از زمانی که چوئن لای در ۸ ژانویه ۱۹۷۶ (۱۸ دی ۱۳۵۴) فوت کرده، حدود پانصد کتاب، ۵۰۰۰ مقاله علمی و چندین مستند در مورد او تهیه شده است. چوئن لای در ۱۷سالگی برای تحصیلات دانشگاهی به ژاپن رفت و در آنجا با مارکسیسم آشنا شد. بعد از دو سال عازم فرانسه شد و برای ۵ سال از نزدیک، تحولات فرانسه، آلمان و انگلستان را مشاهده کرد. وقتی در کانون مرکزی رهبران چین مطالعه میکنیم متوجه میشویم چوئن لای از دو ویژگی متمایز برخوردار است:
۱. او قبل از آنکه مارکسیست باشد، دانشآموخته مکتب کنفسیوسی بود؛
۲. او تنها فردی بود در نخبگان که تجربه مشاهده مستقیم از جهان را داشت.
مائو فقط دو بار به سفر رفت و در این دو بار با استالین و خروشچف ملاقات کرد. درحالیکه مائو از کنفسیوسیسم بیزار بود و علاقهای به یادگیری اصول و متدولوژی آن نداشت و در دوره جوانی و میانسالی به یک فردی با ذهن انتزاعی محض تبدیل شده بود، چوئن لای دو درس تعیین کننده از بودائیسم و کنفسیوس آموخته بود: فهمیدن دقیق یک موضوع تنها با رجوع به Fact قابل تحقق است و اینکه «عمل» باید در قالب «شرایط» باشد. چوئن لای از اول انقلاب چین، ابتدا وزیر خارجه و سپس نخستوزیر بود و مائو او را در فهم جهان، منحصر به فرد میدانست زیرا خودش بومی و روستایی بود.
مائو غرق در آرزوهای خود بود و به تعبیر مترجم انگلیسی زبانش (Sidney Rottenberg)، این آرزوها و خواستههای غیر واقعی، مستقیم و غیرمستقیم باعث مرگمیلیونها چینی شد. شاید از یک منظر بتوان چوئن لای که عملا نفر دوم چین در دوره زعامت مائو بود و ۱۰ماه زودتر از او از دنیا رفت را یکی از تعیین کننده ترین سیاستمداران قرن گذشته قلمداد کرد: او به عنوان وزیر خارجه و نخستوزیر، ۲۷سال در کنار مائو بود و در عین حال، به فکر قدرت و ثروت ملی چین بود و «مائو زدایی» کرد.
هنری کیسینجر میگوید: محک زدن عملکرد و موفقیت یک وزیر خارجه با این شاخص قابل شناسایی است که آنچه او در صحنه خارجی انجام میدهد، ابتدا در داخل مورد اجماع هیات حاکمه و افکار عمومی قرار گرفته باشد. شاید مهم ترین واژه در رساله دکترای کیسینجر (A World Restored: Metternich, Castlereagh and the Problems of Peace ۱۸۲۲-۱۸۱۲) واژه نظم یا سامان (Order) باشد. او و چوئن لای هر دو در پی ثبات و نظم و تداوم بودند. هر دو بنیان این ثبات را در داخل میدانستند و اصولا این یک اندیشه اجتماعی-سیاسی اروپایی است که چوئن لای به خوبی در اقامت ۵ساله خود در غرب اروپا آنرا دریافت.
بنیان تفکرات چوئن لای، جلوگیری از تسلط و نفوذ خارجی بر چین، قرار نگرفتنش در زیرمجموعه اتحاد جماهیر شوروی و اعتبار بینالمللی بود. تحقق این اهداف، صنعتی شدن و قدرت اقتصادی چین بود. سیاست خارجی و دیپلماسی حکم جاده صاف کن و غلطک را داشت.
چوئن لای بدون آنکه با مائو درگیر شود و اعتماد او را از دست دهد، با آرامی، قدم به قدم، با حوصله در داخل منظومه جهان بینی مائو سیر میکرد و نیازهای روانی او برای تمجید و تایید را تامین میکرد ولی در عین حال او را متوجه میساخت که قدرت چین، حزب کمونیست و از همه مهمتر، قدرت مائو در سایه مستعد کردن محیط بینالمللی، حداقلسازی تضادهای خارجی، توازن میان نیروهای متخاصم و گفتوگوهای بدون وقفه با همه دشمنان است. یکی از ویژگیهای چوئن لای که دوست و دشمن، داخلی و خارجی و عموم در مورد او میگویند: ادب، تربیت، عفت کلام، نزاکت و اخلاقی بودن او بود.
در سنت کنفسیوسی به این خصلت که بسیار تاکید میشود، Junzi میگویند و او در چین نماد Junzi است. کیسینجر میگوید: دشمن نظم و سامان و سیستم، جابهجا شدن مسائل مهم با غیر مهم است. او میگوید: «سیمان نظم و سامان در قابل اتکا بودن است». به همین دلیل سیاستمداران اروپایی تبار آمریکایی، سیاست و رفتار اروپاییها که از ثبات به مراتب بیشتری نسبت به آمریکا برخوردار است را بیشتر میپسندند. برژینسکی در کنفرانسی انتقادگونه در سال ۲۰۰۹ مطرح کرد که سیاستمداران در آمریکا «استراتژیستهای پاره وقت هستند».
چوئن لای در شرایطی که در مدیریت و بدنه حزب کمونیست چین، عموما همه شعارهای ضد آمریکایی میدادند، توانست به نوعی آرام آرام اقناع ایجاد کند تا از سال ۱۹۵۵ و آغاز مشاجرات دو قدرت کمونیستی چین و شوروی، ۱۳۰ ملاقات بین سفرای چین و آمریکا در لهستان را پیش ببرد. او با ۳ اصل توانست ایدئولوژیک ترین افراد را قانع کند: کاهش سوء محاسبات، روشن کردن نیات و تبیین پیشنهادات. این ملاقاتها ۱۶سال قبل از مذاکرات رسمی چوئن لای با نیکسون و کیسینجر بود. از یک طرف، آمریکا در مرزهای جنوبی و شرقیِ چین یعنی در ویتنام، کره و ژاپن حضور داشت و از طرفی دیگر شوروی در مرزهای ۸۰۰۰ کیلومتری خود با چین، یکمیلیون نیروی نظامی با موشکهای هستهای رو به شهرهای چین مستقر کرده بود.
چوئن لای در سال ۱۹۵۵ در سفرها و ملاقاتهای خود به اقصی نقاط جهان، هدف چین را صنعتی شدن و رشد اقتصادی اعلام میکرد و میگفت که یک جهان صلحآمیز میتواند چنین هدفی را تحقق بخشد. تمام تلاش چوئن لای این بود که در داخل و خارج، همه را نسبت به پیامدهای جنگ و تقابل نظامی هشدار دهد. او با ادبیات آرام، شمرده و توأم با اعتماد به نفس رسما میگفت که چین در پی جنگ با هیچ کشور دور و نزدیک نیست. او با آرامش و استدلال و دور از نمایش سیاسی توانست مائو را متقاعد کند که برای در امان ماندن از یک دشمن نزدیک، باید با یک دشمن دورتر به ائتلاف و همکاری رسید.
از همین بنیان فکری استفاده کرد تا گفتوگو با آمریکا را به عنوان ضرورتی برای جابهجا کردن تنظیمات ذهن رهبران کرملین به کار گیرد.
کار کردن با ذهن و شخصیت مائو، کار سهلی نبود. مردی که محصور بود. جهان را ندیده بود، عطش تمجید داشت. مانند صدام حسین، کسی جرات نمی کرد حتی در ذهن خود، مائو را نقد کند. او ظاهر میشد و دیگران را توجیه میکرد که چگونه مسائل را تعریف و تحلیل کنند زیرا فقط یک تحلیل وجود داشت. همه از مطرح کردن دادهها و تحلیلهای نامأنوس با ناخودآگاه مائو، پرهیز میکردند. تمامی سوالات و پاسخها از قبل مشخص بود. این تقصیر مائو نبود. هر ایدهای که نقد نشود، درمعرض واکنشهای متفاوت قرار نگیرد و چکش نخورد، دیگر ایده نیست، بلکه جزمیت است.
چوئن لای در چنین قالبی، منافع ملی چین، قدرت ملی چین و هدف اقتصادگرایی را با هزاران قدم و طی سالهای متمادی پیش برد. چوئن لای میدانست که مهم ترین قدرت چانه زنی چین در برابر دشمنان دور و نزدیک، قدرت تسلیحات هستهای است که در سال ۱۹۶۴ رسما به وقوع پیوست. در تمام مدتی که چین در پی قدرت هستهای بود با جهان، ملایم و آرام تعامل کرد و وقتی آن را بهدست آورد به روش اتصال و یا مرتبط کردن متغیرها به یکدیگر متوسل شد (Linkage). در دورهای که چین، فضای مذاکرات سیاسی در نیمه دوم دهه ۱۹۶۰ را با آمریکا و شوروی فراهم میکرد، ۱۱ آزمایش هستهای انجام داد.
چوئن لای با جزئیات باورنکردنی، تحولات جهانی را با تیم بسیار کوچکی دنبال میکرد و تاکتیکها و استراتژیهای خود را در قالب واقعیات و Factهای جهانی تنظیم مینمود. مائو از اینکه تحلیلها و محاسبات چوئن لای به جایگاه او لطمهای وارد نمی کرد، و به تدریج مسائل داخلی را نیز مساعدت میبخشید، خرسند بود و از او حمایت میکرد. چوئن لای از فقر مردم چین و توانایی کشور کوچکی مانند ژاپن در تحمیل خواستههای خود به چینیها به شدت رنج میبرد و با هدف اجماع در داخل و صلح در خارج، به دنبال ایجاد شرایطی بود تا چین را به قدرتمندی اقتصادی برساند.
دیپلماسی و سیاست خارجی برای او برگرفته از رهیافت دیوید لوید جرج (Lloyd George) نخستوزیر بریتانیا به معنای چانه زدن و خرید کالا به قیمت مناسب بود. سیاست خارجی برای او هدف نبود بلکه افق و تمرکز اقدامات او برای داخل و قدرتمند کردن داخل بود که هم اکنون پس از نیم قرن قابل استناد است. عملکرد چوئن لای شاهدی بر یکی از دقیق ترین تعاریف قدرت است: کشوری قدرت دارد که بتواند دستور کار محیط بیرونی و اگر توانست جهانی را تنظیم کند؛ امری که امروز چین حداقل در امور تجاری، تولیدی، فناوری، مالی، و سرمایهگذاری میتواند انجام دهد و روسیه از چنین توانی محروم است.
چوئن لای از خود میپرسید: چرا چین که زمانی امپراطوری قدرتمندی بود، چنین اسیر فئودالیسم داخلی و نفوذ خارجی شده است؟ دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ در تغییر افکار به سوی انقلاب چین و ایجاد انسجام سیاسی تعیین کننده بودند.
جان دیویی (John Dewey) که از یکم تا ۱۹ام ماه مه ۱۹۱۹ در دانشگاههای چین پیرامون «فلسفه عملی» سخنرانی کرد، معتقد بود تا افکار چینیها تغییر نیابند، چین متحول نخواهد شد. یکی از اندیشمندانی که در شکل گیری افکار چوئن لای اثر گذاشت، فیلسوف چینی وانگ فوژی (۱۶۹۲-۱۶۱۹) بود که سقوط امپراتوری مینگ (۱۶۴۴-۱۳۶۸) را ناشی از آن دانست که رهبران امپراتوری از فهم واقعیتها عاجز ماندند و در عمارتهای ذهنی که خود بنا کرده بودند در نهایت مدفون شدند.
چوئن لای چه در نسبت استدلالی و روانی خود با مائو و چه در فرآیند اجماعسازی درونحزبی، تلاشهای موفقیت آمیزی داشت تا اثبات کند که اگر چینیها افکار خود را تغییر ندهند و درک عینی از جهان نداشته باشند، به حاکمیت و استقلال دست نخواهند یافت و از نفوذ خارجی رها نخواهند شد. جهان، جهان رقابتی است و اگر کشوری در داخل قوی نشود، نمی تواند در خارج قوی عمل کند. قوی شدن در داخل برای چوئن لای، قدرت تولیدی، مالی و فناوری بود.
این نویسنده حدود بیست سال پیش با یک محقق چینی آشنا شد و در حین مباحث علمی متوجه شد که فرد چینی، فقط و فقط متخصص تحولات سال ۱۹۵۰ (یکسال پس از انقلاب) است. محقق چینی گفت که در رابطه با آن یک سال، پنج کتاب تالیف کرده است. هدف از این نکته، اشاره به حجم و گستردگی و پیچیدگی مسائل چین است. چوئن لای چه در ۲۵ سال فعالیت سیاسی و تشکیلاتی قبل از انقلاب و چه ۲۷ سال وزارت و نخستوزیری پس از انقلاب، به قدری با حوصله، دقت، آرامش، دوراندیشی، تعامل، ادب، واکنشی نبودن، صبر و آمادگی برای فهم موضوعات و تضادها عمل کرد که مسیر چین و بلکه جهان را تغییر داد.
هامر شولد، سیاستمدار سوئدی که دبیرکل سازمان ملل از سال ۱۹۵۳تا ۱۹۶۱ بود، در مورد او گفته بود: قدری تحقیرآمیز است اگر بگویم که چوئن لای یک مغز فرا انسانی دارد و من بهتر از او در سیاست خارجی ندیده ام. همینطور کیسینجر گفته است: مائو در جلسات متکلم وحده بود ولی چوئن لای میگذاشت همه نظر دهند. مائو در پی حذف مخالفین خود بود ولی چوئن لای میخواست آنها را اقناع کند. مائو زبان تلخی داشت ولی چوئن لای با کلماتش نفوذ میکرد. مائو خیلی حالات فیلسوفانه داشت، ولی چوئن لای خود را مذاکرهکننده میدانست.
مائو میخواست تاریخ را سرعت بخشد، ولی چوئن لای به دنبال بهرهبرداری از اوضاع فعلی بود. در آخر کیسینجر میگوید او یکی از دو یا سه نفری است که مرا به شدت تحت تاثیر قرار دادهاند. نیکسون که بعد از ریاست جمهوری اش ۱۰ کتاب نوشت و انرژی کاری در مقیاس کهکشانها داشت، در مورد چوئن لای معتقد بود که بدون ابعاد پیچیده روانی و دقت بحث و فهم او، عادیسازی و به سرانجام رساندن مذاکرات چین و آمریکا امکانپذیر نبود.
چوئن لای چند ویژگی بارز داشت که در سیاستمداران امروزی به ندرت دیده میشود:
۱. او هیچ وقت در صحبت کردن و مذاکره عصبانی نمی شد زیرا آن را نشانه عدم اعتماد به نفس، ضعفهای انباشته شده درونی و نداشتن افق درازمدت میدانست. او اعتقاد داشت باید واقعیت را پذیرفت و به نحو احسن از آن بهره جست؛ آموزهای کنفسیوسی که بسیار به درد سیاست ورزی میخورد. داشتن آرزوهای بلند و دست نیافتنی، وقت تلف کردن است. فهمیدن آنچه هم اکنون جاری است، خود هنر تعیین کنندهای است. عصبانیت، انعکاس ضعف است. خلق و خوی تند در سیاست نشانه بیبرنامگی است. وقتی فردی عصبانی باشد، توان انتخاب واژگان دقیق و اثرگذار در صحبت کردن را از دست میدهد.
چوئن لای عصبانی نمی شد، حذف نمیکرد و چون فکر میکرد در سیاست منافع و افکار بالذات متفاوت و متضاد هستند، باید با روش هم پوشانی حرکت کرد تا تخطئه افکار و حذف. او هم در داخل این روش را پیش گرفت و هم در خارج. دنگ شائو پینگ که به نوعی شاگرد چوئن لای محسوب میشود با ظرافتهای خاص خودش تلاش میکرد به همه بگوید الگوی ما مائو نیست، بلکه چوئن لای با ادب، آرام، ملایم، فکور، با حوصله، مدنی و جذب کننده است.
۲. برخلاف مائو که جهان را ندیده بود، چوئن لای، آدم دیده بود. قدرت مقایسه داشت. غرق در ذهن و درون خود نبود. نیاز به تمجید را با آموزههای کنفسیوسی از خود دور کرده بود. او آموخته بود میان سکوت و فعالیت، وقتشناس باشد. آدم دیدن میتواند زندگی آدمی را دگرگون کند. اگر اطرافیان یک مجری، کم و بیش افراد یکسانی باشند، فکر و نقد و تأمل و تغییر تعطیل میشوند. آدمی باید تشنه دیدن چند نفر درست و حسابی در هر هفته باشد تا رشد کند. عموم اشتباهات فردی و غیر فردی ناشی از این است که یک ذهنیت، بدون آنکه محک بخورد اجرا میشود.
مهم ترین خاصیت دموکراسی این است که نمی گذارد تنها یک ذهنیت در یک جامعه حاکم شود. چون چوئن لای آدم دیده بود و مرتب آدم میدید و «در معرض اندیشههای مختلف» بود، بهرغم کار در یک نظام دیکتاتوری، پلورالیست بود و با ذهن باز و متکثر به دنبال تحلیل و راهحل میرفت. مزیت جامعه باز این است که تعداد اشتباهات را کاهش میدهد.
آمریکاییها نام ملاقاتهای محرمانه کیسینجر و چوئن لای را که از طریق پروازهای پاکستان به چین انجام میشد، Polo نامیدند که برگرفته از نام جهانگرد ایتالیایی مارکو پولو بود که با شرایط محدود و غیر قابل تصور قرن سیزدهم حتی به چین هم سفر کرده بود تا بیاموزد و تغییر کند.
۳. اگر مدیری باهوش باشد میگوییم بر خود و برنامهها و عملکرد خود دقت دارد و مسلط است. اما اگر چند درجه جلوتر برویم، میگوییم نه تنها این مدیر باهوش است بلکه «پی آمد» آنچه که میگوید و عمل میکند را دقیق میسنجد. این تفاوت میان دو واژه است: اینکه به کسی بگوییم شما «دروغگو» هستید یا بگوییم شما «راستگو نیستید». اثرگذاری روانی و پیامد روانی این دو جمله بسیار وسیع است. درک «پیامد»، یک توانایی روانشناسانه منحصر به فرد است. همین ویژگی شاید باعث شد بریتانیا دو قرن بر جهان حکمرانی کند.
یک دانشگاهی انگلیسی روزی به این نویسنده گفت: من نمی دانم چرا این آمریکاییها دنبال گسترش دموکراسی هستند. مگر راحت است که همه دموکراتیک شوند؟ شاهکار چوئن لای این بود که هر جمله خطاب به شوروی، ژاپن، آمریکا و اروپاییها را دهها بار مرور میکرد و سپس بیان مینمود و این مرور شامل بررسی پیامدهای استنباطی و دریافتی مخاطبان نیز میشد.
۴. چوئن لای مهم ترین کار دیپلماسی را ایجاد رفتارهای با ثبات میدانست. او با صبر و حوصله به دنبال این نوع روابط، با دوست و دشمن چین بود. آمریکا و شوروی هر دو به دنبال انزوای چین و بیاهمیت دانستن (Irrelevance) این کشور در روابط جهانی بودند. چوئن لای میخواست حتی خصومت میان چین و شوروی را ضابطه مند کند. به همین دلیل مذاکرات دائمی با آمریکا و شوروی را مفید میدانست تا قاعده مندی تحقق یابد. این قاعده مندیها ابدی و Fixed نیستند و مراقبت میخواهند. نکته کانونی در عملکرد و نظام فکری چوئن لای، قدرتمند کردن، ثبات سیاسی، رشد اقتصادی و امنیت ملی چین بود. هدف تغییر محیط خارجی نبود. تمام اهتمامها برای اندرون بود.
میراث چوئن لای شاید شاهد دیگری بر این ضرب المثل اروپایی است که: شخصیت سرنوشت ساز است (Character is destiny). بدون شخصیت آرام و غیر عصبانی و سنجیده نمی توان افکار خوب و منطقی را بکار بست. چوئن لای یک دشمن را متعادل کرد (شوروی)، با دیگری دوست شد تا از آن بهره گیرد (آمریکا). سومی در همسایگی را هم سر جای خودش نشاند (ژاپن). دعوا کردن هم با اصول باشد بهتر است.
یک ضرب المثل چینی میگوید: به دنبال انتقام گیری از دشمن نباشید. کنار رودخانه بنشینید. آب، جسد او را میآورد.
منبع: دنیای اقتصاد
