فرهنگی هنریفرهاب سامانه تحلیل اخبار3 دقیقه مطالعه

زندگی شهید محمدتقی ارغوانی در «صبح بی‌پایان» روایت شد

کتاب «صبح بی‌پایان» به قلم زهرا خدائی با تکیه بر مستندات و پژوهش، زندگی شهید مدافع حرم محمدتقی ارغوانی را از کودکی تا حضور در سوریه، شهادت و بازگشت پیکرش به وطن روایت می‌کند.

زندگی شهید محمدتقی ارغوانی در «صبح بی‌پایان» روایت شد

کتاب «صبح بی‌پایان» به قلم زهرا خدائی با تکیه بر مستندات و پژوهش، زندگی شهید مدافع حرم محمدتقی ارغوانی را از کودکی تا حضور در سوریه، شهادت و بازگشت پیکرش به وطن روایت می‌کند.

به گزارش خبرگزاری مهر، کتاب «صبح بی‌پایان» زندگی‌نامه شهید محمدتقی ارغوانی است که با استفاده از مستندات و پژوهش در زندگی او به قلم تحریر درآمده. صبح‌بی‌پایان با آشنایی و ازدواج نازلار و ایوب مادر و پدر محمدتقی ارغوانی آغاز می‌شود و بعد از عبوری سریع بر زندگی و پیشینه خانوادگی شهید به تولد و کودکی او می‌رسد. محمدتقی در روستای قوزیجاق از توابع زنجان به دنیا می‌آید و در شش سالگی برای ورورد به مدرسه همراه مادربزرگش راهی وردآورد می‌شود و همان‌جا می‌ماند. در ادامه کتاب خواننده با مسیر زندگی محمدتقی همراه می‌شود و در کوچه باغ‌های وردآورد قد می‌کشد و پستی‌ها و بلندی‌ها را سپری می‌کند و رسیدنش تا آن رویای صادقه را می‌پیماید.

ارغوانی در جوانی کارمند روابط عمومی شهرداری تهران می‌شود و با شدت گرفتن جنگ سوریه به خیل مدافعان حرم حضرت زینب سلام الله علیها می‌پیوندد و ۲۲ بهمن ۱۳۹۴، در آن صبحِ بی‌پایان به شهادت می‌رسد. در این کتاب تمام مراحل زندگی شهید ارغوانی از کودکی تا شهادت و بازگشت پیکرش به وطن روایت می‌شود.

محمدتقی دیگر حرفی نمی‌زند. سر سفره شام نشسته‌اند. اخبار تلویزیون تصاویری از سوریه را نشان می‌دهد. خاطراتش از سوریه جلوی چشمش رژه می‌روند. آه می‌کشد و می‌گوید: «نگاه کن چه وضعیه! گناه دارن این مردم!» لیلا با تندی و ناراحتی می‌گوید: «منم گناه دارم! بچه‌مم گناه داره! اصلا ما چی کاره‌ایم؟ مسئولیتی داریم؟ نیروی نظامی‌ایم؟ به ما چه ربطی داره؟»

محمدتقی می‌خواهد چیزی بگوید که لیلا نمی‌گذارد و ادامه می‌دهد: «بااین حال، تو یه بار رفتی و اگه وظیفه‌ای هم بوده، انجام دادیم. دیگه کافیه! اگه حرف وحدیث ها و مشکلات مالی رو هم تحمل کنم، نمی‌تونم امیرحسین رو تنهایی بزرگ کنم. باید خودت بالا سر این بچه باشی!» توی دل محمدتقی غوغاست. دوست دارد دوباره راهی سوریه شود؛ اما آرامش خانواده برایش اهمیت زیادی دارد. مکث می‌کند؛ سرش را پایین می‌اندازد و می گوید: «وقتی راضی نباشی، نمی‌رم! دوست ندارم ناراحت بشی.»

لیلا که از نبودن محمدتقی خسته شده است، از او می‌خواهد دیگر حرف رفتن را نزند. ساعت چهار صبح، محمدتقی با صدای گریه از خواب بیدار می‌شود. می‌رود بالای سر لیلا و بلندش می‌کند. لیلا وسط گریه می‌گوید: «محمد، می‌تونی بری سوریه!» محمدتقی تعجب می‌کند و می‌پرسد: «خواب نما شدی؟» لیلا «نه»ای می‌گوید و دوباره جمله‌اش را تکرار می‌کند: «می‌تونی بری سوریه.» «چرا نظرت عوض شد؟ چی شده؟» لیلا خوابی را که دیده است تعریف می‌کند: «خواب دیدم با لودر دارن حرم حضرت زینب (س) رو خراب می‌کنن؛ همون جایی بود که با هم رفتیم. لودر جلو می‌رفت و من ایستاده بودم کنار و به صورت خودم چنگ می‌زدم!» بعد نگاهی به ناخن‌هایش می‌اندازد و ادامه می‌دهد: همین ناخونام بود…

کتاب «صبح بی‌پایان» به قلم زهرا خدائی در ۱۱۷صفحه از سوی انتشارات ۲۷بعثت منتشر شده است.

منبع: خبرگزرای مهر

منبع خبرفرهاب سامانه تحلیل اخبار