

ایران، جمع هزاران سال زندگی انسان‌هایی است که پیش از ما آمدند، ساختند، اندیشیدند و رفتند.

ما ادامه همان زنجیره‌ایم.

نسلی که تاریخ را تحویل گرفته و باید آن را سالم‌تر تحویل دهد.

امروز اگر تصمیمی برای جابه‌جایی مسیر ریل گرفته شود، شاید چند سال بعد کسی حتی نداند قطار زمانی از وسط تپه‌حصار عبور می‌کرده است.

چه خوب که نسل آینده فقط از یک تصمیم درست و عاقلانه ما بهره ببرد.

چه خوب که روزی یک دانش‌آموز دامغانی، دست فرزندش را بگیرد و بگوید:

«اینجا تپه‌حصار است؛ جایی که هزاران سال پیش انسان زندگی می‌کرد. سال‌ها پیش راه‌آهن از نزدیکی آن عبور می‌کرد، اما مردم و مسئولان سرانجام تصمیم گرفتند تاریخ را بر مسیر یک خط آهن مقدم بدانند.»

این، روایت زیبایی خواهد بود.

روایتی که می‌توانیم برای نسل آینده به یادگار بگذاریم.

و در برابر آن، روایت دیگری هم ممکن است:

«آن زمان که می‌دانستید چه گنجی زیر پای شماست، چرا کاری نکردید؟»

من نمی‌خواهم در برابر این سؤال تاریخی، سرم را پایین بیندازم.

شاید همه کار از دست من برنیاید.

شاید قلم من نتواند ریل را جابه‌جا کند.

اما می‌تواند یک سؤال را زنده نگه دارد.

و گاهی در تاریخ، همین یک سؤال کافی است تا وجدان یک جامعه بیدار شود:

آیا ما آمده‌ایم تاریخ را مصرف کنیم، یا آمده‌ایم آن را به آیندگان تحویل دهیم؟

تپه‌حصار امروز فقط یک محوطه باستانی نیست؛ آزمونی است برای اینکه ببینیم در برابر گذشته خود چه اندازه مسئولیم.

اگر نجات آن امکان‌پذیر است، فردا دیرتر از امروز است.

و اگر امروز می‌توان با دو کیلومتر مسیر جایگزین، بخشی از تاریخ ایران را از فشار و آسیب رهانید، شاید بزرگ‌ترین هزینه، نه هزینه اجرای پروژه، بلکه هزینه تعلل باشد.

من چهارشنبه، تپه‌حصار را دیدم.

و برای نخستین‌بار احساس کردم بعضی زخم‌ها را نمی‌شود فقط تماشا کرد.

باید درباره‌شان نوشت.

و تا وقتی پاسخی روشن و عملی برای نجات این میراث وجود ندارد، باید این پرسش را تکرار کرد:

قطار هر روز می‌تواند عبور کند؛ اما تاریخ، اگر از دست برود، دیگر قطاری برای بازگرداندنش وجود ندارد.

منبع: خبرآنلاین

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار