جوان آنلاین: این یادداشت نه دعوت به جنگ است و نه انکار ویرانی آن؛ میخواهد نسبت میان بحران، زندگی و توسعه را در تجربه ایرانی بازخوانی کند. اگر ایران بهواسطه موقعیت حائل خود همواره میان شرق و غرب به موازنه و امتیازدهی کشیده شده، پرسش بنیادین این است: آیا توسعه فقط در صلح و بروکراسی متعارف ممکن است، یا ظرفیتهای آن در عمومی شدن جنگ و درهمآمیختگی بحران با زندگی روزمره شکل میگیرد؟ تجربه پس از جنگ و نهادهایی چون جهاد سازندگی نشان میدهد که مسئله اصلی، نه جنگ بهعنوان ارزش، بلکه چگونگی اداره بحران و تبدیل آن به قدرت درونی است.
ایران همواره به طور پیوسته در یک جغرافیای حادثهخیز قرار داشته و این امر تنها وابسته به زمانی خاص نبوده است. علت این مسئله آن است که اگر به نقشه جهان بنگریم، ایران در منطقه هارتلند که قلب جهان نیز به ان میگویند قرار گرفته است چرا که همواره غرب و شرق عالم را به هم متصل میکرد و همیشه تعادل میان غرب و شرق در ایران خود را نشان میداد.
در این نقطه بود که ایران همیشه باید تصمیمی میگرفت: یا در وضعیت حائل بین غرب و شرق بماند و تحت فشار قرار بگیرد، یا خود از درون جغرافیای خود طرحی جدید بیندازد تا به هر دو جغرافیای غرب و شرق فشار وارد کند.در سیر تاریخی ایران، بهخصوص در دوران معاصر، ایران برای اینکه همواره از فشار قدرتهای شرق و غرب عالم در امان باشد، سعی میکرد سیاستی ایجاد کند که تعادل برقرار کند؛ تحت عنوان «موازنه مثبت»؛ یعنی وقتی نیرویی به شما فشار وارد میکند و خواستهای از شما دارد، شما در مقابل، به نیروی دیگر هم امتیازی میدهید که به آن نیرو هم داده بودید.
انگار همیشه ما باید امتیازاتی داشته باشیم یا به دنبال آن باشیم که به آنها تقدیم کنیم و این وضعیت، همیشه برای ما فاجعهآفرین بوده است. در ظاهر، این سیاست بسیار منطقی به نظر میرسد؛ برای کشوری که در میانه این قدرتها قرار گرفته است چه چارهای میتواند داشته باشد؟ یک امتیاز به یک طرف میدهی و یک امتیاز هم به طرف دیگر. اما این امتیازی که به راحتی تقدیم میشود، تنها یک امتیاز ساده نیست؛ یک وجود از پیکره این کشور و این ملت است که کم میشود. در برخی دورهها نیز این موازنه منفی بوده است؛
مثلاً در دوره دکتر مصدق و آیتالله کاشانی که نه به انگلستان امتیازی میدهیم و نه به شوروی، اما در این تعادل باز پای یک قدرت دیگر را باز میکنیم و دست به سوی آن دراز میکنیم؛ یعنی آمریکا. پرسش مهم این است: چرا این سیاست موازنهسازی پیوسته در حال رخ دادن است؟ همه این موارد به خاطر وضعیت حائلی است که ما داریم. متأسفانه در این جغرافیا انگار ما هل داده میشویم تا بتوانیم بین این نیروها تعادل برقرار کنیم، برای اینکه بقا داشته باشیم.
اما همیشه یک طرح دیگر هم برای کشوری که حائل بین قدرتهاست وجود داشته است: به جای ساخت موازنه و طرحی از تعادل که بقای خود را تضمین کند، آیا نمیتواند به واسطه ساخت شکلی از قدرت در درون خود، به اطرافش فشار تحمیل کندچرا که منطقه جغرافیایی ما و فلات ایران را منشأ تولد انسان و منشأ شروع تاریخ میدانند و اصلاً شرق و غرب عالم از دل این جغرافیا پدید آمد، پس تجربه اینکه ایران حائل نباشد، بلکه مرکز باشد، میتواند یک اصل باشد؛ یک قدرت درونزایی که اصلاً میتواند معنا به پیرامونش بدهد.
در قرون گذشته و در دورههای میانه تاریخ، ما یک ادبیات در فهم از زندگی در کشورمان داشتهایم: اینکه زندگی همیشه یک امر مخاطرهآمیز است. این مسئله در حال حاضر هم در وجود این ملت مبعوثشده وجود دارد. زندگی یک امر مخاطرهآمیز است؛ یعنی محدود به یک امر ساده مانند خوردن، خوابیدن، کار کردن و از این قبیل نیست. اینطور نبوده که فکر کنیم زندگی کردن یعنی برویم زندگی کنیم.
متأسفانه از یک برهه تاریخی به بعد، معنای زندگی بسیار تقلیل پیدا کرد به اینکه «بگذارید زندگی کنیم دیگر، جنگ را کنار بگذارید، این تنشها را رها کنید و زندگی کنید.» این امر همیشه خلاف آگاهی ایرانیان بوده است، چرا که در گذشته ایرانیها دارای این فهم خودبنیاد بودند که جهان به این میزان ساده نیست و دارای کلافهای پیچیدهای است که به راحتی نمیتوان آن را تقلیل داد و اینکه ما نمیتوانیم جز با همین خطرها زندگی کنیم. اصلاً معنای زندگی در این تلاطمات متولد شده است. تمام شخصیتهایی که برای ما الهامبخشی دارند، تنها شخصیتی ندارند که فقط اهل جنگ و مبارزه باشند.
به طور مثال در ادبیات ما، در شاهنامه، رستم را ببینید؛ او تنها یک جنگجوی صرف نبود، بلکه نمادی بود از خرد ایرانی، روح جوانمردی، مدیریت و حکمرانی. این تنها افسانه نبود، چرا که در تاریخ از میرزای شیرازی، شیخ فضل الله نوری تا امام خمینی و امام شهید بسیار تکرار شد. انسانهایی که خرد حکمرانی و هوش و فراست دارند، این افراد شخصیتهایی نبودند که زندگی را عادی انگاشته باشند و یا با انصراف از زندگی و تنها جنگ معنا پیدا نکردند، بلکه این شرایط را در خود زندگی و با همنشینی با خانواده و همنشینی حکمرانان با خرد میتوان مشاهده کرد.
به طور کلی هر زمان این درک در ما حضور داشته، به این نتیجه میرسیدیم که نباید زندگی را دستکم گرفت. زندگی به نحوی حضور انسان در جهان است و حضور انسان در جهان بدون خطر نیست. و ما در همین خطر میتوانیم زندگی خود را بسازیم و رشد کنیم و حتی توسعه پیدا کنیم. تا زمانی که ما این درک را داشتیم، همیشه میتوانستیم قدرت مستقلی باشیم و فشار قدرتهای پیرامونی خود را دفع کنیم و حتی بر آنان تأثیر بگذاریم. متأسفانه در دورهای که از فتحعلیشاه قاجار و خاصتاً از دوره جنگهای ایران و روس شروع شد، بخش مهمی از ایرانیان این درک که زندگی امری مخاطرهآمیز است را از دست دادیم.
در گذشته اگر هم شکست میخوردیم، اما این خرد ایرانی اسلامی تأثیر خود را در پیرامونش میگذاشت. دوره مغول را مشاهده کنید؛ چه جنایتهایی انجام میدهند، اما پس از مدتی ممزوج در فرهنگ ایرانی مسلمان شدند و حتی شیعه شدند، در حکومت پادشاهانی مانند سلطان محمد خدابنده «الجایتو». یا اصلاً همین جریان مقاومت در زمان حال در کشورهای پدیدار گشت که سالها با ما دشمن بودند. بعد از سلسله جنگهای ایران و روس، شرایط متفاوت شد؛ گویی بعد از این واقعه ما همواره به کنجی عزلت گزیدیم و فربگی فرهنگی پیدا کردیم.
در این بازه است که فرهنگ مخدر در ایران رشد پیدا میکند، گسترش فرهنگ قهوهخانهای در این دوره کار ویژه مهمی پیدا میکند، و ایرانیان به نوعی زندگی محفلی و نوعی خوشباشی روی میآورند. نهایتاً این میشود که ما ایرانیان هم میتوانیم بیدردسر زندگی کنیم! این صحنهسازی باعث میشود که یک وضعیتی در اجتماع ایرانی پدید بیاید که ما همواره با اجتماعات و حکومت سست طرف هستیم. و این نوع حکومت و جامعه است که زیر بار موازنههای مثبت میرود و زیر بار امتیازهای مختلف میرود و در هر دورهای تکهای از وجود خود را تقدیم میکند، برای اینکه بتواند تعادل بخرد.
وضعیت تعادل مهمترین هدفی است که ایران در تاریخ معاصر به دنبال آن بوده است. گاهی در موازنه فرانسه و روسیه تزاری قرار میگیرد و گاهی دیگر در موازنه شوروی و انگلستان و باز دیگر در موازنه شوروی و آمریکا و انگار ایران در این دوران تا انقلاب اسلامی همواره در میان ابرقدرتهای شرق و غرب به دنبال ملاحظه و تعادلهای بیرونی است. و اما در پس این تعادلها و موازنهها چه اتفاقی افتاد؟ ما در همه این سالهایی که خواستیم زندگی کنیم و به کنجی رفتیم، مهمترین وقایع تلخ بر ما حادث شد؛
از جدا شدن پیدرپی جغرافیای ما بگیرید تا قراردادهای ننگین اقتصادی و دو جنگ جهانی که ما در آن بیطرف بودیم. خواستیم زندگی کنیم، نمیخواستیم بجنگیم؛ از در اوج عزلت و بیطرفی، نیمی از جمعیت ما بر اثر قحطی و بیماری کشته شد! ای ملت، یعنی اگر ما میجنگیدیم، در جلو استعمار ایستادگی میکردیم، مگر چه قدر کشته میدادیم؟ متأسفانه از سر تلخی بسیار، عده کثیری این مسائل را فراموش کردند. عزیزان، کتاب «قحطی بزرگ» اثر آقای دکتر مجد را بخوانید؛ آنقدر تلخ است که بر خود لطمه میزنید! این همه کشته تنها برای بیطرفی و حفظ تعادل.
این جاست که خیلی راحت زندگی را تقلیل میدهیم که مگر چه میخواهیم، همین یک زندگی معمولی. از پس همین تفکر است که این حوادث تلخ رقم میخورد و تلخی آن همیشه در اذهان عمومی ثبت میشود. در این سالهای قبل از انقلاب، یک نظم سخت و سنگین آنگلوساکسونی برای ما رقم زدند و انقلاب اسلامی همانند فنری از این نظم خارج شد و نظم جدیدی را به شرق و غرب عالم تحمیل کرد.
وقتی که جامعه قبول کرد که زندگی امری مخاطرهآمیز است و صحنه مبارزه و جنگیدن را از صحنه زندگی جدا نکنیم، این امر باعث به وجود آمدن درکی در جامعه میشود که جامعه در این شرایط حساس نمیتواند این صحنه را به صورت امری متداول و مطابق با بروکراسی پیش ببرد. به طور کلی جامعه وقتی فهمید واقعیت زندگی و جنگ دو مفهوم جدا نیست، همواره باید از تکهتکه کردن شرایط و نگاه تکنوکراسی به جنگ که فقط دستگاه حکمرانی میجنگند و به بقیه ربطی ندارد، جلوگیری کرد. از آنجا که جنگ همواره امری غیرمنتظره است، برای فائق آمدن بر این شرایط، جامعه تام و تمام باید آماده برای آن باشد؛
نه اینکه تنها دستگاههای متولی درگیر آن باشند. چرا که در جنگ گاهی اتفاقاتی رخ میدهد که از دست دستگاههای متولی خارج است. به طور مثال، دستگاهی متولی امر خوراک و تغذیه جامعه است و باید در این شرایط غذای جامعه را تأمین کند؛ وقتی که بر اثر جنگ کل کشور محاصره شود، دیگر این وظیفه از او ساقط میشود، چرا که دیگر توانایی آن کار را ندارد و به یک نیروی عمومی فرا دستگاهی نیاز است که این امر غیرمنتظره را اداره کند. وقتی جنگ از حوزه بروکراسی به حوزه عمومی منتقل شد و زندگی همگان با آن ارتباط پیدا کرد، میتوان بزرگترین استعدادها و ظرفیتها را شکوفا کرد.
مگر حسن باقریها چگونه ساخته شدند؟ آیا آنها در بستر بروکراسی متداول به وجود آمدند؟ چگونه در عرض کوتاهترین مدت، بزرگترین پل شناور جهان تحت عنوان پل خیبر ساخته میشود؟ آیا دستگاه بروکراسی متولی این کار را کرد یا یک ارگانی به نام جهاد سازندگی این زمینه را در بستر عمومی جامعه به ظهور رساند؟ جامعه در این ظرفیت عظیمی که در خلال بحران و جنگ ساخته، میتواند بعد از جنگ رشد کند، توسعه پیدا کند و حرکتهای بزرگ ایجاد کند. شما گمان میکنید که بعد از جنگ تحمیلی 7 ساله، آقای هاشمی که او را سردار سازندگی خطاب میکردند، او باعث این توسعه شد؟
خیر، او نبود که کشور را بر مدار توسعه جلو برد، بلکه کشور با وجود درک یک ظرفیت عظیم که در قالب نهادهای عمومی همچون سپاه و بسیج، جهاد سازندگی، نهضت سوادآموزی، بنیاد مسکن و… این انباشت ظرفیت عظیم در جنگ، آن اتفاقات بعد جنگ را رقم زد. اتفاقاً آقای هاشمی مسیر این پیشرفت و توسعه را منحرف کرد، بیچاره کرد جامعه را، تمام ظرفیتهای ساختهشده در نهاد جنگ را به محاق رفت. شما مشاهده کنید همین پل خیبر که بزرگترین پل شناور جهان بود و از آن ماشینآلات و لجستیک عملیات خیبر از آن عبور میکرد، چگونه ساخته شد؟
جهاد سازندگی ساخت آن را قبول میکند و ساخت قطعات را در کشور پخش میکند؛ هر قطعهای را یک نقطه از کشور میسازد، در نهایت قطعات در ماشینسازی اراک مونتاژ میشود و ساخته میشود. ببینید یک ساخت لجستیک یک عملیات تا این حد عمومی در کشور پخش بود. مردم تا چه میزان درگیر بودند؛ حتی انسانی که برای جنگ اصلاً نمیتوان روی آن حساب کرد درگیر بود، زندگیاش با جنگ عجین بود. این داستان شهید مجید بقایی را فکر میکنم شنیدید؛
زمانی که شهید حسن باقری به شهید بقایی دستور شناسایی یک منطقه را میدهد، وقتی شهید بقایی به منطقه میرود، میخواهد تعداد رفتوآمد خودروها در یک جاده محلی را مشخص کند، از یک پیرزن محلی سؤال میپرسد که خانم روزانه چه تعداد ماشین از این جاده رفتوآمد میکنند. بنده خدا پاسخ میدهد که من سواد ندارم. فردا که برمیگردد میبیند در کنار خانه پیرزن مقداری قلوهسنگ ریخته. سؤال میپرسد که مادر جان این سنگها چیست؟ پاسخ میدهد که من تا صبح بیدار بودم و هر تعداد ماشین به سمت بالا میرفت، یک سنگ یک طرف میانداختم؛ هر تعداد پایین میرفت، یک سنگ طرف دیگر میانداختم.
یعنی ببینید جنگ تا چه حد در بستر عمومی شکل گرفت که یک پیرزن فاقد سواد لازم هم نقش خودش را ایفا میکرد. اصولاً مبدأ تحولات و پیشرفت هر جامعهای روند نقطه بحرانی آن جامعه است که چگونه پیش میرود؛ اینکه حاج قاسم میفرماید فرصتی که در بحرانها است در خود فرصتها نیست، یک شعار نیست، بلکه یک اصل است. حتی در کشورهای غربی بینهایت مثال است که در زمان جنگ و نزاعها، اداره جنگ را از فرایندهای متداول بروکراسی خارج میشود و صحنه جنگ را عمومی و آمیخته با زندگی همگان میکنند. به طور مثال در جنگ جهانی دوم، آمریکا دیرتر به جنگ وارد شد.
بلافاصله در آمریکا نهادی شکل گرفت، تقریباً همانند جهاد سازندگی ما، تحت عنوان «هیئت تولیدات جنگی». این ساختار مستقیماً با روزولت، رئیسجمهور وقت آمریکا، ارتباط داشت. با آن که آمریکا بروکراسی قدرتمند داشت، وزارت دفاع و خزانهداری و لجستیک قوی داشت، چه احتیاجی بود که یک نهاد جدا شکل بگیرد؟ از آن جا که این نهادهای بروکراسی جنگ را در حد وظایف خود فهم میکردند و نه فراتر از آن، وجود یک نهاد فرا دولتی جنگ را به صحنه عمومی میآورد و توان صدچندان به آن اضافه میکند.
هیئت تولیدات جنگی یک نهاد موازی با بروکراسی نبود، بلکه یک نهاد عمودی بود که مجموعههای مختلفی را به فضای تولیدات جنگ وصل میکرد و کار را باید سرعت بالایی جلو میبرد. به طور مثال آمریکا در جنگ به تسلیحاتی احتیاج داشت؛ این نهاد تمامی فضاهای صنعتی آمریکا را در حوزههای مختلف اعم از صنایع غذایی، مکانیک، الکترونیک و… مستقیماً به نهاد جنگ متصل میکرد تا احتیاجات جنگ را کاملاً رفع کند. هیئت تولیدات جنگی آمریکا بعد از شکست ژاپن از آمریکا منحل شد.
اما چنان بنیانی در آمریکا نهاد که آمریکا با اقتصاد و صنعت و توسعه به وجود آمده در جنگ جهانی، جهان را فتح کرد.عزیزان، اگر بر سر این نقطه ایست نکنیم که جنگ فرا دولت و بروکراسی اداره شود، و اگر ما در دل این جنگ و نزاع تمدنی و این بحران فرصت ایجاد نکنیم، دیگر در نظم جدید جایی نخواهیم داشت. و این افرادی که دائم دوگانهسازی میکنند بین زندگی و جنگ، مرتجعین بیمار هستند. جنگ و زندگی یگانه است، نه دوگانه. یگانه بودن این دو مفهوم است که بعدها ما را در نظم جدید به عنوان یک جغرافیای ایدهمحور قدرت بلامنازع میکند. * دانشجوی اندیشه سیاسی دانشگاه شهید بهشتی
منبع: جوان آنلاین

