رفتن به محتوای اصلی
امنیت و دفاعفرهاب سامانه تحلیل اخبار19 دقیقه مطالعه

«جنگ علیه تروریسم» پس از ۱۱ سپتامبر، خود به چرخه‌ای از جنگ و ترور بدل شد

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، نورمن سولومون، روزنامه‌نگار و نویسنده آمریکایی، در مقاله‌ای به بررسی پیامدهای ۲۵ ساله «جنگ علیه تروریسم» پس از حملات ۱۱ سپتامبر، جنگ‌های افغانستان و عراق، گسترش حملات هوایی و پهپادی آمریکا، تلفات گسترده غیرنظامیان، نقش مجتمع…

«جنگ علیه تروریسم» پس از ۱۱ سپتامبر، خود به چرخه‌ای از جنگ و ترور بدل شد

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، نورمن سولومون، روزنامه‌نگار و نویسنده آمریکایی، در مقاله‌ای به بررسی پیامدهای ۲۵ ساله «جنگ علیه تروریسم» پس از حملات ۱۱ سپتامبر، جنگ‌های افغانستان و عراق، گسترش حملات هوایی و پهپادی آمریکا، تلفات گسترده غیرنظامیان، نقش مجتمع نظامی ـ صنعتی و سود شرکت‌های تسلیحاتی و تداوم مداخلات نظامی واشنگتن در نقاط مختلف جهان پرداخت و نوشت: سه روز پس از آنکه تروریست‌ها در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نزدیک به ۳۰۰۰ نفر را در ایالات متحده کشتند، رئیس‌جمهور جورج دبلیو.

بوش پشت خطابه موعظه در کلیسای جامع ملی واشنگتن ایستاد و با ملتی که در شوک به‌سر می‌برد سخن گفت. او اعلام کرد: «مسئولیت ما در قبال تاریخ از هم‌اکنون روشن است؛ پاسخ‌دادن به این حملات و رهانیدن جهان از شر.» این وعده، البته، مضحک بود. بااین‌حال، «جنگ علیه تروریسم» که پس از آن آغاز شد، چندان واقع‌بینانه‌تر نبود. «تروریسم یک دشمن نیست. نمی‌توان آن را شکست داد. این یک تاکتیک است.» ژنرال بازنشستهٔ ارتش ایالات متحده، ویلیام اودوم، در سال ۲۰۰۲ به بینندگان سی‌-اسپن گفت.

«این تقریباً به همان اندازه معقول است که بگوییم علیه حملات شبانه اعلام جنگ می‌کنیم و انتظار داشته باشیم در این جنگ پیروز شویم. ما در جنگ علیه تروریسم پیروز نخواهیم شد.» اما جنگ صلیبی نظامی آمریکا بیش از آنکه دربارهٔ پیروزی باشد، به تداوم خود جنگ مربوط شد. شتاب فوق‌العاده خشونت‌بار خود به دلیلی برای ادامهٔ آن بدل شد. جست‌وجوی ویرانگر برای یافتن دشمنان، دشمنان بیشتری خلق کرد. با گذشت سال‌ها و کمرنگ‌شدن عنوان «جنگ علیه تروریسم»، جنگ‌افروزی ایالات متحده در چنان مکان‌های بسیاری به امری عادی بدل شد که دیگر نه به نامی نیاز داشت و نه به توجیه چندانی.

اما ۲۵ سال پیش، انگیزهٔ انتقام‌گرفتن از وحشت‌های ۱۱ سپتامبر آنی بود. ترس و خشم با یکدیگر درآمیختند و سوختی با اکتان بالا برای ماشین جنگ فراهم کردند. ناگهان، احساسات مهارناشدنی افکار عمومی کاملاً با روان‌شناسی یک مجتمع نظامی-صنعتی که برای کشتار در مقیاس وسیع آماده شده بود، هم‌نوا شدند. هیچ‌یک از ۱۹ هواپیماربا از اهالی افغانستان نبودند و پیوندهای اسامه بن‌لادن، رهبر القاعده، با عربستان سعودی بسیار نزدیک‌تر بود، اما حضور او در افغانستان آن کشور را در تیررس پنتاگون قرار داد.

پرسش مطرح‌شده در رسانه‌های ایالات متحده این نبود که آیا باید حمله کرد، بلکه این بود که چه زمانی باید حمله کرد. پاسخ در ۷ اکتبر از راه رسید، زمانی که موشک‌های آمریکایی در افغانستان شروع به انفجار کردند. چند ساعت بعد، یک نظرسنجی گالوپ نشان داد که «۹۰ درصد آمریکایی‌ها با انجام چنین اقدام نظامی‌ای از سوی ایالات متحده موافق‌اند، درحالی‌که تنها ۵ درصد مخالف‌اند و ۵ درصد دیگر مطمئن نیستند.» جنگ هوایی در ایالات متحده همچنان از محبوبیت زیادی برخوردار بود.

دونالد رامسفلد، وزیر دفاع، هر روز نشست‌های خبری زندهٔ تلویزیونی برگزار می‌کرد که او را به محبوبیتی گسترده در سراسر کشور رساند. الگویی شکل گرفت که در آن، خیرخواهانه‌بودن جنگ‌افروزی آمریکا در نیت و بی‌ضرربودن آن در پیامدهای واقعی، امری بدیهی فرض می‌شد. انسان‌هایی که زیر بمب‌های آمریکایی و نیز به‌صورت غیرمستقیم جان می‌باختند، اهمیت چندانی نداشتند.

رامسفلد اظهار داشت: «قابلیت‌های هدف‌گیری، و دقت و مراقبتی که در هدف‌گیری به کار گرفته می‌شود تا اطمینان حاصل شود اهداف دقیق مورد اصابت قرار می‌گیرند و اهداف دیگر مورد اصابت قرار نمی‌گیرند، به همان اندازه چشمگیر است که هر چیزی که کسی بتواند ببیند.» و افزود: «سلاح‌هایی که امروز مورد استفاده قرار می‌گیرند، از درجه‌ای از دقت برخوردارند که هیچ‌کس هرگز تصورش را هم نمی‌کرد.» سبک رامسفلد با استقبال گسترده‌ای روبه‌رو شد. هاوارد کورتز، خبرنگار حوزهٔ رسانهٔ واشنگتن پست، با لحنی شگفت‌زده گفت: «همه در برابر غول قدرت پنتاگون سر تعظیم فرود می‌آورند»؛

او رامسفلد را «ستارهٔ راک جدید آمریکا» نامید. آن زمستان، پس از سقوط دولت طالبان، مجری برنامهٔ «میت دِ پرس» شبکهٔ ان‌بی‌سی، در حال پخش زنده به رامسفلد تبریک گفت: «۶۹ سالت است و تو مردِ جذاب و قدرتمند آمریکا هستی.» جنگ عراق که با تهاجم مارس ۲۰۰۳ آغاز شد، بر قدرت هوایی گسترده و بیش از ۱۵۰٬۰۰۰ نیروی زمینی آمریکایی متکی بود. دیکتاتوری صدام حسین به‌سرعت سقوط کرد، اما «پیروزی آسان» وعده‌داده‌شده به سال‌ها نبرد و کشتار پی‌درپی تبدیل شد. رسانه‌های جریان اصلی ایالات متحده با بمباران از فراز آسمان، که نشانه‌ای از برتری هوایی آمریکا تلقی می‌شد، کاملاً راحت بودند.

اما تلفات جانی و جراحات شدید نیروهای آمریکایی، به‌تدریج از این شور و اشتیاق کاست، زیرا سربازان برای دومین، سومین و حتی دوره‌های بیشتری از خدمت دوباره فراخوانده می‌شدند. برای بسیاری، تصاویر روزهای افتخار به کابوس‌هایی در زندگی واقعی تبدیل شد. رئیس‌جمهور بوش نمی‌توانست شکست در عراق را بپذیرد و بعدها باراک اوباما نیز نمی‌توانست شکست در افغانستان را برتابد. اوباما در اوایل دورهٔ ریاست‌جمهوری خود، چه در عمل و چه در گفتار، «جنگ علیه تروریسم» را آشکارا به پروژه‌ای دوحزبی تبدیل کرد.

کمتر از یک سال پس از آنکه او در اواخر سال ۲۰۰۹ جایزهٔ صلح نوبل را دریافت کرد، شمار نیروهای آمریکایی در افغانستان به ۱۰۰٬۰۰۰ نفر رسید، یعنی سه برابر شمار آنها در زمانی که او وارد کاخ سفید شده بود.

اوباما در جریان بازدید از پایگاه هوایی بگرام در نزدیکی کابل، برای نیروهای نظامی سخنرانی‌ای با حال‌وهوای میهن‌پرستانه ایراد کرد که می‌شد آن را روحیه‌بخش یا شاید هولناک تلقی کرد: «من در برابر فداکاری شما، از بازگشت اندوه‌بار تابوت‌های پوشیده در پرچم به دوور[بندر جنوب‌شرقی انگلستان]، تا سنگ‌قبرهای قطعه۶۰ در آرلینگتون، جایی که کشته‌شدگان این جنگ در کنار قهرمانان هم‌رزمِ تاریخ آمریکا در آرامش آرمیده‌اند، سر تعظیم فرود می‌آورم.» در عمل، حتی هنگامی که آسیب روانی آن روز هولناک برای عموم مردم فروکش می‌کرد، ۱۱ سپتامبر همچنان به‌مثابه مجوزی سیاسی برای کشتن، بدون تاریخ انقضا، عمل می‌کرد.

در تمام این مدت، تلاش جنگیِ مستمری که در پاییز ۲۰۰۱ آغاز شده بود، در رسانه‌ها و سیاست جریان غالب یک خط سیر ضمنی داشت: درحالی‌که جان آمریکایی‌ها واقعاً اهمیت دارد، قربانیان قدرت آتش آمریکا واقعاً اهمیتی ندارند. کاربردهای دوردست قدرت هوایی پنتاگون پیامدهای انسانی‌ای داشت که در مقیاس‌های سیاسی در داخل آمریکا تقریباً به چشم نمی‌آمد. برای مقامات رسمی، نوآوری‌های فناورانه‌ای مانند پهپادها شگفتی‌هایی تمام‌عیار و بی‌کم‌وکاست بودند. مردمی که وحشت را تجربه می‌کردند، نه صدایی داشتند، نه چهره‌ای و نه نامی. در موارد نادری که چنین نبود، توجه عمومی اندک بود.

دیوید رود، خبرنگار نیویورک تایمز، پس از هفت ماه اسارت در دست طالبان، از منطقه‌ای صعب‌العبور در پاکستان گریخت و بعدها از تجربهٔ حضور دائمی پهپادهای آمریکایی در آسمان بالای سرش چنین روایت کرد: «پهپادها وحشتناک بودند. از روی زمین، وقتی آنها در بالای سر به گردش درمی‌آیند، غیرممکن است بتوان فهمید چه کسی یا چه چیزی را تعقیب می‌کنند. وزوز یک ملخ در دوردست، یادآوری دائمیِ مرگی قریب‌الوقوع است.» اعلام‌ «جنگ علیه تروریسم»، به جنگی از جنس ترور نیز تبدیل شده بود.

چند روز پس از آغاز ریاست‌جمهوری اوباما، وی پهپادهای «پردِیتور» را به پاکستان فرستاد که در نتیجهٔ آن سه کودک و دوازده بزرگسال کشته شدند. یک هفته بعد، پیر اسپری، که در جریان تشدید جنگ ویتنام در دههٔ ۱۹۶۰ از «نابغه‌های جوان» سابق پنتاگون بود، در برنامهٔ پی‌بی‌اس به میزبانی بیل مویرز ظاهر شد. اسپری می‌دید که مقامات آمریکایی با جنگ هوایی خود به کدام سو می‌روند. او گفت: «اگر از هر پنج نفری که آنها می‌کشند یا زخمی می‌کنند، حتی یک نفر واقعاً یک شبه‌نظامی باشد، شگفت‌زده خواهم شد.

با یک دوربین یا حسگر مادون‌قرمز یا چیزی از این دست نمی‌توانید تشخیص دهید که کسی عضو طالبان است یا نه…

به احتمال زیاد، به یک فرد افغان با میزان صداقت نامعلوم و انگیزهٔ نامعلوم اتکا می‌کنید که ممکن است، و بسیار هم ممکن است، به‌جای ارائهٔ اطلاعات درست به شما، در تلاش برای تسویه‌حسابی خونین باشد.» اما اسپری افزود: «بمباران، در مقایسه با اعزام نیروهای پیاده و کشته‌شدن پسرانمان، همیشه از نظر سیاسی محبوب است.» مقامات دولت اوباما شیفتهٔ جنگ هوایی آمریکا بودند، با وجود شواهدی که نشان می‌داد این جنگ به‌طور معمول شمار زیادی از افراد غیرنظامیِ حاضر در صحنه را می‌کشد.

در سال ۲۰۲۲، فیلیس بنیس از مؤسسهٔ مطالعات سیاست این ارزیابی را ارائه کرد: «به‌اصطلاح «جنگ جهانی علیه تروریسم» از همان آغاز با حملات نیروهای ویژهٔ آمریکا، حملات هوایی، پهپادهای مسلح و اقدامات دیگری مشخص شده است که به‌طور معمول شمار بسیار بیشتری از غیرنظامیان را نسبت به اهدافی که در «فهرست‌های کشتار» تهیه‌شده توسط رؤسای‌جمهور و مقامات ارشد کاخ سفید شناسایی شده‌اند، می‌کشند.

تکرار معمول این گزاره که «هیچ راه‌حل نظامی‌ای برای تروریسم وجود ندارد»، همواره ترفندی بلاغی و بی‌خطر بوده است، نه راهنمایی واقعی برای اینکه چه اقداماتی ممکن است واقعاً در تغییر شرایطی که به تروریسم منجر می‌شوند مؤثر باشند.» به‌گونه‌ای طنزآمیز و تراژیک، شرایطی که به پیدایش تروریسم دامن می‌زدند، شامل جنگی بود که ایالات متحده به نام پایان‌دادن به آن به راه انداخته بود. این فرایند قابل پیش‌بینی بود.

اکبال احمد، دانشمند علوم سیاسی پاکستانی-آمریکایی، در سال ۱۹۹۸ نوشت: «یک ابرقدرت نمی‌تواند در جایی به ترور دامن بزند و به‌طور معقول انتظار داشته باشد که در جایی دیگر از تروریسم جلوگیری کند. این کار در این جهان کوچک‌شده جواب نخواهد داد.» کشتار از آسمان، میل به انتقام‌گیری را شعله‌ور می‌کرد.

نور بهرام، عکاس پاکستانی، در سال ۲۰۱۱ گفت: «به ازای هر ۱۰ تا ۱۵ نفری که کشته می‌شوند، شاید یک شبه‌نظامی را بکشند.» او به مدت سه سال، پیامدهای فوری حملات پهپادی را در منطقهٔ کوهستانی وزیرستان، در نزدیکی مرز افغانستان، مستند کرده بود.او گفت: «بعد از یک حمله، فقط تکه‌های گوشت و بقایای بدن این‌طرف و آن‌طرف افتاده است. نمی‌توانید اجساد را پیدا کنید. بنابراین مردم محلی تکه‌های بدن را جمع می‌کنند و به آمریکا ناسزا می‌گویند.

آنها می‌گویند آمریکا دارد ما را در داخل کشور خودمان، در داخل خانه‌های خودمان، می‌کشد و فقط به این دلیل که ما مسلمان هستیم.» به گفتهٔ بهرام، در نتیجه، «جوانان منطقهٔ اطراف محل حمله دیوانه‌وار می‌شوند. نفرت در درون کسانی که شاهد حملهٔ پهپادی بوده‌اند، شکل می‌گیرد.» در فاصله‌ای هزاران کیلومتری، نیروهای نظامی در ایالات متحده به تصاویر تار روی صفحه‌های رایانه خیره می‌شدند و موشک‌های پهپادها را شلیک می‌کردند.

لیزا لینگ، گروهبان فنی سابق، به یاد می‌آورد: «حقیقت این است که ما نمی‌توانستیم میان جنگجویان مسلح و کشاورزان، زنان یا کودکان تمایز قائل شویم.» او چندین سال به اعضای گارد ملی هوایی آموزش داده بود که چگونه پهپادهای نیروی هوایی را به کار گیرند. لینگ یکی از افشاگران برنامهٔ پهپادی بود که در دههٔ دوم جنگ علیه تروریسم علناً دربارهٔ آن سخن گفتند. یکی از آنها، تحلیلگر جوان اطلاعاتی، دنیل هیل، به‌دلیل افشای حقایقی دربارهٔ تلفات انسانی برنامهٔ پهپادی، نزدیک به سه سال را در زندان گذراند. او گفت: «در جنگ پهپادی، گاهی از هر ۱۰ نفری که کشته می‌شوند، ۹ نفر بی‌گناه‌اند.

برای انجام وظیفه‌تان باید بخشی از وجدان خود را بکشید. اما برای کنارآمدن با بی‌رحمی‌های انکارناپذیری که خودم مرتکب می‌شدم، واقعاً چه کاری از دستم برمی‌آمد؟ چیزی که بیش از همه از آن می‌ترسیدم، وسوسهٔ زیر سؤال نبردن آن بود. بنابراین با یک خبرنگار تحقیقی تماس گرفتم… و به او گفتم چیزی دارم که مردم آمریکا باید بدانند.» هیل اسناد محرمانه‌ای را در اختیار «اینترسپت» قرار داد که در اکتبر ۲۰۱۵ به انتشار یک افشاگری مهم و تاریخی انجامید.

در این گزارش آمده بود: «اسنادی که جزئیات یک کارزار عملیات ویژه در شمال‌شرق افغانستان، موسوم به «عملیات هیمیکر»، را تشریح می‌کنند، نشان می‌دهند که نیروهای عملیات ویژهٔ آمریکا بین ژانویهٔ ۲۰۱۲ و فوریهٔ ۲۰۱۳، در حملات هوایی بیش از ۲۰۰ نفر را کشتند. از میان این افراد، تنها ۳۵ نفر اهداف موردنظر بودند. بر اساس این اسناد، در یکی از دوره‌های پنج‌ماههٔ این عملیات، نزدیک به ۹۰ درصد افرادی که در حملات هوایی کشته شدند، اهداف موردنظر نبودند.

در یمن و سومالی، که ایالات متحده برای تأیید اینکه افراد کشته‌شده همان اهداف موردنظر بوده‌اند، از توانمندی‌های اطلاعاتی بسیار محدودتری برخوردار است، این نسبت‌ها به‌احتمال زیاد ممکن است بسیار وخیم‌تر باشد.» اوباما در اوایل دورهٔ دوم ریاست‌جمهوری خود، در دانشگاه دفاع ملی، سخنرانی بسیار پرسروصدایی ایراد کرد که به پیامدهای منفی جنگ علیه تروریسم، که در آن زمان وارد دوازدهمین سال خود شده بود، پرداخت. او گفت: «تلاش نظام‌مند ما برای ازهم‌گسیختن سازمان‌های تروریستی باید ادامه یابد. اما این جنگ، مانند همهٔ جنگ‌ها، باید پایان یابد. تاریخ چنین حکم می‌کند.

دموکراسی ما چنین اقتضا می‌کند.» برخلاف مردانی که بلافاصله پیش و پس از او در دفتر بیضی ریاست‌جمهوری بودند، به نظر می‌رسید اوباما آگاه بود که جنگ دائمی پیامدهای منفی‌ای برای جامعهٔ ایالات متحده دارد. بااین‌حال، در عمل برای تغییر این وضعیت کار چندانی انجام نداد. در ۴۴ ماه پس از آن سخنرانی، تا آخرین سال حضورش در مقام ریاست‌جمهوری، اوباما بمباران افغانستان را تقریباً با نیمی از میزان دورهٔ نخست ریاست‌جمهوری خود ادامه داد، درحالی‌که حملات به عراق و سوریه را به‌شدت افزایش داد؛ به‌طوری‌که تنها در سال ۲۰۱۶، تعداد ۳۰٬۷۴۳ بمب و موشک بر سر این دو کشور فرو ریخته شد.

مانند اوباما، دونالد ترامپ و جو بایدن نیز دستور حملات هوایی به افغانستان، عراق، سومالی، سوریه و یمن را صادر کردند. ترامپ در دورهٔ دوم ریاست‌جمهوری خود، دامنهٔ مأموریت‌های بمباران ایالات متحده را گسترش داده و ایران، نیجریه و ونزوئلا را نیز به آن افزوده است؛ همچنین قایق‌های غیرنظامی را هدف قرار داده و طی سال گذشته در آب‌های بین‌المللی بیش از ۲۲۵ غیرنظامی را کشته است. خروج تمامی نیروهای ایالات متحده از افغانستان در اواخر تابستان ۲۰۲۱ ظاهراً نشانهٔ چرخشی دور از جنگ بی‌وقفه بود.

رئیس‌جمهور بایدن چند هفته بعد در سازمان ملل اعلام کرد: «امروز برای نخستین بار در ۲۰ سال گذشته، در اینجا ایستاده‌ام، درحالی‌که ایالات متحده در حال جنگ نیست.» او افزود: «ما ورق را برگردانده‌ایم.» اما در واقع، آمریکا همچنان درگیر حجم گسترده‌ای از جنگ بود. «جنگ علیه تروریسم» در چندین قاره در حال تغییر شکل و ادامه‌یافتن بود.

در واقع، در همان ماهی که بایدن سخنرانی خود را در سازمان ملل ایراد کرد، پروژهٔ «هزینه‌های جنگ» در دانشگاه براون گزارش جدیدی منتشر کرد که مستند می‌کرد «عملیات‌های ضدتروریسم در سال‌های اخیر گسترده‌تر شده‌اند.» کاترین لوتز، یکی از مدیران پروژه، گفت: «این جنگ طولانی و پیچیده و هولناک و ناموفق بوده است… و جنگ در بیش از ۸۰ کشور ادامه دارد.» روز پس از حملهٔ تحت رهبری حماس در اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، سفیر اسرائیل در سازمان ملل در بیرون از تالار شورای امنیت ایستاد و گفت: «این ۱۱ سپتامبر اسرائیل است.

این ۱۱ سپتامبر اسرائیل است.» شش هفتهٔ بعد، نیویورک تایمز فاش کرد که اسرائیل «به‌طور معمول» در غزه از بمب‌های ۲٬۰۰۰ پوندی «در مناطقی که خود آنها را برای غیرنظامیان امن اعلام کرده بود» استفاده می‌کرد. ظرف نه ماه، رویترز گزارش داد که مقادیر عظیم مهماتی که دولت بایدن در اختیار اسرائیل قرار داده بود، شامل «بیش از ۱۰٬۰۰۰ بمب ۲٬۰۰۰ پوندی با قدرت تخریب بسیار بالا» می‌شد. تا آن زمان، دولت ایالات متحده از ۷ اکتبر به این سو بیش از ۲۱ میلیارد دلار کمک نظامی در اختیار اسرائیل قرار داده بود.

عفو بین‌الملل، دیده‌بان حقوق بشر و سازمان‌های اسرائیلی «پزشکان حقوق بشر – اسرائیل» و بتسلیم، بدون هیچ ابهامی به این نتیجه رسیدند که آنچه در غزه رخ داده است، نسل‌کشی است. این امر با حمایت و امکان‌فراهم‌کردن ایالات متحده تحقق یافت. در سراسر ۲۵ سال گذشته، از زمانی که نخستین موشک‌ها افغانستان را هدف قرار دادند، بُعد نژادی جنگ علیه تروریسم در برابر چشمان همگان پنهان مانده است. درحالی‌که وجود نژادپرستی نهادی در داخل ایالات متحده به‌طور گسترده پذیرفته شده است، این فرضِ بررسی‌نشده وجود دارد که جنبه‌های زیان‌بار آن در مرزهای آبی این کشور متوقف می‌شوند.

اما گفتمان عمومی دربارهٔ «جنگ علیه تروریسم» از توجه به واقعیتی که به‌راستی شایستهٔ تأمل است غفلت کرده است: تقریباً هر مرد، زن و کودکی که در این قرن با قدرت آتش پنتاگون کشته شده، از افراد غیرسفیدپوست بوده است. این بدان معنا نیست که آنان به‌دلیل نژادشان مورد حمله قرار گرفته‌اند. اما سوگیری‌های نژادی در ایالات متحده، چه ناخودآگاه و چه آگاهانه، از نظر سیاسی آغازکردن و تداوم‌دادن جنگ‌هایی را آسان‌تر کرده‌اند که وحشت و رنج را بر زندگی آنان تحمیل می‌کنند.

یافته‌های کنونی پروژهٔ «هزینه‌های جنگ» شامل این موارد است: «برآورد می‌شود که در فاصلهٔ سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۳، بیش از ۹۴۰٬۰۰۰ نفر در اثر خشونت مستقیم جنگ‌های پس از ۱۱ سپتامبر در عراق، افغانستان، سوریه، یمن و پاکستان کشته شده‌اند. از این تعداد، بیش از ۴۳۲٬۰۰۰ نفر غیرنظامی بوده‌اند. شمار افرادی که در نتیجهٔ این منازعات زخمی یا بیمار شده‌اند، بسیار بیشتر است؛ همین امر دربارهٔ شمار غیرنظامیانی نیز صدق می‌کند که «به‌طور غیرمستقیم» در نتیجهٔ ویرانی اقتصادها، نظام‌های مراقبت بهداشتی، زیرساخت‌ها و محیط زیست توسط جنگ‌ها جان باخته‌اند.

برآورد می‌شود که ۳٫۶ تا ۳٫۸ میلیون نفر به‌طور غیرمستقیم در مناطق جنگی پس از ۱۱ سپتامبر جان باخته‌اند؛ بنابراین شمار کل قربانیان دست‌کم به ۴٫۵ تا ۴٫۷ میلیون نفر رسیده و همچنان در حال افزایش است.» چنین ارقامی شامل کهنه‌سربازان جنگ‌های عراق و افغانستان که به اختلال استرس پس از سانحه مبتلا شده‌اند، نمی‌شود. ادارهٔ امور کهنه‌سربازان اکنون می‌گوید که ۱۵ درصد از کهنه‌سربازان این جنگ‌ها «در سال گذشته» از اختلال استرس پس از سانحه رنج برده‌اند و ۲۹ درصد نیز «در مقطعی از زندگی» به آن مبتلا بوده‌اند.

در همین حال، آسیب تروماتیک مغزی (TBI) ناشی از این دو جنگ، اغلب گریبان کهنه‌سربازانی را می‌گیرد که بر اثر انفجارها و دیگر رویدادهای دوران جنگ، به‌شدت دچار تکان و ضربه شده‌اند. مرکز کنترل و پیشگیری از بیماری‌ها، با تحلیل داده‌های پنتاگون، به این نتیجه رسید که «بیش از ۴۵۰٬۰۰۰ نفر از نیروهای نظامی ایالات متحده بین سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۲۱ به آسیب تروماتیک مغزی مبتلا تشخیص داده شده‌اند.» چهار سال پیش، مجلهٔ انجمن پزشکی آمریکا، جاما، مطالعه‌ای جامع دربارهٔ آسیب تروماتیک مغزی در میان کهنه‌سربازان عراق و افغانستان منتشر کرد.

در این مطالعه آمده بود: «مطالعهٔ ما نشان می‌دهد که کهنه‌سربازان نظامی پس از ۱۱ سپتامبر، در مقایسه با کل جمعیت ایالات متحده، با بار مرگ‌ومیر بالاتری ناشی از علل متعدد مرگ مواجه‌اند.

همچنین دریافتیم که قرارگرفتن در معرض آسیب تروماتیک مغزی متوسط تا شدید، با نرخ‌های مرگ‌ومیر حتی بالاتر و مرگ‌ومیر مازاد ناشی از حادثه، خودکشی، سرطان، بیماری‌های قلبی‌عروقی، قتل و علل دیگر ارتباط داشت.» یک روز در اواسط دسامبر ۲۰۰۲، سه ماه پیش از آغاز بمباران «شوک و وحشت» شهر، در پارکی در بغداد پشت یک میز پیک‌نیک نشسته بودم و با مرد عراقی میانسالی که راننده‌ام بود، گفت‌وگو می‌کردم. هیچ‌کس در اطراف نبود و هیچ دیوار یا تجهیزاتی نیز وجود نداشت که بتواند دستگاه‌های شنود را پنهان کند.

او گفت آرزو می‌کند عراق نفت نداشت، چون در آن صورت دلیلی برای ترس از تهاجم وجود نداشت. در طول ۲۵ سال گذشته، درحالی‌که بخش قابل‌توجهی از گفتمان عمومی، سیاست‌گذاران را به‌دلیل اشتباهات تاکتیکی و قضاوت‌های مشکوک در سیاست‌های جنگی مورد انتقاد قرار داده است، انگیزه‌های شریرانه‌تر کمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند. شعار «خون در برابر نفت نمی‌دهیم» در میان کسانی که فعالانه با جنگ در عراق مخالفت می‌کردند، رایج بود، اما در رسانه‌های جریان اصلی و عرصهٔ سیاست از همان ابتدا جایی نداشت.

جورج ویل، ستون‌نویس واشنگتن پست، اندکی پیش از آغاز تهاجم به عراق، در تفسیری برای ای‌بی‌سی نیوز گفت: «این شعار نه هوشمندانه است و نه شرافتمندانه. افراد هوشمند می‌توانند دربارهٔ خردمندانه‌بودن و اخلاقی‌بودن جنگ علیه عراق، با حفظ شرافت، اختلاف نظر داشته باشند. اما باید بتوانیم بر سر این موضوع توافق کنیم که نفت، به‌عنوان یک انگیزهٔ اقتصادی، سیاست ایالات متحده را هدایت نمی‌کند.» چهار سال بعد، ژنرال جان ابی‌زید، رئیس پیشین فرماندهی مرکزی ایالات متحده و مسئول عملیات نظامی در عراق، گفت: «البته که موضوع نفت است؛

واقعاً نمی‌توانیم این را انکار کنیم.» آلن گرینسپن، رئیس پیشین فدرال رزرو، در خاطرات خود نوشت: «مایهٔ تأسف من است که از نظر سیاسی پذیرفتن آنچه همه می‌دانند، ناخوشایند و نامصلحت تلقی می‌شود: جنگ عراق تا حد زیادی دربارهٔ نفت است.» سناتور چاک هیگل، پیش از آنکه وزیر دفاع شود، در سال ۲۰۰۷ گفت: «مردم می‌گویند ما برای نفت نمی‌جنگیم. البته که می‌جنگیم.» فارغ از اینکه مردم دربارهٔ اهداف پشت سر جنگ‌افروزی ایالات متحده در ربع قرن گذشته چه باوری داشته باشند، در سودآوری عظیم آن هیچ تردیدی نمی‌توان داشت.

آغاز جنگ افغانستان در اکتبر ۲۰۰۱، دوره‌ای از سودهای سرشار و شتاب‌گرفته را برای پیمانکاران پنتاگون آغاز کرد. ۲۰ سال این جنگ با سرازیرشدن بیش از ۲ تریلیون دلار از منابع دولتی به بزرگ‌ترین پیمانکاران، لاکهید مارتین، ریتون، جنرال داینامیکس، بوئینگ و نورثروپ گرومن، هم‌زمان بود؛ افزایشی معادل ۱۸۸ درصد. الی کلیفتون، مشاور ارشد مؤسسهٔ کوئینسی، نوشت: «این پنج شرکت بین سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ بیش از ۱٫۱ میلیارد دلار صرف لابی‌گری کردند.

این رقم برای هزینه‌کردن با هدف تأثیرگذاری بر سیاست‌گذاران، مبلغی سرسام‌آور به نظر می‌رسد، اما شاید از نظر مالی محتاطانه‌ترین تصمیمی بوده باشد که این شرکت‌ها در ۲۰ سال گذشته اتخاذ کرده‌اند.» سرمایه‌گذاری در سهام شرکت‌های جنگی نیز برای فعالان بازار سهام تصمیمی محتاطانه بود. هنگامی که جنگ افغانستان به پایان خود نزدیک می‌شد، جان شوارتز، روزنامه‌نگار، این محاسبه را انجام داد: «اگر در ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۱، یعنی روزی که رئیس‌جمهور جورج دبلیو.

بوش در واکنش به حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر، قانون مجوز استفاده از نیروی نظامی را امضا کرد، ۱۰٬۰۰۰ دلار سهام را به‌طور مساوی میان پنج پیمانکار بزرگ دفاعی آمریکا تقسیم می‌کردید و تمام سودهای تقسیمی را نیز به‌طور مستمر دوباره سرمایه‌گذاری می‌کردید، ارزش آن اکنون به ۹۷٬۲۹۵ دلار می‌رسید. این بازدهی بسیار بیشتر از بازدهی‌ای است که بازار سهام در مجموع طی همین دوره ارائه کرده است. اگر در ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۱، ۱۰٬۰۰۰ دلار را در یک صندوق شاخص اس‌اندپی ۵۰۰ سرمایه‌گذاری می‌کردید، ارزش آن اکنون به ۶۱٬۶۱۳ دلار می‌رسید.

به بیان دیگر، سهام شرکت‌های دفاعی در دوران جنگ افغانستان، ۵۸ درصد عملکرد بهتری از کل بازار سهام داشتند.» برند «جنگ علیه تروریسم» از مد افتاده است، اما نظامی‌گریِ شورانگیز و تبلیغ‌کنندهٔ قدرت نظامی که در پس آن قرار دارد، همچنان دست‌نخورده باقی مانده است. در میانهٔ دورهٔ نخست ریاست‌جمهوری ترامپ، رهبران حزب دموکرات در مجلس نمایندگان و سنا هنگامی که فرماندهٔ کل قوا پیشنهاد افزایش ۱۱ درصدی بودجهٔ پنتاگون طی دو سال را مطرح کرد، به استقبال از آن برخاستند.

نانسی پلوسی، نمایندهٔ مجلس، با افتخار گفت: «دموکرات‌های کنگره در مذاکرات ما برای افزایش بودجهٔ دفاعی مبارزه کرده‌اند.» سناتور چاک شومر اعلام کرد: «ما کاملاً از درخواست وزارت دفاع رئیس‌جمهور ترامپ حمایت می‌کنیم.» در گزارش اخیر «پروژهٔ نظارت بر دولت» آمده است: «مالیات‌دهندگان آمریکایی بسیار بیشتر از آنچه بیشتر مردم تصور می‌کنند، صرف ارتش و جنگ می‌کنند.» این گزارش مستند می‌کند که «راه‌های متعددی برای محاسبهٔ هزینهٔ واقعی ارتش ما وجود دارد» و «همهٔ آنها در مجموع دست‌کم به ۱٫۵ تریلیون دلار می‌رسند.» اکنون افزایش ۱۱ درصدی هزینه‌های نظامی طی دو سال، در مقایسه با مخارجی که در آیندهٔ نزدیک در پیش است، تقریباً صلح‌طلبانه به نظر می‌رسد.

حتی بدون تصویب افزایش نیم‌تریلیون‌دلاری پیشنهادی ترامپ برای بودجهٔ نظامی سال مالی ۲۰۲۷، وضعیت موجود عمیقاً در چیزی گرفتار است که مارتین لوتر کینگ جونیور آن را «جنون نظامی‌گری» می‌نامید. اگر بودجه‌ها اسناد اخلاقی باشند، آمریکا پیوسته از یک ورطهٔ اخلاقی به ورطهٔ اخلاقی دیگری فرو رفته است. دونالد ترامپ، با سبکی بسیار متفاوت، در رویکرد بنیادیِ قانون‌گریزانهٔ خود به منازعات بین‌المللی، به رویکرد بوش در «جنگ علیه تروریسم» شباهت دارد. فارغ از لفاظی‌ها، اقدامات روشن بوده‌اند: اگر ایالات متحده بخواهد به کشور دیگری حمله کند، این کار را خواهد کرد.

بمباران ایران در سال جاری، بدون آنکه ایران پیش‌تر دست به اقدامی برای تحریک آن زده باشد، نشان می‌دهد که سیاست خارجی آمریکا چگونه به نقطهٔ بازگشت کامل به نقطهٔ آغاز رسیده است. جنگ صلیبی‌ای که جورج دبلیو. بوش برای «رهاکردن جهان از شر» به راه انداخت، تنها بر شر موجود افزود. اکنون، درحالی‌که ماشین نظامی عظیم این کشور به پیش می‌رود، ذهنیت‌هایی که آن را به حرکت درمی‌آورند، به‌شدت نیازمند به چالش کشیده‌شدن مستقیم هستند.

منبع: جماران

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار