نظام سلطه غرب سالها عادت کرده بود قدرت را با ناوهای هواپیمابر، جنگندههای نسل پنجم، موشکهای دوربرد و بودجههای نظامی تریلیوندلاری اندازه بگیرد، اما غرب آسیا در حال ارائه تعریف دیگری از قدرت است؛ تعریفی که شاید برای فهم قرن بیستویکم از بسیاری از جدولهای نظامی مهمتر باشد: گاهی کنترل یک گلوگاه، از داشتن یک ارتش بزرگ بهمراتب قدرتآفرینتر است. امروز در جنوب دریای سرخ، انصارالله یمن با تصرف المخا، پیشروی در سواحل غربی و تسلط بر محدوده راهبردی بابالمندب، خود را به یکی از حساسترین نقاط جغرافیای اقتصادی جهان رسانده است.
تصرف جزیره راهبردی میون و شهر ذباب نیز موقعیت این جنبش را در دهانه بابالمندب بهطور چشمگیری تقویت کرده است. این تحول را نمیتوان صرفاً رخدادی در چارچوب جنگ یمن دانست. بابالمندب یک اهرم مهم و اثرگذار بر اقتصاد جهانی است. این تنگه، دریای سرخ را به خلیج عدن متصل میکند و یکی از مهمترین گذرگاههای دریایی جهان است، بهگونهای که هر اختلال جدی در آن میتواند مستقیماً بر انتقال انرژی و کالا میان آسیا و اروپا اثر بگذارد. هنگامی که همزمان تردد از هرمز نیز با بحران مواجه شود، اهمیت ژئوپلیتیکی بابالمندب چند برابر خواهد شد.
اینجاست که مفهوم «قدرت نامتقارن» معنای واقعی خود را نشان میدهد. انصارالله برای تبدیل شدن به یک بازیگر اثرگذار در معادلات جهانی، به ناوگان اقیانوسپیما یا صدها فروند جنگنده نیاز ندارد. کافی است بتواند هزینه عبور، تأمین امنیت مسیر و محاسبات طرف مقابل را بهصورت تصاعدی افزایش دهد. این همان منطق جدید جنگ در محور مقاومت است؛ قدرت الزاماً به معنای نابودی دشمن نیست، گاهی به معنای محدود کردن آزادی عمل اوست.
یک بازیگر منطقهای میتواند با تکیه بر اراده و تابآوری مردم، موقعیت جغرافیایی، موشک، پهپاد، ساحل و توانمندیهای دریایی، محیط عملیاتیای ایجاد کند که نفس رژیم تروریست صهیونی را به شماره انداخته و قدرتهای بزرگ برای حفظ یک مسیر تجاری ناچار به پذیرش ریسک و پرداخت هزینههای سنگین شوند. این دقیقاً همان نقطهای است که نظم امنیتی قدیم غرب آسیا را به چالش میکشد.
سالها چنین القا میشد که امنیت خلیج فارس، دریای سرخ و خطوط کشتیرانی منطقه را صرفاً با حضور ناوگان امریکا و ائتلافهای نظامی فرامنطقهای میتوان تضمین کرد، اما اکنون یک بازیگر منطقهای نشان میدهد که حضور نظامی الزاماً به معنای کنترل جغرافیا نیست و این فقط به یمن اختصاص ندارد. از هرمز تا بابالمندب، جغرافیای غرب آسیا در حال تبدیل شدن به شبکهای از «اهرمهای راهبردی» است؛ اهرمهایی که قدرتهای بزرگ نمیتوانند صرفاً با افزایش تعداد بمبها از میان بردارند.
اگر ایران با عمق راهبردی و توان موشکی و دریایی خود نشان داده است که تعرض به یک قدرت منطقهای میتواند برای مهاجم هزینههایی سنگین و غیرقابلپیشبینی ایجاد کند، یمن نیز نشان میدهد که یک بازیگر نامتقارن میتواند مسیرهای حیاتی اقتصاد جهانی را به بخشی از معادله قدرت تبدیل کند. پیام این تحولات برای منطقه نیز روشن است: کشورهای غرب آسیا نباید مصرفکننده امنیتی باشند که بهای آن را با فروش استقلال و آزادی خود میپردازند.
محور مقاومت با تولید قدرت ژئوپلیتیک و ژئواستراتژیک، در حال ایجاد همافزایی منطقهای و تغییر معادلهای است که در آن اراده قدرتهای فرامنطقهای، تعیینکننده نهایی امنیت منطقه تلقی میشد. شاید مهمترین پیام یمن برای پایتختهای غربی و عربی همین باشد: نمیتوان جهان را با تقسیمبندی ساده «قدرتهای بزرگ جهانی» و «بازیگران کوچک منطقهای» فهمید. بازیگری که بتواند یک گلوگاه راهبردی را تحت تأثیر و کنترل خود قرار دهد، دیگر بازیگری کوچک نیست؛ حتی اگر مساحت و بودجه نظامیاش در مقایسه با قدرتهای بزرگ ناچیز باشد. بابالمندب از این منظر یک آزمون تاریخی است.
اگر قدرتهای بزرگ نتوانند عبور امن از یک گذرگاه حیاتی را بدون پرداخت هزینههای فزاینده و چندلایه تضمین کنند، مسئله دیگر صرفاً امنیت کشتیرانی نیست، بلکه اعتبار و کارآمدی نظم امنیتی تحت رهبری آنان نیز به چالش کشیده میشود. تا دیروز، قدرتهای بزرگ مسیرهای جهان را تعیین میکردند و بازیگران منطقهای ناچار بودند خود را با آن نظم تطبیق دهند، اما امروز بازیگران منطقهای با تکیه بر جغرافیا، اراده و قدرت نامتقارن میتوانند مسیرهای حیاتی جهان را نیز به بخشی از معادله قدرت خود تبدیل کنند.
این آغاز عصر «قدرت گلوگاهها» است، عصری که در آن یک تنگه میتواند از یک ناو قدرتمندتر باشد و یک ساحل راهبردی، اگر درست مدیریت شود، از هزاران کیلومتر عمق راهبردی ارزشمندتر جلوه کند. یمن، دروازه ورود به این عصر است.
منبع: جوان آنلاین



