به گزارش گروه رسانهای شرق،
مهدی ملکمحمد – روانشناس
در روانشناسی، «تداوم خود» به احساس پیوستگی میان خودِ گذشته، خودِ اکنون و خودِ آینده اشاره دارد؛ اینکه فرد احساس کند «منِ فردا» همان کسی است که امروز تصمیم میگیرد و برای او سرمایهگذاری میکند. این پیوستگی صرفا یک درک فلسفی نیست؛ بلکه با هویت، انگیزش، تصمیمگیری، توجه به پیامدهای بلندمدت و بهباشی روانی ارتباط دارد. بخش بزرگی از زندگی بر همین فرض خاموش بنا شده است: درس میخوانیم، کار میکنیم، پسانداز میکنیم، ازدواج میکنیم، فرزند تربیت میکنیم و برای سالهای بعد برنامه میریزیم، چون باور داریم آینده، ادامهای از خودِ امروز ماست.
«من آینده» برای ذهن، بیگانه نیست؛ ادامه منِ اکنون است و همین احساس، به تصمیمهای امروز معنا میدهد. اما در وضعیت تعلیق این پیوند آسیبپذیر میشود.
وقتی فرد نمیداند طی روزها، هفتهها یا ماههای آتی جنگ بازمیگردد یا نه، مذاکراتی واقعی شکل میگیرد یا نه، وضعیت اقتصادی چه خواهد شد و آیا دوباره همهچیز دگرگون میشود، مسئله فقط نامعلومبودن آینده نیست؛ مسئله این است که «منِ آینده» دیگر به اندازه کافی قابل تصور نیست. در شرایط عادی، آینده ناشناخته است، ولی برای ذهن قابل امتداد است. فرد میتواند خود را در سال آینده یا پنج سال آینده ببیند و تصمیم امروز را به آن تصویر پیوند بزند.
اما وقتی آینده دائما با تهدیدهای متناقض تعریف میشود، از «افق» به «سناریو» تبدیل میشود: اگر جنگ شد، اگر نشد، اگر مذاکره به نتیجه رسید، اگر نرسید، اگر اقتصاد بهتر شد، اگر بدتر شد. در این وضعیت، پرسش اصلی از «چه زندگیای میخواهم بسازم؟» به «اگر دوباره اتفاقی افتاد، چه کنم؟» تغییر میکند. این تغییر ظاهرا کوچک در پرسش، از نظر روانشناختی بسیار مهم است. انسان از ساختن آینده به مدیریت فقدان قطعیت عقبنشینی میکند. تصمیمهای بلندمدت به تعویق میافتند، سرمایهگذاری روانی بر آینده کاهش مییابد و افق زمانی زندگی کوتاهتر میشود.
پژوهشهای مربوط به خودِ آینده نیز نشان دادهاند که هرچه فرد خودِ آینده را نزدیکتر و شبیهتر به خودِ اکنون تجربه کند، بیشتر حاضر است برای منافع بلندمدت تصمیم بگیرد؛ در مقابل، گسست میان خودِ اکنون و خودِ آینده با تصمیمگیریهای نامطلوبتر و برخی شاخصهای آسیب روانی ارتباط دارد. از اینجا میتوان فهمید چرا فقدان قطعیت مزمن چنین فرساینده است. مغز انسان برای پیشبینی آینده و آمادهشدن برای تهدید تکامل یافته است. تهدید نامطمئن، برخلاف خطر مشخص، نقطه پایان روشنی برای آمادهباش فراهم نمیکند.
پژوهشهای عصبشناختی نشان دادهاند که انتظار تهدید نامطمئن، شبکههایی درگیر در پردازش تهدید و اضطراب را فعال میکند و فقدان قطعیت میتواند توجه به خطر و حالت مراقبت را افزایش دهد. بنابراین مسئله این نیست که «مغز نمیتواند در تعلیق بماند». میتواند؛ انسان بسیار سازگار است. مسئله این است که تعلیق طولانیمدت هزینه دارد. اگر تهدید پایان مشخصی نداشته باشد، ذهن نمیتواند بهسادگی پرونده آن را ببندد و زندگی را دوباره بر مدار آینده سامان دهد. و بعد، اتفاق دیگری ممکن است رخ دهد: روان شروع میکند به کمکردن حساسیت خود.
خبرهایی که در روزهای نخست جنگ میتوانستند اضطراب شدیدی ایجاد کنند، امروز گاهی با یک شانه بالاانداختن مواجه میشوند: «هرچه قرار است بشود، بشود»، «دیگر اخبار را دنبال نمیکنم» و «دیگر فرقی ندارد». نباید این وضعیت را بهسادگی آرامش یا بیتفاوتی نامید. انسان نمیتواند ماهها با شدت هیجانی روزهای نخست بحران زندگی کند. کاهش واکنش هیجانی میتواند بخشی از سازگاری با فشار مزمن باشد؛ نوعی فاصلهگیری که به فرد اجازه میدهد همچنان کار کند، خرید کند، فرزندش را بزرگ کند و زندگی روزمره را پیش ببرد.
پس گاهی «دیگر نمیترسم» به معنای «دیگر خطری من را تهدید نمیکند» نیست؛ ممکن است به معنای «دیگر ظرفیت ترسیدن به شدت قبل را ندارم» باشد. جامعهای که دیگر به هر خبر مربوط به جنگ واکنش شدید نشان نمیدهد، الزاما از بحران عبور نکرده و ممکن است از این وضعیت معلق خسته شده باشد. با این حال، حتی این کرختی و سِرشدگی نیز عمیقترین مسئله نیست. مسئله مهمتر زمانی آغاز میشود که انسان برای محافظت از خود، به آینده دل نمیبندد. چرا برای پنج سال بعد برنامهریزی کنم وقتی نمیدانم پنج ماه بعد چه خواهد شد؟
چرا برای آیندهای که ممکن است هر لحظه دگرگون شود، امروز هزینه بدهم؟ چرا به آینده وابسته شوم وقتی نمیتوانم از تداوم آن مطمئن باشم؟ اینجاست که «خودِ آینده» به تدریج از یک امتداد روانی به یک احتمال مبهم تبدیل میشود و این فقط مسئله فرد نیست. انسانها در خلأ زندگی نمیکنند؛ خود را در خانواده، نسل، تاریخ و فرهنگ نیز امتداد میدهند. روانشناسی معاصر از تداوم خودِ جمعی و فرهنگی نیز سخن میگوید: احساس اینکه «ما»ی امروز، ادامه «ما»ی دیروز است و «ما»ی فردا نیز میتواند ادامه همین تاریخ باشد.
اینجاست که شاید بتوان نقبی کوچکتر اما مهم به مسئلهای قدیمیتر در جامعه ایران زد: فقدان یا ضعف تداوم خودِ فرهنگی. جامعهای که میان گذشته و اکنونِ خود احساس پیوند نیرومندی ندارد و نسبت به آینده نیز تصویر مشترک و قابل اتکایی نمیسازد، در برابر بحرانهای طولانی آسیبپذیرتر میشود. مسئله فقط این نیست که نمیدانیم فردا چه خواهد شد؛ گاهی حتی درباره اینکه «ما ایرانیان چه بودهایم، اکنون چه هستیم و قرار است به چه تبدیل شویم» نیز روایت مشترک و باثباتی نداریم. در چنین وضعیتی، جنگ و ناامنی فقط آینده فرد را تهدید نمیکنند؛ روایت تداوم جمعی را نیز فرسودهتر میکنند.
گذشته ممکن است به چیزی برای حسرت تبدیل شود، حال به دورهای برای دوامآوردن و آینده به چیزی که باید فقط از آن ترسید. این همان جایی است که بحران از سطح امنیت به سطح هویت فردی و ملی میرسد. در وضعیت عادی، گذشته به زندگی معنا میدهد، حال محل عمل است و آینده به عمل امروز جهت میدهد. اما تعلیق طولانی میتواند این اتصال زمانی را مختل کند. گذشته میگوید «زندگی دیگری داشتیم»، حال میگوید «باید صبر کنیم» و آینده میگوید «هنوز معلوم نیست» و «خود» میان این سه زمان معلق میماند.
از این منظر، مسئله امروز ایران را نمیتوان فقط با واژههایی مانند اضطراب، استرس یا ترس توضیح داد. بخشی از مسئله، بحران افق زمانی و فرسایش تداوم خود است. انسان برای سلامت روان فقط به امنیت امروز نیاز ندارد؛ به این احساس نیز نیاز دارد که امروز میتواند به فردا متصل شود. اگر این اتصال برای مدت طولانی نامطمئن بماند، زندگی بهتدریج از «ساختن» به «ادارهکردن وضعیت» تغییر میکند. شاید به همین دلیل است که برخی آدمها هنوز زندگی میکنند، اما کمتر برای آینده زندگی میسازند. کار میکنند، اما کمتر برنامه میریزند. خرج میکنند، اما کمتر سرمایهگذاری میکنند.
تصمیم میگیرند، اما بیشتر برای امروز. میخندند، اما کمتر به آیندهای دور فکر میکنند. اینها لزوما نشانه بیماری نیستند؛ بخشی از آنها واکنشهای عقلانی به محیطی واقعا نامطمئناند. با این حال، اگر این وضعیت طولانی شود، ممکن است خود افق زندگی را تغییر دهد.
منبع: شبکه شرق