جوان آنلاین: این نوشتار روایت مادری است که عشق به فرزندانش حکایتی شنیدنی دارد. قصه از فاطمه و فائزه محمدی نصرآبادی است. دختران شهید این خانواده که از لابهلای خاطرات مادر و روایتهای او با شخصیتشان آشنا میشویم. از روحیه پرشورشان گرفته تا کارهای خوبی که در خفا انجام میدادند و مادر از آنها اطلاعی نداشت. در بخشهایی از این روایت میخوانیم: «حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم همه چیز از پیش مقدر شده بود. درست ۱۰ روز قبل از آن حادثه، فاطمه پاهایش خیلی میسوخت و برای بهتر شدنش حنا گذاشته بود. آن روز با تعجب از او پرسیدم فاطمه، چرا پاهایت را اینطور کردی؟
او فقط لبخند زد و چیزی نگفت. نمیدانستم آن حنای سرخ قرار است بعدها نشانهای باشد تا بتوانیم پیکرش را میان آن همه ویرانی پیدا کنیم.» شهیده فاطمه محمدی نصرآبادی، متولد ۱۳۶۴، مدرک کارشناسی علوم قرآن و حدیث داشت و مادر سه فرزند بود و شهیده فائزه محمدی نصرآبادی، متولد ۱۳۶۸، مدرک کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث با گرایش نهجالبلاغه و از نیروهای فعال بسیج بود که در حملات صهیونی و امریکایی به حوزه ۱۰۴ رضوان در کنار ۱۱ بانوی شهید دیگر آسمانی شدند. مأنوس با هیئت و بسیجعصمت محمدی نصرآبادی هستم. من سه پسر و سه دختر دارم.
دو دخترم به نامهای فاطمه و فائزه محمدی نصرآبادی در جنگ تحمیلی در رمضان به شهادت رسیدند. فرزندانم در خانوادهای مذهبی و با ایمان بزرگ شدند. پدرشان همیشه بسیار دقیق و حساس بود؛ او همواره مراقب بود تا هیچ چیز ناپاکی بر سفره زندگی ما نیاورد و حلال و حرام را به دقت رعایت میکرد. بچهها خودشان مسیرشان را پیدا کرده بودند و من هم در کنارشان هرچه در توان داشتم تلاش کردم تا آنها را با جلسات مذهبی و مسیر قرآن آشنا کنم. دخترم فائزه از چهار سالگی تصمیم گرفت قرآن را حفظ کند و خیلی زود با مسجد و هیئت مأنوس شد.
او قلباً باایمان و باتقوا بود و به لطف خدا موفق شد به زیارت خانه خدا و چندین بار به کربلا برود. پدرش هم همیشه تأکید داشت که بچهها با ایمان بزرگ شوند و خیلی برای آیندهشان زحمت میکشید؛ به همین دلیل، علاوه بر کلاسهای قرآن آنها را در کلاسهای زبان هم ثبتنام میکرد تا هم از نظر دینی و هم از نظر علمی، آینده روشنی داشته باشند. تو نباید شهید شوی، تو باید بمانیفاطمه و فائزه همیشه از شهادت حرف میزدند، انگار بیقرار شهادت بودند و با حسرت و اشتیاق از آن صحبت میکردند.
یکبار پسرم به آنها گفت من هم دوست دارم شهید بشوم، من هم از قافله جا ماندهام، اما آنها طوری که انگار با هم عهد کرده باشند، قاطعانه گفتند نه برادر! تو نباید شهید شوی، تو باید بمانی و کارهای تشییع و مراسم ما را انجام بدهی. شب بعد از مراسم تشییع و خاکسپاریشان، پسرم خوابشان را دید که روبهروی او ایستاده و پشت سرشان باغی بسیار بزرگ و باصفا دیده میشد. لباسهای خیلی شیک و زیبایی به تن داشتند. آنها به برادرشان گفتند داداش جان، دستت درد نکند که زحمت کشیدی و کارهایمان را به بهترین شکل انجام دادی.
خبر شهادت «حضرت آقا»شب قبل از حادثه، فائزه و همسرش و فاطمه، همسرش و فرزندانش خانه ما بودند. صدای انفجارها بیتابم کرده بود و دل تو دلم نبود. وقتی سحر تلویزیون را روشن کردند تا ببینند وقت اذان چه زمانی است؟ همانجا خبر شهادت «آقا» از تلویزیون پخش شد. بعد از آن بود که حالوهوای خانه دگرگون شد. بعد از سحری و نماز صبح، تلویزیون اعلام کرد که مردم بهطور خودجوش به سمت میدان انقلاب حرکت کردهاند. فائزه به همسرش (علی) گفت بیا ما هم برویم. علی قبول کرد و راهی شدند. من هم دلم میخواست همراهشان بروم، اما فائزه گفت ما زود برمیگردیم.
رفتند و بعد از اینکه دقایقی همراه مردم در میدان انقلاب بودند، فائزه به دامادم گفت زود برگردیم؛ هم تو باید بروی ایستبازرسی و هم من باید بروم پایگاه تا برای بچههای بسیجی افطاری درست کنیم. فائزه به حوزه ۱۰۴ رضوان رفت تا در آمادهسازی افطاری کمک کند و علی هم به ایستبازرسیاش رفت. حوزه ۱۰۴ رضوانچند ساعت بعد، دو انفجار در شهر اتفاق افتاد. هر دو بار فائزه زنگ زد و حال علیآقا همسرش را پرسید. علی گفت زودتر برگرد، مادر نگران است.
فائزه هم گفت باشد، اما کمی بعد با تماس فائزه و خانم بکائی، فرمانده پایگاه، دخترم فاطمه هم خودش را پیش خواهرش فائزه رساند، اما نزدیک ظهر بود که انفجاری مهیب، خیابان سیمون بولیوار را لرزاند. خیلی زود خبر رسید که حوزه ۱۰۴ رضوان را هدف قرار دادهاند. گفتند مجروحها را به بیمارستان منتقل کردهاند. دخترم، راضیه که همان روز به خانه ما آمده بود، همراه پدرش به بیمارستان رفتند. در ابتدا پیکر فائزه شناسایی شد، اما پیداکردن پیکر فاطمه، خودش ماجرای عجیبی داشت. اول فقط توانستند پاهای فاطمه را پیدا و شناسایی کنند.
چند روز بعد و در ایام شهادت امامصادق (ع) تطهیر و غسل و کفن شد و ۵۹ روز بعد از شهادت، شب میلاد امام رضا (ع)، مانند مادرش حضرت زهرا (س) غریبانه و شبانه به خاک سپرده شد. پیکر فائزه پیدا شده!آن روز، وقتی همسرم، راضیه و باقی به بیمارستان رفتند و خبری نشد، من در خانه ماندم. یک ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، اما دیگر دل من تاب نیاورد. شروع کردم به زنگ زدن؛ اول به فائزه، بعد به فاطمه، راضیه، همسرم، دامادها و پسرم، اما هیچکس جواب نمیداد. دختر کوچک فاطمه که کلاس پنجم بود، مدام میپرسید مامانم چرا نمیآید؟ چرا جواب نمیدهد؟
خودش هم مدام به گوشی مادر و پدرش زنگ میزد، اما هیچکس جوابگو نبود. نزدیک ساعت پنج و نیم بود که با نگرانی از من پرسید مامانجان، نکند موشک روی سرشان افتاده باشد؟ اگر مامانم رفته باشد چه؟ به او گفتم عیب ندارد عزیزم، ما خدا را داریم. دوباره پرسید حالا من چه کار کنم؟ گفتم همانطور که حضرت زینب (س) صبور بود، ما هم صبوری میکنیم. همانگونه که دختران آقای رئیسی و دختران حاج قاسم رفتار میکنند، ما هم باید همان کار را انجام دهیم، فرزندان دیگر خانوادههای شهدا چقدر استوارند، ما هم باید مثل آنها باشیم. کمی بعد پسرم زنگ زد.
با بیقراری به او گفتم پسرم، آنقدر زنگ زدم، اما هیچکس جواب نمیداد! گفت مادر، بیمارستان بودیم، اصلاً متوجه نشدیم. با اضطراب پرسیدم بچهها کجا هستند؟ چرا جواب نمیدهند؟ فائزه و فاطمه چه کار میکنند؟ پسرم با صدایی که از بغض میلرزید، گفت فائزه در مسیر است و دارد به خانه میآید. وقتی رسید، رنگ صورتش کاملاً پریده بود. بیتاب و سراسیمه پرسیدم چه شده؟ تو را خدا راستش را بگو، چرا اینطور شدی؟ مات و مبهوت نگاهم کرد. انگار کلمات در گلویش گیر کرده باشد با صدایی لرزان گفت مامان حوزه را زدند. فائزه شهید شده است.
آن حنای سرخ…دنیا برایم تمام شده بود، اما انگار همان لحظه، خدا صبری هم به قلبم ریخت. با شنیدن خبر، برخاستم؛ پاهایم میلرزید، اما ایستادم. با خودم گفتم خدایا، شکرت که عاقبتبخیر شد، اما مگر میشود مادری باشی و دلت به درد نیاید؟ دلم پر از آتش بود. کمی بعد همه دور هم جمع شدند؛ خواهرها، دامادها و بچههایم. خانه پر از جمعیت شد و تازه آنجا بود که فهمیدم فاطمه هم در همان حادثه بوده و شهید شده است. با آمدن خبر فاطمه دیگر کسی نتوانست خودش را نگه دارد، فریاد گریه و شیون تمام خانه را پر کرد.
همدیگر را در آغوش میگرفتیم و در دلهایمان میدانستیم که دیگر هیچکدامشان به خانه برنمیگردند. حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم همه چیز از پیش مقدر شده بود. درست ۱۰ روز قبل از آن حادثه، فاطمه پاهایش خیلی میسوخت و برای بهتر شدنش حنا گذاشته بود. آن روز با تعجب از او پرسیدم فاطمه، چرا پاهایت را اینطور کردی؟ او فقط لبخند زد و چیزی نگفت. نمیدانستم آن حنای سرخ قرار است بعدها نشانهای باشد تا بتوانیم پیکرش را میان آن همه ویرانی پیدا کنیم. فاطمه عصای دستم بودفاطمه دختر بسیار فعال و پرتلاشی بود. لیسانس علوم حدیث و قرآن داشت و همیشه در تکاپو بود.
از کارهای هنری مثل مرواریدبافی و دوخت کفش گرفته تا گلآرایی و اخیراً هم در کار شیرینیپزی و پخت کوکی مهارت پیدا کرده بود. الحمدلله کارش هم تازه داشت رونق میگرفت. مداحی هم میکرد و صدای گرمی داشت. با همه این مشغلهها، برای من واقعاً عصای دست بود. اگر کوچکترین کاری داشتم یا میهمان برایم میآمد با اینکه سه ایستگاه با هم فاصله داشتیم، سریع خودش را میرساند تا کمکم کند. در واقع، مثل یک پرستار و حامی واقعی کنارم بود و همیشه هوای من را داشت. قوت قلب من بود و خاطرات خوبی برای من به یادگار گذاشت. مامان! دوستت دارمفائزه در خانه دنیای دیگری داشت؛
دنیای خنده، شیطنت و محبت. همیشه با صورتی خندان و رویی گشاده به خانه میآمد. دور من میچرخید، مرا در آغوش میگرفت و میگفت مامان! دوستت دارم. من هم همیشه به او میگفتم دخترجان، چقدر حرف میزنی! و گاهی که میخواستم نازش کنم یا ببوسمش، شیطنت میکرد و با همان خندههای شیرینش میگفت مامان، اگر من نباشم، این خانه سوت و کور میشود، ساکت میماند؛ تو هم غصه میخوری و حالا میبینم که حق با او بود، آنقدر پرشور بود که رفتنش، خانه را در سکوت فرو برد. گاهی خیال میکنم صدای زنگ در میآید با خودم میگویم حتماً فائزه پشت در است.
یا یکدفعه فکر میکنم، الان است که تلفن زنگ بخورد و صدای پرانرژی فائزه را بشنوم. فائزه برای من فقط یک دختر نبود، او بهترین همدم و همسفرم بود. تنها یک سال و چهار ماه از ازدواجش میگذشت، اما همیشه هوای مرا داشت. گاهی برای اینکه مرا از فضای خانه بیرون ببرد و دلم باز شود، نقشهای میکشید و میگفت مامان! حتماً باید با من بیایی، کار دارم، تنها هستم. من هم با او میرفتم. تازه وقتی میرفتیم، میفهمیدم که میخواسته مرا به زیارت ببرد یا فقط برای اینکه با هم کمی قدم بزنیم و خوش بگذرانیم. او همهچیز را برای آخرت میخواست. بسیار دستودلباز بود.
ماشینش را همیشه در اختیار کارهای جهادی میگذاشت. من گاهی نگران میشدم و میگفتم مادرجان! اینقدر خرج این کارها نکن، نگران مخارج زندگیات هستم. او لبخند میزد و میگفت مامان! این دنیا که گذراست و تمام میشود؛ آنچه برایمان میماند، همین کارهای خیر برای آخرت است. غصه نخور. هر بار که به یاد آن محبتها و خندهها میافتم، فقط از خدا میخواهم صبری به من بدهد که بتوانم این دوری را تاب بیاورم. از همه بچههایم راضی بودم و هستم، هم از دخترانم و هم از پسرانم. پسرانم حتی بعد از ازدواجشان هم وقتی به خانه میآیند، برایم ظرف میشورند و خانه را جارو میکنند.
هیچوقت نگفتند که کار خانه مال دختر است. برایشان فرقی نداشت، همه با هم کمک میکردند، هم به من و هم به پدرشان. در کنار بهترینها زندگی میکردنددعای همیشگی من، از همان قدیم عاقبتبخیری جوانها بوده، مخصوصاً برای بچههای خودم. حالا هم به حق امام موسی کاظم (ع)، دعا میکنم همه جوانان این سرزمین عاقبتبخیر و خوشبخت شوند. هرچند قسمت ما این بود که فرزندانم به آرزوی قلبیشان برسند و شهید شوند. هر بار که مادران دیگر شهدا یا معلمها و دوستان بچههایم را میبینم، تازه میفهمم بچههای من با چه کسانی دوست و آشنا بودند؛ واقعاً با بهترینها بودند!
انگار در کنار بهترینها زندگی میکردند. به گذشته نگاه میکنم، با خودم میگویم انگار خودم هم بچههایم را خوب نمیشناختم. مثلاً فاطمه چقدر به مداحی علاقه داشت یا فائزه که داشت یاد میگرفت، اما من خبر نداشتم. شکر خدا که هر دو در راه خدا و برای امام زمان (عج) رفتند. داغشان خیلی سنگین است، اما خدا را شکر میکنم. راستش را بخواهید، هرگز فکر نمیکردم روزی مادر شهید شوم. هفتههای اول و دوم بعد از شهادتشان، حالم خیلی بد بود؛ بیتاب بودم و آرام و قرار نداشتم. اما حالا خدا به من آرامش داده است. الان بیشتر نگران بچههای فاطمه و همیشه در حال دعا برای آنها هستم.
امیدوارم روزی برسد که ریشه ظلم، چه در داخل و چه در خارج کنده شود و فرج امامزمان (عج) برسد. تمام دعا و تمنای ما، برای ظهور ایشان است.
منبع: جوان آنلاین


