به گزارش گروه رسانهای شرق،
در بسیاری از بحثهای اقتصادی، وقتی سرمایه از تولید فاصله میگیرد و به بازار ارز، طلا، زمین یا سایر داراییها میرود، سریعترین توضیح این است که «مردم سفتهباز شدهاند». این توضیح شاید بخشی از واقعیت را توصیف کند، اما علت را توضیح نمیدهد. سؤال مهمتر این است که چه اتفاقی افتاده که برای بخشی از صاحبان سرمایه، خرید و نگهداری یک دارایی از راهاندازی کارخانه، توسعه شرکت، استخدام نیروی انسانی یا حتی افزایش موجودی یک کسبوکار منطقیتر شده است؟
برای پاسخ میتوان از یک مدل ساده استفاده کرد. سرمایهگذار معمولا چهار متغیر را همزمان میسنجد: بازده، ریسک، نقدشوندگی و قابلیت پیشبینی. تولید زمانی جذاب است که مجموع این چهار عامل بتواند هزینه پذیرفتن مسئولیت یک فعالیت اقتصادی را جبران کند.
مسئله از جایی آغاز میشود که این معادله به نفع فعالیت مولد کار نمیکند. فرض کنیم فردی سرمایهای دارد و میان دو انتخاب قرار گرفته است. در انتخاب نخست، میتواند شرکتی را توسعه دهد، دستگاه بخرد، نیرو استخدام کند، دفتر بزرگتری بگیرد، مواد اولیه تهیه کند و وارد یک بازار تازه شود. در مقابل، باید مالیات، بیمه، حقوق، هزینه تأمین مالی، اجاره، حمل، مطالبات مشتری، ریسک تغییر مقررات و دهها مسئله دیگر را نیز بپذیرد.
انتخاب دوم بسیار سادهتر است: دارایی بخرد و منتظر بماند.
اگر انتخاب دوم نقدشوندگی بیشتر، دردسر اجرائی کمتر و احتمال بهتری برای حفظ ارزش سرمایه فراهم کند، نباید تعجب کرد که منابع به همان سمت حرکت میکنند.
این رفتار الزاما ناشی از علاقه مردم به سفتهبازی نیست؛ میتواند نتیجه تغییر نسبت بازده به ریسک باشد.
تولید یک ویژگی مهم دارد: سرمایه را برای آینده متعهد میکند. خرید دستگاه امروز انجام میشود، اما بازگشت سرمایه شاید سالها طول بکشد. استخدام نیروی جدید تعهد ماهانه ایجاد میکند. قرارداد بلندمدت، اجاره، تسهیلات و خرید مواد اولیه نیز هرکدام بخشی از آزادی آینده مدیر را محدود میکنند.
در مقابل، بسیاری از داراییها این ویژگی را ندارند. صاحب آنها میتواند سریعتر تصمیم خود را تغییر دهد. همین تفاوت در دورههای پرابهام اهمیت زیادی پیدا میکند. در اقتصاد سرمایهگذاری مفهومی وجود دارد که میتوان آن را «ارزش صبرکردن» نامید. وقتی آینده مبهم است، گاهی سرمایهگذار ترجیح میدهد امروز تصمیم نگیرد. او سرمایهگذاری را عقب میاندازد تا اطلاعات بیشتری درباره آینده به دست آورد. این تصمیم شاید برای یک نفر محتاطانه باشد، اما وقتی هزاران سرمایهگذار همزمان همین رفتار را انتخاب کنند، نتیجه چیزی فراتر از احتیاط فردی است: رکود سرمایهگذاری.
یکی دستگاه نمیخرد. دیگری پروژه تازه را متوقف میکند. شرکت دیگری استخدام را عقب میاندازد. صاحب سرمایهای هم که هنوز وارد کسبوکار نشده، دارایی میخرد و منتظر میماند.
اقتصاد بهتدریج پر از «تصمیمهای انجامنشده» میشود.
این بخش ماجرا در آمارهای روزانه کمتر دیده میشود. تعطیلی کارخانه دیده میشود، اما کارخانهای که اصلا ساخته نشد دیده نمیشود. اخراج نیرو دیده میشود، اما نیرویی که قرار بود استخدام شود و نشد در هیچ گزارشی ثبت نمیشود. سرمایهگذاری لغوشده تیتر نمیشود، اما اثر آن چند سال بعد در ظرفیت تولید و اشتغال ظاهر خواهد شد.
همینجا سفتهبازی از یک رفتار فردی به مسئلهای کلان تبدیل میشود.
وقتی منابع بهجای ایجاد ظرفیت تازه، میان داراییهای موجود جابهجا میشوند، قیمت دارایی میتواند افزایش پیدا کند بدون آنکه متناسب با آن تولید جدیدی ایجاد شده باشد. افزایش قیمت نیز به نوبه خود سرمایه دیگری را جذب میکند. فردی که میبیند داراییای بدون فعالیت عملیاتی رشد کرده، دوباره همان بازده را با دردسرهای کسبوکار مقایسه میکند.
نااطمینانی بیشتر، سرمایهگذاری کمتر، تقاضای بیشتر برای دارایی، افزایش جذابیت سفتهبازی و در نهایت فاصله بیشتر سرمایه از تولید.
شکستن این چرخه با توصیه اخلاقی ممکن نیست.
نمیتوان از صاحب سرمایه خواست صرفا به دلیل علاقه به تولید، بازده کمتر و ریسک بالاتر را انتخاب کند. اقتصاد با انگیزهها حرکت میکند. اگر ساختار انگیزهها به یک مسیر پاداش بیشتری بدهد، سرمایه نیز همان مسیر را انتخاب خواهد کرد.
به همین دلیل مبارزه با سفتهبازی فقط با محدودکردن بازار ارز، طلا یا سایر داراییها پاسخ کاملی نیست. اگر مقصد تولید جذاب نشده باشد، بستن مسیرهای جایگزین الزاما منابع را به سمت کارخانه و کسبوکار هدایت نمیکند؛ ممکن است فقط شکل رفتار سرمایه را تغییر دهد.
مسئله اصلی باید بازسازی صرفه اقتصادی تولید باشد.
این بازسازی الزاما با یک وام یا یک معافیت مالیاتی اتفاق نمیافتد. تولید قبل از هر چیز به امکان محاسبه نیاز دارد. فعال اقتصادی باید بتواند با حدی قابل قبول از اطمینان درباره هزینه، مقررات، بازار، تأمین مالی و شرایط تجارت تصمیم بگیرد.
مشوق مهم دیگر، کاهش هزینه فعالیت رسمی است. وقتی یک بنگاه علاوه بر ریسک طبیعی بازار، باید هزینه بالای تأمین مالی، فشارهای اداری، تکالیف متعدد و احتمال تغییرات ناگهانی را هم تحمل کند، بازده مورد انتظار سرمایهگذار برای ورود به تولید بالاتر میرود. اگر چنین بازدهیای قابل دستیابی نباشد، خروج سرمایه رفتاری دور از انتظار نیست.
در این میان یک سوءبرداشت نیز باید اصلاح شود: افزایش قیمت دارایی لزوما به معنای افزایش ثروت واقعی اقتصاد نیست.
اقتصاد زمانی ثروتمندتر میشود که ظرفیت تولید، فناوری، بهرهوری، خدمات و اشتغال افزایش پیدا کند. اینکه یک زمین، سکه یا ارز با قیمت بالاتری میان افراد معامله شود، ممکن است وضعیت دارایی صاحبان آن را تغییر دهد، اما الزاما یک واحد ظرفیت اقتصادی جدید ایجاد نمیکند.
اگر این روند طولانی شود، هزینه اجتماعی آن نیز ظاهر خواهد شد. سرمایهگذاری کمتر یعنی ظرفیت تولید کمتر در آینده. ظرفیت کمتر یعنی فرصت شغلی کمتر، رقابت ضعیفتر و رشد اقتصادی محدودتر.
پس مسئله سفتهبازی فقط درباره پولدارشدن یک گروه نیست؛ درباره فرصتهایی است که در اقتصاد واقعی ساخته نمیشوند.
سؤال درست بنابراین این نیست که چرا مردم دلار یا طلا میخرند.
چرا سرمایهگذاری در یک فعالیت واقعی، با تمام مسئولیت و ریسک آن، نتوانسته به اندازه کافی جذاب بماند؟
اگر سیاستگذار بتواند پاسخ این سؤال را پیدا کند، شاید دیگر لازم نباشد سرمایه را با دستور به سمت تولید هدایت کند.
سرمایه خودش مسیر را پیدا میکند.
اقتصادی که در آن تولید سودآور، قابل پیشبینی و قابل دفاع باشد، برای جذب سرمایه نیازی به خواهش ندارد.
مشکل از جایی آغاز میشود که تماشاکردن رشد قیمت داراییها، از ساختن یک کسبوکار منطقیتر به نظر برسد.
منبع: شبکه شرق