رفتن به محتوای اصلی
سیاسیفرهاب سامانه تحلیل اخبار13 دقیقه مطالعه

صلح همیشه ناکام | روح ۱۷ می‌در کالبد توافق‌های خاورمیانه

توافق ۱۷ مه ۱۹۸۳ قرار بود به جنگ لبنان و اسرائیل پایان دهد، اما کمتر از یک سال بعد فروپاشید؛ نه به این دلیل که روی کاغذ توافقی ناممکن بود، بلکه چون دولتی که آن را امضا کرده بود، قدرت اجرای آن را نداشت.

صلح همیشه ناکام | روح ۱۷ می‌در کالبد توافق‌های خاورمیانه

رویداد۲۴ | علی نوربخش- عصر هفدهم مه ۱۹۸۳، زمانی که نمایندگان لبنان و اسرائیل در حضورِ فرستاده ویژه ایالات متحده پایِ آخرین صفحات توافق‌نامه را امضا کردند، فضای جلسه آمیخته به خوش‌بینی بود. دوربین‌های تلویزیونی لحظه را ثبت کردند، دست‌ها فشرده شد، لبخند‌ها ردوبدل شد و جام‌ها بالا رفت. در متن توافق، عبارتی آمده بود که قرار بود به‌منزلهٔ پایانِ یکی از دیرپاترین خصومت‌های منطقه تلقی شود: «وضعیت جنگ میان لبنان و اسرائیل پایان یافته و دیگر وجود ندارد.».

به گزارش رویداد۲۴، اما سیاست در خاورمیانه به ندرت با یک جمله، حتی اگر پشتِ مهر و امضا باشد، تغییر مسیر می‌دهد. توافق ۱۷ مه پیش از آنکه فرصت اجرا پیدا کند، عملاً از درون تهی شده بود. نه به این دلیل که متنِ آن الزاماً نارسا بود یا مذاکره‌کنندگان مهارت نداشتند؛ بلکه، چون صلح در این منطقه تنها زمانی شانس بقا دارد که بر یک موازنهٔ واقعیِ قدرت و بر یک سازوکار معتبرِ اجرا تکیه کند. توافقی که پشتوانهٔ میدانی و سیاسی ندارد، در بهترین حالت «اعلام نیت» است، نه یک نظمِ تازه.

آنچه در ۱۹۸۳ امضا شد، بیش از آنکه پایانِ جنگ باشد، تلاقیِ دو برداشت ناسازگار از نظمِ منطقه‌ای بود: برداشتی که در واشنگتن و تل‌آویو شکل گرفته بود، با واقعیتی که هم‌زمان در دمشق، بیروت و خیابان‌های لبنان جریان داشت. این شاید یکی از بنیادی‌ترین درس‌های دیپلماسی خاورمیانه باشد: در بسیاری از بحران‌های منطقه، سندِ حقوقی نه نقطه پایانیِ یک فرایند سیاسیِ تثبیت‌شده، بلکه حلقه‌ای شکننده است که نخستین فشار‌های میدان و موازنه‌های بیرونی آن را از هم می‌گسلد. لبنان؛ از کشور تا میدان رقابت

بیشتر بخوانید: لبنان؛ کشوری که هرگز «کشور» نشد | قسمت دوم- از فروپاشی «سوئیس خاورمیانه» تا تولد حزب‌الله لبنان؛ کشوری که هرگز «کشور» نشد | قسمت اول- فقر، فرقه و تولد یک بحران بی‌پایان لبنان؛ کشوری که هرگز «کشور» نشد | قسمت سوم- انفجار بیروت، 7 اکتبر و تحقق «کلن یعنی کلن»؛ پایان یک قرن زیستن زیر سایه مافیاهای مقدس

به گزارش رویداد۲۴، جنگ داخلی لبنان که از سال ۱۹۷۵ آغاز شد، به‌تدریج از چارچوب یک منازعهٔ صرفاً فرقه‌ای فراتر رفت و به صحنه‌ای تبدیل شد که تقریباً همهٔ بازیگران اصلیِ خاورمیانه در آن نقش پیدا کردند: سازمان آزادی‌بخش فلسطین، سوریه، اسرائیل، گروه‌های مسیحی مارونی، نیرو‌های شیعه و دروزی، و اندکی بعد جمهوری اسلامی ایران. لبنان در میانهٔ این نیرو‌های متکثر، بیش از آنکه یک واحد سیاسی یکپارچه باشد، به محلِ تلاقیِ منافع و راهبرد‌های متضاد تبدیل شد.

از منظر نظری، لبنان نمونه نزدیک به «دولتِ حائل» است: سرزمینی که بقای آن کمتر بر اقتدارِ داخلی و بیشتر بر رقابت و توافقِ قدرت‌های پیرامونی استوار می‌شود. در چنین وضعی، دولت غالباً از آنکه «کنشگر» باشد، «موضوعِ کنش» دیگران می‌شود؛ و همین ویژگی لبنان را از بسیاری از کشور‌های منطقه متمایز می‌کند. اگر مصر یا سوریه در دهه‌های گذشته خود به‌عنوان بازیگران اصلی در معادلات امنیتی منطقه عمل می‌کردند، لبنان اغلب به صفحه‌ای بدل می‌شد که دیگران بر آن بازی می‌کردند.

حمله اسرائیل به لبنان در ژوئن ۱۹۸۲ نیز در چنین زمینه‌ای رخ داد. هدف اعلام‌شدهٔ عملیات، دور کردن نیرو‌های سازمان آزادی‌بخش فلسطین از مرز‌های شمالی اسرائیل بود؛ اما عملیات محدود، خیلی زود به پیشروی عمیق و اشغال بیروت انجامید. ارتشی که قرار بود چند ده کیلومتر پیش برود، در پایتختِ یک کشور عربی مستقر شد؛ و از همان لحظه، مسئله از یک «عملیات امنیتی» به یک «مسئله سیاسیِ لاینحل» تبدیل گردید.

در نگاه مناخیم بگین و آریل شارون، این عملیات می‌توانست تهدیدی را که از اواخر دههٔ ۱۹۶۰ در جنوب لبنان شکل گرفته بود از میان بردارد: جنوب لبنان به پایگاه اصلیِ عملیات چریکی فلسطینیان علیه اسرائیل بدل شده بود، دولت لبنان کنترل مؤثری بر منطقه نداشت و اسرائیل نیز بار‌ها با عملیات نظامی واکنش نشان داده بود. به گزارش رویداد۲۴، اما تجربه تاریخیِ جنگ‌ها نشان می‌دهد که پیروزی نظامی، خودبه‌خود به دستاورد سیاسی تبدیل نمی‌شود. ارتش اسرائیل توانست بیروت را اشغال کند، اما نتوانست نظمی سیاسی بسازد که اشغال را مشروع جلوه دهد یا هزینه‌های آن را کنترل کند.

ترورِ بشیر جمیل، رئیس‌جمهور منتخب و متحد اصلی اسرائیل، چند هفته پس از انتخاب، نخستین ضربهٔ سنگین به پروژهٔ اسرائیل بود. اندکی بعد، کشتار صبرا و شتیلا در سپتامبر ۱۹۸۲ نه‌تنها افکار عمومی جهان، بلکه بخش مهمی از جامعهٔ اسرائیل را نیز علیه ادامهٔ جنگ برانگیخت. کمیسیون کاهان بعد‌ها مسئولیت غیرمستقیم شارون را تأیید کرد و روشن ساخت که حتی قدرتمندترین ارتش منطقه نیز نمی‌تواند پیامد‌های سیاسی و اخلاقی جنگ را مهار کند. در چنین شرایطی، یک توافق صلح با لبنان برای اسرائیل صرفاً یک توافق مرزی نبود؛

قرار بود شکستِ اخلاقی جنگ را به موفقیت دیپلماتیک بدل کند، چنان‌که کمپ‌دیوید چند سال قبل برای مصر و اسرائیل کرده بود. اما این مقایسه از اساس، بر یک خطای تحلیلی بنا شده بود. تفاوتی که واشنگتن ندید کمپ‌دیوید در سال ۱۹۷۸ زمانی ممکن شد که دو طرف، نمایندهٔ دولت‌هایی مستقر و دارای ظرفیت تصمیم‌گیری و اجرا بودند. مصر، با همه شکاف‌ها و اختلافات، کشوری بود که رئیس‌جمهورش می‌توانست تعهدی بین‌المللی بدهد و ساختار دولت توان اجرای آن را داشت. لبنانِ ۱۹۸۳ درست خلاف این الگو بود.

به گزارش رویداد۲۴، آمین جمیل رئیس‌جمهور کشوری بود که بخشی از سرزمینش تحت اشغال اسرائیل قرار داشت، بخشی دیگر زیر نفوذ سوریه اداره می‌شد و در مناطق متعدد، قدرت واقعی در دست شبه‌نظامیان بود. حتی اگر رئیس‌جمهور به توافق باور داشت، ابزار‌های لازم برای اجرای آن را در اختیار نداشت. این همان وضعیتی است که در نظریهٔ دولت از آن به «حاکمیت ناقص» تعبیر می‌شود: دولت از نظر حقوقی موجود است، اما از نظر عملی فاقد انحصار قدرت و ابزارِ تحمیل تصمیم است. در چنین زمینه‌ای، امضای توافق صلح بیش از آنکه پایان‌بخشِ بحران باشد، نوعی قمار سیاسی بود؛

قماری که دولت لبنان، با توجه به وضعیت داخلی و فشار‌های بیرونی، از ابتدا امکانِ بردنِ آن را نداشت. پارادوکس صلح در اینجا یک تناقضِ شناخته‌شده در دیپلماسی منطقه آشکار می‌شود: صلح پایدار معمولاً در شرایطی امکان‌پذیر است که دولت‌ها قدرتمند باشند، اما مذاکره غالباً زمانی آغاز می‌شود که یکی از طرفین تضعیف شده است. لبنان پس از ۱۹۸۲ از موضع قدرت وارد مذاکره نشد؛ از موضع اضطرار وارد شد. اسرائیل نیز ضعفِ لبنان را فرصت دید تا هدفی فراتر از خروج سازمان آزادی‌بخش فلسطین را دنبال کند: عادی‌سازی روابط و تثبیت نوعی نظمِ مطلوبِ خود در پیرامون.

نتیجه آن شد که دو طرف عملاً دربارهٔ دو دستور کار متفاوت گفت‌و‌گو می‌کردند: لبنان خروج اشغالگران را می‌خواست، اسرائیل تغییر جهت سیاسیِ لبنان و بازتعریف موازنهٔ منطقه‌ای را. از همین‌جا شکست در منطق مذاکرات نهفته بود؛ پیش از آنکه در واقعیتِ سیاست نمایان شود. وقتی دمشق تصمیم می‌گرفت، نه بیروت توافق ۱۷ مه هرگز صرفاً توافقِ لبنان و اسرائیل نبود. در بسیاری از پرونده‌های خاورمیانه، بازیگرانی وجود دارند که در اتاق مذاکره حضور رسمی ندارند، اما «حق وتوی واقعی» در اختیارشان است. در سال ۱۹۸۳، سوریه چنین جایگاهی داشت.

برای فهم مخالفت دمشق باید از ساده‌سازی فاصله گرفت. مخالفت سوریه الزاماً از ایدئولوژی صرف یا دشمنی احساسی با صلح ناشی نمی‌شد. حافظ اسد بیش از آنکه سیاستمداری آرمان‌گرا باشد، یک استراتژیست واقع‌گرا بود. او لبنان را بخشی از عمق راهبردی سوریه می‌دید؛ سرزمینی که از نگاه بسیاری از نخبگان سوری، در تقسیمات پساعثمانی به‌گونه‌ای مصنوعی از «سوریهٔ بزرگ» جدا شده بود. از این منظر، لبنان فقط همسایهٔ سوریه نبود؛ یک سپر امنیتی بود. اگر اسرائیل می‌توانست با لبنان به توافقی دوجانبه برسد، یکی از اهرم‌های مهم سوریه در مواجهه با اسرائیل تضعیف می‌شد.

دمشق بیم داشت که پس از مصر، لبنان نیز از جبههٔ تقابل کنار برود و سوریه در انزوای راهبردی قرار گیرد. بنابراین، مخالفت اسد نه «ضدیت با صلح به‌عنوان صلح»، بلکه دفاع از موازنه‌ای بود که به بقای سیاسی و امنیتی دمشق گره خورده بود. خطای محاسباتی واشنگتن

بیشتر بخوانید: جنگ داخلی لبنان؛ پیچیدگی‌های سیاسی یک تراژدی بخت تیره عروس خاورمیانه/ اعتراضات مردم لبنان به انقلاب می‌انجامد؟ جنایتی تاریخی در قلب فلسطین| کشتار صبرا و شتیلا چگونه رخ داد؟

به گزارش رویداد۲۴، دولت ریگان این معادله را کم‌اهمیت پنداشت. موفقیت کمپ‌دیوید، در واشنگتن این تصور را تقویت کرده بود که می‌توان همان الگو را در سایر نقاط نیز تکرار کرد. اما تفاوتِ بنیادی این بود: مصر تصمیم‌گیر نهاییِ سرنوشت خود بود؛ لبنان نبود. آمریکا گمان می‌کرد فشار نظامی اسرائیل و پشتوانهٔ سیاسی واشنگتن، بیروت را ناگزیر به پذیرش می‌کند و دمشق در برابر عمل انجام‌شده عقب می‌نشیند. این همان فرضی است که در بسیاری از مداخلات بعدی آمریکا نیز تکرار شد: تبدیلِ برتری نظامی به برتری سیاسی.

اما لبنان نشان داد که اشغالِ زمین لزوماً به معنای اشغالِ ارادهٔ سیاسیِ بازیگران دیگر نیست. از سوی دیگر، تناقضی جدی در متن توافق وجود داشت: لبنان خروجِ اسرائیل را اولویت بدیهی خود می‌دانست، اما اسرائیل عقب‌نشینی کامل را به خروج هم‌زمان نیرو‌های سوری مشروط کرده بود، شرطی که در عمل، غیرواقع‌بینانه بود، زیرا سوریه اساساً توافق را به رسمیت نمی‌شناخت. این وضعیت نمونه‌ای روشن از «پارادوکس امنیت» است: اقدام یک طرف برای افزایش امنیت، از نگاه طرف دیگر تهدید تلقی می‌شود و واکنش متقابل، امنیت جمعی را کاهش می‌دهد. اسرائیل بدون خروج سوریه احساس امنیت نمی‌کرد؛

سوریه تثبیت اسرائیل در لبنان را تهدیدی مستقیم می‌دید؛ و لبنان میان این دو منطق گرفتار بود، نه توان تحمیل تصمیم داشت و نه امکان بی‌طرفی. فروپاشی توافق و بازگشت خشونت در مارس ۱۹۸۴، دولت لبنان توافق را لغو کرد. از نظر حقوقی، سندی که کمتر از یک سال پیش امضا شده بود از اعتبار افتاد؛ اما از نظر سیاسی، رخداد مهم‌تر بود: آخرین تلاش جدی برای احیای اقتدار دولت مرکزی نیز شکست خورد و شکاف میان «دولتِ رسمی» و «قدرتِ واقعی» عمیق‌تر شد. پس از آن، خشونت شدت گرفت. اسرائیل ناچار شد بخشی از نیرو‌های خود را عقب بکشد، اما «کمربند امنیتی» جنوب لبنان را حفظ کرد؛

منطقه‌ای که تا سال ۲۰۰۰ در اشغال باقی ماند. در همین خلأ امنیتی و در امتداد تحولات اجتماعی و سیاسیِ شیعیان لبنان، نیرویی تازه شکل گرفت که بعد‌ها به بازیگری تعیین‌کننده بدل شد: حزب‌الله. تناقض تلخ اینجاست: جنگ ۱۹۸۲ با هدف تضعیف و بیرون راندن سازمان آزادی‌بخش فلسطین آغاز شد و در این هدف تا حد زیادی موفق بود؛ اما همان جنگ شرایطی فراهم کرد که بازیگری نوظهور، منسجم‌تر و در سال‌های بعد قدرتمندتر از قبل شکل بگیرد. بسیاری از جنگ‌ها با وعدهٔ حل یک مسئله آغاز می‌شوند، اما در پایان، مسئله‌ای تازه و پیچیده‌تر تولید می‌کنند. مادرید؛

چارچوبی واقع‌بینانه‌تر، نتیجه‌ای محدودتر به گزارش رویداد۲۴، پایان جنگ سرد امید‌های تازه‌ای آفرید: فروپاشی شوروی، شکست عراق در جنگ خلیج فارس و تثبیت موقعیت آمریکا این تصور را تقویت کرد که می‌توان معماری جدیدی برای امنیت منطقه طراحی کرد. کنفرانس مادرید در ۱۹۹۱ حاصل همین فضا بود. این بار هدف آن نبود که لبنان جداگانه با اسرائیل مذاکره کند؛ بلکه تلاش شد همهٔ بازیگران اصلی، اسرائیل، سوریه، لبنان، اردن و فلسطینیان، در یک فرایند واحد قرار گیرند. از نظر نظری، این طرح واقع‌بینانه‌تر بود، چون پیوندِ پرونده‌ها را می‌پذیرفت.

با این حال، حتی این چارچوب نیز از منطق موازنهٔ قدرت عبور نکرد. در مذاکرات دوجانبهٔ سال‌های ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۳، اختیار هیئت لبنانی محدود بود. دمشق همچنان ترجیح می‌داد لبنان پیش از آنکه سوریه در مذاکرات خود امتیازی بگیرد، گامی مستقل برندارد. حتی طرح عقب‌نشینی آزمایشی اسرائیل از منطقهٔ جزین نیز در همین چارچوب متوقف شد. بنابراین، مادرید هم نتوانست مسئلهٔ اصلی را حل کند: لبنان همچنان در بسیاری از تصمیم‌های راهبردی، بازیگرِ کاملاً مستقل نبود. تاریخ دقیقاً تکرار نمی‌شود؛ اما ساختار‌ها دوام می‌آورند.

اگر در دههٔ ۱۹۸۰ سوریه بازیگری بود که بدون امضای رسمی، توانِ جلوگیری از اجرای توافق را داشت، امروز این نقش میان چند عامل تقسیم شده و در عمل، حزب‌الله یکی از تعیین‌کننده‌ترین آنهاست. تغییر بازیگران مهم است، اما منطق بحران را تغییر نداده: توافقی که به جنوب لبنان و امنیت مرز‌ها مربوط باشد، ناگزیر به مسئلهٔ سلاح، بازدارندگی و پیوند‌های منطقه‌ای گره می‌خورد. دولتی که هنوز انحصار خشونت را بدست نگرفته است یکی از معیار‌های دولت مدرن، به تعبیر ماکس وبر، انحصار مشروعِ استفاده از زور است.

لبنان از زمان آغاز جنگ داخلی تاکنون، هرگز به‌طور کامل به چنین وضعی دست نیافته است. دولت امروز لبنان از نظر حقوقی باثبات‌تر از دههٔ ۱۹۸۰ است، اما از نظر امنیتی، تنها بازیگر مسلح کشور نیست. به گزارش رویداد۲۴، حزب‌الله صرفاً یک سازمان نظامی نیست؛ شبکه‌ای سیاسی-اجتماعی-اقتصادی و ایدئولوژیک است که بخش مهمی از جامعه شیعه لبنان را نمایندگی می‌کند و هم‌زمان در راهبرد بازدارندگی منطقه‌ای ایران جایگاه دارد.

همین چندلایه بودن، هر مسیر مذاکره را پیچیده می‌کند:، زیرا هر توافق امنیتی، دیر یا زود با موضوع سلاح حزب‌الله و نسبت آن با معادلات ایران و اسرائیل پیوند می‌خورد. در عین حال، تفاوت مهم امروز با دههٔ ۱۹۹۰ این است که افقِ یک نظم فراگیر منطقه‌ای، با نقش محوری آمریکا، کمرنگ‌تر شده است. نه سوریه همان ظرفیت و موقعیت گذشته را دارد، نه فلسطینیان از انسجام سیاسی آن دوره برخوردارند، و نه ایالات متحده همان تمایل و توان را برای طراحی یک چارچوب جامع نشان می‌دهد. بحران‌ها بیشتر «مدیریت» می‌شوند تا «حل»؛ و مذاکرات غالباً محدود و مقطعی‌اند، نه بخشی از یک طرح کلان.

توافق دریایی ۲۰۲۲ توافق تعیین مرز‌های دریایی لبنان و اسرائیل در سال ۲۰۲۲ نشان داد حتی دشمنان دیرینه نیز می‌توانند بر سر منفعتی مشخص به تفاهم برسند. اما موفقیت این توافق دقیقاً به دلیل محدود بودنِ موضوع بود: نه عادی‌سازی روابط در میان بود، نه پایان خصومت، نه آینده جنوب لبنان و نه بحث خلع سلاح. مسئله، بهره‌برداری از منابع گاز و تعیین مرزی بود که هر دو طرف منفعت اقتصادی مستقیم از آن می‌بردند. همین محدودیت باعث شد مخالفت تعیین‌کننده‌ای پدید نیاید.

این تجربه یک قاعده را روشن می‌کند: هرچه موضوع مذاکره گسترده‌تر، هویتی‌تر و امنیتی‌تر شود، احتمال موفقیت کاهش می‌یابد. حل اختلاف درباره یک میدان گازی ممکن است؛ حل اختلاف درباره هویت، بازدارندگی و توازن قدرت، بسیار دشوارتر است. صلح؛ محصول قدرت یا اعتماد؟ واقع‌گرایان روابط بین‌الملل از دیرباز گفته‌اند صلح پایدار از «توازن قدرت» زاده می‌شود، نه از «اعتماد». اما لبنان نشان می‌دهد حتی توازن میان دو دولت هم برای ثبات کافی نیست، وقتی بازیگران متعدد با تعریف‌های متفاوت از امنیت در یک جغرافیای کوچک جمع شده‌اند: اسرائیل امنیت مرز‌های شمالی را می‌خواهد؛

دولت لبنان بازیابی حاکمیت را؛ حزب‌الله حفظ توان نظامی را بخشی از بازدارندگی می‌داند؛ ایران آن را جزئی از راهبرد منطقه‌ای خود تلقی می‌کند؛ و آمریکا می‌کوشد از گسترش جنگ جلوگیری کند. در چنین وضعی، مذاکره دیگر گفت‌وگوی دو دولت نیست؛ کوشش برای سازگار کردن چندین منطق امنیتی است، کوششی که حتی اگر به توافق‌های مقطعی بینجامد، به‌سختی به صلحی پایدار تبدیل می‌شود مگر آنکه سازوکار اجرا و مرجع تصمیم‌گیریِ روشن وجود داشته باشد. لبنان؛

استعاره خاورمیانه شاید به همین دلیل است که تاریخ لبنان به استعاره‌ای از خاورمیانه بدل شده است: کشوری کوچک با تراکم بالای منافع ژئوپلیتیکی، به‌گونه‌ای که هر تحول داخلی‌اش پژواکی منطقه‌ای پیدا می‌کند. در چهار دهه گذشته، بازیگران تغییر کرده‌اند، اما سؤالِ بنیادین همان مانده است: آیا کشوری که بخشی از سرنوشت امنیتی‌اش در پایتخت‌های دیگر رقم می‌خورد، می‌تواند به‌تنهایی درباره صلح تصمیم بگیرد؟ توافق هفدهم مه ۱۹۸۳ شکست خورد، زیرا می‌کوشید نظمی را تثبیت کند که هنوز در واقعیتِ منطقه شکل نگرفته بود. سیاست با امضا تغییر نمی‌کند؛

با تغییر توازن نیرو‌ها و با شکل‌گیری ظرفیتِ واقعیِ اجرا تغییر می‌کند. تا زمانی که لبنان میدانِ تلاقی رقابت‌های منطقه‌ای باقی بماند، تا زمانی که دولت نتواند تنها مرجع اقتدار امنیتی کشور باشد، و تا زمانی که هر توافق دوجانبه زیر سایهٔ رقابت‌های بزرگ‌تر تهران، تل‌آویو، واشنگتن و دیگر بازیگران قرار گیرد، هر سند تازه‌ای ممکن است به همان سرنوشت دچار شود: امید در لحظهٔ امضا، و امحای آن در نخستین آزمونِ میدان. صلح در لبنان، پیش از آنکه یک پروژه دیپلماتیک باشد، نیازمند تشکیل خود دولت لبنان است.

منبع: رویداد 24

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار