امنیت و دفاعفرهاب سامانه تحلیل اخبارشهریور 19, 1405 - سپتامبر 10, 202614 دقیقه مطالعه

القاعده چگونه به پایان رسید؟ تروریست‌ها گاهی خودشان باعث شکست خود می‌شوند

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، «آدری کورت کرونین»، مدیر مؤسسه راهبرد و فناوری دانشگاه کارنگی ملون و نویسنده کتاب‌های «تروریسم چگونه پایان می‌یابد» و «قدرت به مردم» در یادداشتی تحلیلی برای مجله «فارن افرز» به بررسی سرنوشت القاعده پس از ۲۵ سال مبارزه آمریکا…

القاعده چگونه به پایان رسید؟ تروریست‌ها گاهی خودشان باعث شکست خود می‌شوند

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، «آدری کورت کرونین»، مدیر مؤسسه راهبرد و فناوری دانشگاه کارنگی ملون و نویسنده کتاب‌های «تروریسم چگونه پایان می‌یابد» و «قدرت به مردم» در یادداشتی تحلیلی برای مجله «فارن افرز» به بررسی سرنوشت القاعده پس از ۲۵ سال مبارزه آمریکا با این گروه، عوامل فروپاشی هسته مرکزی سازمان اسامه بن‌لادن، نقش عملیات نظامی و اطلاعاتی واشنگتن، اختلافات داخلی القاعده، ظهور داعش و کاهش حمایت از این گروه در جوامع مسلمان پرداخت و نوشت: القاعده به پایان رسیده است.

سازمانی که اسامه بن‌لادن آن را بنیان گذاشت و رهبری کرد، همان سازمانی که ۲۵ سال پیش به ایالات متحده حمله کرد و ۲,۹۷۷ آمریکایی را در مرکز تجارت جهانی، پنتاگون و منطقه‌ای روستایی در پنسیلوانیا کشت، دیگر وجود ندارد. مقام‌های آمریکایی باید این واقعیت را صریح و روشن بیان کنند، نه اینکه با رفتار و سخن گفتن به‌گونه‌ای که گویی این گروه همچنان وجود دارد، به میراث آن اعتبار و اهمیت بیشتری ببخشند. تروریسم پایان نیافته است، جهادگرایی از میان نرفته و جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران نیز ممکن است موج تازه‌ای از احساسات ضدآمریکایی و خشونت را شعله‌ور کند.

با این حال، گروهی که در حملات ۱۱ سپتامبر به ایالات متحده حمله کرد، دیگر به پایان رسیده است. در سال‌های پس از آن حمله، هزاران آمریکایی زندگی خود را وقف انتقام گرفتن از قربانیان کردند. وحشت سراسری ناشی از تماشای برخورد هواپیماها با برج‌ها ــ در حالی که افراد بی‌گناه زیر آوار له می‌شدند، در آتش می‌سوختند یا خود را از ساختمان‌ها به پایین پرتاب می‌کردند و جان می‌باختند ــ واکنشی عمیق و پرشور را در سراسر کشور برانگیخت. هزینه‌ای که کسانی که به این حملات پاسخ دادند پرداختند نیز بسیار سنگین بود.

در جنگ‌های پس از ۱۱ سپتامبر، بیش از ۱۵ هزار نیروی نظامی و پیمانکار آمریکایی در جریان نبردها جان باختند و حدود ۱.۸ میلیون نفر نیز دچار معلولیت شدند. افزون بر این، از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۱، شمار نیروهای نظامی شاغل یا کهنه‌سربازانی که بر اثر خودکشی جان باختند، چهار برابر شمار کسانی بود که در میدان نبرد کشته شدند. نیروهای نظامی متحدان وفادار ایالات متحده، به‌ویژه کانادا، دانمارک، فرانسه، آلمان، ایتالیا و بریتانیا نیز در کنار آمریکا وارد جنگ شدند؛ صدها نفر از آنان در حالی که شانه‌به‌شانه نیروهای آمریکایی می‌جنگیدند، جان خود را از دست دادند.

آنان و خانواده‌هایشان سزاوار آن هستند که بدانند تلاش‌هایشان بیهوده نبوده است. واشنگتن و متحدانش جنگ افغانستان را باختند، اما در نبرد علیه القاعده موفق شدند. تروریسم جهادی همچنان به‌عنوان یک تهدید باقی مانده است و همه گروه‌هایی که از نام «القاعده» استفاده می‌کنند نیز خنثی نشده‌اند. سازمان‌های خطرناکی در شبه‌جزیره عربستان، شاخ آفریقا، شمال آفریقا، منطقه ساحل و جنوب آسیا فعالیت می‌کنند. این گروه‌ها دست به حمله می‌زنند، مناطقی را در کنترل خود دارند و برخی از آنها، به‌ویژه در مالی، سومالی و یمن، تا آستانه سرنگونی دولت‌ها پیش رفته‌اند.

جهادگرایانی با گرایش‌ها و طیف‌های مختلف نیز در افغانستان تحت حاکمیت طالبان آموزش می‌بینند؛ تحولی که باید از نزدیک و با دقت زیر نظر گرفته شود. با این حال، هیچ‌یک از گروه‌هایی که گاه از آنها با عنوان «شاخه‌های القاعده» یاد می‌شود، به‌طور متمرکز از سوی سازمان بن‌لادن هدایت یا رهبری نمی‌شوند. مقام‌ها نیز باید از القای چنین تصویری دست بردارند، زیرا این کار بدون آنکه مقابله با این گروه‌ها را آسان‌تر کند، تهدید آنها را بیش از اندازه بزرگ جلوه می‌دهد. در واقع، بهتر است استفاده از اصطلاح «شاخه القاعده» به‌طور کلی کنار گذاشته شود.

بررسی الگوی حملاتی که مستقیماً به القاعده مرتبط بودند، نشان می‌دهد که سازمان مرکزی این گروه چگونه به‌تدریج توان، شتاب و ظرفیت عملیاتی خود را از دست داد. پیش از حملات ۱۱ سپتامبر، هسته مرکزی القاعده با روندی مداوم عملیات جهانی علیه اهداف آمریکایی انجام می‌داد و کارنامه عملیاتی آن شامل چندین حمله مهم بود: بمب‌گذاری سال ۱۹۹۳ در مرکز تجارت جهانی که ۶ کشته و بیش از ۱,۰۰۰ مجروح برجای گذاشت؛ بمب‌گذاری سال ۱۹۹۶ در برج‌های خُبَر که به کشته شدن ۱۹ نفر و زخمی شدن صدها نفر انجامید؛

بمب‌گذاری سال ۱۹۹۸ در سفارتخانه‌های ایالات متحده در کنیا و تانزانیا که ۲۲۴ کشته و هزاران مجروح برجای گذاشت؛ و حمله سال ۲۰۰۰ به ناوشکن آمریکایی یو‌اس‌اس کول که در آن ۱۷ نفر کشته شدند. پس از سال ۲۰۰۱، تلاش‌های هسته مرکزی القاعده برای حمله به خاک ایالات متحده شامل تلاش نافرجام سال ۲۰۰۱ برای آتش‌زدن و منفجر کردن بمبی بود که در داخل یک کفش جاسازی شده و به هواپیمایی در مسیر میامی برده شده بود. از دیگر اقدامات این گروه، طرح ناموفق بمب‌گذاری انتحاری در سال ۲۰۰۹ بود که متروی شهر نیویورک را هدف قرار داده بود.

با این حال، این گروه بیش از آنکه به خود ایالات متحده آسیب وارد کند، برای دوستان و متحدان آمریکا درد، خسارت و تلفات به بار آورد؛ از جمله از طریق حملات مرگبار در بالی در سال ۲۰۰۲، ریاض در سال ۲۰۰۳ و لندن در سال ۲۰۰۵. اما پس از این اوج‌گیری در دهه نخست قرن بیست‌ویکم، شتاب و ابتکار عمل به‌تدریج به دیگر گروه‌های جهادی منتقل شد و پس از سال ۲۰۰۹، عملیات جهانی هسته مرکزی القاعده عملاً متوقف شد.

برای دهه‌ها، من بر اساس مجموعه‌داده‌ای شامل ۴۵۷ کارزار و سازمان تروریستی که سابقه آنها به یک قرن گذشته بازمی‌گردد، بررسی کرده‌ام که گروه‌های تروریستی چگونه به پایان می‌رسند. با تحلیل ساختار، اهداف و مخاطبان موردنظر این گروه‌ها، می‌توان مسیرهای مشترکی را که معمولاً طی می‌کنند، شناسایی کرد. اگرچه این مسیرها لزوماً مانعهالجمع نیستند و ممکن است با یکدیگر هم‌پوشانی داشته باشند، در نهایت شش مسیر اصلی برای پایان کار چنین گروه‌هایی قابل شناسایی است: حذف رهبری، مذاکره، موفقیت، شکست، سرکوب و تغییر جهت به شیوه‌ای دیگر از فعالیت، مانند جرائم عادی یا شورش مسلحانه.

در مورد هسته مرکزی القاعده، هرچند حذف رهبران و سرکوب نظامی نقش‌های مهمی ایفا کردند، این گروه در درجه نخست در نتیجه یک شکست راهبردی به پایان رسید؛ درست همان‌گونه که بن‌لادن از وقوع آن بیم داشت. هدف متحرک پس از حملات ۱۱ سپتامبر، کارزار ایالات متحده باید بر نابودی عاملان این حملات متمرکز می‌شد. اما آمریکا نتوانست تهدید را به‌روشنی تعریف کند.

«مجوز استفاده از نیروی نظامی» که کنگره در ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۱ تصویب کرد، اصلاً نامی از القاعده نبرد و در عوض، دشمنان واشنگتن را به شکلی مبهم چنین تعریف کرد: «کشورها، سازمان‌ها یا افرادی که [رئیس‌جمهور] تشخیص دهد حملات تروریستی رخ‌داده در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ را برنامه‌ریزی، مجاز، اجرا یا پشتیبانی کرده‌اند.» چند روز بعد، جورج دبلیو بوش، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، نیز همین چارچوب را تکرار کرد و گفت: «جنگ ما با القاعده از القاعده آغاز می‌شود، اما به آنجا ختم نمی‌شود.

این جنگ تا زمانی پایان نخواهد یافت که هر گروه تروریستی با دامنه فعالیت جهانی شناسایی، متوقف و شکست داده شود.» با این موضع، ایالات متحده عملاً علیه یک تاکتیک اعلام جنگ کرد؛ تاکتیکی که از زمان گسترش تروریسم آنارشیستی در اروپا، پیش از جنگ جهانی اول، یکی از اشکال مهم خشونت سیاسی در جهان مدرن بوده است. واشنگتن برای خود مأموریتی تعریف کرده بود که هرگز نمی‌توانست آن را به‌طور کامل به پایان برساند. وقتی «تروریسم» به‌عنوان دشمن تعریف شد، تلاش‌های آمریکا ناگزیر از وضوح راهبردی تهی شد و زمینه برای کش‌دار و بی‌پایان شدن این جنگ فراهم آمد.

آنچه در ادامه رخ داد، ابتدا کارزاری فاقد تمرکز روشن در افغانستان بود؛ کارزاری که طالبان را در کابل از قدرت برکنار کرد، اما به بن‌لادن و نزدیکانش اجازه داد فرار کنند. پس از آن، جنگ عراق آغاز شد؛ کشوری که القاعده تا یک سال پس از آغاز اشغال نظامی آمریکا حتی در آن فعالیت نداشت و تنها پس از آن بود که یکی از شاخه‌های وابسته به این گروه ظهور کرد.

حمله به عراق بیش از هر رویداد منفرد دیگری به طولانی شدن عمر القاعده کمک کرد، زیرا موجی از نیروهای تازه را از میان جمعیت‌های سنی در سراسر جهان به سوی این جریان کشاند و در نهایت شرایط را برای ظهور سازمان «دولت اسلامی» فراهم کرد. با این حال، در ۲۵ سال بعد، ایالات متحده و متحدانش گاهی تقریباً برخلاف روندی که خود ایجاد کرده بودند، در نهایت توانستند القاعده بن‌لادن را شکست دهند؛ آن هم در بسیاری از موارد با کمک ناخواسته خود این گروه. یکی از عوامل مهم در این روند، کشته شدن اسامه بن‌لادن در ماه مه ۲۰۱۱ در ابوت‌آباد پاکستان بود؛

رویدادی که انسجام القاعده را تضعیف کرد. نیروهای آمریکایی به محل اقامت بن‌لادن یورش بردند، او را کشتند، سپس جسدش را با بالگرد به یک ناو هواپیمابر منتقل کردند و در دریا به خاک سپردند؛ اقدامی که امکان شکل‌گیری هرگونه یادمان یا نقطه تمرکز و تجمع برای هواداران او را از میان برد. اسنادی که در جریان آن عملیات به دست آمد، برای دستگاه ضدتروریسم آمریکا به اندازه مرگ بن‌لادن ارزشمند بود، زیرا شواهد قانع‌کننده‌ای ارائه می‌کرد که نشان می‌داد او مدتی بود دیگر عملیات این گروه را به‌طور متمرکز هدایت نمی‌کرد.

مرگ بن‌لادن به‌تنهایی به القاعده پایان نداد، اما نوعی اجرای عدالت بود و توانایی هوادارانش برای گرد آمدن حول محور او را کاهش داد. تا سپتامبر ۲۰۱۱، مقام‌های آمریکایی ادعا می‌کردند تعداد افرادی که زنده مانده و مستقیماً با اجرای حملات ۱۱ سپتامبر ارتباط داشتند، از حدود ۱۲ نفر فراتر نمی‌رفت. با این حال، آمریکا به‌جای آنکه در همان مقطع پیروزی بر این گروه را اعلام کرده و از آن عبور کند، دامنه کارزار پهپادی خود را گسترش داد؛ کارزاری که در سال ۲۰۰۲ در دوره بوش آغاز شده و در سال‌های نخست دولت اوباما شتاب گرفته بود.

این کارزار به‌جای حملات موسوم به «شخصیت‌محور» که رهبران شناخته‌شده را هدف قرار می‌داد، به سمت «حملات مبتنی بر الگو» یا «حملات امضایی» حرکت کرد؛ حملاتی که افراد یا گروه‌های ناشناس را نه بر اساس هویت قطعی، بلکه به این دلیل هدف قرار می‌دادند که با یک الگوی رفتاری یا عملیاتی مشخص مطابقت داشتند. دامنه این حملات نیز از افغانستان و پاکستان فراتر رفت و سومالی و یمن را دربر گرفت. کارزار پهپادی توان و شمار نیروهای القاعده را کاهش داد و در مواردی نیز پاسخی به حملات یا تلاش‌های تروریستی بود.

برای نمونه، اعضای شاخه یمنی القاعده که عمر فاروق عبدالمطلب را آموزش داده و تجهیز کرده بودند، از میان برداشته شدند؛ همان فردی که بعدها با عنوان «بمب‌گذار لباس زیر» شناخته شد و در سال ۲۰۰۹ تلاش کرد یک هواپیمای مسافربری را سرنگون کند. اما حملات پهپادی در عین حال خود به عاملی برای برانگیختن تروریسم نیز تبدیل شدند.

بر اساس مصاحبه‌های اف‌بی‌آی که از حالت محرمانه خارج شده‌اند، تامرلان تسارنایف، بمب‌گذار ماراتن بوستون در سال ۲۰۱۳ ــ که او نیز تحت تأثیر شاخه یمنی القاعده قرار گرفته بود ــ به یکی از دوستانش گفته بود که کشتن یک کودک هشت‌ساله در آن حمله از نظر او موجه بوده است، زیرا کودکان در افغانستان و پاکستان بر اثر حملات پهپادی آمریکا کشته شده بودند. کارزار پهپادی همچنین پیامدهای راهبردی برای روابط آمریکا با متحدانش داشت. افکار عمومی در فرانسه، آلمان، اسپانیا، ترکیه و بریتانیا نسبت به «جنگ جهانی علیه تروریسم» واشنگتن مواضع منفی‌تر و سخت‌تری پیدا کرد.

پهپادها از نظر تاکتیکی مهم بودند و احتمالاً جان‌هایی را نجات دادند، اما آنها به القاعده پایان ندادند. آنچه برای این موفقیت اهمیت بیشتری داشت، همکاری اطلاعاتی و انتظامی میان ایالات متحده و متحدانش بود؛ همکاری‌ای که همچنان سنگ‌بنای مبارزه آمریکا با تروریسم به شمار می‌رود. تدابیر جدید برای محدود کردن تأمین مالی تروریسم، غربالگری و پایگاه‌های داده بیومتریک و همچنین شیوه‌های تازه اشتراک‌گذاری اطلاعات میان متحدان، به واشنگتن کمک کرد تهدیدها را در خارج از مرزهای آمریکا نیز زیر نظر بگیرد.

برای نمونه، در سال ۲۰۰۶، همکاری نزدیک میان سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا، توطئه‌ای مرتبط با القاعده را خنثی کرد که هدف آن قاچاق ماده منفجره TATP در داخل ظروف نوشیدنی و سرنگون کردن هواپیماهای مسافربری عازم ایالات متحده بر فراز اقیانوس اطلس بود. فروپاشی از درون اما بخش بزرگی از آسیبی که القاعده متحمل شد، نتیجه اقدامات خود این گروه بود. یکی از عوامل اصلی، واکنش منفی به حملات تروریستی‌ای بود که به غیرنظامیان مسلمان آسیب می‌زد و در پی آن، حمایت جوامعی که القاعده مدعی نمایندگی‌شان بود، کاهش یافت.

بن‌لادن از این نقطه‌ضعف آگاه بود و سرخوردگی او در مکاتباتی که در مجتمع ابوت‌آباد کشف شد، به‌روشنی دیده می‌شود. او در نامه‌ای که در ماه مه ۲۰۱۰ برای یکی از معاونانش نوشت، هشدار داد: «اینجاست که برداشت مسلمانان نسبت به ما از بین می‌رود؛ برداشتی که بر اساس آن، ما کسانی هستیم که از مسلمانان دفاع می‌کنیم و با بزرگ‌ترین دشمن آنها، یعنی ائتلاف صلیبی ـ صهیونیستی، می‌جنگیم…

[اما در عوض] کسانی را می‌کشیم که عموم مردم آنها را مسلمان می‌دانند.» القاعده از سال ۲۰۰۴ ایجاد شاخه‌های جهانی خود را آغاز کرد، اما این شاخه‌ها معمولاً از دل سازمان‌هایی که از پیش وجود داشتند، شکل می‌گرفتند و ارتباطات عملیاتی آنها با هسته مرکزی القاعده نیز همیشه روشن و مشخص نبود. بر اساس ارزیابی خود بن‌لادن، شاخه‌های خودسر و خارج از کنترل، بیش از آنکه به آرمان القاعده کمک کنند، به آن آسیب زدند؛ زیرا بیشتر قربانیان خشونت این گروه‌ها، غیرنظامیان مسلمان بودند و خانواده‌ها و جوامع این قربانیان نیز در نهایت القاعده را مسئول می‌دانستند.

بر اساس پروژه «نگرش‌های جهانی پیو»، در فاصله سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۱، میزان حمایت شخصی از بن‌لادن در اندونزی از ۵۹ درصد به ۲۶ درصد، در اردن از ۵۶ درصد به ۱۳ درصد و در سرزمین‌های فلسطینی از ۷۲ درصد به ۳۴ درصد کاهش یافت. در پاکستان، جایی که بن‌لادن مخفی شده بود، حمایت از او از ۴۶ درصد در سال ۲۰۰۳ به ۱۸ درصد در سال ۲۰۱۰ سقوط کرد. یک دهه پس از حملات ۱۱ سپتامبر، رؤیای بن‌لادن برای شکل دادن به یک نیروی پیشرو که بتواند مسلمانان را متحد کند، عملاً از میان رفته بود. اختلافات داخلی نیز در زوال القاعده نقش داشت.

مهم‌ترین و چشمگیرترین شکاف، جدایی «دولت اسلامی» یا داعش بود؛ گروهی که فعالیت خود را به‌عنوان یکی از شاخه‌های القاعده آغاز کرده بود و بعدها با نام و هویتی تازه ظاهر شد. در سال ۲۰۱۴، داعش بخش‌های بزرگی از عراق و سوریه را تصرف کرد و حدود ۱۵ هزار جنگجوی خارجی از ۸۰ کشور را برای پیوستن به خلافت خودخوانده‌اش جذب کرد. این تحول، چالشی بزرگ برای گروه اصلی بود: القاعده ایده داشت، اما داعش قلمرو در اختیار داشت. مسیر داعش بازتاب‌دهنده همان مشکل اساسی در برخورد با شاخه‌هایی بود که راهبرد بن‌لادن را یا قبول نداشتند یا حتی لزوماً آن را درک نمی‌کردند.

در سال ۲۰۰۵، ایمن الظواهری، معاون ارشد بن‌لادن، در نامه‌ای به ابومصعب الزرقاوی ــ رهبر گروهی که در آن زمان «القاعده در عراق» نامیده می‌شد و بعدها به داعش تبدیل شد ــ از او خواست کشتار غیرنظامیان شیعه و سربریدن گروگان‌ها در ویدئوهای هولناک را متوقف کند. ظواهری نوشت: «از جمله چیزهایی که احساسات توده‌های مسلمانی که شما را دوست دارند و از شما حمایت می‌کنند، هرگز نمی‌تواند بپذیرد… صحنه‌های ذبح گروگان‌هاست. ما به این نیاز نداریم.» زرقاوی این توصیه را نادیده گرفت. در سال ۲۰۰۶، او در یک حمله هوایی آمریکا کشته شد.

با این حال، در دهه بعد، جهادگرایی جهانی به‌طور قاطع در مسیر موردنظر او حرکت کرد و از رویکرد نسبتاً محتاطانه‌تر القاعده فاصله گرفت. بخش بزرگی از آسیبی که القاعده متحمل شد، نتیجه اقدامات خود این گروه بود. با وجود آنکه داعش القاعده را تحت‌الشعاع قرار داده بود، محدودیت‌های رویکرد این گروه نیز به‌تدریج آشکار شد و در واقع، هشدار ظواهری را تأیید کرد. نخستین اشتباه داعش این بود که نیروها و تجهیزات خود را در یک فضای متمرکز گرد آورد و به این ترتیب، به هدفی ایده‌آل برای نیروی نظامی متعارف تبدیل شد.

دومین اشتباه داعش، استقبال آشکار و مشتاقانه از اشکال هولناک خشونت و سادیسم بود؛ رویکردی که تقریباً همه کسانی را که عضو این گروه نبودند، علیه آن برانگیخت. تا سال ۲۰۱۶، تقریباً تمام جهان علیه داعش متحد شده بود. ائتلاف جهانی برای شکست داعش، با همکاری نیروهای عراقی، کرد و سوری، تا سال ۲۰۱۹ قلمروهایی را که این گروه تصرف کرده بود، بازپس گرفت و خلافت آن را نابود کرد. اما برای القاعده، خسارت وارد شده بود: این گروه جای پای خود را در عراق از دست داده و پایگاه جذب نیروی خود را با برندی جوان‌تر و پرزرق‌وبرق‌تر تقسیم کرده بود.

پاسخ ظواهری، حرکت به سوی تمرکززدایی و تمرکز بیشتر بر گروه‌هایی در جنوب آسیا و شمال آفریقا بود؛ از جمله «القاعده در شبه‌قاره هند» و «القاعده در مغرب اسلامی» که هدف اصلی آنها سرنگونی دولت‌های محلی بود. در ژوئیه ۲۰۲۲، تقریباً یک سال پس از خروج آمریکا از افغانستان، یک حمله پهپادی ایالات متحده در کابل، ظواهری را کشت. واکنش کم‌رنگ به مرگ او، ضعف هسته مرکزی القاعده را تأیید کرد. امروز، رهبر ظاهری القاعده سیف‌العدل است که در ایران زندگی می‌کند؛

کشوری با اکثریت شیعه که او و دیگر رهبران القاعده و خانواده‌هایشان، در طول یک دهه پس از ۱۱ سپتامبر، سال‌ها در آن تحت نوعی حصر خانگی زندگی کردند و همچنان آزادی عمل او در آنجا به‌شدت محدود است. او حتی خود را به‌طور رسمی رهبر این گروه اعلام نکرده است؛ شاید به این دلیل که از ترور شدن می‌ترسد، اما شاید هم به این دلیل که در واقع، چیزی برای رهبری کردن باقی نمانده است. اگرچه این گروه ممکن است روزی خود را از نو بازآفرینی کند یا حملاتی را انجام دهد، القاعده‌ای که ۲۵ سال پیش به ایالات متحده حمله کرد، به پایان رسیده است.

ایالات متحده گاهی روند افول این گروه را تسریع کرد و گاهی آن را کندتر ساخت. اما در نهایت، القاعده شکست خورد.

منبع: جماران