جنگ فقط در آمار تلفات، تصاویر و خبرهای لحظهای ثبت نمیشود. بخشی از واقعیت جنگ در حافظه و احساس آدمها شکل میگیرد؛ در ترسی که به زبان نمیآید، در دلتنگی، در سوگ، در نیاز به شنیدن صدای یک آدم آشنا و حتی در میل به عاشقانه ماندن، وقتی جهان اطراف، همهچیز را به اضطراب تقلیل داده است. شاید به همین دلیل است که موسیقی در روزهای جنگ، فقط یک سرگرمی یا همراه صوتی نیست؛ به نوعی زبان دوم جامعه تبدیل میشود.
خبر میگوید چه اتفاقی افتاده، اما موسیقی میپرسد با ما چه کرده است.
در روزهای جنگ، طیفی از آثار موسیقایی شکل گرفت که نشان میدهد جامعه برای مواجهه با یک تجربه جمعی، به یک صدا یا یک لحن واحد نیاز ندارد. هرکدام از این آثار در جای خود نقشی ایفا کردند؛ قطعهای برای بیان سوگ و فقدان، اثری برای صورتبندی خشم و اضطراب، ترانهای برای حفظ امید و تعلق و حتی یک عاشقانه برای یادآوری اینکه زندگی، با همه فشارهایش، همچنان ادامه دارد. این تنوع نه نشانه پراکندگی، بلکه تصویری از پیچیدگی تجربه انسانی در دوره بحران است. آدمها در یک روز ممکن است هم نگران باشند، هم سوگوار، هم دلتنگ و هم نیازمند چند دقیقه آرامش؛ موسیقی میتواند برای هرکدام از این احساسات زبان متفاوتی پیدا کند.
در این میان، نقش ترانهسراها اهمیت ویژهای دارد. آنها معمولاً نخستین کسانی هستند که باید یک تجربه مبهم و جمعی را به کلمه تبدیل کنند؛ کاری که صرفاً با استفاده از واژههای حماسی یا غمگین انجام نمیشود. ترانهسرای موفق کسی است که بتواند از دل یک اتفاق بزرگ، جزئیاتی انسانی بیرون بکشد؛ کودک، مادر، خانه، انتظار، ترس، عشق یا خاطره. همین تبدیل «خبر» به «تجربه انسانی» است که به یک ترانه امکان ماندگاری میدهد.
از این منظر، «تفنگ گریه میکنه» روزبه بمانی نمونه قابل تأملی است. این قطعه که برای کودکان جانباخته میناب ساخته شد، به جای آنکه صرفاً بر خشم یا واکنش مستقیم تکیه کند، از زاویهای انسانیتر به فاجعه نگاه میکند؛ کودکی که قربانی جنگ شده و جهانی که باید درباره معنای این فقدان فکر کند. بمانی در این اثر، مانند بسیاری از بهترین تجربههای ترانهنویسی خود، به جای توضیح دادن واقعه، تلاش میکند احساس نهفته در پشت آن را به زبان بیاورد. موسیقی حامد حسینی و استفاده از سازهایی مانند کمانچه، ویولن و ویولا نیز به این فضای سوگ، کیفیتی روایی و تأملی داده است.
«لاک سفید» امیر عظیمی نیز از همین جهت قابل توجه است؛ قطعهای که در میانه همان روزها شکل گرفت و به جای آنکه جنگ را در تصویرهای بزرگ و کلی روایت کند، آن را از پنجره یک رابطه عاطفی میبیند. حضور جنگندهها، بیخوابی و انتظار، در اینجا وارد قلمرو ترانه عاشقانه میشوند. اهمیت اثر در همین جابهجایی است: جنگ از یک مفهوم سیاسی و خبری، به تجربهای شخصی تبدیل میشود؛ تجربهای که ممکن است در اتاق یک آدم، کنار یک رابطه، یا در انتظار شنیدن صدای کسی دیگر اتفاق بیفتد. ترانه علی ایلیا نیز با همین انتخاب، جنگ را از میدان خبر به خلوت آدمها میآورد.
از دیگر نمونههای شاخص این دوره میتوان به «گلوبند ایران» با صدای علیرضا قربانی، «حسبیالله» و «علاج» محسن چاوشی، «لالایی» فریدون آسرایی، «زنگ آخر» با صدای علیرضا پوراستاد، «ایران من» با صدای میثم ابراهیمی، «دل میبری با پرچمت» با صدای محمد معتمدی و «بغلم کن» رضا صادقی و… اشاره کرد. این قطعات را باید در کنار هم دید؛ نه برای مقایسه ارزش هنری آنها، بلکه برای فهم اینکه موسیقی چگونه در برابر یک تجربه جمعی، زبانهای متفاوتی پیدا میکند. ترانهسراها و آهنگسازان هرکدام بخشی از این تجربه را انتخاب کرده و به قالبی تبدیل کردهاند که مخاطب بتواند با آن ارتباط بگیرد.
این نکته برای فهم موسیقی دوره جنگ مهم است: موسیقی الزاماً قرار نیست جنگ را توضیح بدهد. گاهی کافی است بخشی از احساسی را که جنگ در جامعه ایجاد کرده، قابل شنیدن کند. یک قطعه سوگوارانه، فقدان را به حافظه تبدیل میکند؛ یک ترانه حماسی، انرژی و ایستادگی را صورتبندی میکند؛ یک عاشقانه، امکان بازگشت به زندگی عادی را یادآوری میکند و یک قطعه آرام، شاید فقط چند دقیقه از فشار روانی مخاطب کم کند.
به همین دلیل نمیتوان موسیقی جنگ را تنها با معیار «حماسی بودن» سنجید. جامعهای که تحت فشار بحران قرار گرفته، هم به صدای خشم نیاز دارد، هم به صدای سوگ؛ هم به سرود، هم به عاشقانه؛ هم به روایت جمعی و هم به زمزمهای کاملاً شخصی. هرکدام از این قطعات، به اندازه خودشان در ثبت فضای آن دوره نقش داشتهاند و کنار هم، تصویری کاملتر از واکنش عاطفی جامعه به دست میدهند. موسیقی در چنین شرایطی، بیش از آنکه بخواهد پاسخ بدهد، احساسات پراکنده جامعه را سامان میدهد.
جنگ تلاش میکند صداهای مختلف را به صدای واحد انفجار تقلیل دهد. موسیقی درست در نقطه مقابل آن عمل میکند: صداهای انسانی را دوباره به جهان برمیگرداند؛ صدای مادر، کودک، عاشق، سوگوار، امیدوار و حتی آدمی که فقط میخواهد برای چند دقیقه آرام باشد.
شاید ارزش ماندگار موسیقی در روزهای جنگ نیز همین باشد. خبرها فراموش میشوند، تصاویر تغییر میکنند و روایتهای رسمی و غیررسمی هرکدام جای خود را پیدا میکنند؛ اما بعضی ترانهها در حافظه میمانند، چون یک دوره تاریخی را نه با تاریخ و عدد، بلکه با احساس ثبت کردهاند. موسیقی، در این معنا، آرشیو عاطفی یک جامعه است؛ آرشیوی که بعدها به ما خواهد گفت در آن روزهای آتش و اضطراب، فقط چه اتفاقی افتاد، نه؛ بلکه مردم چگونه آن اتفاق را زندگی کردند.
منبع: خبرآنلاین



