به گزارش خبرنگار جماران، جنگ که شروع شد اول کودکان را نشانه گرفت. زهرای ۱۴ ماهه، کودکان مدرسه شجره طیبه، کودکان لامرد و حالا کودکان کوهستک. کودک با جنگ نسبتی ندارد و دشمن نه کودک می شناسد نه زن. دشمن سال هاست که آزمون خود را در رفتار با حقوق کودکان بد پس داده است و سند جنایتش بر آوارهای غزه نمایان است. ما اما رهبری داشتیم که حتی اشک کودک را تاب نمی آورد. کودکان روی پایش می نشستند تا دست نوازشش را حس کنند.
ایشان خود درباره حساسیتش نسبت به کودکان گفته است: نسبت به کودکان و زنان حسّاسیّت خاصّی دارم و اصلاً نمی توانم هیچگونه آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمّل کنم در زمان سیل ایرانشهر در دوره تبعیدم، یک روز پس از فروکش کردن سیل، به اتّفاق آقای رحیمی و آقای راشد یزدی به بیرون شهر رفتیم تا خانههایی را که سیل در درّهی شهر تخریب کرده و از جا رُفته، ببینیم. به درّه رفتیم و دیدیم خانههایی که در آنجا ساخته بودند، بهکلّی نابود شده است. در حالی که آنجا ایستاده بودیم، دیدیم یک خانوادهی بلوچ با چند زن و یک مرد و چند کودک از دور میآیند.
در دست مرد کودکی خوابیده بود و زنان گریه و زاری می کردند. وقتی به ما نزدیک شدند، فهمیدیم کودکی که مَرد در دست خود حمل می کند، مرده است. این صحنه مرا عمیقاً تکان داد و با صدای بلند به گریه افتادم. من نسبت به کودکان و زنان حسّاسیّت خاصّی دارم. اصلاً نمی توانم هیچگونه آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمّل کنم. بارها به دوستانم گفتهام: من برای قضاوت و داوری میان یک زن و یک مرد، مناسب نیستم؛ زیرا حتماً از زن جانبداری می کنم! من حتّی طاقت این را هم ندارم که در صحنههای نمایشی فیلمها ببینم چنین کودکانی دچار مصیبت می شوند.
لذا وقتی آن کودک را که در حادثهی سیل جان داده بود، دیدم، احساس اندوه شدیدی کردم و سخت به گریه افتادم. آن خانواده متوجّه گریه و تأثّر من شدند. آقای راشد به من گفت: اینها وقتی دیدند شما بیش از خودشان متأثّر شدهاید، شگفتزده شدند. بعداً خبر گریهی من میان بلوچها منتشر شد.
منبع: جماران