ژئوپلیتیکال مانیتور: معماری امنیتی خلیج فارس به‌جای افزایش قدرت آمریکا، به منبع هزینه و آسیب‌پذیری تبدیل شده است

ژئوپلیتیکال مانیتور: معماری امنیتی خلیج فارس به‌جای افزایش قدرت آمریکا، به منبع هزینه و آسیب‌پذیری تبدیل شده است

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، وبگاه «ژئوپلیتیکال مانیتور» در گزارشی تحلیلی به بررسی هزینه‌ها و پیامدهای معماری امنیتی آمریکا در خلیج فارس، افزایش آسیب‌پذیری شرکای منطقه‌ای واشنگتن و تأثیر جنگ با ایران بر توان نظامی، اقتصادی و راهبردی ایالات متحده پرداخت و نوشت: تهدید دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، به بمباران عمان، حتی با معیارهای رویارویی طولانی‌مدت واشنگتن با ایران نیز اقدامی غیرعادی به نظر می‌رسید. عمان نه نیروی نیابتی ایران است و نه در اردوگاه تهران قرار دارد؛

بلکه یکی از شرکای دیرینه امنیتی ایالات متحده و از معدود دولت‌هایی است که واشنگتن به‌طور منظم برای برقراری ارتباط با تهران به آن متکی است. با این حال، هم‌زمان با به بن‌بست رسیدن مذاکرات درباره تنگه هرمز، ترامپ هشدار داد که اگر عمان در مسیر آمریکا مانع ایجاد کند، ممکن است هدف حمله قرار گیرد. تقریباً در همان زمان نیز قیمت نفت بار دیگر افزایش یافت؛ زیرا بازارها احتمال دور تازه‌ای از تشدید تنش را در محاسبات خود لحاظ کردند. شبکه‌ای که قرار بود قدرت آمریکا را افزایش دهد این ماجرا به یک مشکل بزرگ‌تر اشاره دارد.

واشنگتن طی بیش از چهار دهه، کشورهای عربی خلیج فارس را به سکویی برای مهار ایران و گسترش قدرت آمریکا تبدیل کرده است. این ساختار، پایگاه‌های نظامی، دسترسی عملیاتی و عمق راهبردی گسترده‌ای در اختیار ایالات متحده قرار داد، اما در کنار آن مجموعه‌ای از تعهدات و آسیب‌پذیری‌ها نیز ایجاد کرد که هر بار رویارویی با ایران از سر گرفته می‌شود، واشنگتن ناچار است از آنها دفاع کند. بنابراین، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا ایالات متحده توان مجازات ایران را دارد یا نه؛ آمریکا این توان را دارد.

پرسش دشوارتر این است که آیا این معماری امنیتی، پس از محاسبه هزینه‌های آن در قالب تسلیحات، منابع مالی، ریسک‌های انرژی و فشارهای اقتصادی داخلی، همچنان اهرم نفوذ و قدرت چانه‌زنی آمریکا را افزایش می‌دهد یا خیر. ریشه‌های شکل‌گیری معماری امنیتی آمریکا در خلیج فارس این ساختار از ابتدا نیز بدون منطق شکل نگرفت. پس از انقلاب ایران و حمله اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان، واشنگتن به این نتیجه رسید که امنیت خلیج فارس یکی از منافع حیاتی آمریکا است. جیمی کارتر، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، این تعهد را در قالب «دکترین کارتر» رسمی کرد.

در جریان جنگ ایران و عراق، ایالات متحده نفتکش‌های کویتی را که با پرچم آمریکا ثبت شده بودند، اسکورت کرد. پس از حمله عراق به کویت نیز نیروهای آمریکایی حضور عمیق‌تری در منطقه پیدا کردند. سپس در سال ۲۰۰۳، واشنگتن حکومت صدام حسین را سرنگون کرد؛ اقدامی که با سقوط رژیمی همراه شد که از میان رفتن آن، فضای بیشتری برای گسترش نفوذ ایران در منطقه ایجاد کرد. در واکنش به این موازنه جدید، واشنگتن شراکت‌های خود با کشورهای خلیج فارس را عمیق‌تر کرد، دسترسی نظامی خود را افزایش داد و مسئولیت بیشتری برای امنیت منطقه بر عهده گرفت.

برای سال‌ها، این الگو کارآمد به نظر می‌رسید: کشورهای خلیج فارس جغرافیا و ثروت را فراهم می‌کردند و آمریکا قدرت نظامی را در اختیار می‌گذاشت. وقتی تعهدات بیشتر، لزوماً به معنای قدرت بیشتر نیست با این حال، دستگاه سیاست خارجی واشنگتن اغلب انباشت تعهدات را با انباشت قدرت اشتباه گرفته است. یک پایگاه نظامی دامنه دسترسی آمریکا را افزایش می‌دهد، اما در عین حال خود به یک هدف تبدیل می‌شود. یک تضمین امنیتی می‌تواند دشمن را بازدارد، اما هم‌زمان برای واشنگتن تعهد ایجاد می‌کند.

یک شریک منطقه‌ای نیز می‌تواند عملیات آمریکا را آسان‌تر کند، اما در عین حال مجموعه‌ای از آسیب‌پذیری‌های تازه به معادلات امنیتی واشنگتن می‌افزاید؛ آسیب‌پذیری‌هایی که با آغاز هر دور از تشدید تنش، باید در محاسبات آمریکا لحاظ شوند. حملات ۲۰۱۹ و آشکار شدن آسیب‌پذیری خلیج فارس حملات سال ۲۰۱۹ به تأسیسات نفتی بقیق و خریص عربستان سعودی، این مشکل را به‌روشنی آشکار کرد. این حملات به‌طور موقت ۵.۷ میلیون بشکه در روز از تولید نفت عربستان را از مدار خارج کرد. درس این حملات آن نبود که آمریکا توان تلافی ندارد؛

مسئله این بود که برتری نظامی نمی‌تواند آسیب‌پذیری فیزیکی کشورهای خلیج فارس را از بین ببرد. عربستان سعودی نمی‌تواند زیرساخت‌های نفتی خود را جابه‌جا کند. قطر نمی‌تواند صنعت گاز خود را به مکانی دیگر منتقل کند. امارات متحده عربی نیز نمی‌تواند بنادر و مراکز مالی خود را از برد موشک‌ها خارج سازد. عمان هم قادر نیست موقعیت جغرافیایی خود در کنار تنگه هرمز را تغییر دهد. چرخش کشورهای خلیج فارس به سمت تنش‌زدایی در نتیجه، دولت‌های خلیج فارس خود را با شرایط جدید وفق دادند.

عربستان سعودی در سال ۲۰۲۳ روابط خود با ایران را از سر گرفت و دیگر کشورهای خلیج فارس نیز سیاست تنش‌زدایی را دنبال کردند و کوشیدند از تبدیل شدن به میدان نبردِ رویارویی دیگران جلوگیری کنند. این رویکرد را نمی‌توان خیانت دانست؛ بلکه نوعی واقع‌گرایی است. هیچ دولتی برای این به وجود نیامده است که آزادی عمل واشنگتن را به بهای به خطر انداختن بقای خود به حداکثر برساند. مشکل راهبردی اینجاست که واشنگتن آسیب‌پذیری همین کشورها را به بخشی از محاسبات امنیتی خود تبدیل کرده است. توزیع ریسک ژئوپلیتیکی ایران این واقعیت را به‌خوبی درک می‌کند.

تهران برای تحمیل هزینه‌های معنادار به ایالات متحده، نیازی ندارد که آمریکا را در یک رویارویی متعارف نظامی شکست دهد. کافی است زیرساخت‌های انرژی، مسیرهای کشتیرانی و پایگاه‌های منطقه‌ای را در معرض تهدید قرار دهد. ایران در ماه اوت به دولت‌های خلیج فارس هشدار داد که ازسرگیری حملات آمریکا می‌تواند به حملات تلافی‌جویانه علیه زیرساخت‌های حیاتی منجر شود و از این کشورها خواست از نفوذ خود بر واشنگتن استفاده کنند. فشار ایران، ریسک در خلیج فارس ایجاد می‌کند؛ ریسک در خلیج فارس، فشار سیاسی به وجود می‌آورد؛ و این فشار نیز بر تصمیم‌گیری‌های آمریکا اثر می‌گذارد.

این بدان معناست که هزینه‌های این رویارویی در خاورمیانه باقی نمی‌ماند. موشک‌های رهگیری که آمریکا در خلیج فارس شلیک می‌کند، باید جایگزین شوند. تسلیحات دقیقی که در یک جبهه مصرف می‌شوند نیز تا زمانی که خطوط تولید بتوانند ذخایر مصرف‌شده را جبران کنند، برای استفاده در جبهه‌ای دیگر در دسترس نخواهند بود. به گفته پنتاگون، جنگ با ایران تا ماه ژوئیه حدود ۳۷.۵ میلیارد دلار برای ایالات متحده هزینه دربر داشته است. رویترز همچنین گزارش داده که ارتش آمریکا عملاً تقریباً تمام ذخایر موجود برخی از موشک‌های دقیق دوربرد خود را در جریان جنگ با ایران مصرف کرده است.

این ارقام باید در متن خود راهبرد لحاظ شوند، نه اینکه صرفاً در حاشیه یا پاورقی گزارش‌های پنتاگون قرار گیرند. بودجه‌های دفاعی نامحدود نیستند و ظرفیت صنعتی نیز نامحدود نیست. کشوری که چین را رقیب اصلی و بلندمدت خود می‌داند، نمی‌تواند هر بار که بحران تازه‌ای در خاورمیانه پدید می‌آید، موجودی مهمات، خطوط تولید و آمادگی نظامی را به موضوعاتی درجه دوم تبدیل کند. همین مسئله در حوزه اقتصادی نیز صدق می‌کند. ایران برای ایجاد فشار و هزینه اقتصادی، نیازی ندارد تنگه هرمز را به‌طور کامل ببندد.

کافی است عبور از این مسیر را آن‌قدر نامطمئن کند که شرکت‌های بیمه حق بیمه‌ها را افزایش دهند، مالکان کشتی‌ها برای عبور از این آبراه تردید کنند و معامله‌گران انرژی نیز ریسک را در قیمت‌ها لحاظ کنند. در مراحل اولیه درگیری، حق بیمه جنگ برای برخی کشتی‌های فعال در خلیج فارس به‌شدت افزایش یافت. این نااطمینانی سپس به نرخ‌های حمل‌ونقل، قیمت سوخت و زنجیره‌های تأمین سرایت می‌کند تا در نهایت بخشی از هزینه آن به خانوارهای آمریکایی منتقل شود. اینجاست که موفقیت نظامی و موفقیت راهبردی می‌توانند از یکدیگر فاصله بگیرند.

ایالات متحده می‌تواند پرتابگرها، رادارها و مراکز فرماندهی را منهدم کند، اما نمی‌تواند به شرکت‌های بیمه دستور دهد یک آبراه خطرناک را امن تلقی کنند یا بازارها را وادار کند احتمال وقوع حمله‌ای دیگر را نادیده بگیرند. واشنگتن همچنین نمی‌تواند فرض کند هر دلاری که در خلیج فارس هزینه می‌شود یا هر موشکی که در این منطقه شلیک می‌شود، در سایر جبهه‌ها هیچ هزینه فرصت و پیامدی به همراه ندارد. معماری امنیتی خلیج فارس؛ آیا همچنان متناسب با هدف است؟ مدافعان معماری امنیتی موجود، استدلالی جدی در اختیار دارند.

پایگاه‌ها و شراکت‌های نظامی آمریکا به جلوگیری از سلطه یک قدرت منطقه‌ای، حفاظت از مسیرهای اصلی انرژی و اعمال قدرت بدون اشغال کامل کشورها کمک کرده‌اند. رها کردن خلیج فارس باعث ناپدید شدن ایران نخواهد شد و راهبرد «اول آمریکا» نیز نباید چنین وانمود کند که می‌توان مناطق دارای اهمیت راهبردی را به‌سادگی نادیده گرفت. اما این استدلال، دفاع از برقراری توازن است، نه مدیریت دائمی منطقه.

ایالات متحده باید توانایی جلوگیری از سلطه یک قدرت خصمانه بر خلیج فارس، حفاظت از منافع واقعاً حیاتی مرتبط با کشتیرانی و استفاده از نیروی نظامی در مواقعی که منافع روشن آمریکا ایجاب می‌کند را حفظ کند. آنچه واشنگتن باید در برابر آن مقاومت کند، این فرض است که هر آسیب‌پذیری هر یک از شرکای آمریکا، به‌طور خودکار به مسئولیت ایالات متحده تبدیل می‌شود. این تمایز در عصر رقابت میان قدرت‌های بزرگ اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. راهبرد یعنی تصمیم‌گیری درباره اینکه قدرت آمریکا در کجا بیشترین ارزش را دارد، نه اثبات اینکه می‌توان این قدرت را در همه‌جا به کار گرفت.

اگر هر بحران منطقه‌ای به آزمونی برای اعتبار آمریکا تبدیل شود، واشنگتن همچنان منابع کمیاب خود را در جبهه‌هایی هزینه خواهد کرد که مهم هستند، اما همه آنها به یک اندازه اهمیت ندارند. تهدید علیه عمان، این تناقض را به‌خوبی نشان می‌دهد. واشنگتن برای مسقط ارزش قائل است، زیرا عمان می‌تواند با تهران ارتباط برقرار کند و به مدیریت وضعیت تنگه هرمز کمک کند. اما زمانی که ارزیابی عمان از ریسک‌های خود با محاسبات واشنگتن تفاوت پیدا می‌کند، همان شریک به مانعی تبدیل می‌شود.

به این ترتیب، شبکه‌ای که برای گسترش گزینه‌های آمریکا ایجاد شده است، می‌تواند در عین حال دامنه همین گزینه‌ها را محدود کند. ایالات متحده همچنان از ایران قدرتمندتر است و در این موضوع تردیدی وجود ندارد. پرسش اصلی این است که آیا ساختار امنیتی خلیج فارس هنوز می‌تواند این برتری را با هزینه‌ای قابل قبول به یک مزیت راهبردی تبدیل کند یا خیر. برای یک سیاست خارجی مبتنی بر «اول آمریکا»، این هزینه باید صادقانه سنجیده شود؛ در قالب دلار، مهمات، ریسک انرژی، ظرفیت صنعتی و هزینه‌هایی که در نهایت به خانواده‌های آمریکایی منتقل می‌شود.

راهبردی که این منابع را سریع‌تر از آنچه موقعیت واشنگتن را بهبود می‌بخشد مصرف کند، «خویشتنداری متکی بر قدرت» نیست؛ بلکه تعهد دیگری است که از ما خواسته می‌شود آن را «راهبرد» بنامیم.

منبع: جماران