اقتصاد۲۴- بدشانسی هورالعظیم را میشود در یک جمله گفت: بهترین آبی که برایش مانده، درست روی یکی از جوانترین میدانهای نفتی کشور نشسته است. آن آب در بخشی جمع شده که در اسناد به آن مخزن شماره یک میگویند؛ یعنی زندهترین حوضچه تالاب، همانجا که کرخه پیش از رسیدن به هور به چند شاخه میشکند و در نهایت از طریق هوفل و نیسان، آب را به دهانه تالاب میرساند. زیر همین حوضچه، میدان سهراب خوابیده است. میدانی مشترک با عراق که طرف مقابل سالهاست مشغول توسعه آن است.
وزارت نفت طرحی با ۲۳ پد سرچاهی روی ۶۹ هکتار داد، اداره کل محیط زیست خوزستان آن را رد کرد، طرح برگشت و کوچک شد و سرانجام امسال مجوز صادر شد؛ شش پد، حدود ۱۸ هکتار، ظاهرا با فهرستی بلند از الزامات. مدیرکل دفتر ارزیابی سازمان گفت سختگیرانهترین شرایط ممکن اعمال شده و افزود سازمان مدعی نیست این طرح هیچ اثری بر تالاب نخواهد داشت. کنشگران و پژوهشگران هور، اما گفتند این میتواند تیر خلاص باشد. اعطای مجوز برای این طرح توسط سازمان حفاظت محیط زیست غافلگیرانه بود؛
زیرا پیرو صورتجلسه مورخ ۲۲ آذر ۱۴۰۲ کمیته ارزیابی سازمان، هشت بند را به مجریان طرح سهراب ابلاغ کرده بود، بعید است همه آنها اجرا شده باشد، پس میتوان حدس زد به دلیل شرایط اکنون کشور، فشارهایی بر سازمان حفاظت محیط زیست وارد شده باشد یا آنها در عمل انجامشده قرار گرفته باشند. سه روایت، سه لحن، یک طرح شرکت نفت میگوید «میدان مشترک است و باید توسعه یابد، وگرنه عراق نفت را برمیدارد». سازمان محیط زیست میگوید «مجوز مشروط دادهایم و ضوابط سختگیرانهای وضع کردهایم».
فعالان محیط زیست میگویند «چهار میدان قبلی هم شروطی داشتند و هیچکدام اجرا نشد، تالاب در حال مرگ است». همه درباره یک طرح صحبت میکنند، اما برای شرکت نفت این یک «ضرورت امنیت ملی» است، برای سازمان محیط زیست این یک «پروژه با شروط قابل کنترل» است و برای فعالان محیط زیست، این «آخرین میخ تابوت هورالعظیم» است. دعوا، آنطور که به نظر میرسد، بر سر ۱۸ هکتار نیست. تالاب استخر نیست که فرقی نکند دیواره را از کجا برداری؛ مثل رگ است. در رگ، محل زخم مهمتر از اندازه آن است. با این حال، دعوای واقعی از این هم عمیقتر است؛ دعوایی بر سر اینکه این خطر اصلا چه نام دارد.
این مقاله سعی دارد براساس دیدگاه مدیریت ریسکهای سیستمی، مناقشه میدان سهراب را تحلیل کند. شورای مشاوره علمی تغییرات محیطزیستی جهانی، یک بار کوشید به پرسشی قدیمی پاسخ دهد: چرا جوامع، بعضی خطرها را دستکم میگیرند و بعضی را بزرگ؟ در پاسخ به چنین پرسشی، استادم پروفسور رن، جامعهشناس محیط زیست دانشگاه اشتوتگارت، در کلاسهایمان نتیجه را جمعبندی و پیشتر در مقالهای منتشر کرد. حرف ایشان این بود که برای مسائل محیطزیستی، فرمول قدیمی «ریسک برابر است با احتمال وقوع ضرب در شدت خسارت» از کار افتاده است؛
باید هفت معیار زیر را هم در نظر گرفت: عدم قطعیت: فقدان دانش قطعی یا آماری فراگیری مکانی: گستره جغرافیایی پیامدها ماندگاری زمانی: مدتزمان ماندگاری پیامدها در محیط برگشتپذیری: امکان بازگرداندن وضعیت به حالت پیش از وقوع تأخیر اثر: فاصله زمانی میان علت و بروز پیامدها نقض عدالت و انصاف: شکاف و ناهمخوانی میان کسانی که از منافع بهرهمند میشوند و کسانی که بار ریسکها را به دوش میکشند پتانسیل منازعات اجتماعی: پتانسیل نقض منافع و ارزشهای فردی و جمعی و ایجاد تعارضات روانی و اجتماعی.
در همین راستا، شش رده ریسک محیطزیستی معرفی شد با نامهایی از اساطیر یونان: دموکلس، سیکلوپ، پیتیا، پاندورا، کاساندرا و مدوسا. چون آن داستانها در همان دورانی ساخته شدند که بشر تازه فهمیده بود میتواند آیندهاش را بسازد نهفقط تحملش کند؛ یعنی همان لحظهای که مفهوم ریسک زاده شد. این شش نام را روی نقشه هورالعظیم بگذارید. پنجتایشان چیزی میگویند که هیچ گزارش ارزیابیای نگفته است. ۱. دیونوسیوس، فرمانروای سیراکوز، از یکی از درباریانش به نام داموکلس شنید زندگی پادشاهان چه خوش است. گفت پس یک روز جای من بنشین.
دموکلس نشست و تازه وقتی سر بالا گرفت، شمشیری را دید که با یک تار مو بالای سرش آویزان بود. رن این نام را روی خطرهایی گذاشت که احتمالشان کم است و پیامدشان ویرانگر؛ مانند نشت خط لوله و آتش در نیزار؛ و تا جایی که متولیان در شرکت نفت و دفتر ارزیابی محیط زیست گفتهاند، پیوست مجوز سهراب از سطر اول تا آخر برای همین اسطوره نوشته شده و ظاهرا سختگیری شده است.
راه دسترسی تازه در بستر تالاب ممنوع شده تا زیستگاه تکهتکه نشود، فلرینگ ممنوع شده، واحد فرآورش بیرون رفته و ۵۸ کیلومتر خط لوله جایش را گرفته، برق زیرزمینی شده تا پرندگان مهاجر به کابل نخورند و ناظر تعیین شده است. اینها بیارزش نیستند؛ برعکس، نسبت به آنچه در آزادگان و یاران رخ داد، جهشی واقعیاند. اما همهشان یک نوع ریسک را نشانه گرفتهاند: داموکلس؛ شمشیری که به تار مو آویخته است. اما مسئله فقط این است که شمشیر آویخته، آن چیزی نیست که دارد هور را میکشد. ۲. پیتیا، کاهنه و پیشگوی معبد دلفی در یونان باستان بود که پیشگوییهایش همواره مبهم و تفسیرپذیر بود.
این کلاس شامل ریسکهایی است که در آنها هم احتمال وقوع و هم میزان دقیق خسارت در ابهام و عدم قطعیت بالا قرار دارند، اما نشانههای اولیهای از آسیبهای شدید وجود دارد. پیتیا به هر پرسشی پاسخ میداد، اما پاسخهایش همیشه دوپهلو بود؛ هرکه با سؤالی میآمد، با معمایی برمیگشت. معماهایی مانند: آیا همه شش پد قرار است روی دایک مرزی بنشیند؟ اگر یکی از آنها روی جاده امام رضا قرار گیرد، آلودگی احتمالی آن مستقیما وارد مخزن شماره ۲ نمیشود؟ محل لندفیل کجاست؟ در نزدیکی رفیع و در حریم کیفی تالاب؟ آیا برای جانمایی این لندفیل ارزیابی جداگانه شده است؟
اگر استحصال اراضی و تغییر کاربری اراضی تالابی، خاکبرداری و خاکریزی میشود، مشمول خسارت نمیشود؟ آیا طبق آییننامه قانون تالابها، این خسارات محاسبه و مطالبه شده است؟ رن این نام را روی خطرهایی گذاشت که در آنها نه احتمال معلوم است و نه شدت؛ و مخزن شماره یک دقیقا همین است. تالابها به فشار، خطی پاسخ نمیدهند؛ یعنی مدتی طولانی هیچ اتفاقی نمیافتد، هیچ و بعد یکباره سامانه حالت عوض میکند و با برداشتن فشار هم به حالت قبل برنمیگردد. هیچکس نمیداند تنگشدن دهانه هوفل و نیسان کجای این منحنی میایستد.
سازمان حفاظت محیط زیست خودش سالها تأکید کرده بود پیش از هر پروژه تازه در هور، باید مطالعه توان اکولوژیک انجام شود؛ یعنی خودش پیش از همه گفته بود آن خط قرمز هنوز عدد ندارد و اینجا اولین ترک برمیدارد. تحلیل استادم، پروفسور رن برای این رده، اصل احتیاط را تجویز میکند، نه کاهش اثر؛ و تفاوت این دو، تفاوت میان دو جمله است. «میدانیم خط قرمز کجاست و از آن رد نمیشویم» یک چیز است. «نمیدانیم خط قرمز کجاست، اما آهستهتر میرویم» چیز دیگری است. ۱۸ هکتار بهجای ۶۹ هکتار، جمله دوم است. ۳. آپولو عاشق کاساندرا شد و موهبت پیشگویی به او داد.
دختر پسش زد و خدا، چون نمیتوانست موهبت را پس بگیرد، نفرینی رویش گذاشت: همیشه درست بگو ولی هیچکس هرگز باورت نکند. سازمان حفاظت محیط زیست اذعان میکند که در چهار میدان قبلی «برخی شروط محقق نشده» و همین باعث «بیاعتمادی» شده است. اما هشدارها همچنان نادیده گرفته میشوند. چرا؟ چون: ۱. منافع کوتاهمدت اقتصادی (درآمد نفتی، میدان مشترک) قابل لمس و فوری هستند. ۲. خسارات بلندمدت زیستمحیطی (نابودی تالاب، از دست رفتن تنوع زیستی، خشکسالی منطقهای) تدریجی، غیرقابل لمس و در آینده هستند. ۳.
بیاعتمادی نهادینهشده باعث میشود حتی وقتی شروط بهتری وضع میشود، مردم فکر کنند این هم مثل دفعات قبل اجرا نخواهد شد. این همان تله کاساندرا است: مردم محلی، کنشگران و پژوهشگران که حقیقت را میگویند، اما صدایشان در میان سروصدای منافع کوتاهمدت گم میشود. رن این نام را روی خطرهایی گذاشت که هم احتمال آنها بالاست و هم شدتشان، اما میان علت و اثر چنان فاصلهای میافتد که هشدار جدی گرفته نمیشود.
زوال یک تالاب دقیقا به این شکل میآید: اول جریان کند میشود، بعد شوری بالا میرود، بعد نیزار عقب میکشد و گاومیشدار مسیر چرا را کوتاه میکند، بعد بستر خشک به منبع گردوغبار بدل میشود و سالها بعد، آمار بیماریهای تنفسی در بیمارستانهای سوسنگرد و هویزه بالا میرود که دیگر هیچکس آن را به یک پد سرچاهی وصل نمیکند. رابرت نیکسون نام این را خشونت آهسته و تدریجی گذاشت؛ آسیبی که، چون آهسته میآید، هرگز شکل خبر به خود نمیگیرد؛ و باید یک چیز را بدون رودربایستی گفت: این تأخیر فقط یک ویژگی فیزیکی نیست، یک امتیاز سیاسی است.
هیچ امضاکنندهای در روزی که آسیب بالا میآید، هنوز پشت همان میز نیست. از ۹ معیار رن، آن که در این پرونده بلندتر از همه فریاد میزند، همین است؛ یعنی نقض عدالت. منفعت، ملی و شرکتی است و در ترازنامه جمع میشود؛ اما ریسک، محلی است و در ریه یک کودک، در گلهای که کوچک میشود و در توری که خالی بالا میآید تهنشین میشود.
منبع: اقتصاد24



